decillion	دسیلیون ، (در انگلیس) عدد یک  با شصت صفر، (آمر. ) عدد یک  با  صفر.
decimal	اعشاری، دهگان .دهدهی، رقم دهدهی، اعشاری.
decimal digit	رقم دهدهی.
decimal function	کسردهدهی، کسر اعشاری.
decimal notation	نشان  گذاری دهدهی.
decimal number	عدد دهدهی.
decimal numeral	رقم دهدهی.
decimal point	ممیز، نقطه  اعشار.ممیز اعشاری.
decimalize	به اعشاردرآوردن ، تبدیل به  اعشارکردن .
decimate	از هرده  نفر یکی را کشتن ، تلفات زیاد وارد کردن .
decimeter	دسیمتر.
decipher	کشف رمز نمودن ، کشف کردن .گشودن  سر، فاش کردن  سر.
decipherer	سرگشا، افشاگر سر.
deciphering	سرگشائی، افشای سر.
decision	عزم، تصمیم، حکم دادگاه ، داوری.تصمیم.
decision box	جعبه  تصمیم.
decision criteria	ضوابط تصمیم گیری.
decision instruction	دستورالعمل تصمیمی.
decision making	تصمیم گیری.
decision table	جدول تصمیمی.
decisive	قطعی، قاطع.
deck	دستینه ، دسته .(.n): عرشه ، عرشه کشتی، کف، سطح، (.vt and .n): آراستن ، زینت کردن ، عرشه دار کردن ، (م. م. ) پوشاندن ، (در ورق بازی) یکدسته  ورق.
deck chair	صندلی حصیری تاشو.
decker	زینت دهنده ، آرایش دهنده .
deckhouse	اتاق روی عرشه  کشتی.
deckle edge	لبه  صاف کاغذ.
declaim	سخنوری کردن ، رجز خوانی کردن ، با حرارت علیه  کسی صحبت کردن ، دکلمه  کردن .
declaimer	سخنور، دکلمه  کننده .
declamation	دکلماسیون .
declamatory	وابسته  به  دکلمه ، مربوط به  قرائت مطلبی باصدای بلند و غرا.
declarable	اظهارکردنی.
declaration	بیان ، اظهارنامه ، اعلامیه ، اعلام.اعلان ، اظهار.
declaration statement	حکم اعلانی.
declarative	اعلانی، اظهاری.اظهاری، اخباری.
declare	اظهار داشتن ، گفتن ، اعلام کردن .اعلان  کردن ، اظهار کردن ، شناساندن .
declared	اعلان  شده ، اظهار شده ، شناسائی شده .
declass	جداکردن  از طبقه ، کسی راازطبقه  اجتماعی محروم کردن .
declassify	مقاماجتماعی کسی را از بین  بردن ، تنزل رتبه  دادن  به ، غیر محرمانه  کردن .
declension	صرف کلمات، عدم قبول چیزی بطورمودبانه .
declinable	قابل تصریف، صرف کردنی.
declinate	اریبی، یک  وری شده .
declination	میل، تمایل، دوری از محوراصلی.
decline	کاهش، شیب پیدا کردن ، رد کردن ، نپذیرفتن ، صرف کردن (اسمیاضمیر)، زوال، انحطاط، خم شدن ، مایلشدن ، رو بزوالگذاردن ، تنزل کردن ، کاستن .
declivitous	سرازیر، شیبدار.
declivity	سرازیری، شیب.
decoct	جوشانیدن ، پختن ، ( م. م) گواریدن .
decoction	جوشاندن ، پخت، عصاره گیری.
decode	گشودن  رمز، برداشتن  رمز.کشف رمزکردن ، کشف کردن .
decoder	رمز گشا، رمز شناس.
decoding	رمز گشائی، رمز برداری.
decollate	سربریدن ، بیسر کردن ، گردن  زدن .مجزا کردن ، ورق ورق کردن .
decollation	گردن  زنی، سربریدن .
decolletage	سر و سینه  راباز (گذاشتن )، دکولته ، پیراهن  سینه  باز.
decollete	دکولته ، (در موردپیراهن ) یقه باز.
decolorization	رنگ زدایی، بی رنگ  کردن .
decolorize	بی رنگ  کردن .
decolourization	رنگ زدایی، بی رنگ  کردن .
decolourize	بی رنگ  کردن .
decompose	از هم پاشیدن ، تجزیه  کردن ، متلاشی شدن .
