detect	پیدا کردن ، کشف کردن ، (م. م. )نمایان  ساختن .یافتن ، کشف کردن .
detectable	یافتنی، قابل کشف.قابل کشف.
detection	ردیابی، کشف، بازیابی، بازرسی، تفتیش، اکتشاف.یافت، کشف.
detective	کارآگاه .
detector	ردیاب، یابنده ، کشف کننده ، موج یاب، آشکارگر.
detent	گیره ، عایق، شیطانک .
detente	تشنج زدائی، آشتی.
detention	بازداشت، توقیف، حبس.
deter	بازداشتن ، ترساندن ، تحذیر کردن .
deterge	پاک  کردن ، شستن ، زدودن .
detergent	زدایا، زداگر، پاک  کننده ، داروی پاک  کننده ، گرد صابون  قوی.
deteriorate	بدتر کردن ، خراب کردن ، روبزوال گذاشتن .
deterioration	زوال، بدتر شدن .
deteriorative	بدتر شونده .
determent	تحذیر، انصراف.
determinable	قابل تعیین ، معلوم کردنی، انقضائ پذیر.
determinant	تعیین  کننده ، تصمیم گیرنده ، عاجز، جازم.
determinate	تعیین  شده ، محدود، مستقر شده .معلوم، معین .
determination	تعیین ، عزم، تصمیم، قصد.
determinative	تعیین  کننده ، محدود کننده ، صفت، (د. )اسم اشاره ئ صفت یا ضمیر اشاره .
determine	تصمیم گرفتن ، مصمم شدن ، حکم دادن ، تعیین  کردن .
determined	(. pp and .adj) مصمم.
determiner	تصمیم گیرنده ، مشخص کننده ، ضمیر یا صفت اشاره .
determinism	فلسفه  جبری، فلسفه  تقدیری، جبر گرائی.
deterministic	قطعی.
deterrence	بازداری، بازداشت، منع، منع از راه  ارعاب و تهدید.
deterrent	مانع شونده ، منع کننده ، بازدارنده ، ترساننده .
detersive	پاک  کننده .
detest	نفرت کردن ، تنفر داشتن  از، بیزار بودن  از.
detestable	نفرت انگیز، بسیار بد، مکروه ، کریه .
detestation	تنفر، نفرت.
dethrone	خلع کردن ، عزل کردن .
dethronement	خلع، عزل از پادشاهی.
detinue	ضبط مال دیگری، غصب.
detonable	قابل انفجار، ترکیدنی.
detonatable	قابل انفجار، ترکیدنی.
detonate	با صدا ترکیدن ، منفجر شدن ، ترکانیدن .
detonation	انفجار.
detonator	چاشنی، منفجر کننده .
detour	انحراف، خط سیر را منحرف کردن .
detoxification	(طب) دفع مسمومیت، مرتفع شدن  حالت مسمومیت.
detoxify	(طب) رفع کردن  مسمومیت.
detract	کاستن ، کاهیدن ، کم کردن ، کسر کردن ، گرفتن .
detraction	بدگوئی، افترا، کاهش، کسرشان ، کسر.
detrain	از قطار پیاده  شدن  یا پیاده  کردن .
detribalization	اسکان ، جدائیاز قبیله .
detribalize	بی قبیله  کردن ، از قبیله  خود جدا شدن .
detriment	گزند، زیان ، ضرر، خسارت.
detrimental	زیان  آور، مضر، خسارت آور، درد ناک .
detrital	آواری، منسوب به  آوار، سایشی، فرسایشی.
detrition	سائیدگی، آوار.
detritus	چیزی که  در نتیجه  خرابی بدست آید، ریزه .
detrude	بزور پیش بردن ، فرو کردن ، دفع کردن .
detrusion	پرتاب، دفع.
deuce	دوکور(در تخته  نرد)، دوخال، دولو، بلا، آفت، شیطان ، جن ، بد شانسی.
deuced	(confounded، =darned) مضطرب، پریشان ، گیج، سر در گم.
deusexmachina	شخص یا چیزی که  بطور غیر مترقبه  ظاهر میشود.
deuteronomic	وابسته  به  کتاب تثنیه  که  دومین  کتاب تورات است.
deuteronomy	کتاب تثنیه ، سفر(sefr) تثنیه ، کتاب دوم تورات.
devaluate	تنزل قیمت دادن ، از ارزش و شخصیت کسی کاستن .
devaluation	کاهش، تنزل قیمت پول.
