conflict	ستیزه ، کشاکش، کشمکش، نبرد، برخورد، ناسازگاری، تضاد، ناسازگار بودن ، مبارزه کردن .
confliction	تضاد، برخورد.
confluence	اتصال یا تلاقی دو نهر، همریختنگاه ، همریزگاه .
confluent	همریز، باهم جاری شونده ، متلاقی.
conflux	(=confluence) همریزگاه ، برخورد، تلاقی.
confocal	(ر. ) هم کانون  ( حقیقی یا مجازی ).
conform	همنوائی کردن ، مطابقت کردن ، وفق دادن ، پیروی کردن .
conformable	قابل توافق، منطبق شدنی، مطیع.
conformance	(=conformity) پیروی، متابعت، همنوائی.
conformation	تطبیق، برابری، سازش، توافق، ساخت، ترکیب.
conformity	انطباق، پیروی از رسوم یا عقاید، همنوائی.
confound	پریشان  کردن ، گیج کردن ، عاجز کردن .
confounded	مبهوت، لعنت شده ، نفرین  شده .
confraternity	انجمن  اخوت، دسته .
confrere	همقطار.
confront	روبرو شدن  با، مواجهه  دادن .
confuse	مغشوش شدن ، باهم اشتباه  کردن ، آسیمه  کردن ، گیج کردن ، دست پاچه  کردن .
confusion	گیجی، اشتباهی گرفتن .آسیمگی، پریشانی، درهم وبرهمی، اغتشاش، دست پاچگی.
confutation	تکذیب، مورد تکذیب، امر مردود.
confute	ردکردن ، مجاب کردن ، عقیم کردن .
conge	اجازه  عبور، تعظیم، کرنش.
congeal	ماسیدن ، یخ بستن ، بستن ، منجمد شدن ، سفت کردن .
congelation	ماسیدگی، بستگی، انجماد، افسردگی، دلمه ، چیز منجمد.
congener	هم جنس، همنوع، مشابه ، متجانس.
congenial	همخو، هم مشرب، دارای تجانس روحی، هم سلیقه .
congenital	مادر زادی، ارثی، موروثی، ذاتی، خلقتی.
congeries	توده ، انباشته ، تراکم، انبوه ، کومه ، کپه .
congest	انبوه  شدن ، متراکم کردن ، گرفته  کردن .
congestion	ازدحام، انبوهی.تراکم، ( طب ) جمع شدن  خون  یا اخلاط، گرفتگی.
congestive	وابسته  به  تراکم.
conglobate	گرد کردن ، گلوله  شدن .
conglobe	(=conglobate) گردکردن ، گلوله  شدن .
conglomerate	اختلاط، کلوخه  شده ، گرد شدن ، جوش سنگ .
conglomeration	گلوه  شدگی، توده ، اختلاط شرکتها.
conglutinate	التیام دادن ، بهم چسباندن .
conglutination	التیام، بهم چسبیدن .
congratulate	تبریک  گفتن ، شادباش گفتن .
congratulation	تبریک ، تهنیت، شادباش.
congratulator	تبریک  گوینده .
congregate	جمع شدن ، اجتماع کردن .
congregation	جماعت، دسته ، گروه ، حضار در کلیسا.
congress	همایش، کنگره ، انجمن ، مجلس، ( آمریکا ) مجلسین  سنا ونمایندگان .
congressional	مربوط به  کنگره .
congressman	عضو کنگره  یا مجلس قانون  گذاری آمریکا.
congresswoman	بانوی عضو کنگره  آمریکا.
congruence	(=congruency) موافقت، تناسب، تجانس.
congruency	(=congruence) موافقت، تناسب، تجانس.
congruent	موافق، متجانس.
congruity	موافقت، سنخیت، تجانس، هم نهشت بودن .
congurous	درخور، مناسب، مطابق، جور، منطبق.
conic	(=conical) مخروطی، کله  قندی.
conical	(=conic) مخروطی، کله  قندی.
conifer	رسته  درختانی ( مثل کاج ) که  میوه  مخروطی دارند.
conium	(گ . ش. ) شوکران ، شوکران  کبیر.
coniviction	محکومیت، مجرمیت، عقیده ، اطمینان .
conjectural	حدسی.