decomposed	تجزیه  شده .
decomposition	تجزیه .
decompress	ناهمفشرده  کردن ، ازفشار هوا کاستن .
deconcentrate	(ez=decentrali) از حالت تغلیظ خارج کردن .
decontaminate	از آلودگی مبرا کردن .
decontrol	دست از کنترل برداشتن .
decor	دکور، آرایش.
decorate	آذین  کردن ، پیراستن ، آرایش دادن ، زینت کردن ، نشان  یا مدال دادن  به .
decoration	تزیین ، آرایشگری، آذین  بندی، مدال یا نشان .
decorative	آذینی، زینتی.
decorator	آذینگر، متخصص آرایش داخلی ساختمانها.
decorous	آراسته ، زینت دار، مودب.
decorticate	پوست کندن  از، بصورت الیاف در آوردن  از(کنف و غیره ).
decorum	ادب، آداب دانی، مناسبت، رفتاربجا.
decoupling	تجزیه .
decoy	طعمه  یا دام یا توری برای گرفتن  اردک  و مرغان  دیگر، (مج. ) تله ، دام، وسیله  تطمیع، بدام انداختن ، فریفتن .
decrease	کاهش، نقصان  یافتن ، کم کردن  یا شدن ، کاستن .کاستن ، کاهش.
decreasing	کاهنده ، کاهشی.
decreasing order	ترتیب کاهنده .
decree	حکم کردن ، حکم، فرمان .
decree law	حکم وزارتی که  دارای قوت قانونی است.
decreer	حکم دهنده .
decrement	میزان  کاهش، کاستن  پله ای.کاهش، ضایعات، فرتوتی، کهنگی.
decrementation	کاهش پله ای.
decrepit	سالخورده  و فرتوت، ضعیف و ناتوان ، خیلی پیر.
decrepitate	بودادن  و سرخ کردن ، ترق ترق کردن  ( دراثربودادن  ناگهانی ).
decrepitude	حالت ضعف و ناتوانی، فرتوتی، شکستگی.
decrescent	کاهنده ، روبه  نقصان  گذارنده .
decretive	قطعی، قاطع، بحرانی، فرمانی.
decretory	قطعی، قاطع، بحرانی، فرمانی.
decrier	رسوا کننده ، تقبیح کردن .
decry	رسوا کردن ، تقبیح کردن .
decryption	آشکار سازی.
decumbency	خوابیدگی.
decumbent	در بستر خوابیده ، گیاه  خزنده .
decuple	ده  گانه ، ده  برابر، ده  برابر کردن .
decurion	رئیس دسته  ده  نفری.
decurved	دارای انحنا به  پایین ، خمیده  بپائین .
decussate	چلیپاوار قطع کردن ، تقاطع، یکی در میان  یا بشکل> ضرب در< بودن ، یکی در میان .
decussation	تقاطع، شکل(ضربدر).
dedicate	اهدا کردن ، اختصاص دادن ، وقف کردن ، پیشکش.
dedicated	وقف شده ، اختصاصی.
dedication	اهدائ، تخصیص، فداکاری.
deduce	استنباط کردن ، دریافتن ، نتیجه  گرفتن ، کم کردن ، تفریق کردن .
deduct	کم کردن ، کسرکردن ، وضع کردن .
deductible	کسرپذیر، مالیات پذیر.
deduction	کسر، وضع، استنتاج، نتیجه گیری، استنباط، پیبردن ازکلبه جزئیاازعلت به معلول، قیاس.
deductive	استقرائی یا قیاسی.
deed	کردار، کار، قباله ، سند، باقباله  واگذار کردن .
deem	پنداشتن ، فرض کردن ، خیال کردن .
deenergize	قطع انرژی.
deenergized	بی انرژی، بی انرژی شده .
deep	گود، ژرف، عمیق.
deep rooted	ریشه  کرده ، دیرینه ، عمیق.
deep seated	عمقی، مستقر، دیرینه .
deep space	فضای خارج از منضومه  شمسی.
deepen	گود کردن ، گودشدن .
deer	آهوی کوهی.
deeryard	آغل آهو.
deface	بدشکل کردن ، ازشکل انداختن ، محو کردن .
defacement	ضایع یا محوکردن ، بدشکل کردن .
defacto	بالفعل، عملا(درمورد دولتی که  باانقلاب ونظیرآن  روی کار آمده  و هنوز بطور رسمیشناخته  نشده ).
