direct current	(برق) جریان  برق مستقیم، جریان  یکسو.جریان  مستقیم.
direct object	(د. ) مفعول مستقیم، مفعول بیواسطه ، مفعول صریح.
direct tax	مالیات مستقیم.
directed graph	گراف جهت دار.
direction	جهت، سو، هدایت.دستور، رهبری، اداره  جهت، راه  مسیر.
direction finder	(رادیو) جهت یاب.
direction indicator	(هواپیمائی) دستگاه  جهت نمائی.
directional	وابسته  به  راهنمائی و هدایت (فکری و عملی)، هدایتی.
directive	رهنمود.دستور دهنده ، متضمن  دستور، امریه .
directly	مستقیما، سر راست، یکراست، بی درنگ .
director	فرنشین ، مدیر، رئیس، اداره  کننده ، کارگردان .رئیس، هدایت کننده .
directorate	مقام مدیریت، مقام ریاست، هیئت مدیره .
directorial	هادی، مربوط به  کارگردان ، دستوری، هدایتی، مدیریتی.
directory	فهرست راهنما.کتاب راهنما.
directress	(م. ل. ) مدیره ، (هن. ) هادی، خط راهنما.
directrix	(م. ل. ) مدیره ، (هن. ) هادی، خط راهنما.
direful	وحشتناک ، مهیب.
direr	ترسناک ، شوم، مهلک ، وخیم.
direst	ترسناک ، شوم، مهلک ، وخیم.
dirge	نوحه ، سرود عزا، نوحه  سرائی، سرود عزا سرودن .
dirigible	قابل هدایت، کشتی هوایی، بالن .
dirk	جنجر، دشنه ، خنجر زدن ، دشنه  زدن .
dirl	متالم کردن ، مرتعش کردن ، لرزیدن .
dirndl	نوعی دامن  بلند با کمر بلند.
dirt	چرک ، کثافت، لکه ، خاک .
dirt cheap	بسیار ارزان ، مفت.
dirty	چرکین ، چرک ، کثیف، (مج. ) زشت، کثیف کردن .
disability	ناتوانی، عجز، عدم قابلیت.
disable	ناتوان  ساختن ، از کار انداختن .ناتوان  کردن ، از کارانداختن ، عاجز کردن ، زله  کردن ، (حق. ) فاقد صلاحیت قانونی کردن .
disable pulse	تپش ناتوان  ساز.
disablement	از کارافتادگی، عجز، ناتوانی.
disabuse	از اشتباه  درآوردن ، از حقیقت آگاه  کردن .
disaccord	( disagree and disagreement = ) مخالف کردن ، مخالفت، عدم توافق، عدم هم آهنگی.
disaccustom	ترک  عادت دادن ، دست کشیدن  از، غیر معتاد ساختن .
disadvantage	زیان ، بی فایدگی، وضع نامساعد، اشکال.
disadvantageous	زیان  آور، نامساعد.
disaffect	از علاقه  و محبت کاستن ، بی میل شدن .
disaffection	بی میلی، عدم علاقه .
disaffiliate	همکاری نکردن ، ناوابسته  کردن ، به  همکاری یا شراکت خاتمه  دادن .
disaffiliation	عدم مشارکت، عدم ارتباط، قطع ناوابستگی، عدم همکاری.
disaffirm	انکار کردن ، رد کردن ، نقض کردن .
disagree	نا همرای بودن ، موافق نبودن ، مخالف بودن ، ناسازگار بودن ، نساختن  با، مخالفت کردن  با، مغایر بودن .
disagreeable	نامطبوع، ناسازگار، ناگوار، مغایر، ناپسند.
disagreement	مخالفت، عدم موافقت، اختلاف، ناسازگاری.
disallow	رد کردن ، نپذیرفتن ، روا نداشتن ، قائل نشدن .
disannul	لغو کردن ، فسخ کردن ، باطل کردن .
disappear	ناپدید شدن ، غایب شدن ، پیدا نبودن .
disappearance	ناپدیدی، ناپیدا شدن ، نامرئی شدن .
disappoint	مایوس کردن ، ناکام کردن ، محروم کردن ، نا امید کردن .
disappointed	ناامید، ناکام، مایوس.
disappointment	یاس، ناامیدی، نومیدی، دلشکستگی.