devalue	تنزل قیمت دادن ، از ارزش و شخصیت کسی کاستن .
devastate	ویران  کردن ، خراب کردن ، تاراج کردن .
devastation	خرابی، انهدام.
devastative	خراب کننده .
develop	توسعه  دادن ، ایجاد کردن .توسعه  دادن ، بسط دادن ، پرورش دادن .
developer	(عکاسی) ظاهر کننده  عکس، توسعه  دهنده .
development	پیشرفت، توسعه ، بسط، ترقی، نمو، ظهور(عکس).توسعه ، ایجاد.
deverbative	مشتق شده  از فعل، بصورت مشتق استعمال شده .
devest	سلب کردن ، گرفتن ، محروم کردن ، عاری کردن .
deviance	انحراف، برگشتگی، رفتار منحرف، کج رفتاری.
deviancy	انحراف، برگشتگی، رفتار منحرف، کج رفتاری.
deviant	منحرف.
deviate	منحرف شدن .منحرف، کجرو شدن ، انحراف ورزیدن ، غیر سالم.
deviation	انحراف، انحراف جنسی.انحراف.
deviator	منحرف، منحرف شونده .
device	دستگاه ، اسباب.شیوه ، تمهید، اختراع، شعار.
device status	وضعیت دستگاه .
devil	شیطان ، روح پلید، تند و تیز کردن  غذا، با ماشین  خرد کردن ، نویسنده  مزدور.
devil may care	(د. گ . ) بی باک ، بی توجه  به  مقام، لاابالی، لاقید.
devilfish	(ج. ش. ) چرتنه ، هشت پا.
devilish	شیطان  صفت، بسیار بد، اهریمنی.
devilkin	شیطانک .
devilment	وسوسه ئ شیطانی، شیطانی.
devilry	عمل شیطانی، دو بهم زنی، فتنه ، فتنه  انگیزی.
deviltry	عمل شیطانی، دو بهم زنی، فتنه ، فتنه  انگیزی.
devious	بی راهه ، کج، غیر مستقیم، منحرف، گمراه .
devisable	شایسته  تامل، شایسته  اندیشه ، تعبیه  کردنی.
devisal	اندیشه ، تدبیر.
devise	تدبیر کردن ، درست کردن ، اختراع کردن ، تعبیه  کردن ، وصیت نامه ، ارث بری، ارث گذاری.
devisee	(حق. ) وارث، ارث بر، ذینفع حواله  ارزی.
devisor	کسیکه  بمیل خویش چیزی را بدیگری بارث می گذارد، مورث.
devitalise	بی جان  کردن ، از نیرو انداختن ، از کار انداختن .
devitalize	بی جان  کردن ، از نیرو انداختن ، از کار انداختن .
devitrify	از حالت شیشه ای در آوردن ، حالت بلوری دادن .
devocalize	غیر صوتی کردن ، بی صدا کردن ، صامت کردن ( حرف).
devoice	غیر صوتی کردن ، بی صدا کردن ، صامت کردن ( حرف).
devoid	تهی، عاری، خالی از (معمولا با of).
devolution	واگذاری، انتقال(پشت در پشت)، نزول، فسادتدریجی، انحطاط، تفویض اختیارات.
devolve	واگذاردن ، تفویض کردن ، محول کردن .
devote	وقف کردن ، اختصاص دادن ، فدا کردن .
devoted	جانسپار، فدائی، علاقمند.
devotee	مرید، جانسپار، فدائی، مخلص، پارسا، زاهد، هواخواه ، مجاهد.
devotion	وقف، تخصیص، صمیمیت، هواخواهی، طرفداری، دعا، پرستش، از خود گذشتگی، جانسپار.
devotional	صمیمانه ، فداکارانه ، بافداکاری، عبادتی.
devour	بلعیدن ، فرو بردن ، حریصانه  خوردن .
devourer	بلعنده .
devout	دیندار، پارسا منش، مذهبی، عابد.
dew	شبنم، ژاله ، شبنم زدن ، شبنم باریدن .
dew worm	(ج. ش. ) کرم خاکی.
dewdrop	چکه ئ شبنم، قطره ئ ژاله .
dewey decimal	رده  بندی دهدهی دووئی.
dewey decimal classification	(منسوب به  >دیوی< Dewey Melvil کتابدار آمریکائی) طبقه  بندی و نمره گذاری کتب و نشریات کتابخانه  با اعداد سه  رقمی که  تقسیمات فرعی کتب بعداز ممیز اعشاری مشخصمیگردد.
