darling	محبوب، عزیز.
darn	رفوکردن ، رفو، لعنتی، فحش.
darnel	] گ . ش. [ لولیم سیخکی، چچم.
darning needle	سوزن  رفوگری، سنجاقک .
dart	زوبین ، نیزه ، تیر، بسرعت حرکت کردن ، حرکت تند، پیکان .
dash	خط تیره .بسرعت رفتن ، بسرعت انجام دادن ، فاصله  میان  دو حرف، این  علامت ]  [، بشدت زدن ، پراکنده  کردن .
dashboard	(اتومبیل) داشبورد.
dasher	آدم خودنما.
dashing	بی پروا، زنده  دل، جذاب، بیباک .
dastard	آدم دون  وپستی که  از خطر میگریزد، نامرد، جبون .
dasyure	]ج. ش. [ دله  کیسه دار.
data	]صورت جمع کلمه  [datum مفروضات، اطلاعات، سوابق، دانسته ها.داده ، داده  ها.
data acquisition	اکتساب داده  ها.
data analysis	داده  کاوی، تحلیل داده ها.
data attribute	صفت داده  ها.
data bank	بانک  داده  ها.
data base	پایگاه  داده  ها.
data base management	مدیریت پایگاه  داده ها.
data carrier	داده  بر، حامل داده  ها.
data cell	یاخته  داده .
data center	مرکز داده ها.
data channel	مجرای داده ها.
data collection	جمع آوری داده  ها.
data communication	ارتباط داده ای.
data compaction	داده  فشاری، فشردگی داده  ها.
data compression	متراکم سازی داده  ها.
data control	کنترل داده  ها.
data conversion	تبدیل داده  ها.
data display	داده  نما، داده  نمائی.
data display unit	واحد داده  نما.
data element	عنصر داده .
data entry	ثبت داده  ها.
data flow	گردش داده  ها، روند داده  ها.
data format	قالب داده ها.
data gathering	گرد آوری داده  ها.
data handling	داده  گردانی.
data hierarchy	سلسه  مراتب داده  ها.
data item	قلم داده .
data level	سطح داده .
data link	پیوند داده  ای.
data management	مدیریت داده ها.
data medium	داده  رسان ، رسانه  داده ها.
data organization	سازمان  داده ها.
data preparation	داده  آمائی، آمایش داده  ها.
data processing	داده  پردازی، پردازش داده  ها.
data processing center	مرکز داده  پردازی.
data processor	داده  پرداز، پردازنده  داده ها.
data recorder	داده  نگار، ضباط داده ها.
data recording	داده  نگاری، ضبط داده ها.
data reduction	داده  کاهی، تقلیل داده ها.
data retrieval	بازیابی داده ها.
data section	بخش داده  ها.
data set	دادگان ، مجموعه  داده ها.
data statement	حکم داده ای.
data structure	ساخت داده ها.
data termianl	پایانه  داده ای.
data transducer	مبدل داده ها.
data transfer	انتقال داده ها.
data transfer rate	سرعت انتقال داده ها.
data transmission	مخابره  داده ها.
data unit	واحد داده ، واحدداده ها.
datable	تاریخ گذاردنی، قابل تعیین  تاریخ.
datamation	خودکاری براساس داده ها.
dataphone	تلفن  داده ای.
date	تاریخ، تاریخ گذاشتن .خرما، درخت خرما، نخل، تاریخ، زمان ، تاریخ گذاردن ، مدت معین  کردن ، سنه .
dateable	تاریخ گذاردنی، قابل تعیین  تاریخ.
dated	مورخ، تاریخ دار.
dateline	محل تاریخ گذاری (در بالای صفحه )، تاریخ گذاری.
datepalm	درخت خرما.
dative	(د. ) حالت مفعولی غیرصریح حقیقی، حالت مفعولی، اعطائی، انتصابی، حالت برایی.
datum	ماخذ، اطلاع.داده .
datura	(گ . ش. ) داتوره ، تاتوره .
daub	اندودن ، مالیدن ، ناشیانه  رنگ  زدن .
daubery	نقاشی بد.
daubry	نقاشی بد.
daughter	دختر.
daughtren	دختر.
daugter in law	عروس (یعنی زن  پسر شخص ).
daunt	رام کردن ، ترساندن ، بی جرات کردن .
