address	###############################################################################################################################################################################################################################################################
address adjustment	تعدیل نشانی.
address counter	نشانی شمار.
address format	قالب نشانی.
address modification	پیرایش نشانی.
address part	جز نشانی.
address register	ثبات نشانی.
address variable	متغیر نشانی.
addressability	نشانی پذیری.
addressable	نشانی پذیر.
addressee	مخاطب، گیرنده ئ نامه .
addressing	نشانی دهی، نشانی یابی.
adducent	نزدیک  کننده ، بداخل کشنده ، مقرب.
adduct	(.vt): (ش. ) بمرکز نزدیک  کردن ، بدرون  کشیدن ، (.n): (ش. ) ترکیب اضافی.
adduction	نزدیکی، قرب، اقامه ، اظهار.
adductive	استدلالی، مستدل، استشهادی، بسوی محور کشنده .
adductor	اقامه ، اظهار، ایراد، ارائه ، (تش) تمایل عضو بطرف محور، نزدیک  کننده .
adduse	ذکر کردن ، گفتن ، آوردن ، ایرادکردن ، احضار کردن ، بگواهی خواستن ، استشهاد کردن .
aden	کلمه ئ پیشوندی است که  به  معنی (غده ) می باشد.
adeni	کلمه ئ پیشوندی است که  به  معنی (غده ) می باشد.
adenine	(ش. ) نوعی بازپورین  بفرمول C5H5N5.
adeno	کلمه ئ پیشوندی است که  به  معنی (غده ) می باشد.
adenoid	(.adj): (طب) شبیه  غده ، منسوب به  بافت غده ای و لنفاوی، غده  مانند، (.n): (طب) عظم لوزه ئ حلقی، گرفتگی بینی.
adenoidal	(طب) شبیه  غده ، منسوب به  بافت غده ای و لنفاوی، غده  مانند.
adenoma	(طب) ورم غده ای، ورم خوش خیم بافت غده ای.
adenomatous	غده ای.
adenosine	نوکلئوزیدی بفرمول 3N5O41H01C.
adept	زبر دست، ماهر، استاد، مرد زبردست.
adeptly	ماهرانه ، زبر دستی.
adequacy	کفایت.بسی، بسندگی، کفایت، تکافو، مناسبت، شایستگی.
adequate	کافی.(.adj): کافی، تکافو کننده ، مناسب، لایق، صلاحیت دار، بسنده ، مساوی، رسا، (.n): متساوی بودن ، مساوی ساختن ، موثر بودن ، شایسته  بودن .
adequateness	(=adequancy) چسبیدن ، پیوستن ، وفادار ماندن ، هواخواه  بودن ، طرفدار بودن ، وفا کردن ، توافق داشتن ، متفق بودن ، جور بودن ، (گ . ش. ) بهم چسبیده  بودن .
adhere	(=adequancy) چسبیدن ، پیوستن ، وفادار ماندن ، هواخواه  بودن ، طرفدار بودن ، وفا کردن ، توافق داشتن ، متفق بودن ، جور بودن ، (گ . ش. ) بهم چسبیده  بودن .
adherence	چسبندگی، الصاق، هواخواهی، تبعیت، دوسیدگی، چسبندگی.
adherent	(گ . ش. ) بهم چسبیده ، تابع، پیرو، هواخواه ، طرفدار.
adhesion	چسبیدگی، الصاق، (مج. ) طرفداری، رضایت، موافقت، (طب)اتصال و پیوستگی غیر طبیعی سطوح در آماس، (گ . ش. )آمیزش و بهم آمیختگی طبیعی قسمتهای مختلف، (حق. )الحاق، انضمام، قبول عضویت، همبستگی، توافق، الحاق دولتی به  یک  پیمان ، کشش سطحی، دوسیدگی.
adhesive	چسبنده ، چسبیده ، چسبدار.
adhoc	(حق. ) متخصص، ویژه  امر مخصوصی، ویژه .
adhominem	حمله  یا اعتراض به  اشخاص.
adiabatic	(فیزیک ) عایق گرما.
adieu	خدا حافظ، خدانگهدار، بخدا سپردیم.
adinfinitum	بی انتها، برای همیشه .
adinterim	ضمنا، در این  ضمن ، در فاصله ، موقتی.
adipic	وابسته  به  چربی، ناشی از چربی.
