contamination	آلایش، آلودگی، کثافت، عدم خلوص، ناپاکی.
conte	داستان کوتاه ، داستان .
contemn	خوار شمردن ، حقیر شمردن .
contemplate	تفکر کردن ، درنظر داشتن ، اندیشیدن .
contemplation	تفکر، تامل، غور، تعمق.
contemplative	تفکری، وابسته  به  غور وتعمق.
contemporaneity	هم عصری، معاصر بودن .
contemporaneous	هم زمان ، معاصر، هم عصر.
contemporary	معاصر، همزمان ، هم دوره .
contempt	تحقیر، اهانت، خفت، خواری.
contemptible	قابل تحقیر، خوار، پست.
contemptuous	اهانت آمیز، مغرورانه ، قابل تحقیر، تحقیر آمیز.
contend	ستیزه  کردن ، مخالفت کرده  با، رقابت کردن ، ادعا کردن .
content	محتوی، مضمون .گنجایش، حجم، مقدار، مندرجات، مفاد، خوشنود، راضی، راضی کردن ، قانع کردن ، خرسند، خرسند کردن .
content addressable	نشانی پذیر از روی محتوی.
content addressed	نشامی یافته  از روی محتوی.
contention	درگیری.ستیزه ، مشاجره ، نزاع، مجادله ، مباحثه .
contentious	ستیزه  جو، دعوائی، متنازع فیه ، ستیزگر.
contentment	رضایت، قناعت، خرسندی.
conterminous	هم مرز، مجاور، نوک  بنوک ، متلاقی.
contest	مباحثه  وجدل کردن ، اعتراض داشتن  بر، ستیزه  کردن ، مشاجره ، مسابقه ، رقابت، دعوا.
contestable	قابل اعتراض.
contestant	ستیزه  جو، مسابقه  دهنده ، مدافع.
contestation	بحث، منازعه ، مناظره ، رقابت، مرافعه ، رد.
context	زمینه ، مفاد، مفهوم.زمینه ، متن .
context free	مستقل از متن .
context sensitive	حساس نسبت به  متن .
contexture	ترکیب، بافت، مفاد.
contiguity	نزدیکی، مجاورت، برخورد، تماس، وابستگی، ربط.
contiguous	همجوار.نزدیک ، مجاور، پیوسته ، متصل، مربوط بهم.
continence	خودداری، خویشتن  داری، پرهیزگاری.
continent	اقلیم، قاره ، پرهیزکار، خوددار.
continental	اقلیمی، قاره ای.
continental shelf	فلات قاره .
contingence	رابطه ، تماس ( مانند زاویه  تماس ).
contingency	احتمال، احتمال وقوع، چیزی که  درآینده  ممکن  است رخ دهد، تصافی، محتملالوقوع.
contingent	محتمل الوقوع، تصادفی، مشروط، موکول.
continual	پیوسته ، پی درپی، دائمی، همیشگی، مکرر، متناوب.
continuance	دوام، ادامه ، تناوب بدون  انقطاع.
continuant	ادامه  دهنده .
continuate	لاینقطع، پی درپی، پیوسته  بهم، سریع الاتصال.
continuation	ادامه ، مداومت، تعقیب، تمدید.ادامه ، تمدید.
continuator	دنبال کننده ، ادامه  دهنده ، مستمر.
continue	ادامه  دادن ، دنبال کردن .ادامه  دادن .
continue statement	حکم ادامه .
continuing	مداوم، لاینقطع.
continuity	پیوستگی، اتصال، استمرار، تسلسل، دوام.پیوستگی، دوام.
continuous	مداوم، متوالی.پیوسته ، مداوم.
continuous form	ورقه  پیوسته .
continuous paper	کاغذ پیوسته .
continuous time	با پیوستگی زمانی.
continuum	پیوستگان ، رشته  مسلسل، تسلسل، پی درپی، مستمر، زنجیره .
contort	از شکل انداختن ، کج کردن ، پیچاندن .
contortion	ازشکل اندازی، کج کردن ، شکنج.
contortionist	بندباز، کسی که  بدنش را کج ومعوج میکند.
contour	محیط مرئی، خط فاصل درنقشه  های رنگی، نقشه  برجسته ، نقاشی کردن ، طراحی کردن .محیط مرئی، حدفاصل.