dauphin	عنوان  پسر ارشد پادشاه  فرانسه .
dautless	بی پروا، بی باک ، نترس.
davenport	یکنوع میزتحریر ظریف، ( آمر. ) نیمکت راحتی.
david	داود.
davit	لنگرکش، کرجی بلندکن .
davy	فانوس بدون خطر مخصوص معادن .
daw	مرغی شبیه  کلاغ، آدم کند و تنبل، بیدار کردن .
dawdle	بیهوده  وقت گذراندن ، اتلاف وقت، اهمال کار.
dawn	فجر، سپیده  دم، طلوع، آغاز، آغاز شدن .
day	روز، یوم.
day laborer	کارگر روز مزد، روز کارگر.
day nursery	بچه  داری در روز (برای مادرانی که  بکار مشغولند)، کودکستان .
day of atonement	(kippur =yom) یوم کیپور، روز کفاره .
daybook	دفتر روزنامه ، دفتر ثبت وقایع روزانه .
daybreak	صبح، سپیده  دم، بامداد.
daydawn	صبح، سپیده  دم، بامداد.
daydream	خیال باطل، افکار پوچ، خیال باطل کردن .
daydreamer	خیال باف.
daylight	روشنی روز، روز روشن ، روشن  کردن .
daylily	(گ . ش. ) سوسن  یک  روزه .
daylit	روشنی روز، روز روشن ، روشن  کردن .
daystar	ستاره  بامداد، خورشید.
daytide	روز، هنگام روز، مدت روز.
daytime	روز، هنگام روز، مدت روز.
daze	گیج کردن ، خیرگی، (دراثرضربت یا سرما ویا نور زیاد وغیره ).
dazzle	خیره  کردن ، تابش یا روشنی خیره  کننده .
dc coupling	جفت شدگی جریان  مستقیم.
dday	روز شروع بکاری، اولین  روز آغاز بکار.
de escalate	تشنج زدائی کردن ، محدود ساختن .
de escalation	تشنج زدائی، محدود سازی.
de novo	مجددا، از سر نو.
de rigueur	از نظر سنتی یا اخلاقی الزام آور، اجباری.
deacon	شماس، خادم کلیسا که  به  کشیش یا اسقف کمک  میکند، سرود مذهبی قرائت کردن .
deactivate	نا کنشگر کردن ، ناکنش ور کردن ، بی اثر کردن ، بی خاصیت کردن ، از اثر انداختن .
deactivation	بی اثر سازی.
dead	مرده ، بی حس، منسوخ، کهنه ، مهجور.
dead center	مرکز سکون  و بی حرکتی (در ماشین ).
dead end	انتهای بسته  لوله  آب یا مجرا، بن  بست.بن  بست.
dead halt	توقف مطلق.
dead heat	مسابقه ای که  در آن  چند نفر برنده  می شوند.
dead letter	قانون  منسوخ، نامه  غیر قابل توزیع.
dead load	پایه  پل، شاسی اتومبیل، وزن  ثابت و متعلقات آن .
dead march	آهنگ  عزا.
dead space	فضای مرده ، فضای راکد.
deadbeat	زدن  ضربه  بدون  برگشت وعکسالعمل، دارای سکون .
deaden	خرف کردن ، بی حس و بی روح کردن ، بی جان  شدن .
deadhead	کسیکه  بدون  بلیط سوار(ترن  و غیره ) شود، بی بلیط سفر کردن .
deadline	ضربالعجل، فرجه .
deadliness	مهلکی، کوشندگی.
deadlock	حالت عدم فعالیتی که  در اثر وجود دو نیروی متعادل ایجاد گردد، وقفه ، بیتکلیفی، دچار وقفه  یا بیتکلیفی شدن ، بن  بست.بن بست.
deadly	مهلک ، کشنده ، قاتل.
deadly sin	گناه  کبیره .
deadpan	قیافه  خشک  و بی روح، قیافه  خشک  و بی روح داشتن .
deadweight	سنگینی وزن ، جسم بی حرکت.
deadwood	شاخه  خشکیده  درخت.
deaf	کر، فاقد قوه  شنوایی.
deaf mute	کر و لال.
deafen	کر کردن ، کر شدن .
deal	مقدار، اندازه ، قدر، حد، معامله  کردن ، سر و کار داشتن  با، توزیع کردن .
