dishabille	جامه  خانگی، حالت خودمانی و بیرودربایستی.
disharmonic	ناهماهنگ ، غیرمتجانس.
disharmonious	ناهماهنگ ، غیرمتجانس.
disharmonize	ناجور کردن ، ناموزون  کردن ، ناموزون  شدن .
disharmony	(=discord) عدم همآهنگی، عدم توافق.
dishcloth	کهنه  ظرف شوئی.
dishearten	دلسرد کردن ، نومید کردن .
dished	مقعر، گود.
dishevel	پریشان  کردن ، ژولیده  کردن ، آشفته  کردن .
disheveled	پریشان ، ژولیده ، آشفته ، نامرتب.
dishevelled	پریشان ، ژولیده ، آشفته ، نامرتب.
dishonest	نادرست، متقلب، تقلبآمیز، دغل، فاقد امانت.
dishonesty	نادرستی، خیانت، عدم امانت.
dishonor	ننگ ، ننگین  کردن ، آبروریزی، بیشرفی، رسوائی، نکول، بیاحترامی کردن  به ، تجاوز کردن  به  عصمت (کسی).
dishonorable	پست، بیآبرو، ناشایسته ، از روی بیشرمی.
dishonour	ننگ ، ننگین  کردن ، آبروریزی، بیشرفی، رسوائی، نکول، بیاحترامی کردن  به ، تجاوز کردن  به  عصمت (کسی).
dishwasher	ظرفشو، کارگر طرفشو، ماشین  طرفشوئی.
dishwater	آب ظرفشوئی.
disillusion	رهائی از شیفتگی، وارستگی از اغفال، بیداری از خواب و خیال، رفع اوهام.
disincentive	(=deterrent) مانع شونده ، منعکننده ، بازدارنده ، ترساننده .
disinclination	بی میلی، عدمتمایل، بیرغبتی.
disincline	بی میل کردن ، بیزار کردن ، بی رغبت کردن .
disinclined	بی میل، بی تمایل.
disinfect	ضد عفونی کردن ، گندزدائی کردن .
disinfectant	ضد عفونی، داروی ضد عفونی، ماده  گندزدا.
disinfection	گندزدائی، ضد عفونی.
disinfest	حشرات موذی را دفع نمودن .
disinfestant	ماده  کشنده  حشرات.
disinfestation	دفع حشرات.
disinflation	کاهش تورم، کاهش ورم.
disinflationary	کاهنده  تورم.
disingenuous	بدون  صراحت لهجه ، دورو، بدون صمیمیت.
disinherit	از ارث محروم کردن ، عاق کردن .
disintegrate	خرد کردن ، تجزیه  شدن ، فرو ریختن ، از هم پاشیدن ، (مج. ) فاسد شدن ، متلاشی شدن  یاکردن .
disintegration	از هم باشیدگی، تجزیه .
disinter	از خاک  در آوردن ، (مج. ) از بوته  فراموشی یا گمنامی درآوردن ، نبشکردن .
disinterest	علاقه  نداشتن ، بیعلاقه کردن ، بیعلاقه  شدن .
disinterested	(.adj): بی علاقه ، بیغرض، بیطرف، بیطمع، بیغرضانه .
disinterment	در آرودن  از قبر.
disinvestment	اتلاف سرمایه ، خرجدارائی، بیچیزی.
disjoin	وضع از هم گسیخته ، بیتکلیفی، جدا، منفصل، متلاشی، بیربط ساختن .
disjointed	بیربط، گسیخته ، متلاشی، در رفته ، نامربوط.
disjunct	منفصل، جدا شده ، مجزا، (من. ) وجه تفکیک ، شق.
disjunction	جدائی، تفکیک ، انفصال.فصل.
disjunctive	فصلی.جداسازنده ، فاصل، حرف عطفی که  بظاهر پیوند میدهد و در معنی جدا میسازد (مثل but)، دارای دو شق مختلف.
disk	گرده ، قرص.( disc = ) صفحه ، دایره ، قرص.
disk controller	کنترل کننده  گرده .
disk drive	گرده  ران ، گرده  چرخان .
disk file	پرونده  گرده ای.
disk flower	گل صفحه ای.
disk operating system	سیستم عامل گرده ای.
disk pack	گرده  بسته .
disk platter	گرده  سینی.
disk storage	انباره  گرده  ای.
disk unit	واحد گرده .
diskette	گرده  کوچک .
disklike	(=disclike) دایره  شکل، قرص مانند، صفحه  مانند.
dislikable	قابل تنفر، دوست نداشتنی، غیر محبوب.
dislike	دوست نداشتن ، بیزار بودن ، مورد تنفر واقع شدن .
dislikeable	قابل تنفر، دوست نداشتنی، غیر محبوب.
dislimn	محو کردن ، از بین  بردن  (آثار چیزی).