contour line	منحنی تراز، خط برجستگی زمین .
contour map	نقشه ای که  دارای خطوط فاصل مشخصی باشد، نقشه  برجسته .
contraband	کالای قاچاق، تجارت قاچاق یاممنوع، قاچاق.
contrabandist	قاچاقچی.
contraception	جلوگیری از آبستنی.
contraceptive	وسیله  جلوگیری از آبستنی.
contract	قرارداد، منقبض کردن ، منقبض شدن .(.n):قرارداد، مقاطعه ، کنترات، پیمان . (.vtand .vi): پیمان  بستن ، قرردادبستن ، مقاطعه  کاری کردن ، کنترات کردن ، منقبض کردن ، مخفف کردن ، همکشیدن .
contractile	قابل انقباض، ادغام شونده ، هم کشی پذیر، ترنج پذیر.
contraction	انقباض، اختصار، ادغام، همکشیدن ، ترنجیدن .
contractor	پیمان  کار، مقاطعه  کار.
contractual	قراردادی، مقاطعه  ای، ماهده  ای، پیمانی.
contracture	انقباض، همکشی.
contradict	رد کردن .تناقض داشتن  با، مخالف بودن  با، سخن  ( کسی را ) انکار کردن .
contradiction	تناقض، مغایرت.مخالف، تناقض، رد، ضد گوئی، خلاف گوئی.
contradictious	متناقض گو.
contradictorily	باتناقض.
contradictoriness	مغایرت، تناقض.
contradictory	متناقض، مخالف، متباین ، (من. ) ضد ونقیض.متناقض، مغایر.
contradistinction	تمیز، تشخیص، فرق.
contradistinctive	متمایز.
contradistinguish	فرق گذاردن  (بعلت خواص متناقض ومغایر )، متمایز داشتن .
contralto	(مو. ) زیرترین  صدای مردانه ، بم ترین  صدای زنانه .
contraposition	(من. ) مفهوم مخالف، قلب مطلب بطریق منفی.
contraption	اختراع، تدبیر، ابتکار، اسباب.
contrapuntal	چندصدائی، چند صوتی، آهنگ  یاترانه  چند صوتی.
contrariety	مخالفت، دگرگونی، مغایرت، ناسازگاری.
contrariness	مخالفت، مغایرت، ناجوری، ناسازگاری.
contrarious	مخالفت آمیز، از روی دشمنی، عناد آمیز.
contrariwise	برعکس، بطور وارونه  ومعکوس.
contrary	مخالف، معکوس، مقابل، خلاف.
contrast	هم سنجی، مغایرت، برابر کردن ، تباین ، مقابله ، تقابل.تباین ، کنتراست، مقایسه  کردن .
contravene	تخلف کردن  از، نقض کردن ، تخطی کردن .
contravention	تخلف، نقض، تشدید.
contretemps	روی داد ناگوار، بدشانسی، گرفتگی حالت.
contribute	اعانه  دادن ، شرکت کردن  در، همکاری وکمک  کردن ، هم بخشی کردن .
contribution	سهم، اعانه ، هم بخشی، همکاری وکمک .
contributor	شرکت کننده ، اعانه  دهنده ، هم بخشگر.
contributory	کمک  کننده ، موجب، خراج گذار.
contrite	پشیمان ، توبه کار، از روی توبه  وپشیمانی.
contrition	پشیمانی، توبه ، ندامت.
contrivance	اختراع، تدبیر، تمهید، اسباب.
contrive	تعبیه  کردن ، طرح ریزی کردن ، تدبیر کردن .
contriver	مدبر، طرح ریز، کوشا وزرنگ .
control	کنترل.کنترل کردن ، نظارت کردن ، تنظیم کردن ، بازرسی، کنترل، بازبینی، کاربری.
control block	کنده  کنترل.
control card	کارت کنترل.
control character	دخشه  کنترل.
control circuit	مدار کنترل.
control computer	کامپیوتر کنترل.
control console	پیشانه  کنترل.
control desk	میز کنترل.
control flow	گردش کنترل، روند کنترل.
control grid	توری کنترل.
control hierarchy	سلسله  مراتب کنترل.
control key	کلید کنترل.
control language	زبان  کنترل.
control memory	حافظه  کنترل.
control mode	باب کنترل.