disapprobation	(=disaproval) عدم تصویب، رد، بی میلی، تقبیح، مذمت.
disapprove	ناپسند شمردن ، رد کردن ، تصویب نکردن .
disarm	خلع سلاح کردن .خلع سلاح کردن ، به  حالت آشتی درآمدن .
disarmament	خلع سلاح.
disarrange	به  هم زدن ، بی ترتیب کردن ، مختل کردن ، بر هم زدن .
disarrangement	بی ترتیبی.
disarray	اغتشاش، بی نظمی، درهم و برهمی.
disarticulate	از هم جدا کردن ، بند از بند (چیزی) جدا کردن ، از هم جدا شدن ، منفصل شدن .
disassemble	مجزا کردن ، سوا کردن ، پیاده  کردن  (ماشین  آلات)، به  هم ریختن .
disassociate	جداکردن ، مجزاکردن ، همکاری نکردن ، ازهمکاری دست کشیدن .
disassociation	عدم یا فسخ همکاری.
disaster	بدبختی، حادثه  بد، مصیبت، بلا، ستاره ئ بدبختی.
disastrous	مصیبت آمیز، پربلا، خطرناک ، فجیع، منحوس.
disavow	انکار، رد، نفی، ردکردن .
disavowal	انکار، رد.
disband	برهم زدن ، منحل کردن ، متفرق کردن  یا شدن .
disbandment	انحلال، برهم خوردگی.
disbar	(حق. ) از شغل وکالت محروم کردن .
disbarment	محرومیت از شغل وکالت.
disbelief	بی اعتقادی، بی ایمانی.
disbelieve	باور نکردن ، اعتقاد نکردن ، دروغ پنداشتن .
disbranch	بی شاخه  کردن ، عاری از شاخه  کردن .
disbud	غنچه های درخت را چیدن ، فاقد غنچه  کردن .
disburden	(=disburthen) بار از دوش برداشتن ، آسوده  کردن ، سبکبال کردن .
disburdenment	سبکبالی، رفع زحمت.
disburse	پرداختن ، خرج کردن ، پرداخت، خرج، پرداخت کردن .
disbursement	پرداخت، خرج، هزینه .
disc	(disk =) صفحه ، دیسک ، صفحه  ساختن ، قرص.گرده ، قرص.
disc jockey	کسیکه  در رادیو یا تلویزیون  و سالن  رقص صفحات موسیقی میگذارد.
discalced	پابرهنه .
discant	(descant =) نوعی آواز، به درازا بحث کردن .
discard	دور انداختن ، ول کردن .دورانداختن ، دست کشیدن  از، متروک  ساختن .
discern	تشخیص دادن ، تمیز دادن .
discerning	فهمیده ، بینا.
discernment	تشخیص، تمیز، بصیرت، بینائی، دریافت، درک .
discharge	تخلیه ، خالی کردن .خالی کردن ، درکردن  (گلوله )، مرخص کردن ، ادائ کردن ، ترشح کردن ، انفصال، ترشح، بده .
discifloral	(گ . ش. ) دارای گلهای صفحه  مانند.
disciform	صفحه  وار، بشکل صفحه  یا دیسک .
disciple	شاگرد، مرید، حواری، پیرو، هواخواه .
discipleship	شاگردی، مریدی.
disciplinable	تعلیم پذیر، نظم بردار، انضباط پذیر.
disciplinal	اهل انضباط، نظم دهنده ، انضباطی.
disciplinarian	اهل انضباط، نظم دهنده ، انضباطی.
disciplinary	اهل انضباط، نظم دهنده ، انضباطی، انتظامی، تادیبی، وابسته  به  تربیت.
discipline	انضباط، انتظام، نظم، تادیب، ترتیب، تحت نظم و ترتیب در آوردن ، تادیب کردن .
disclaim	رد کردن ، انکار کردن ، قبول نکردن ، ترک  دعوا کردن  نسبت به ، منکر ادعائی شدن ، از خود سلب کردن .
disclaimer	رفع کننده  ادعا یا مسئولیت.
disclamation	انکار، ترک  دعوا.
disclike	(=disklike) صفحه  مانند.
disclose	فاش کردن ، باز کردن ، آشکار کردن .
disclosure	فاش سازی، افشائ، بی پرده  گوئی.
discography	ضبط صدا و ثبت آن  بر روی صفحه  گرامافون .