dewfall	ریزش شبنم، هنگام ریزش شبنم، شامگاه .
dewlap	غبغب گاو، چین های زیر گردن  گاو، غبغب انسان .
dewy	شبنمدار، ژاله دار، تر، ترکرده ، مرطوب، تازه .
dewy eyed	معصوم و پاک  چون  کودک ، بیگناه .
dexiotropic	(ج. ش. ) واقع در طرف راست، بکار برنده ئ دست راست، راست دست.
dexiotropous	(ج. ش. ) واقع در طرف راست، بکار برنده ئ دست راست، راست دست.
dexter	یمین ، در طرف راست.
dexterity	زبردستی، تردستی، سبکدستی، چابکی، چالاکی.
dexterous	ماهر، چالاک ، زبردست، چیره  دست.
dextrorotation	(ش. ) گردش بطرف قطب راست.
dextrose	(ش. ) دکستروز، گلوکز راست گرد.
dextrous	ماهر، چالاک ، زبردست، چیره  دست.
dhow	(=dow) کشتی یک  دکلی عربی.
diabetes	(طب) دیابت، مرض دولاب، مرض قند.
diabetes mellitus	(طب)مرض قند، دیابت شیرین ، دولاب.
diabetic	مبتلا یا وابسته  بمرض قند، دولابی.
diablerie	شیطنت، جادوگری.
diabol	کلمات پیشوندیست بمعنی ' شیطان ' و ' شیطانی'.
diabolic	شیطانی، اهریمنی.
diabolical	شیطانی، اهریمنی.
diabolize	کارهای شیطانی کردن .
diabolo	کلمات پیشوندیست بمعنی ' شیطان ' و ' شیطانی'.
diachronic	تحمولات زبانی یک  ملت در ادوار مختلف تاریخ.
diachrony	تحلیل کلمات و پیدا کردن  منشائ و ریشه  آنها، تغییراتی که  در ادوار مختلف تاریخدر یک  زبان  یک  ملت پدید می آید.
diacid	اسید دو ظرفیتی، وابسته  به اسید دو ظرفیتی.
diacidic	اسید دو ظرفیتی، وابسته  به اسید دو ظرفیتی.
diacritic	نشان  تشخیص، تفکیک  کننده .
diacritical	نشان  تشخیص، تفکیک  کننده .
diadem	دیهیم، تارک ، نیم تاج، سربند یا پیشانی بند پادشاهان .
diadromous	(در مورد ماهی) مهاجرت کننده  از آب شیرین  بدریا.
diaeresis	دو نقطه ای که  بر روی بعضی ازحروف میگذارند تا تلفظ آن  حرف راازحرف مجاورش جداسازد.
diagnose	(طب) تشخیص دادن ، برشناخت کردن .
diagnosis	(طب) تشخیص، تشخیص ناخوشی.تشخیص، عیب شناسی.
diagnostic	تشخیصی.تشخیصی، وابسته  به  تشخیص ناخوشی، برشناختی.
diagnostic check	مقابله  تشخیصی.
diagnostic program	برنامه  تشخیصی.
diagnostic test	آزمون  تشخیصی.
diagnostician	برشناختگر، تشخیص دهنده ئ مرض، متخصص تشخیص مرض.
diagnostics	امکانات عیب شناسی.
diagonal	قطری.مورب، اریب، دوگوشه ، قاطع دو زاویه ، قطر.
diagram	شکل هندسی، طرح، خط هندسی، نمودار، نما.نمودار.
dial	شاخص، صفحه ئ مدرج ساعت، صفحه ئ عقربک  دار(مثل ترازو یا صفحه ئ تلفن )، گرفتن  تلفن  یارادیو و غیره .شماره  گرفتن ، صفحه  شماره  گیر.
dial pulse	تپش شماره  گیری.
dial up	شماره  گیری.
dialect	لهجه ، زبان  محلی، گویش.لهجه .
dialectic	منطقی، مناظره ای، جدلی، لهجه ای، گویشی.
dialectical	منطقی، مناظره ای، جدلی، لهجه ای، گویشی.
dialectical materialism	فرضیه ئ استدلالی مارکس.
dialectician	منطق دان ، منطقی، اهل مناظره ، پیرو منطق استدلالی.
dialectological	وابسته  بعلم منطق جدلی، وابسته  به  گویش شناسی.
dialectology	گویش شناسی، علم منطق جدلی، علم بحث.
dialing	شماره  گیری.
dialog	گفتگو، محاوره .