dislocate	جابجا کردن ، از جادررفتن  (استخوان ).
dislocation	جابجاشدگی، دررفتگی (استخوان  یا مفصل).
dislodge	از جای خودبیرون  کردن ، راندن .
disloyal	ناسپاس، بی وفا.
disloyalty	بی وفائی، ناسپاسی، خیانت، نمک  بحرامی.
dismal	دلتنگ  کننده ، پریشان  کننده ، ملالت انگیز.
dismantle	بی مصرف کردن ، پیاده  کردن (ماشین آلات )عاری از سلاح یا اثاثه کردن .
dismantlement	منحل کردن ، پیاده  کردن  ( ماشین  آلات ).
dismast	بی دگل کردن ( کشتی).
dismay	ترسانیدن ، بیجرات کردن ، ترس، جبن ، وحشت زدگی، بی میلی.
dismember	اندامهای کسی رابریدن ، (مج) جداکردن ، تجزیه کردن .
dismemberment	قطع، بریدن ، اندام.
dismiss	روانه  کردن ، مرخص کردن ، معاف کردن .
dismissal	اخراج، مرخصی، برکناری.
dismount	پیاده  کردن ، از اسب پیاده شدن .
disobedience	سرپیچی، نافرمانی، عدماطاعت.
disobedient	نافرمان ، سرکش، نامطیع، گردنکش، متمرد.
disobey	نافرمانی کردن ، سرپیچی کردن ، اطاعت نکردن ، نقص کردن ، شکستن .
disoblige	رنجانیدن ، دل کسی راشکستن ، تقاضای کسی را انجام ندادن ، منت ننهادن  بر، ممنون  نکردن .
disorder	بی نظمی، اختلال، بی ترتیبی، آشفتگی، کسالت، برهمزدن ، مختل کردن .
disordered	مختل شده ، بی نظم، بیترتیب، آشفته .
disorderliness	بی نظمی، اختلال، بهمخوردگی، آشفتگی.
disorderly	بی نظم، بی ترتیب، نامنظم، مختل، شلوغ، ناامن .
disorganization	بهمریختگی.
disorganize	درهموبرهم کردن ، مختل کردن ، بی نظم کردن ، تشکیلات چیزی رابرهمزدن .
disorient	بهم خوردن ، ناجورشدن ، غیرمتجانس شدن .
disorintate	(=disorient) مالکیت چیزی راانکار کردن ، ردکردن ، ازخودندانستن ، نشناختن ، عاق کردن .
disown	مالکیت چیزی را انکارکردن ، ردکردن ، از خود ندانستن ، نشناختن ، عاق کردن .
disparage	عدم وفق، انکار فضیلت چیزی راکردن ، کمگرفتن ، بیقدرکردن ، پست کردن ، بی اعتبارکردن .
disparagement	بیاحترامی، توهین ، بیاعتباری، خوار شماری، کاهش، انکارفضیلت.
disparate	ناجور، مختلف، نابرابر، نامساوی، غیرمتجانس.
disparity	ناجوری، بی شباهتی، عدم توافق، اختلاف.
dispart	جداکردن ، شکافتن ، منقسم کردن ، جداشدن ، تقسیمشدن ، هدف گیری کردن ( تفنگ ).
dispassionate	بی غرضی، بی طرف، بی تعصب، خونسرد.
dispatch	اعزام کردن ، اعزام، توزیع امکانات.گسیل، گسیل داشتن ، گسیل کردن ، اعزام داشتن ، روانه  کردن ، فرستادن ، مخابره  کردن ، ارسال، انجام سریع، کشتن ، شتاب، پیغام.
dispatcher	اعزام کننده ، توزیع کننده  امکانات.
dispatching	اعزام، توزیع امکانات.
dispel	برطرف کردن ، دفع کردن ، طلسم را باطل کردن .
dispensability	غیرضروری بودن .
dispensable	صرفنظر کردنی، چاره  پذیر، غیرضروری، غیرواجب، چشم پوشیدنی، معاف کردنی.
dispensary	محلی که به تهی دستان  داروی رایگان  داده  میشود، داروخانه  عمومی.
dispensation	پخش، توزیع، تقسیم، اعطا، تقدیر، وضع احکام دینی در هر دوره  و عصر، عدمشمول.
dispensatory	کتاب ترکیبات داروئی، داروخانه .
dispense	توزیع کردن ، معاف کردن ، بخشیدن ، باطل کردن .
dispense with	معاف شدن  از، رهاشدن  از، باطل شدن .
dispenser	نسخه پیچ، ناظرهزینه ، تلگراف، دوافروش، کمک  داروساز.
dispeople	(=depopulate) خالی از سکنه کردن .
dispersal	پراکندگی.
disperse	پراکنده  کردن ، متفرق کردن .پراکنده کردن ، متفرق ساختن .
