deoxidate	(ش. ) بی اکسیژن  کردن ، احیائ کردن .
deoxidize	(ش. ) بی اکسیژن  کردن ، احیائ کردن .
deoxygenate	(ش. ) اکسیژن  گیری کردن از، فاقد اکسیژن  کردن .
deoxygenation	اکسیژن  زدائی.
depart	راهی شدن ، روانه  شدن ، حرکت کردن ، رخت بربستن .
department	دایره ، حوزه .اداره  گروه  آموزشی، قسمت، شعبه ، بخش.
department store	فروشگاه  بزرگ .
departmentalize	بچند قسمت کردن ، چند شعبه  کردن .
departure	حرکت، عزیمت، کوچ، مرگ ، انحراف.
depauperate	تهی دست، فقیر، ضعف، تقلیل یافته .
depauperation	فقر، ضعف.
depend	وابسته  بودن ، مربوط بودن ، منوط بودن .وابسته  بودن ، موکول بودن ، توکل کردن .
dependability	قابلیت اعتماد و اطمینان .قابلیت اعتماد، توکل پذیری.
dependable	قابل اعتماد، توکل پذیر.(=trustworthy) قابل اطمینان ، مورد اعتماد.
dependance	بستگی، وابستگی، موکول (بودن )، عدم استقلال.
dependence	بستگی، وابستگی، موکول (بودن )، عدم استقلال.وابستگی، توکل، تبعیت.
dependency	بستگی، نیازمندی، تعلق، کشور غیر مستقل.وابستگی، تبعیت.
dependent	وابسته ، موکول، تابع، نامستقل.وابسته ، متعلق، مربوط، محتاج.
depersonalization	زوال شخصیت.
depersonalize	فاقد شخصیت کردن ، بی شخصیت کردن .
depict	نمایش دادن  (بوسیله  نقشه  و مانند آن )، نقش کردن ، مجسم کردن ، رسم کردن ، شرح دادن .
depicture	نمایش دادن ، مجسم کردن ، نقش کردن .
depigmentation	(طب) کاهش رنگ  دانه  در پوست و غیره ، بیرنگ  شدگی، رنگ  رفتگی، زوال رنگ  دانه .
depilate	ازاله  مو نمودن از، بی مو کردن ، واجبی کشیدن .
depilatory	واجبی، داروی ازاله  مو.
deplane	از هواپیما پیاده  شدن .
depletable	تمام شدنی، تقلیل یافتنی.
deplete	تهی کردن ، خالی کردن ، به  ته  رسانیدن .
depletion	تهی سازی، رگ  زنی، تقلیل، نقصان .تخلیه ، نهی سازی.
deplorable	مایه  دلسوزی، رقت انگیز، اسفناک ، زار.
deplore	دلسوزی کردن  بر، رقت آوردن  بر.
deploy	گسترش، جبهه ، گسترش یافتن ، بحالت صف درآوردن ، قرار دادن  قشون .
deployment	آرایش قشون ، (نظ. ) تفرقه ، گسترش، قرارگیری قشون  یا نیرو.
deplume	پر و بال را کندن ، از مقام انداختن .
depolarize	از قطب انداختن ، بدون  قطب کردن ، غیر متعادل کردن ، متضاد کردن .
deponont	در ظاهر مجهول و در باطن  معلوم، شهادت دهنده .
depopulate	کم جمعیت کردن ، از آبادی انداختن .
deport	تبعید کردن ، حمل، اخراج.
deportable	قابل تبعید.
deportation	تبعید، نفی بلد، اخراج، جلای وطن .
deportee	محکوم به  تبعید یا اخراج، تبعید شده ، اخراج شده .
deportment	اخلاق، رفتار، سلوک ، وضع.
deposal	عزل، اخراج، خلع.
depose	معزول کردن ، عزل نمودن ، خلع کردن .
deposit	سپرده ، ته  نشست، سپردن .(.vi and .vt): ته نشین  کردن ، گذاشتن ، کنار گذاشتن ، ذخیره  سپردن ، به  حساب بانک  گذاشتن ، (.n): سپرده ، پول، بیعانه ، گرو، ته نشست، ته نشین .
depositary	امانت دار، سپرده ، نگهدار، ضامن .
deposition	گواهی، نوشته ، ورقه  استشهاد، خلع، عزل.
depositor	کسیکه  پول در بانک  میگذارد.