conjecture	گمان ، حدس.حدس، ظن ، گمان ، تخمین ، حدس زدن ، گمان  بردن .
conjoin	پیوستن ، وصل کردن ، قرین  شدن ، مقترن ، ( حق. ) همسر، زوج.
conjugal	نکاحی، ازدواجی.
conjugate	صرف کردن ، درهم آمیختن ، توام.
conjugation	(د. ) صرف، پیوستگی، ترکیب، گشنگیری.
conjugational	صرفی.
conjunct	بهم پیوسته ، متصل، متحد.
conjunction	عطف، ترکیب عطفی.پیوستگی، اتصال، اقتران ، حرف ربط، حرف عطف.
conjunctional	ربطی.
conjunctive	عطفی.ربط دهنده ، حرف ربط.
conjunctivitis	(طب ) ورم ملتحمه ، آماس ملتحمه .
conjuncture	اقتران ، اتصال، ملاقات تصادفی.
conjuration	افسون ، سحر، جادو، التماس، مناجات.
conjure	التماس کردن  به ، سوگند دادن ، جادو کردن .
conjurer	(=conjuror) جادوگر، ساحر، آدم تردست.
conjuror	(=conjurer) جادوگر، ساحر، آدم تردست.
conk	(معمولا با out ) ضعیف شدن ، از کار افتادن .
conn	راندن ، ( کشتی وهواپیما ) را هدایت کردن .
connate	ذاتی، مادزادی.
connatural	هم جنس، هم خو.
connect	پیوستن ، وصل کردن ، مربوط کردن ، متصل کردن .بستن ، وصل کردن .
connected	بسته ، متصل.
connectedly	بطور متصل.
connection	(=connexion) پیوستگی، اتصال، وابستگی، نسبت، مقام، خویش، رابطه .بستگی، اتصال.
connection cable	کابل اتصال.
connection terminal	پایانه  اتصال.
connective	کلمه  ربط یا عطف، ربط، پیوندی.رابط، متصل کننده .
connectivity	اتصال.
connector	بست، اتصال، رابط، متصل کننده .
connexion	(=connection) ارتباط، اتصال.
conniption	حمله  صرع.
connivance	چشم پوشی، اغماض، اجازه  ضمنی.
connive	چشم پوشی کردن ، مسامحه  کردن ، تجاهل کردن ، سر وسر داشتن .
conniver	مسامحه  کار، تجاهل کننده .
connoisseur	خبره .
connoisseurship	خبرگی.
connotation	دلالت ضمنی، توارد ذهنی، معنی.
connotative	دلالت کننده ، درضمن ، اشاره  ضمنی کننده .
connote	دلالت ضمنی کردن  بر، اشاره  ضمنی کردن .
connubial	وابسته  به  زناشوئی.
conoid	(=conoidal) (هن. ) شبه  مخروطی، مخروطی شکل.
conoidal	(=conoid) (هن. ) شبه  مخروطی، مخروطی شکل.
conquer	پیروزی یافتن  بر، فتح کردن ، تسخیر کردن .
conqueror	فاتح، غالب، پیروز، کشورگشا.
conquest	غلبه ، پیروزی، غلبه  کردن .
consanguine	(=consanguinous) هم خون ، از یک  صلب، صلبی.
consanguinity	خویشی صلبی، قوم وخویشی.
consanguinous	(=consanguine) هم خون ، از یک  صلب، صلبی.
conscience	وجدان ، ضمیر، ذمه ، باطن ، دل.
conscientious	باوجدان ، وظیفه  شناس.
conscientious objector	کسی که  بعلل اخلاقی یا عقاید مذهبی از دخول در ارتش خودداری کند.
conscionable	معقول، درست، وجدانی، باوجدان .
conscious	هوشیار، بهوش، آگاه ، باخبر، ملتفت، وارد.
consciously	از روی قصد.
consciousness	هوشیاری، آگاهی، خبر، حس آگاهی.
conscript	سرباز وظیفه ، مشمول نظام کردن .
conscription	خدمت اجباری.
consecrate	وقف شده ، ویژه  کردن ، تخصیص دادن ، تقدیس کردن .
consecration	تخصیص، وقف، تقدیس، تبرک .
consecution	توالی، نتیجه  منطقی.
consecutive	پیاپی، متوالی.پی درپی، متوالی، پشت سرهم، ( د. ) نتیجه ای.