control panel	تابلوی کنترل، صفحه  کنترل.
control port	درگاه  کنترل.
control rod	میله  کنترل.
control store	انباره  کنترل.
control structure	ساخت کنترل.
control unit	واحد کنترل.
control word	کلمه  کنترل.
controller	بازرس، حسابدار ممیز، ناظر.کنترل کننده .
controversial	مباحثه ای، جدلی، جدال آمیز، هم ستیز، هم ستیزگر، هم ستیزگرانه .
controversy	هم ستیزی، مباحثه ، جدال، ستیزه ، بحث.
controvert	ردکردن ، هم ستیز کردن ، مخالفت کردن ، منکر شدن .
contumacious	سرکش، خودسر، سرپیچ، متمرد، یاغی.
contumacy	سرکشی، امتناع از حضور دردادگاه ، تمرد.
contumelious	اهانت کننده ، جسورانه ، ننگین ، زشت.
contumely	اهانت، بی حرمتی، خفت، سبکی، توهین .
contuse	کوفتن ، ضربت زدن ، کوفته  کردن ، له  کردن .
contusion	(طب ) کوفتگی، ضرب، ضربت، کوفتگی انساج، ضغطه .
conundrum	معما، چیستان ، لغز، مسئله  بغرنج وپیچیده .
conurbation	شهر مهم مرکزی.
convalesce	بهگراشدن ، بهبودی یافتن ، دوره  نقاهت را گذراندن .
convalescence	بهگرائی، دوره  نقاهت.
convalescent	بهگرا.
convect	انتقال یافتن  ( میکرب وغیره  )، هدایت کردن .
convection	انتقال گرما ( درمایع )، انتقال برق، ارزش حرارتی، همبرداری.
convector	جسم انتقال دهنده  گرما ( مایع یا گاز وغیره  ).
convene	گردآمدن ، دورهم جمع شدن ، جمع کردن ، تشکیل جلسه  دادن ، هم آیش کردن .
convenience	آسودگی، راحتی، (درجمع ) تسهیلات.
convenient	راحت، مناسب، راه  دست.
convent	صومعه ، دیر، مجمع.
conventicle	انجمن  مخفی وغیر قانونی، انجمن  مذهبی.
convention	عرف، قرار داد.هم آیش، هم آئی، پیمان  نامه ، انجمن ، مجمع، میثاق.
conventional	مرسوم، مطابق آئین  وقاعده ، پیرو سنت ورسوم.عرفی، قراردادی.
conventionalism	پیروی از رسوم.
conventionality	مطابقت با آئین  ورسوم قراردادی، پیروی از سنت قدیم.
conventionalization	توافق با آئین  و رسوم، هم رنگی با آئین  و رسوم.
conventionalize	باعرف وعادت وسنت وفق دادن ، سنتی کردن .
converge	همگرا بودن .توجه  بیک  نقطه  یا یک  مقصد مشترک ، (ر. ) تقارب خطوط، وجود تشابه ، همگراشدن .
convergence	همگرائی.همگرائی، تقارب.
convergent	(هن. ) خطوط متقارب ومتلاقی، همگرا.همگرا.
conversable	خوش صحبت، خوش سخن ، قابل معاشرت.
conversance	(=conversancy) آگاهی کامل، آشنائی کامل، تبحر.
conversancy	( =conversance) آگاهی کامل، آشنائی کامل، تبحر.
conversant	آگاه ، بصیر، ( باwith) وارد، متبحر.
conversation	گفتگو، گفت وشنید، مکالمه ، محاوره .محاوره .
conversational	محاوره ای.مکالمه ای.
conversational mode	باب محاوره ای.
conversationalist	خوش صحبت.
converse	(.n.vi.vt): صحبت کردن ، مذاکره  کردن ، آمیزش، صحبت، (.n.adj):معکوس، واژگون ، وارونه ، مخالف، گفتگو.عکس، محاوره  کردن .
conversion	تبدیل.تغییر، تبدیل، تسعیر، تغییر کیش.
conversional	تسعیری، متغیر.
convert	برگرداندن ، وارونه  کردن ، معکوس کردن ، بکیش دیگری آوردن ، تازه  کیش.تبدیل کردن ، معکوس کردن .