depository	انبار، مخزن ، امانت دار.
depot	بازخانه ، انبارگاه ، انبار، (آمر. ) ایستگاه  راه  آهن ، مخزن  مهمات.
depravation	تباهی، فساد، بداخلاقی، (م. م. ) مصیبت، بد نامی.
deprave	تباه  کردن ، فاسد کردن .
depravement	تباهی، فساد، بداخلاقی، (م. م. ) مصیبت، بد نامی.
depravity	تباهی، فساد، هرزگی، بدکرداری، شرارت.
deprecate	بد دانستن ، قبیح دانستن ، ناراضی بودن  از.
deprecatory	حاکی از نارضایتی یا بی میلی.
depreciable	مستهلک  شدنی، کم بها شدنی.
depreciate	کم بها کردن ، مستهلک  کردن .
depreciation	کاهش بها، تنزل، استهلاک ، ناچیزشماری.
depreciatory	کاهش، استهلاکی، کاهنده ، کسر کننده .
depredate	غارت کردن ، به  یغما بردن ، از بین  بردن ، تلف کردن .
depress	فرو بردن .دلتنگ  کردن ، دژم کردن ، افسرده  کردن ، (م. م. ) کم بها کردن ، از ارزش انداختن .
depressant	عامل پریشانی، دژم ساز، عامل کاهش دهنده  فعالیت بدنی.
depressed	دژم، دلتنگ ، پریشان ، افسرده ، غمگین ، ملول.
depression	تو رفتگی، گود شدگی، فرودافت، کسادی، تنزل، افسردگی، پریشانی.
depressive	غم افزا، افسرده  کننده ، دژمگر.
depressor	کاهنده ، عضله ای که  منقبض شود.
deprivation	محرومیت، حرمان ، فقدان ، انعزال.
deprive	بی بهره  کردن ، محروم کردن ، معزول کردن .
depth	ژرفا، عمق، قعر، گودی.گودی، ژرفا، عمق.
depth psychology	(=psychoanalysis) تجزیه  و تحلیل روانی، روانکاوی.
deputation	هیئت نمایندگی، نماینده ، نمایندگی، وکالت.
depute	نمایندگی دادن  به ، نمایندگی کردن ، سپردن .
deputize	نمایندگی دادن ، نیابت کردن ، نمایندگی کردن .
deputy	نماینده ، وکیل، جانشین ، نایب، قائم مقام.
deque	ردیف، صف دو سر.
deracinate	قلع کردن ، از ریشه  در آوردن .
deracination	بر انداختن ، قلع و قمع.
derail	(در مورد ترن ) از خط خارج شدن ، از خط خارج کردن .
derailment	از خط خارج شدن  ترن .
derange	برهم زدن ، بی ترتیب کردن ، دیوانه  کردن .
derangement	اختلال، دیوانگی.
derby	نام شهری در انگلیس، مسابقه  اسب دوانی، نوعی کلاه  نمدی لبه  دار.
derelict	متروک ، ترک  شده  بوسیله  مالک  یا قیم، بی سرپرست، کشتی متروکه .
dereliction	ترک ، رهاسازی، فتور و سستی.
deride	تمسخر کردن ، بکسی خندیدن ، استهزائ کردن .
derision	استهزائ، تمسخر، مایه  خنده  و تمسخر.
derisive	استهزائ آمیز.
derisory	استهزائ آمیز، مضحک .
derivable	قابل اشتقاق.
derivation	اشتقاق، اقتباس، استنساخ، استخراج، سرچشمه .استنتاج، اشتقاق.
derivative	مشتق.اشتقاقی، مشتق، فرعی، گرفته  شده ، ماخوذ.
derive	منتج کردن ، مشتق کردن ، مشتق شدن .استنتاج کردن ، نتیجه  گرفتن ، مشتق شدن ، ناشی شدن  از.
dermal	پوستی، جلدی، غشائی.
dermatitis	(طب) آماس پوست.
dermatoid	پوستی، پوست مانند.
dermatologist	متخصص امراض پوست.
dermatology	مبحث امراض پوستی.
dermatome	قسمت خارجی یک  موجود، لایه  پوست ساز.
dermatosis	(طب) امراض جلدی، بیماری های پوستی، آماس پوست.
dermis	(تش. ) قسمت حساس و عروقی میان  پوست، غشائ میانی پوست، لاپوست.