dialogic	مکالمه ای، محاوره ای.
dialogue	گفتگو، محاوره .مکالمه ئ دو نفری، مکالمات ادبی و دراماتیک ، گفتگو، صحبت، گفت و شنود، هم سخنی.
dialysis	(ش. ) تجزیه ، (طب) تفرق اتصال، تراکافت.
dialyze	تجزیه  کردن ، تجزیه  شدن .
diameter	قطر دایره ، ضخامت، کلفتی.
diametral	وابسته  بقطر.
diametric	قطری، شدید.
diametrical	قطری، شدید.
diamond	الماس، لوزی، (در ورق) خال خشتی، زمین  بیس بال.
diamondiferous	الماس زا، الماس دار، الماس خیز.
diana	(افسانه ئ رومی) الهه ئ ماه  و شکار حیوانات وحشی.
diandrous	(گ . ش. ) دو پرچمی، دارای دو پرچم.
dianthus	(گ . ش. ) گل میخک ، قرنفل.
diapason	(مو. ) دیاپازون ، دوشاخه ، میزان  کوک .
diaper	پارچه ئ قنداق، گل و بوته دارکردن ، گل و بوته  کشیدن ، کهنه ئ بچه  را عوض کردن .
diaphaneity	شفافی، روشنی.
diaphanous	روشن ، شفاف.
diaphoretic	(طب) خویآور، معرق، عرقآور.
diaphragm	میان  پرده ، حجاب حاجز، پرده ئ دل، دیافراگم، حجاب یا پرده  گذاردن ، (در عکاسی)دریچه ئ نور را بستن .
diaphyseal	(تش. ) مربوط ببدنه ئ استخوانهای دراز.
diaphysial	(تش. ) مربوط ببدنه ئ استخوانهای دراز.
diarchy	(=dyarchy) سیستم حکومت متشکل از دو رکن  مستقل.
diarist	نویسنده ئ دفتر خاطرات روزانه ، روزنامه  نگار، وقایع نگار.
diarrhea	(طب) اسهال.
diarrhoea	(طب) اسهال.
diary	دفتر خاطرات روزانه .
diaspora	پراکندگی(یهود)، جماعت یهودیان  پراکنده .
diastase	(ymez=en) (تش. ) دیاستاز، واسطه  پدیده های حیاتی.
diastasis	(طب) استراحت قلب در فاصله  بین  انقباض و انبساط.
diastema	فاصله ، شکاف یا فاصله  میان  دندانها.
diastole	واترنج.
diastrophic	(ز. ش. ) مربوط به  تحولات زمین ، ناشی ازتغییرات ارضی.
diastrophism	(ز. ش. ) تحولات ارضی زمین .
diatessaron	فاصله  یک  چهارم، ترکیبی از چهار دارو، اناجیل اربعه ئ مسیحیان .
diathermanous	(فیزیک ) هادی اشعه  حرارتی ماورائ قرمز.
diathermic	(فیزیک ) هادی اشعه  حرارتی ماورائ قرمز.
diathermy	معالجه  بوسیله  حرارت.
diathesis	(طب) تمایل یا حساسیت نسبت به  چیزی، عادت.
diatom	دیاتم ها، گمزادان ، آغازیان .
diatomaceous	(گ . ش. ) دارای جدار سیلیسی، شبیه  گمزادان .
diatomic	دارای دو جوهر فرد، دواتمی، دارای دو اتم در هر مولکول.
diatomite	ذرات ظریف و ریزسیلیسی که  از بقایای گمزادان  بدست می آید.
diatonic	(مو. ) وابسته  به  مقیاس کلید هشت آهنگی در هر اکتاو.
diatribe	سخن  سخت، انتقاد تلخ، زخم زبان .
diatropism	(گ . ش. ) گرایش.
diazo dye	رنگ  ثابت شده .
dib	فرو کردن  (در آب)، استحمام کردن ، قاپ بازی، ریگ  بازی، قاپ یا ریگی که  با آن  بازیمی کنند، تیله ، تیله  بازی.
dibber	(=dibble) (کشاورزی) آلتی که  با آن  زمین  را گود کرده  و تخم می کارند، بیل تخمکاری، کاشتن ، آب خوردن  مثل اردک ، بذر کاری.
dibble	(=dibber) بیلچه ، نشائ کاشتن ، گود کردن  زمین .
dibs	طاس، طاس تخته  نرد، بازی نرد.
dicarbopylic	(ش. ) دارای دو اتم کاربوکسیل در هر مولکول.