consensual	(حق. ) مبنی بر رضایت طرفین ، رضایتی.
consensus	توافق عام، رضایت وموافقت عمومی، وفاق، اجماع.
consent	رضایت، موافقت، راضی شدن ، رضایت دادن .
consentaneous	موافق، دارای اتفاق آرائ.
consequence	نتیجه ، نتیجه  منطقی، اثر، برآمد، دست آورد، پی آمد.
consequent	من  تبع، پی آیند، بر آیند، نتیجه  بخش.
consequential	نتیجه ای، مهم، دارای اهمیت، پربرآیند.
conservation	نگهداری، حفاظت، حفظ منابع طبیعی.
conservationist	طرفدارحفظ منابع طبیعی.
conservatism	محافظه  کاری، سیاست محافظه  کاری.
conservative	محافظه  کار، پیرو سنت قدیم.
conservatoire	(conservatory) (مو. ) آموزشگاه  هنرهای زیبا.
conservator	نگهبان ، سرایدار، نگهدارنده ، محافظ.
conservatory	هنرستان  هنرهای زیبا ( بخصوص موسیقی ).
conserve	نگهداری کردن ، از صدمه  محفوظ داشتن ، کنسرو تهیه  کردن ، کنسرو.
consider	رسیدگی کردن  ( به  )، ملاحظه  کردن ، تفکر کردن .
considerable	شایان ، قابل توجه ، مهم.
considerate	باملاحظه ، بافکر، محتاط.
consideration	ملاحظه ، رسیدگی، توجه ، مراعات.
considered	بافکر باز ودرست، با اندیشه  صحیح، مطرح شده .
consign	سپردن ، تسلیم کردن ، امانت گذاردن ، ارسال کردن .
consignee	کسی که  جنس یا مالی بعنوانش ارسال شده .
consignment	حمل، ارسال، محموله ، مرسوله .
consignor	فرستنده  کالا، حمل کننده  کالا.
consist	مرکب بودن  از، شامل بودن ، عبارت بودن  از.
consistence	(consistency) ثبات، استحکام، درجه  غلظت، توافق، سازگاری.
consistency	(consistence) ثبات، استحکام، درجه  غلظت، توافق، سازگاری.سازگاری.
consistency check	بررسی سازگاری.
consistent	سازگار.نامتناقض، استوار، ثابت قدم.
consistory	مجلس سنای پاپ ومطران  ها، انجمن  کاتوزیان .
consociate	همدست کردن ، متحد کردن ، پیوستن .
consociation	(association) شرکت، پیوند.
consolation	دلداری، تسلی، تسلیت.
console	پیشانه ، میزفرمان .دلداری دادن ، تسلی دادن ، تسلیت دادن ، میز زیر رادیو یاتلویزیون  یاارگ  وپیانو.
consolidate	محکم کردن ، یکی کردن ، یک  رقم کردن .
consolidation	تحکیم، تثبیت، تقویت، ترکیب، اتحاد، قوام.
consomme	آب گوشت تنگاب، آبگوشت غلیظ.
consonance	هم آهنگی، هم صدائی، توافق صدا.
consonant	هم آهنگ ، حرف صامت، حرف بی صدا، همخوان .
consonantal	بی صدائی، وابسته  به  حروف بی صدا، صامت.
consort	همسر، شریک ، مصاحب، هم نشین  شدن ، جور کردن .
consortium	(حق. ) ائتلاف چند شرکت باهم برای انجام امور انتفاعی، کنسرسیوم.
conspecific	همنوع.
conspectus	نمودار، اجمال، زمینه .
conspicuous	انگشت نما، پدیدار، آشکار، توی چشم خور.
conspiracy	توطئه ، دسیسه ، نقشه  خیانت آمیز.
conspirator	خیانتکار، توطئه  چی، دسیسه  کار، شریک  فتنه .
conspiratorial	حاکی از توطئه  وتوطئه  سازی، توطئه  آمیز.
conspire	توطئه  چیدن  برای کار بد، هم پیمان  شدن ، درنقشه  خیانت شرکت کردن .
constable	افسر ارتش، پاسبان ، ضابط.
constabulary	نیروی شهربانی، پاسبانان  یک  محل.
constancy	پایداری، ثبات، استواری، وفاداری.