defalcate	کسر کردن (ازپول یا حساب)، اختلاس کردن ، دستبرد زدن (به  پول).
defalcation	اختلاس، دستبرد.
defalcator	مختلس، دزد.
defamation	افترا، بدگوئی، تهمت، بدنامی و رسوائی.
defamatory	افتراآمیز.
defame	بدنام کردن .
default	کوتاهی، قصور، غفلت، نکول کردن .قرار داد، قرار دادی.
default condition	وضعیت قرار دادی.
default option	انتخاب قرار دادی.
default value	ارزش قرار دادی.
defeasance	باطل سازی، ابطال، القائ، (حق. ) بطلان ، شرط بطلان  یا القائ، شکست.
defeasible	قابل القائ، فسخ کردنی.
defeat	شکست دادن ، هزیمت، مغلوب ساختن .شکست، از شکل افتاده گی، بیقوارگی.
defeatism	اعتراف به  شکست، یاس و بدبینی، شکست گرائی.
defeature	شکست، از شکل افتاده گی، بیقوارگی.
defecate	(طب) تخلیه  کردن  شکم(از براز)، خارج کردن  مدفوع.
defecation	خروج مدفوع، تخلیه  شکم.
defect	کاستی، آهو، عیب، نقص، ترک  کردن ، مرتدشدن ، معیوب ساختن .
defection	پناهندگی، فرار، ارتداد، عیب.
defective	ناقص، ناتمام، دارای کمبود، معیوب.
defence	پدآفند، دفاع، دفاع کردن ، استحکامات.
defend	دفاع کردن  از، حمایت کردن .
defendant	(حق. ) مدافع، مدعی علیه .
defender	پدآفندگر، مدافع.
defenestration	پرتاب به  خارج پنجره .
defense	پدآفند، دفاع، دفاع کردن ، استحکامات.
defensible	پدافندپذیر، دفاع کردنی، دفاع پذیر، قابل دفاع.
defensive	پدآفندی، دفاعی، تدافی، حالت تدافع، مقام تدافع.
defensive programming	برنامه  نویسی تدافعی.
defer	عقبانداختن ، بتعویق انداختن ، تاخیرکردن ، تسلیمشدن ، احترامگذاردن .
deference	تن  دردهی، تسلیم، تمکین ، احترام(گذاری).
deferent	برنده ، بیرون  برنده ، خروجی.
deferential	باحرمت، محترمانه ، از روی احترام.
deferment	تعویق، تاخیر.
deferred	معوق.
defervescence	فرونشستن  تب، بریدن  تب.
defiance	مبارزه  طلبی، دعوت به جنگ ، بیاعتنائی، مخالفت، مقاومت، اعتراض.
defiant	بیاعتنائ، بدگمان ، جسور، مظنون ، مبارز، معاند، مخالف.
deficiency	نقص، کمی، کمبود، کسر، ناکارآئی.
deficient	دارای کمبود، ناکارآ.
deficit	کمبود، کسر، کسرعمل، کسر درآمد.
defier	مبارزطلب، مخالف کننده .
defilade	درجان  پناه  و موضع گرفتن ، پناه  یافتن ، جان  پناه ، استحکامات تدافعی.
defile	آلوده  کردن ، بی حرمت کردن ، بی عفت کردن ، گردنه ، رژه  رفتن ، گذرگاه .
definable	تعریف پذیر.
define	معین  کردن ، تعریف کردن ، معنی کردن .تعریف کردن .
defined function	تابع تعریف شده .
definiens	تعریف، جمله  تعریفی.
definite	معین ، قطعی، تصریح شده ، صریح، روشن ، معلوم.
definition	تعریف.تعریف، معنی.
definitive	قطعی، قاطع، صریح، معین  کننده ، نهائی.
definitude	دقت، تصریح.
deflagrate	سوزانیدن ، آتش زدن .
deflate	باد (چیزی را) خالیکردن ، جلوگیری از تورمکردن ، کاهش قیمت.
deflation	فروکش، تقلیل قیمتها.
deflect	کج کردن ، منحرف کردن .منکسر کردن ، شکستن .
deflection	انحنائ، خمسازی، انحراف، پیچش.انکسار، شکست.
deflexion	انحنائ، خمسازی، انحراف، پیچش.
defloration	ازاله  بکارت.
deflower	ازاله  بکارت کردن  از، ملوث کردن .