dealate	حشره  بدون  بال.
dealated	(ج. ش. ) بدون  بال.
dealation	بی بالی.
dealer	دلال، دهنده  ورق، فروشنده ، معاملات چی.
dealing	تقسیم(هدایا یا ورق بازی وغیره )، مکاتبات و ارتباط دوستانه  یا بازرگانی، خرید وفروش و معامله ، طرز رفتار، رفتار، سر وکار داشتن .
deallocate	بازستادن ، آزاد کردن .
deallocation	بازستانی، آزاد سازی.
dealt	مقدار، اندازه ، قدر، حد، معامله  کردن ، سر و کار داشتن  با، توزیع کردن .
dean	رئیس، رئیس کلیسا یا دانشکده ، ریش سفید.
deanship	مقام ریاست دانشکده  یا کلیسا.
dear	عزیز. محبوب، گرامی، پرارزش، کسی را عزیز خطاب کردن ، گران  کردن .
dearly	بطور عزیز، گران .
dearth	کمیابی و گرانی، قحط و غلا، کمبود.
deasil	متمایل بطرف راست، طرف راست.
deat benefit	وظیفه  یا پولی که  کارفرما بعیال و اولاد کارگر متوفی میدهد، مقرری.
death	مرگ ، درگذشت، فوت.
death duties	مالیات بر ارث.
death duty	مالیات بر ارث.
death mask	قیافه  مرده ، ماسک  صورت مرده .
death point	نقطه  مرگ .
death warrant	حکم اعدام.
death's head	جمجمه  مرده (که  نشانه  فنا و مرگ  است).
deathbed	بستر مرگ .
deathblow	ضربت مهلک .
deathful	مرگبار.
deathlike	مرگبار.
deathly	مهلک ، فانی، مرگ  وار.
deathsman	دژخیم، جلاد.
debacle	افتضاح، سقوط ناگهانی حکومت و غیره ، سرنگونی.
debar	مانع شدن ، بازداشتن ، ممنوع کردن .
debark	پوست درخت را کندن ، (مج. ) پوست کندن  از.
debarkation	کندن  پوست درخت.
debarment	ممانعت، جلوگیری.
debase	مقام کسی را پائین  بردن ، پست کردن .
debasement	پستی.
debatable	قابل بحث، قابل مناظره ، مورد دعوا، قابل گفتگو.
debate	بحث، مذاکرات پارلمانی، منازعه ، مناظره  کردن ، مباحثه  کردن .
debauch	هرزگی، هرزه  کردن ، فاسد کردن ، الواطی کردن ، عیاشی.
debauchee	آدم هرزه ، فاسق، عیاش، فاجر.
debauchery	عیاشی، فسق، هرزگی.
debenture	سهم قرضه ، گواهینامه  گمرکی، حواله  دولتی.
debilitate	ناتوان  کردن ، ضعیف کردن .
debilitation	ناتوان  سازی، تضعیف.
debility	ضعف و ناتوانی، سستی، ضعف قوه  بائ، عنن .
debit	بدهی، بدهکار کردن .بدهی، حساب بدهی، در ستون  بدهی گذاشتن ، پای کسی نوشتن .
deblock	شکستن  کنده .
deblocking	کنده  شکنی.
debonair	مودب، متمدن ، خوشرفتار، شاد.
debouch	(نظ. ) از محل محصوری بمحل غیر محصوری آمدن ، از تنگنا در آوردن ، مفر، راه  خروج.
debouchure	مخرج، معبر، مفر.
debrief	پرسش کردن ، اطلاعات کسب کردن (مثلا از خلبان ).
debris	خرده ، باقی مانده ، آثار مخروبه ، آشغال روی هم ریخته ، آوار.
debt	بدهی، وام، قرض، دین ، قصور.
debtor	مدیون ، بدهکار، ستون  بدهکار.
debug	اشکال زدائی کردن .
debugging	اشکال زدائی.
debugging aids	ادوات اشکال زدائی.
debunk	احساسات غلط و پوچ را از کسی دور کردن ، کسی را آگاه  و هدایت کردن ، کم ارزش کردن .
debut	آغاز کار، نخستین  مرحله  دخول در بازی یا جامعه ، شروع بکار کردن .