constant	ثابت.پایدار، ثابت قدم، باثبات، استوار، وفادار، دائمی.
constellate	بشکل صورت فلکی درآمدن ، جزئ منظومه  فلکی شدن .
constellation	صورت فلکی، برج، مجمع الکواکب.
consternate	احساس تحیر و وحشت کردن ، متوحش شدن .
consternation	بهت، آشفتگی، حیرت، بهت وحیرت.
constipate	(طب ) قبض کردن ، یبوست دادن ، خشکی آوردن .
constipation	یبوست، خشکی.
constituency	هیئت موسسان ، حوزه  انتخاباتی.
constituent	جزئ اصلی، انتخاب کننده ، موکل، سازنده .
constitute	تشکیل دادن ، تاسیس کردن ، ترکیب کردن .
constitution	ساختمان  ووضع طبیعی، تشکیل، تاسیس، مشروطیت، قانون  اساسی، نظام نامه ، مزاج، بنیه .
constitutional	مطابق قانون  اساسی.
constitutionalism	اصول مشروطیت، حکومت مشروطه .
constitutionality	مشروطیت، مطابقت با قانون  اساسی.
constitutive	ترکیب کننده ، تشکیل دهنده ، ساختمانی.
constrain	بزور وفشار وادار کردن ، تحمیل کردن .
constraint	قید، محدودیت.اجبار، اضطرار، فشار، قید، گرفتاری، توقیف.
constrict	تنگ  کردن ، جمع کردن ، منقبض کردن .
constriction	تنگی، ضیق، انقباض، فشار، تنگ  شدگی، قبض مزاج.
constrictor	ماهیچه  جمع کننده ، انواع مارهای >بوا<.
constringe	جمع شدن ، گرد آمدن ، چروک  شدن .
construable	قابل تفسیر، قابل تجزیه ، تفسیر شدنی.
construct	ساختن ، بنا کردن ، ایجاد کردن .ساختن ، ساخت.
constructible	قابل ساختن .
construction	ساختمان ، عمارت.ساختمان ، ساخت.
constructional	ساختمانی.
constructive	بناکننده ، (مج. ) سودمند، مفید، ساختمانی.
constructor	سازنده .
construe	تفسیر کردن ، تعبیر کردن ، استنباط کردن .
consubstantial	هم جوهر، هم گوهر، هم جنس، هم طبیعت.
consubstantiation	هم گوهر.
consuetude	اعتیاد، رسم وروش، عادت.
consul	کنسول، قنسول.
consular	کنسولی.
consulate	کنسولگری، اداره  کنسولی.
consult	همفکری کردن ، رایزنی کردن ، کنکاش کردن ، مشورت کردن ، مشورت خواستن  از، مشورت.
consultant	مشاور، رایزن .
consultation	مشاوره ، مشورت، مذاکره ، همفکری، رایزنی.
consultative	کنکاشی، مشورتی، مشاوره ای، شورائی.
consultor	مشاور، رایزن .
consumable	مصرف شدنی.
consume	مصرف کردن .مصرف کردن ، تحلیل رفتن ، از پا درآمدن .
consumedly	بیش از حد، بطور زیاد.
consumer	مصرف کننده .مصرف کننده .
consumer goods	اشیائ مصرفی، کالاهای مصرفی.
consummate	بپایان  رساندن ، انجام دادن ، عروسی کردن ، بوصال رسیدن ، رسیده ، تمام وکمال، بحدکمال.
consumption	مصرف.مصرف، سوختن ، زوال، (طب ) مرض سل.
consumptive	دچار مرض سل، تحلیل رفته .
contact	تماس، اتصال، تماس یافتن ، تماسی، برخورد.محل اتصال، تماس، تماس گرفتن .
contagion	(طب ) واگیری، سرایت، ناخوشی واگیر.
contagious	واگیر، مسری، واگیردار.
contagium	واگیر، میکرب سرایت دهنده  مرض.
contain	محتوی بودن ، دارا بودن ، دربرداشتن ، شامل بودن ، خودداری کردن ، بازداشتن .
container	ظرف، محتوی.
containment	کف نفس، محدود نگاهداشتن .
contaminant	آلودگر، جسم آلوده ، ملوث، آلوده  کننده .
contaminate	آلودن ، ملوث کردن ، سرایت دادن .