adipose	چرب، پیه دار، پیه  مانند، روغنی شده .
adipose tissue	بافت چربی، چربی حیوانی، پیه .
adjacence	(=adjacency) نزدیکی، مجاورت، قرب جوار.
adjacency	مجاورت، نزدیکی.(=adjacence) نزدیکی، مجاورت، قرب جوار.
adjacent	مجاور، نزدیک .(نظ. ) نزدیک ، مجاور، همسایه ، همجوار، دیوار بدیوار.
adject	افزودن  به ، ضمیمه  کردن .
adjectival	صفتی، وصفی.
adjective	(د. ) صفت، وصفی، (ک . ) وابسته ، تابع.
adjoin	پیوستن ، متصل کردن ، وصلت دادن ، مجاور بودن (به )، پیوسته  بودن (به )، افزودن ، متصل شدن .
adjoining	(=adjacent) (نظ. ) نزدیک ، مجاور، همسایه ، همجوار، دیوار بدیوار.
adjoint	همدست، کمک ، مشوق، ضمیمه ، معاون ، یار، دستیار، معاون  استاد.الحاقی.
adjourn	بوقت دیگر موکول کردن ، خاتمه  یافتن (جلسه )، موکول بروز دیگر شدن .
adjournment	تعطیل موقتی، برخاست، تعویض، احاله  بوقت دیگر.
adjudge	با حکم قضائی فیصل دادن ، فتوی دادن (در)، داوری کردن ، محکوم کردن ، مقرر داشتن ، دانستن ، فرض کردن .
adjudicate	فتوی دادن ، حکم کردن ، مقرر داشتن ، فیصل دادن ، داوری کردن ، احقاق کردن .
adjudication	قضاوت، داوری، احقاق حق، حکم ورشکستگی.
adjunct	الحاقی، افزوده ، فرعی، ملازم، ضمیمه ، معاون ، یار، کمک (د. - من. )فرع، قسمتالحاقی، صفت فرعی.
adjunction	الحاق، افزایش، ضمیمه ، مشاع سازی.
adjuration	تحلیف، سوگند، قسم، لابه ، التماس.
adjure	سوگند دادن ، قسم دادن ، لابه  کردن ، تقاضا کردن ، به  اصرار تقاضا کردن (از).
adjust	تعدیل کردن ، تنظیم کردن .میزان  کردن ، تعدیل کردن ، تنظیم کردن ، تسویه  نمودن ، مطابق کردن ، وفق دادن ، سازگار کردن .
adjustable	تعدیل پذیر، تنظیم پذیر.
adjustable dimension	بعد تعدیل پذیر.
adjustment	سازگاری، تعدیل، تنظیم، تطبیق، (حق. ) تسویه ، اصلاح، (مک . ) میزان ، آلت تعدیل، اسباب تنظیم.تعدیل، تنظیم.
adjutancy	(نظ. ) آجودانی، معینی، معاونت، یاری، مساعدت.
adjutant	یار، کمک ، مساعد، یاور، (نظ. ) آجودان ، معین .
adjutant stork	(ج. ش. ) لک  لک  بزرگ  هندی و آفریقائی.
adjuvant	یاور، یاری کننده ، ممد، (طب) دوای ممد.
adlib	بدون  مقدمه  صحبت کردن ، بمیل خود.
adman	متصدی اعلانات، آگهی گر.
admeasure	تعیین  حصه  کردن ، سهم دادن ، تقسیم کردن ، (م. ل. )اندازه  گرفتن .
admeasurement	(=admensuration) تعیین  اندازه ، تقسیم، تخصیص.
admensuration	(=admeasurement) تعیین  اندازه ، تقسیم، تخصیص.
admetus	(افسانه ئ یونان ) شوهر السس تیس (alcestis).
administer	(.vt and. vi):اداره  کردن ، تقسیم کردن ، تهیه  کردن ، اجرا کردن ، توزیع کردن ، (حق. ) تصفیه  کردن ، نظارت کردن ، وصایت کردن ، انجام دادن ، اعدام کردن ، کشتن ، (مو. ) رهبری کردن (ارکستر). (.n): مدیر، رئیس، (حق. ) مدیر تصفیه ، وصی.
administrant	اداره  کننده ، اجرائی.
administrate	(=administer).
administration	اداره ئ کل، حکومت، اجرا، الغائ، سوگند دادن ، (حق. ) تصفیه ، وصایت، تقسیمات جزئ وزارتخانه ها در شهرها، فرمداری.