defoliant	گرد یا مایعی که  روی درختان  میریزند که  درخت برگ  ریزان  کند.
defoliate	بی برگ  کردن ، برگ  ریختن .
defoliation	از بین  بردن  برگ  گیاهان .
deforce	تصرف عدوانی کردن ، (حق. )بزورمالی را از مالک  گرفتن ، تصرف غاصبانه  کردن .
deforciant	کسی که  مالی را از دیگری بزور میگیرد.
deforest	درختان  جنگل را قطع کردن ، ازحالت جنگل خارج کردن ، جنگل تراشی کردن .
deforestation	قطع درختان  جنگلی.
deform	زشت کردن ، کج و معوج کردن ، بدشکل کردن ، از شکلانداختن ، دشدیسه  کردن .
deformable	دگردیس پذیر.
deformation	دگردیسی.زشتی، کجی، عیب.
deformed	بدشکل، ناقص شده .
deformity	بدشکلی، دشدیسگی، نقص خلقت.
defraud	فریب، گول زدن ، کلاهبرداری کردن .
defraudation	فریب، کلاهبرداری.
defrauder	گول زدن ، فریبکار.
defray	پرداختن ، متحمل شدن ، تسویه  کردن .
defrock	خلع کسوت روحانی کردن .
defrost	یخ چیزی را آب کردن .
deft	ماهر، زبردست، کاردان ، چالاک ، استادانه .
defunct	ازبین  رفته ، تمام شده ، مرده ، درگذشته .
defy	بمبارزه  طلبیدن ، تحریک  جنگ  کردن ، شیر کردن .
degage	آزاد، آسان ، بیمانع.
degas	گاز چیزی را گرفتن ، بدون  گاز کردن .
degeneracy	فساد، انحطاط.
degenerate	روبه انحطاط گذاردن ، فاسد شدن ، منحط.
degeneration	فساد، انحطاط، تباهی.
degenerative	وابسته  به  انحطاط، فاسد کننده .
deglutition	عمل بلع، قدرت بلع.
degradation	پستی، خفت، تنزل رتبه .تنزل.
degrade	تنزل کردن ، تنزل دادن .پست کردن ، خفت دادن ، تنزل رتبه  دادن ، منحط کردن .
degraded	پست یاخفیف شده .
degrading	پست کننده .
degree	زینه ، درجه ، رتبه ، پایه ، دیپلم یا درجه  تحصیل.درجه .
degum	بدون  صمغ کردن .
degust	لذت بردن ، مزه مزه  کردن .
degustation	مزه مزه .
dehisce	(گ . ش) دهن  باز کردن ، شکفتن ، ترکیدن .
dehiscence	(طب)پارگی یا بازشدن  زخم، شکفتگی، شکوفائی.
dehiscent	شکوفا، ترک  خورده .
dehorn	شاخ را کندن ، بیشاخ کردن .
dehumanization	از دست دادن  صفات انسانی.
dehumanize	نا انسانی کردن ، از خصائص انسانی محروم شدن ، فاقد احساسات انسانی کردن ، فاقد صفات انسانی شدن .
dehumidify	رطوبت گرفتن (از هوا)، نمچیزی را گرفتن ، خشک  کردن .
dehydrate	آب چیزی را گرفتن ، بیآب کردن ، پسابش داشتن ، وابشت کردن .
dehydration	(جغ. )پسابش، (طب) کمشدن  آب بدن ، وابشت.
dehydrogenate	هیدروژن  چیزی را گرفتن ، بدون  هیدروژن  کردن .
dehydrogenation	هیدروژن  زدائی.
dehydrogenize	هیدروژن  چیزی را گرفتن ، بدون  هیدروژن  کردن .
dehypnotize	(ر. ش. ) از حالت هیپنوتیزم خارج شدن .
deice	بدون  یخ کردن .
deicer	مایع ضدیخ.
deictic	بطور مستقیم نشان  دهنده ، مستقیما استدلال کننده .
deification	قائل به  الوهیت شخص یا چیزی، خداسازی، ایجاد الوهیت.
deify	خدا دانستن ، پرستیدن ، مقامالوهیت قائل شدن (برای).
deign	لطفا پذیرفتن ، تمکین  کردن .
deil	(=devil) شیطان .
deism	خداپرستی(بدون  اعتقاد به  پیامبران  و مسائل دیگر مذهبی)، خداگرائی.