debutant	نوازنده  یا ناطقی که  برای نخستین  بار در جلو عموم ظاهر میشود، دختری که  برای اولین  مرتبه  در جامعه  وارد میشود، تازه  کار، خامدست.
decade	دهه ، دهدهی.دهه ، عدد ده ، دوره  ده  ساله .
decadence	زوال، تنزل، انحطاط، فساد، آغاز ویرانی.
decadent	روبانحطاط، منحط، روبفساد رونده .
decagon	(هن. ) شکل ده  ضلعی و ده  زاویه ای، ده  پهلو.
decagram	ده  گرم.
decahedron	ده رو، ده  وجه .
decalcification	(طب) کلسیم گیری، کم شدن  مواد آهکی استخوان .
decalcify	(=decal) کلسیم چیزی را گرفتن ، بی آهک  کردن .
decalcomania	(=decal) عکس برگردان .
decalescence	کم شدن  حرارت فلز هنگام تغییر و تبدیل آن  در کوره .
decaliter	ده  لیتر، پیمانه  ده  لیتری.
decalogue	احکام دهگانه  موسی.
decameter	ده  متر، شعر ده  وتدی.
decamp	خیمه  بر بستن ، رخت بر بستن ، کوچ کردن ، هزیمت کردن .
decampment	کوچ، هزیمت.
decant	ریختن  شراب (از تنگ  و غیره )، آهسته  خالی کردن ، سرازیر کردن .
decanter	تنگ .
decapitate	سراز تن  جدا کردن ، گردن  زدن .
decapitation	سر بریدن .
decapod	ده  پا، خرچنگ  ده  پا.
decarant	اظهارکننده .
decarbonate	( ez=decarboni) زغال چیزی را گرفتن ، کاربن  گیری کردن .
decarbonize	( =decarbonate) زغال چیزی را گرفتن ، کاربن  گیری کردن .
decastere	ده  متر مکعب.
decasyllabic	ده  هجائی.
decasyllable	شعر ده هجائی.
decathlon	ورزشهای ده گانه  دوومیدانی.
decay	پوسیدگی، فساد، زوال، خرابی، تنزل، پوسیدن ، فاسد شدن ، تنزل کردن ، منحط شدن ، تباهی.محو شدن ، تباه  شدن .
decay time	زمان  محو شدن .
decease	مرگ ، مردن ، درگذشتن .
deceased	مرده ، مرحوم.
decedent	(حق. آمر. ) شخص متوفی، مرحوم.
deceit	فریب، حیله ، خدعه .
deceitful	فریبآمیز، پرنیرنگ .
deceivable	فریب پذیر، گولخور.
deceive	فریفتن ، فریب دادن ، گولزدن ، اغفال کردن ، مغبون  کردن .
decelerate	کاستن  سرعت، کندکردن .از سرعت چیزی کاستن ، آهسته  کردن .
deceleration	کاهش سرعت.
december	دسامبر.
decency	انطباق بامورد، شایستگی، محجوبیت، نجابت.
decennial	دهساله ، بمدت دهسال.
decennium	دهساله .
decent	آراسته ، محجوب، نجیب.
decentpalized	غیر متمرکز.
decentralization	عدم تمرکز، غیر متمرکز سازی.عدم تمرکز.
decentralize	غیر متمرکز کردن .عدم تمرکز دادن ، حکومت محلی دادن  به .
deception	نیرنگ ، فریب، گول، حیله ، فریب خوردگی، اغفال.
deceptive	فریبنده ، فریبا، گول زننده ، فریبآمیز.
decern	(=discern) تشخیص دادن ، تمیز دادن ، درک  کردن .
decibel	واحدی که  نسبت بین  دو مقدار الکتریسیته  یا صوت را بیان  میکند، واحدی برای اندازه گیری شدت و ضعف صدا.(db)، دسیبل.
decidability	تصمیم پذیری.
decidable	تصمیم گرفتنی، قابل فتوی، قابل حکم.تصمیم پذیر.
decide	تصمیم گرفتن .
decided	مصمم، قطعی.
deciduous	گیاهی که  در زمستان  برگ  میریزد، برگریز.
decigram	یکدهم گرم.
decigrame	یکدهم گرم.
deciliter	یکدهم لیتر.
decilitre	یکدهم لیتر.
