dicast	( =dikast) (یونان  قدیم) عضو ژوری.
dice	طاس تخته  نرد، بریدن  به  قطعات کوچک ، نرد بازی کردن .طاس، تاس.
dicentra	(گ . ش. ) شب بوی زرد، گل قلب مریم.
dicer	طاس باز، نراد.
dichasial	واقع در دو طرف.
dichogamic	(گ . ش. ) دارای عناصر نر و ماده ایکه  در مواقع متفاوت آماده  باروری می شوند.
dichogamous	( =dichogamic)(گ . ش. )دارای عناصر نروماده ایکه  در مواقع متفاوت آماده  باروری میشوند.
dichotomization	دو شعبه  کردن .
dichotomize	بدو بخش تقسیم کردن .
dichotomizing search	جستجوی دورسته  ای.
dichotomous	دارای دو بخش، دو بخشی.
dichotomy	تقسیم به  دو بخش، انشعاب به  دو شعبه ، دو حالتی.دورستگی، دوگانگی.
dichroism	دو رنگی، دارای دو رنگ  بودن .
dichromatism	دو رنگی، دارای دو رنگ  بودن .
dichroscope	اسبابی برای آزمایش بلورهای دورنگ  نما، دورنگ  سنج.
dicker	مبادله  کردن  پوست حیوانات، معامله  جنسی، تهاتر.
dickey	خر، یقه  پیراهن ، پیش بند، زوج یا زوجه ، باوضع نا مرغوب، پرنده  کوچک .
dicky	خر، یقه  پیراهن ، پیش بند، زوج یا زوجه ، باوضع نا مرغوب، پرنده  کوچک .
diclinous	(گ . ش. ) درختانی که  نر و ماده  دارند(مثل درخت خرما)، درخت دوپایه ، یک  جنسی.
dicot	گیاهان  دو لپه ، دولپه .
dicoty	گیاهان  دو لپه ، دولپه .
dicotyledon	گیاهان  دو لپه ، دولپه .
dicrotic	(طب) مقرطی، چکشی.
dicrotism	دو ضربه ای، شریانی.
dictaphone	دیکتافون ، دستگاه  ضبط صوت.
dictate	دیکته  کردن ، با صدای بلند خواندن ، امر کردن .
dictation	املائ، دیکته ، تلقین .
dictator	دیکتاتور، فرمانروای مطلق، خودکامه .
dictatorial	مربوط به  دیکتاتور.
dictatorship	حکومت استبدادی، دیکتاتوری.
diction	بیان ، طرز بیان ، عبارت، انتخاب لغت برای بیان  مطلب.
dictionary	فرهنگ ، کتاب لغت، واژه  نامه .قاموس، فرهنگ .
dictograph	دستگاه  ضبط تقریرات، دستگاه  ضبظ صوت، بیان  نگار.
dictoral	مربوط به  دکتری.
dictum	(حق. ) حکم، قرار، رای، گفته ، اظهار نظر قضائی.
did	(زمان  ماضی فعل do)، کرد، انجام داد.
did not	(t'didn =) ماضی منفی do.
didactic	آموزشی، تعلیمی، یاد دهنده ، ادبی.
didactics	(pedegogy =) فن  تعلیم، نوآموزی، تعلیم.
diddle	فریب دادن ، مغبون  کردن .
dido	ملکه  افسانه ای کارتاژ، جست و خیز احمقانه .
didst	(دوم شخص مفرد زمان  حال فعل do)، توکردی.
die	جفت طاس.(.vi): مردن ، درگذشتن ، جان دادن ، فوت کردن ، (.n): طاس، طاس تخته  نرد، مهره ، سرپیچ، بخت، قمار، (مج. ) سرنوشت(.vt):بشکل حدیده  یاقلاویزدر آوردن ، با حدیده  و قلاویز رزوه  کردن ، قالب گرفتن ، سر سکه .
die down	تحلیل رفتن ، روبزوال نهادن ، مردن .
die sort	جور کردن  طاسی.
diehard	جان  سخت، سرسخت، پر استقامت.
dielectric	عایق.عایق، ضد برق، برق بند.
dielectric isolation	جداسازی با عایق.
dieresis	دو نقطه ای که  بر روی بعضی ازحروف میگذارند تا تلفظ آن  حرف راازحرف مجاورش جداسازد.
diesel	دیزل، موتور دیزل.
dieselize	با موتور دیزل مجهز شدن  یا کردن .