converter	(convertor) برگرداننده ، تبدیل کننده ، آلت تبدیل ( شخص یا شیی )، مبلغ مذهبی.مبدل.
convertibility	قابلیت تبدیل، تسعیر شدنی.
convertible	قابل تبدیل، تغییر پذیر، قابل تسعیر.
convertor	( converter) برگرداننده ، تبدیل کننده ، آلت تبدیل ( شخص یا شیی )، مبلغ مذهبی.
convex	محدب، کوژ، گرده ماهی.کوژ، محدب.
convexity	کوژی، تحدب.تحدب، برآمدگی، کوژی.
convexo concave	محدب ومقعر.
convey	رساندن ، بردن ، حمل کردن ، نقل کردن .
conveyance	حمل، واگذاری، انتقال، سند انتقال، وسیله  نقلیه .
conveyancing	قباله  نویسی، انقال، مدیریت از روی مهارت.
conveyer	( conveyor) ناقل، حامل.
conveyor	( conveyer) ناقل، حامل.
convict	مجرم، جانی، محبوس، محکوم کردن .
convince	متقاعد کردن ، قانع کردن .
convincer	قانع کننده ، متقاعد کننده .
convincing	متقاعد کننده .
convivial	جشنی، اهل کیف وخوشگذرانی، وابسته  به  جشن  وعشرت.
convocation	انجمن ، مجلس، جلسه  عمومی دانشجویان .
convoke	برای تشکیل جلسه  وشورا یاکمیسیون  دعوت کردن .
convolute	بهم پیچیده ، حلقوی، پیچ وتاب خوردن ، حلقه  حلقه  کردن .
convoluted	بهم پیچیده ، بهم تابیده ، حلقوی، پیچاپیچ.
convolution	پیچیدگی، پیچ، حلقه .
convolve	بهم پیچیدن ، پیچیدن ، تاب دادن ، بهم پیچیده  شدن .
convoy	قافله ، کاروان ، بدرقه ، همراه  رفتن ، بدرقه  کردن .
convulse	تکان  دادن ، دچار تشنج کردن .
convulsion	شنج، تشنج، پرش، تکان ، آشوب.
convulsive	شنج آور، متشنج، مختلج، ( مج. ) تکان  دهنده .
cony	( coney) خرگوش کوچک ، آدم ساده  لوح.
coo	صدای کبوتر وقمری، بغبغو کردن ، با صدای نرم وعاشقانه  سخن  گفتن ، آهسته  بازمزمه ادا کردن .
cook	آشپز، پختن .
cookbook	کتاب آشپزی، کتاب طباخی.
cooker	چراغ خوراک  پزی.
cookery	آشپزی، آشپزخانه .
cookie	( cooky) کلوچه ، شیرینی، بیسکویت، شیرینی خشک .
cooky	( cookie) کلوچه ، شیرینی، بیسکویت، شیرینی خشک .
cool	خنک ، خنک  کردن .چاییدن ، خنک ، سرد، خونسرد، خنک  کردن ، آرام کردن .
coolant	سردکننده .
cooler	سردکن ، خنک  کننده ، کولر، دستگاه  خنک  کننده .
coolie	حمال، باربر.
cooling	خنک  سازی.
coon	(raccoon) راگون .
coop	قفس، مرغدان ، آغل گوسفند، زندان ، ( درقفس ) محبوس کردن ، ( مج. ) درقید گذاشتن .
cooper	چلیک  ساز، پیت ساز.
cooperage	چلیک  سازی، پیت سازی.
cooperate	همیاری کردن ، باهم کار کردن ، همدستی کردن ، تشریک  مساعی کردن ، اشتراک  مساعیکردن ، تعاون  کردن .
cooperation	تعاون ، همدستی، همکاری، تشریک  مساعی.
cooperative	شرکت تعاونی، وابسته  به  تشریک  مساعی.
cooperator	همکار، همدست، همکاری کننده .
coordinate	هماهنگ  کردن ، مختص.متناسب کردن ، هم آهنگ  کردن ، تعدیل کردن ، هم پایه ، مربوط، ( درجمع ) مختصات.
coordinate memory	حافظه  مختصاتی.
coordinated	هماهنگ .
coordinates	مختصات.
coordination	هماهنگی.
coordinator	هماهنگ  کننده .تعدیل کننده ، هم آهنگ  کننده .