administrative	اداری، اجرائی، مجری.اداری.
administrator	فرمدار، مدیر، رئیس، (حق. ) مدیر تصفیه ، وصی و مجری.
admirable	پسندیده ، قابل پسند، قابل تحسین ، ستودنی.
admiral	(ن . د. ) دریاسالار، امیرالبحر، فرمانده ، عالی ترین  افسرنیروی دریائی.
admiral of the fleet	(ن . د. انگلیس) امیرالبحر، فرمانده ئ ناوگان .
admiralty	اداره ئ نیروی دریائی، دریاسالاری.
admiration	تعجب، حیرت، شگفت، پسند، تحسین .
admire	پسند کردن ، تحسین  کردن ، حظ کردن ، (م. م. ) مورد شگفت قراردادن ، درشگفت شدن ، تعجب کردن ، متحیر کردن ، متعجب ساختن .
admirer	تحسین  کننده ، ستاینده .
admissibility	روابودن ، پذیرفتگی، مقبولیت، قابلت قبول، اختیارداری.
admissible	قابل قبول، قابل تصدیق، پذیرفتنی، روا، مجاز.
admissibll	مجاز، روا.
admission	پذیرش، قبول، تصدیق، اعتراف، دخول، درآمد، اجازه ئ ورود، ورودیه ، پذیرانه ، بارداد.
admit	پذیرفتن ، راه  دادن ، بار دادن ، راضی شدن  (به )، رضایت دادن  (به )، موافقت کردن ، تصدیق کردن ، زیربار(چیزی) رفتن ، اقرار کردن ، واگذار کردن ، دادن ، اعطائ کردن .
admitance	دخول، ورود، بار، اجازه ئ دخول، (م. م. ) تصدیق، روا، مجاز، گذرائی.
admitedly	مسلما.
admittance	هدایت ظاهری.
admix	آمیختن ، مخلوط کردن ، بهم پیوستن ، مخلوط شدن ، آمیزش کردن ، دخالت کردن .
admixtion	مخلوط، ترکیب، هم آمیزه .
admixture	مخلوط، ترکیب، هم آمیزه .
admonish	نصیحت کردن ، پند دادن ، آگاه  کردن ، متنبه  کردن ، وعظ کردن .
admonition	سرزنش دوستانه ، تذکر، راهنمائی.
admonitory	(=admonitive) نصیحت آمیز، توبیخ آمیز.
adnate	حاصل، اندوخته ، فراگرفته ، (گ . ش. - ج. ش. ) بهم چسبیده ، توام، مربوط باعضائ تناسلی توام.
adnauseam	(طب) تهوع، بدرجه ئ تهوع.
adnexa	(تش. ) قسمتهای متصل بهم، زائده .
ado	(=atdo)مصدرحال فعل do to مثل ado have to بمعنی (کارداشتن ) پرمشغله  بودن ، گرفتاری.
adobe	خشت، خشت خام، خاک  مخصوص خشت سازی.
adolescence	نو جوانی، دوره  جوانی، دوره ئ شباب، بلوغ، رشد.
adolescent	نوجوان ، بالغ، جوان ، رشید.
adonis	(افسانه ئ یونان ) جوان  زیبائی که  مورد علاقه  آفرودیت بود، (گ . ش. ) آدونیس (شقایق).
adopt	قبول کردن ، اتخاذ کردن ، اقتباس کردن ، تعمید دادن ، نام گذاردن  (هنگام تعمید)، در میان  خود پذیرفتن ، به  فرزندی پذیرفتن .
adoption	مربوط به  قضیه  پسر خواندگی عیسی(نسبت به  خدا)، اختیار، اتخاذ، قبول، اقتباس، استعمال لغت بیگانه  بدون  تغییر شکل آن ، (حق. ) قبول به  فرزندی، فرزند خواندگی.
adoptionist	معتقد به  فرزند خواندگی عیسی.
adoptive	انتخابی، اقتباسی.
adorability	(=adorableness) شایستگی ستایش، قابلیت پرستش، ستودنی.
adorable	شایان  ستایش، قابل پرستش.
adorableness	(=adorability) شایستگی ستایش، قابلیت پرستش، ستودنی.
adoration	ستایش، پرستش، عشق ورزی، نیایش.