diesinking	مهره  ساز، طاس ساز، حدیده  ساز.
diet	پرهیز، رژیم گرفتن ، شورا.
dietary	مربوط به  رژیم غذائی.
dietetic	وابسته  به  رژیم غذائی.
dietetics	فن  پرهیز یا رژیم غذائی، مبحث اغذیه .
differ	فرق داشتن ، اختلاف داشتن ، تفاوت داشتن .
difference	تفاضل.فرق، تفاوت، اختلاف، (ر. ) تفاوت، تفاضل.
difference equation	معادله  تفاضلی.
different	متمایز، متفاوت.
differentia	علامت، وزن ، وجه  امتیاز.
differentiable	تشخیص پذیر، قابل تشخیص، فرق گذاشتنی.
differential	تفاضلی، افتراقی، تشخیص دهنده ، (مک . ) دیفرانسیل، (ر. ) مشتقه ، دارای ضریب متغیر.
differential amplifier	تقویت کننده  تفاضلی.
differential analyzer	تحلیل کننده  تفاضلی.
differential calculus	(ر. ) حساب فاضله .
differential equation	معادله  دیفرانسیل.(ر. ) معادله  متغیر مشتق چیزی.
differential gear	دنده  عقب اتومبیل.
differential stage	مرحله  تفاضلی.
differentiate	فرق گذاشتن ، فرق قائل شدن ، دیفرانسیل تشکیل دادن .مشتق گرفتن ، فرق گذاشتن .
differentiation	تفکیک  و تمیز مطالب از یکدیگر.مشتق گیری، فرق گذاری.
differentiator	مشتق گیر، فرق گذار.
differently	(=otherwise) بطریق دیگر، بطور متفاوت.
difficult	سخت، دشوار، مشکل، سخت گیر، صعب، گرفتگیر.
difficulty	سختی، دشواری، اشکال، زحمت، گرفتگیری.
diffidence	عدم اعتماد به  نفس، کم روئی، ترس بیم از خود.
diffident	دارای عدم اتکائ بنفس، محجوب.
diffract	باجزائ تقسیم شدن ، انکسار نور، پراشیدن .
diffraction	پراش، انکسار.
diffuse	منتشر شده ، پراکنده ، پخش شده ، افشانده ، افشاندن ، پخش کردن ، (مج. ) منتشر کردن .پخش کردن .
diffuser	منتشر کننده ، پخشگر.
diffusion	پخش، پخش شدگی.ریزش، افاضه ، (مج. ) انتشار، پخش.
diffusive	ریزنده ، ساطع.
diffusor	منتشر کننده ، پخشگر.
dig	حفر، کاوش، حفاری، کنایه ، کندن ، (مج. ) کاوش کردن ، فرو کردن .
digamy	عروسی دوباره ، دو زن  گیری، دو شوهر گیری.
digastric	(تش. ) دو شکمه .
digest	گواریدن ، هضم کردن ، هضم شدن ، خلاصه  کردن  و شدن ، خلاصه .
digester	گوارنده ، خلاصه  کننده .
digestible	قابل هضم، گوارا.
digestion	هضم، گوارش.
digestive	هاضمه ، گوارا، گوارشی.
digestive gland	(تش. ) غده  گوارشی، غده  هاضمه .
digger	حفر کننده . حفار، آلت حفاری.
diggings	حفاری، محل حفر.
dight	ملبس کردن ، آماده  کردن ، مجهز کردن ، جماع کردن .
digit	انگشت، رقم، عدد.رقم، پیکر.
digital	انگشتی، پنجه ای، رقمی، وابسته  به  شماره .رقمی.
digital analog	رقمی به  قیاسی.
digital circuit	مدار رقمی.
digital clock	زمان  سنج رقمی، ساعت رقمی.
digital computer	کامپیوتر رقمی.
digital data	داده  رقمی.
digital integrator	انتگرال گیر رقمی.
digital signal	علامت رقمی.
digitalis	(گ . ش. ) گل انگشتانه ، دیژیتال، رقمی.
digitate	(گ . ش. - ج. ش. ) پنجه ای، انگشتی، انگشت دار.
digitize	رقمی کردن .
digitized	رقمی شده .
digitizer	رقمی کننده .
digitiztion	رقمی کردن ، صورت رقمی شده .
dignified	باوقار، بزرگ ، معزز، بلند مرتبه ، موقر.
dignify	تکریم کردن ، شان  و مقام دادن  به .
dignitary	شخص بزرگ ، عالی مقام.