dermoid	دارای ساختمان  پوستی و بافت های زیر پوستی، شبیه  پوست، پوست مانند.
dermoidal	دارای ساختمان  پوستی و بافت های زیر پوستی، شبیه  پوست، پوست مانند.
dermotropic	(طب) متمایل به  پوست، پوست گرای.
derogate	باطل کردن ، فسخ کردن  (قسمتی از چیزی را)، کسر کردن ، تخفیف دادن ، کاستن ، عمل موهن  انجام دادن .
derogation	ابطال و فسخ، عمل موهن .
derogatory	موهن ، مضر، زیان  آور و مایه  رسوایی، خفت آور.
derrick	جرثقیل، دکل کشتی، برج چاه  کنی، با جرثقیل حمل کردن .
derring do	جسور، بادل و جرات.
derringer	تپانچه  لوله  کوتاه .
dervish	(فارسی) درویش.
desalt	نمک  گرفتن  از، نمک  گیری کردن  از.
descant	زیاد سخن  راندن ، بسط مقال دادن ، آواز زیر خواندن ، آزادانه  انتقاد کردن .
descend	پایین  آمدن ، فرود آمدن ، نزول کردن .
descendant	نسل، زاده  (در جمع) اولاد، زادگان .
descendent	نسل، زاده  (در جمع) اولاد، زادگان .
descending	نزولی.
descending order	ترتیب نزولی.
descension	هبوط، نزول.
descent	نسب، نژاد، نزول، هبوط.
describable	قابل توصیف.
describe	شرح دادن ، توصیف کردن .شرح دادن ، وصف کردن .
description	تشریح، توصیف.زاب، شرح، وصف، توصیف، تشریح، تعریف.
descriptive	تشریحی، توصیفی.توصیفی، تشریحی، وصفی، وصف کننده .
descriptive geometry	هندسه  تشریحی و توصیفی.
descriptor	واصف، توصیف گر.
descry	دیدن ، تشخیص دادن ، فاش کردن .
desecrate	بی حرمت کردن .
desecration	بی حرمتی، هتک  حرمت.
desensitize	بی حس کردن .
desert	(.adj and .n): بیابان ، دشت، صحرا، شایستگی، استحقاق، سزاواری، (.vi and .vt): ول کردن ، ترک  کردن ، گریختن .
deserter	فراری، ناسپاس.
desertion	ترک  خدمت، گریز، فرار، بیوفایی.
deserve	سزیدن ، سزاوار بودن ، شایستگی داشتن ، لایق بودن ، استحقاق داشتن .
deserving	مستحق.
desex	از مردی افتادن ، فاقد قوه  جنسی کردن .
desexualize	از مردی افتادن ، فاقد قوه  جنسی کردن .
desiccate	خشک  کردن ، در جای خشک  نگهداشتن .
desiccation	خشک  کردن .
desiderate	آرزو کردن ، خواستن .
desideration	آرزو، خواسته .
desideratum	آرزوی اساسی و ضروری، چیز مطلوب، خواست.
design	طرح، طراحی، طرح کردن .(.vt and .vi): طرح کردن ، قصد کردن ، تخصیص دادن ، (.n): طرح، نقشه ، زمینه ، تدبیر، قصد، خیال، مقصود.
design automation	خودکاری در طراحی.
design objective	هدف طراحی.
designate	نامزد کردن ، گماشتن ، معین  کردن ، تخصیص دادن ، برگزیدن .
designation	نقش.اسم، تخصیص.
designator	نقش دهنده .
designatory	وابسته  به  تخصیص و تعیین .
designee	منتخب، منتصب، نامزد.
designer	طراح.طراح.
designing	(.vt and .vi): طرح کردن ، قصد کردن ، تخصیص دادن ، (.n and .adj): زیرک ، حیله  گر، طراحی.
designment	نقشه  کشی، طراح ریزی.
desirability	درجه  اشتیاق، درجه  تمایل، شرایط مطلوب.
desirable	پسندیده ، مرغوب، خواستنی، مطلوب، خوش آیند.
desire	میل داشتن ، آرزو کردن ، میل، آرزو، کام، خواستن ، خواسته .
desirous	مایل، خواهان ، آرزومند، مشتاق، خواسته .
desist	بازایستادن ، دست برداشتن  از، دست کشیدن .
desistance	ترک  مقاومت.