adore	پرستش، ستودن ، عشق ورزیدن  (به )، عاشق شدن  (به ).
adorn	زیبا کردن ، قشنگ  کردن ، آرایش دادن ، زینت دادن ، با زر و زیور آراستن .
adornment	تزئین ، آراستگی، پیراستگی، زیور و پیرایه ، زینت.
adren	(=aderno) کلمه ئ پیشوندی است به  معنی(مربوط به  غده  فوق کلیه ).
adrenal	مشتق از غده  یا ترشح غدد فوق کلیه ، مربوط بغده  فوق کلیوی.
adrenal gland	غده ئ فوق کلیوی.
adrenaline	(=Epinephrine) هورمن  قسمت مرکز غده  فوق کلیه  که  بالا برنده ئ خون  و فشارخون  است.
adrenergic	فعال شونده  (بوسیله ئ آدرنالین  یا ماده ای نظیر آن )، شبیه  آدرنالین .
adreno	(=adern) کلمه ئ پیشوندی است به  معنی(مربوط به  غده  فوق کلیه ).
adrenocortical	وابسته  به  قشر غده ئ فوق کلیه .
adrift	دستخوش طوفان ، غوطه ور(روی آب)، (مج. ) آواره ، بدون  هدف، سرگردان ، شناور.
adroit	زرنگ ، زبر دست، زیرک ، ماهر، چابک ، چالاک ، تردست، چیره دست.
adscititious	مشتق از عامل خارجی، دارای منبع خارجی.
adscript	یادداشت اضافی.
adside from	بعلاوه ، صرفنظر از اینکه ، گذشته  از این .
adsorb	(ش. ) جذب سطحی کردن .
adsorbate	ماده ئ جذب شده .
adsorbent	گیرا، جاذب.
adsorption	برآشام، برآشامش، جذب سطحی، رو نشینی، انقباض گازها و مایعات روی سطوح سخت و جامد.
aducity	قابل زوال، زودگذری، کهولت، ضعف دوران  کهولت، ضعف پیری.
adulate	چاپلوسانه  ستودن ، مداحی کردن ، مدح گفتن .
adulation	پرستش، ستایش، چاپلوسی.
adulator	ستایشگر.
adult	بالغ، بزرگ ، کبیر، به  حد رشد رسیده .
adulterant	چیز تقلبی، مایه  تقلب و فساد، متقلب، پست تر کننده ، استحاله  دهنده .
adulterate	جازن ، قلابی، زنازاده ، حرامزاده ، چیز تقلبی ساختن  (مثل ریختن  آب در شیر).
adulteration	قلب زنی، جعل و تزویر، استحاله .
adulterer	آدم زانی، مرد زناکار.
adulteress	زانیه ، زن  زناکار.
adulterine	زنازاده ، حرامزاده ، قاچاقی، تقلبی.
adulterous	زناکار، مربوط به  زنا، زنائی.
adultery	زنا، زنای محصن  یا محصنه ، بیوفائی، بی عفتی، بی دینی، ازدواج غیرشرعی.
adumbrate	مبهم کردن ، سایه  افکندن  بر، طرح( چیزی را) نشان  دادن .
adumbration	سایه  افکنی، نشان  دادن ، خلاصه .
adust	سوخته ، خشکیده ، با حرارت.
advalorem	از روی قیمت، به  نسبت قیمت.
advance	###############################################################################################################################################################################################################################################################
advanced	پیشرفته .(.adj): پیشرفته ، ترقی کرده ، پیش افتاده ، جلوافتاده .
advancement	پیشرفت، ترقی، ترفیع، (حق. ) سهمالارثی که  در زمان  حیات پدر به  فرزندان  میدهند، پیش قسط.
advantage	(.n): فایده ، صرفه ، سود، برتری، بهتری، مزیت، تفوق، (.vi and. vt): مزیت دادن ، سودمند بودن ، مفید بودن .
advantageous	سودمند، نافع، باصرفه .
advection	(جغ. ) پهن  رفت، حرکت افقی توده ای ازهوا دراثر تغییردرجه ئ حرارت.
advent	ظهور و ورود (چهار یکشنبه  قبل از میلاد مسیح).
adventitious	نابجا، عارضی، خارجی، الحاقی، اکتسابی، غیر موروثی.
adventive	اتفاقی، عارضی، (گ . ش. ) خودرو، نابومی.