dignity	بزرگی، جاه ، شان ، مقام، رتبه ، وقار.
digress	پرت شدن (از موضوع)، گریز زدن ، منحرف شدن .
digression	انحراف، گریز، پرت شدگی از موضوع.
digressive	پرت، نامربوط.
dihedral	دوسطحی.
dihybrid	دوجنسه ، دورگه .
dikast	(یونان  قدیم) عضو ژوری.
dike	(=dyke) خاکریز، سد، بند، نهر، آبگذر، مانع.
diktat	امریه ئ دیکتاتوروار.
dilapidate	خراب کردن ، بحال ویرانی در آوردن .
dilapidated	مخروبه ، ویران .
dilapidation	خرابی، ویرانی.
dilatable	اتساع پذیر، قابل اتساع.
dilatant	متسع، گشاد شونده .
dilatation	اتساع، انبساط.
dilate	اتساع دادن ، گشاد کردن ، بزرگ  کردن .
dilated	متسع شده .
dilation	تاخیر، اتساع، آماس.
dilative	آماسی، اتساعی.
dilator	متسع کننده .
dilatory	اتساعی، ورمی، تاخیری، کند، بطی.
dilemma	مسئله  غامض، معمای غیر قابل حل، وضع دشوار.
dilettante	(dilettanti. pl) ناشی، دوستدار تفننی صنایع زیبا، غیر حرفه .
dilettantish	سرسری، غیرحرفه ای.
dilettantism	اقدام به  کاری از روی تفنن  و بطورغیر حرفه ای.
diligence	کوشش پیوسته ، سعی و کوشش، پشت کار.
diligency	کوشش پیوسته ، سعی و کوشش، پشت کار.
diligent	سخت کوش، کوشا، کوشنده ، ساعی، پشت کاردار.
dill	(گ. ش. ) شود، شوید، عطرملایم.
dilly	وسائط نقلیه  مختلف از قبیل ارابه  و کامیون  و غیره .
dilly bag	کیف دستی یا کیسه  سوراخ سوراخ زنانه .
dillydally	اتلاف وقت کردن ، بیهوده  وقت گذراندن .
diluent	رقیق کننده .
dilute	رقیق کردن ، آبکی کردن .
diluter	رقیق کننده .
dilution	رقیق سازی، ترقیق، رقیق شدگی، محلول، آبکی.
dilutor	رقیق کننده .
diluvial	وابسته  به  طوفان  نوح، طوفانی.
diluvian	وابسته  به  طوفان  نوح، طوفانی.
dim	(.vi and .vt.adj): تار، تاریک ، تیره  کردن ، (.adj): کم نور، تاریک ، تار، مبهم.
dim witted	کودن ، کند ذهن .
dime	مسکوک  ده  سنتی(آمریکائی).
dimension	اندازه ، بعد، اهمیت، ابعاد.بعد.
dimension statement	حکم اعلان  بعد.
dimerism	دوبخشی، دوجزئی.
dimerous	دوجزئی، دارای مفصل دوبخشی.
diminish	کم شدن ، نقصان  یافتن ، تقلیل یافتن .
diminished	(. pp and .adj): تقلیل یافته ، کاسته ، کاهیده .
diminuendo	( در مورد صدا) تدریجا ضعیف شونده .
diminution	کاهش، کسر، تقلیل، کمشدگی، تحقیر.
diminutive	مصغر، خرد، کوچک ، حقیر.
dimmer	تیره  کننده ، تارکننده .(.vi and .vt.adj): تار، تاریک ، تیره  کردن .
dimmest	(.vi and .vt.adj): تار، تاریک ، تیره  کردن .
dimness	کم نوری، تیرگی، تاری، تاریکی.
dimorphic	دارای دو شکل.
dimout	خاموشی چراغها در موقع حمله  هوائی.
dimple	چاه  زنخدان ، گودی ( بدن  و زنخدان  و گونه  ).
dimwit	آدم کودن  و احمق، کند ذهن .
din	صدای بلند، غوغا، طنین  بلند، طنین  افکندن .
dine	ناهار خوردن ، شام خوردن ، شام دادن .
diner	کسی که  شام میخورد، واگن  رستوران .
dinette	غذای گرم، ( آمر. ) اطاق کوچک  ناهار خوری.
ding	زدن ، باشدت زدن ، با چکش زدن ، ضربت، تماس.
dingdong	دنگ  دنگ ، طنین  صدای ساعت، شماطه .