desk	میز تحریر.میز، میز تحریر.
desk calculator	حسابگر رومیزی.
deskew	راست کردن ، اریب زدائی کردن .
deskman	پشت میز نشین .
desolate	ویران  کردن ، از آبادی انداختن ، مخروبه  کردن ، ویران ، بی جمعیت، متروک ، حزین .
desolater	ویران  گر، ویران  کننده ، متروک  کننده .
desolation	ویرانی، خرابی، تنگی، دلتنگی، پریشانی.
desolator	ویران  گر، ویران  کننده ، متروک  کننده .
despair	نومیدی، یاس، مایوس شدن .
despairing	مایوس شدنی، نومید کننده .
desperado	جنایت کار، از جان  گذشته .
desperate	بی امید، بیچاره ، از جان  گذشته ، بسیار سخت، بسیار بد.
desperation	نومیدی، بیچارگی، نومیدی زیاد، لاعلاجی.
despicable	پست، خوار، زبون ، نکوهش پذیر، مطرود.
despiritualize	فاقد خاصیت یا جنبه  روحانی کردن .
despise	خوار شمردن ، حقیر شمردن ، تحقیر کردن ، نفرت داشتن .
despite	با وجود، بااینکه ، کینه  ورزیدن .
despiteful	کینه  توز، دارای حس دشمنی، مغرض.
despoil	غارت کردن ، ربودن  ( بیشتر با of).
despoliation	غارت، یغما.
despond	تنگدل شدن ، دلسرد شدن ، افسرده  شدن ، مایوس شدن ، یاس.
despondence	غم، دلسردی، حزن ، تنگدلی، دل گرانی.
despondency	غم، دلسردی، حزن ، تنگدلی، دل گرانی.
despondent	محزون ، دلسرد.
despot	حاکم مطلق، سلطان  مستبد، ستمگر، ظالم.
despotic	مستبدانه .
despotism	استبداد، حکومت مطلقه .
desquamate	پوسته  پوسته  شدن ، پوست انداختن ، پوست ریختن .
dessert	دندان  مز، دسر.
destabilize	غیر ثابت کردن ، بیثبات کردن .
destination	مقصد، سرنوشت، تقدیر.
destine	قبلا انتخاب کردن ، مقدر کردن ، سرنوشت معین  کردن .
destiny	سرنوشت، آبشخور، تقدیر، نصیب و قسمت.
destitute	بینوا، بیچاره ، خالی، تهی(با of)، نیازمند.
destitution	فقر، بی چیزی.
destrer	اسب جنگی.
destrier	اسب جنگی.
destroy	خراب کردن ، ویران  کردن ، نابود ساختن ، تباه  کردن .
destroyer	مخرب، ویرانگر، نابود کننده ، (نظ. ) ناو شکن .
destruct	خرابی عمدی موشک  قبل از پرتاب آن  ( برای آزمایش)، ویرانی.
destructible	انهدام پذیر.
destruction	خرابی، ویرانی، تخریب، اتلاف، انهدام، تباهی.
destructive	ویرانگر، مخرب.مخرب.
destructive read	خواندن  مخرب.
destructive read out	بازخوانی مخرب.
destructivity	قدرت تخریب.
desuetude	عدم استعمال، ترک ، موقوف شدگی، متارکه ، وقفه .
desultorily	بطور بی ترتیب، بدون  قاعده ، پرت، بطوردرهم.
desultory	بی قاعده ، پرت، بی ترتیب، درهم و برهم، بی ربط.
detach	جدا کردن ، سوا کردن ، اعزام کردن .جدا کردن .
detachable	جدا شدنی، جدائی پذیر.جدا شدنی، جدا کردنی.
detached	جدا، غیر ذیعلاقه .
detachment	دسته ، قسمت، جداسازی، تفکیک ، کناره  گیری.
detail	جزئیات، بتفصیل شرح دادن .جزئ، تفصیل، جزئیات، تفاصیل، اقلام ریز، حساب ریز، شرح دادن ، بتفصیل گفتن ، بکار ویژه ای گماردن ، ماموریت دادن .
detail file	پرونده  جزئیات.
detailed	(.adj): پر جزئیات، بتفصیل.
detain	بازداشتن ، معطل کردن ، توقیف کردن .
detainer	(حق. ) نگهداری، ضبط، حکم ادامه  توقیف.