discoid	صفحه  مانند، قرص مانند.
discoidal	صفحه  مانند، قرص مانند.
discolor	تغییر رنگ  دادن ، بی رنگ  کردن .
discoloration	بی رنگی، رنگ  رفتگی.
discolour	تغییر رنگ  دادن ، بی رنگ  کردن .
discombobulate	مغشوش کردن ، درهم و برهم کردن ، مختل کردن .
discomfit	خنثی کردن ، ایجاد اشکال کردن ، دچار مانع کردن ، ناراحت کردن ، بطلان .
discomfiture	(=discomfort) ناراحتی، رنج، زحمت، ناراحت کردن .
discomfort	(=discomfiture) ناراحتی، رنج، زحمت، ناراحت کردن .
discommend	با عدم توافق چیزی گفتن ، رد کردن ، توصیه  نکردن .
discommode	ناراحت کردن ، زحمت دادن .
discommodity	ناراحتی، زحمت، اسباب زحمت، مزاحمت.
discompose	برهم زدن ، مضطرب ساختن ، پریشان  کردن .
discomposure	اضطراب، پریشانی.
disconcert	مشوش کردن ، دست پاچه  کردن ، مبهوت کردن ، عدم هم آهنگی داشتن .
disconformity	عدم ربط، عدم هم آهنگی، عدم توافق.
disconnect	منفصل کردن ، قطع کردن .جدا کردن ، گسستن ، قطع کردن .
disconnect signal	علامت انفصال.
disconnection	گسیختگی، گسستگی، قطع، نداشتن  رابطه .
disconsolate	پریشان ، دلشکسته ، تسلی ناپذیر.
discontent	نارضایتی، ناخشنودی، گله ، شکایت، ناخشنود کردن .
discontinue	ادامه  ندادن ، بس کردن ، موقوف کردن ، قطع کردن .
discontinuity	ناپیوستگی.ناپیوستگی، عدم پیوستگی، انفصال، عدم اتصال، انقطاع.
discontinuous	منقطع، غیر مداوم، منفصل.ناپیوسته .
discophile	علاقمند به  صفحات گرامافون .
discord	ناسازگاری، اختلاف، دعوا، نزاع، نفاق، ناجور بودن ، ناسازگار بودن .
discordance	ناجوری، عدم توافق، عدم ثبات، عدم هم آهنگی.
discordant	ناسازگار، ناموزون ، مغایر.
discount	تخفیف، نزول، کاستن ، تخفیف دادن ، برات را نزول کردن .
discount rate	نرخ نزول، نرخ ثابت نزول بانکی.
discountenance	نپسندیدن ، تصویب نکردن ، بد دانستن .
discourage	دلسرد کردن ، بی جرات ساختن ، سست کردن .
discouragement	دلسردی، فتور، یاس.
discourse	سخن  گفتن ، سخنرانی کردن ، ادا کردن ، مباحثه ، قدرت استقلال.
discourteous	بی ادب، بی نزاکت، بی ادبانه ، تند.
discourtesy	بی ادبی، بی تربیتی، خشونت، تندی، عدم نزاکت.
discover	پی بردن ، دریافتن ، یافتن ، پیدا کردن ، کشف کردن ، مکشوف ساختن .
discoverer	کاشف، یابنده ، پی برنده .
discovery	کشف، اکتشاف، پی بری، یابش.
discredit	بیاعتباری، بدنامی، بی اعتبار ساختن .
discreditable	شایسته  بیاعتباری، باور نکردنی، ننگ  آور.
discreet	با احتیاط، دارای تمیز و بصیرت، باخرد.
discrepancy	اختلاف.اختلاف، تفاوت، مورداختلاف.
discrete	گسسته .جدا، مجزا، مجرد، مجزاکردن .
discrete circuit	مدار گسسته .
discrete component	با مولفه  های گسسته .
discrete device	دستگاه  گسسته .
discrete structures	ساختهای گسسته .
discrete time	با گسستگی زمانی.
discretion	بصیرت، احتیاط، حزم، نظر، رای، صلاحدید.
discretionary	احتیاطی، بصیرتی.
discriminable	قابل تمیز.
discriminant	مشخص کننده ، تفکیک  کننده ، جدا کننده .
discriminate	تبعیض قائل شدن ، با علائم مشخصه  ممتاز کردن .