dinge	ضربت، فرورفتگی سطح، گودکردن .
dinghy	قایق هند شرقی، قایق تفریحی.
dingily	بطور تیره ، چرک  تاب.
dinginess	تیرگی، چرکی، دودی رنگ .
dingle	دره  تنگ  و پر درخت، لرزیدن ، ارتعاش.
dingy	تیره  رنگ ، چرک ، دودی رنگ .
dining car	واگن  رستوران  قطار.
dining room	اطاق ناهار خوری.
dinky	شیک ، زیبا، تمیز، کوچک .
dinner	ناهار(یعنی غذای عمده  روز که بعضی اشخاص هنگام ظهر و بعضی شب میخورند)، شام، مهمانی.
dinner jacket	(=tuxedo) اسموکینگ ، لباس مخصوص مهمانی رسمی.
dinosaur	(دیرین  شناسی) دسته ای از سوسماران  دوره  تریاسیک .
dint	زور، (م. م. ) ضربت، تو رفتگی، گودی.
diocesan	وابسته  به  قلمرو اسقف، جزو حوزه  اسقفی.
diocese	قلمرو اسقف، اسقف نشین .
diode	دیود.
diode isolation	جداسازی دیودی.
dioecious	(گ . ش. ) وابسته  به  مگ س گیران ، دوپایه .
dionysus	(افسانه  یونان ) >دیونسیوس< خدای شراب و میگساری و زراعت.
dioptometer	(طب) اسبابی که قدرت تطابق و انکسار چشم را اندازه  می گیرد.
diorama	تصاویر متغیر، شهر فرنگ .
dioxide	(ش. ) دارای دو اکسید.
dip	شیب، غوطه  دادن ، تعمید دادن ، غوطه ور شدن ، پائین  آمدن ، سرازیری، جیب بر، فرو رفتگی، غسل.
diphase	دوفاز.
diphasic	دوفاز.
diphtheria	(طب) دیفتری، گلو درد به  اغشائ کاذب.
diphthong	ادغام، اتحاد دو صوت، صدای ترکیبی، مصوت مرکب.
diphthongization	ادغام اصوات.
diphthongize	تلفظ کردن  دو صدای جداگانه  در یک  وهله ، ادغام کردن  اصوات.
diphyletic	مشتق از دو نیا، دو نیائی، دو منشائی، دو تائی.
diphyllous	دو برگی، دو برگه .
diploblastic	(جنین  شناسی) دارای دو غشائ سلولی.
diplococcal	ایجاد شده  بوسیله  باکتری اوره .
diplococcic	ایجاد شده  بوسیله  باکتری اوره .
diplococcus	باکتری اوره .
diploid	دوبرابر، دولا.
diploma	دانشنامه ، دیپلم، گواهینامه .
diplomacy	دیپلماسی، سیاست، سیاستمداری.
diplomat	سیاستمدار، رجل سیاسی، دیپلمات.
diplomatic	وابسته  به  ماموران  سیاسی خارجه ، دیپلماتیک .
diplopod	(millipede =) هزارپا.
diplopodous	دارای هزار پا.
dipody	(بدیع) دارای دو وزن  نامساوی، دوقافیه ای.
dipolar	دارای دو قطب.
dipole	دو قطبی.(برق) دوقطبی.
dipper	(نج. ) دب اکبر، ملاقه .
dipsomania	میل مفرط به  نوشابه های الکلی، جنون  الکلی.
dipstick	میله  یا چوبی که  برای اندازه  گیری عمق چیزی بکار می رود، چوب ژرفاسنج.
dipteran	(ج. ش. ) دوبالی، وابسته  به  دوبالان ، دارای دو بال.
dipteron	(diptera. pl) (ج. ش. ) حشرات دوبال، دوبالان .
diptych	دولوحی که  باهم بوسیله  لولائی متصل شده  و برای نوشتن  بکار می رفته  و تاه  میشده .
dirdum	جنجال، سر و صدا، توبیخ با صدای بلند.
dire	ترسناک ، شوم، مهلک ، وخیم.
direct	(.vi and .vt): دستور دادن ، امر کردن  (به )، اداره  کردن ، هدایت کردن ، نظارت کردن  (بر)، (.n and .adj): معطوف داشتن ، متوجه  ساختن ، قراول رفتن .مستقیم، هدایت کردن .
direct access	دستیابی مسقیم.
direct address	نشانی مستقیم.
direct control	کنترل مستقیم.
direct coupled	مستقیما جفت شده .