discriminating	(.adj): بصیر.
discrimination	تبعیض، فرق گذاری.تمیز، فرق گذاری، تبعیض.
discriminative	وابسته  به  تبعیض یا تمیز.
discriminator	ممیز، فرق گذار.تمیز دهنده ، تفکیک  کننده ، قائل به  تبعیض.
discriminatory	تبعیض آمیز.
discursive	استدلالی، برهانی، سرگردان .
discus	صفحه  مدور، دیسک .
discuss	بحث کردن ، مطرح کردن ، گفتگو کردن .
discussable	قابل بحث.
discussant	کسی که  در مباحثه  و مناظره  شرکت دارد.
discussible	قابل بحث.
discussion	بحث، مذاکره .بحث، مذاکره ، مباحثه ، گفتگو، مناظره .
disdain	اهانت، استغنا، عار ( دانی)، تحقیر، خوار شمردن .
disdainful	موهن ، اهانت آور.
disease	ناخوشی، مرض، علت، دچارعلت کردن .
diseconomy	فقر اقتصادی، ترقی قیمت ها.
disembark	پیاده  کردن ، از کشتی در آوردن ، پیاده  شدن ، تخلیه  کردن  (بار و مسافر).
disembarkation	پیاده  شدن ، تخلیه .
disembarrass	رها کردن ، از گرفتاری خلاص کردن .
disembody	از جسم جدا کردن ، تجزیه  کردن .
disembogue	ریختن ، خالی شدن ، جاری شدن ، ریزش.
disembowel	روده  درآوردن  از، شکم دریدن .
disembowelment	دریدن  شکم.
disenchant	رفع طلسم کردن ، (مج. ) از شیفتگی در آوردن .
disenchantment	رهائی از طلسم، رفع توهم.
disencumber	رها کردن  (از بار یا مانع)، از قید آزاد کردن .
disendow	از عطیه  محروم کردن ، نبخشیدن .
disengage	از گیر در آوردن ، از قید رها کردن ، باز کردن .
disengagement	رهائی از قید یا تعهد، متارکه  روابط.
disentangle	از گیر در آوردن ، رها کردن ، باز کردن .
disentanglement	از بند آزاد کردن ، از اسارت در آوردن .
disequilibrate	غیر متعادل کردن ، بدون  تعادل کردن .
disequilibrium	عدم تعادل.
disestablish	بهم زدن ، کلیسا را از آزادی محروم کردن .
disesteem	بی اهمیتی، کم گرفتن ، ناچیز پنداشتن .
disfavor	از نظر افتادگی، بی اعتباری، مغضوبیت.
disfavour	از نظر افتادگی، بی اعتباری، مغضوبیت.
disfeature	صفات ممتازه  چیزی را از بین  بردن ، محوکردن ، از شکل انداختن .
disfigure	از شکل انداختن ، بد شکل کردن ، بدنما کردن ، زشت کردن ، بدریخت کردن ، خراب کردن .
disfranchise	از حق رای یا انتخاب محروم کردن .
disfrock	جامه  از تن  در آوردن ، از کسوت روحانی خارج شدن .
disfurnish	بی اسباب کردن ، بی اثاثیه  کردن ، لخت کردن .
disgorge	استفراغ کردن ، خالی کردن ، ریختن .
disgrace	رسوائی، خفت، تنگ ، فضاحت، سیه روئی، خفتآوردن  بر، بیآبروئی.
disgraceful	رسوائی آور، خفتآور، ننگین ، نامطبوع.
disgruntle	بدخلق کردن ، غمگین  کردن .
disguise	تغییر قیافه  دادن ، جامه  مبدل پوشیدن ، نهان  داشتن ، پنهان  کردن ، لباس مبدل، تغییر قیافه .
disgust	بیزار کردن ، تنفر، نفرت، بیزاری، انزجار، متنفر کردن .
disgustful	منزجر کننده .
disgusting	منزجر کننده .
dish	ظرف، بشقاب، دوری، سینی، خوراک ، غذا، در بشقاب ریختن ، مقعر کردن .
dish antenna	آنتن  بشقابی.
dish out	در بشقاب خوردن ، در ظرف ریختن .
dish rag	(=dishcloth) کهنه ئ ظرف شویی.
dish towel	کهنه  ظرف خشک  کنی، حوله  ظرفشوئی.