dispersible	متفرق شدنی.
dispersion	پراکندگی، تفرق.پراکندگی، انتشار، آوارگی، تجریه نور.
dispersoid	(system =disperse) پخش کامل ذرات جسمی درجسم دیگر.
dispirit	افسرده کردن ، دلسردکردن ، روحیه راباختن .
dispiteous	(=pitiless) نفرتآور، کینه توز، ستمگر، بیرحم.
displace	جابجاکردن ، جانشین (چیزی)شدن ، جای چیزی را عوض کردن ، تبعیدکردن .
displaced person	آدم تبعیدی.
displacement	جانشین سازی، جابجاشدگی، تغییر مکان .
displaciment	تفاوت مکان ، تغییر مکان .
displant	ازریشه  کندن ، ازبن درآوردن (گیاه ).
display	نمایش، نمایش دادن ، نمایاندن .نمایش دادن ، نشان  دادن ، ابراز کردن ، آشکارکردن ، نمایش، تظاهر، جلوه .
display console	پیشانه  نمایشگر.
display menu	فهرست انتخاب نمایشی.
display terminal	پایانه  نمایشگر.
display tube	لامپ نمایشگر.
display unit	واحد نمایشگر، واحد نمایش.
displease	خوشآیند نبودن ، رنجانیدن ، دلگیرگردن .
displeasure	رنجش، رنجیدگی، ناخشنودی، نارضایتی، خشم، صدمه .
displode	منفجرشدن .
displosion	انفجار.
disport	خوشیکردن ، حرکات نشاط انگیزکردن ، بازی کردن ، تفریح کردن ، تفریح.
disposability	مصرفی، فروشی، دردسترس (بودن ).
disposable	ازدست دادنی، درمعرض، قابل عرضه .
disposal	دسترس، دراختیار، مصرف، درمعرض گذاری.
dispose	(=disposal) مرتب کردن ، مستعد کردن ، ترتیب کارها را معین  کردن .
disposition	وضع، خواست، مشرب.حالت، مشرب، خو، مزاج، تمایل.
dispossess	ازتصرف محرومکردن ، بیبهره کردن ، محرومکردن ، دورکردن ، بیرون کردن ، رهاکردن .
dispossession	خلع ید، سلب مالکیت.
disposure	درمعرض گذاری، نمایش، عرضه  داشت.
dispraise	از بهای چیزی کاستن ، کمگرفتن ، بددانستن ، سرزنش کردن ، نکوهش کردن .
dispread	پخش کردن .
disproof	رد، تکذیب، ابطال، دلیل رد.
disproportion	بیتناسب، بیقوارگی، عدمتجانس.
disproportionate	بیتناسب، غیرمتجانس.
disprovable	ردشدنی.
disprove	ردکردن ، اثبات کذب چیزی را کردن .
disputability	قابل اعتراض بودن .
disputable	اعتراض پذیر، قابل بحث.
disputant	منازعه کننده ، اهل مباحثه ، جدلی.
disputation	مباحثه ، ستیزه ، منازعه ، مناظره ، بحث و جدل.
disputatious	ستیزه جو، جدلی.
dispute	ستیزه ، چون وچرا، مشاجره ، نزاع، جدال کردن ، مباحثه کردن ، انکارکردن .
disqualification	سلب صلاحیت، عدم صلاحیت، فاقد صلاحیت قضائی.
disqualify	سلب صلاحیت کردن از، شایسته ندانستن ، مردود کردن (درامتحان  وغیره ).
disquantity	(=diminish) کمکردن ، کاستن .
disquiet	بیآرام کردن ، ناراحت کردن ، آسوده  نگذاشتن ، آشفتن ، مضطرب ساختن ، بیقراری، ناآرامی.
disquietude	اضطراب، تشویش، بیقراری، آشفتگی، ناراحتی.
disquisition	رساله ، مقاله ، (ک . )تحقیق، جستجو، تفحص.
disrate	پائین  آوردن ، پست کردن ، تقلیل رتبه  دادن .
disregard	نادیده گرفتن ، اعتنا نکردن ، عدمرعایت.
disrelation	عدموابستگی، عدمارتباط، بیارتباطی.
disrelish	بی رغبتی، بی میلی، تنفر، بی رغبت بودن .
disremember	فراموش کردن ، درطاق نیسان  گذاردن .
disrepair	خرابی، احتیاج به  تعمیر، نیازمند تعمیر.
disreputability	بدنامی.
disreputable	بدنام، بی اعتبار مایه رسوائی.
disrepute	بیآبروئی، بدنامی، رسوائی، بیاحترامی.
disrespect	بی احترامی، بیحرمتی، اهانت، عدمرعایت.
disrespectable	بی احترام، موهن .
disrobe	لباس درآوردن ، برهنه کردن .
disrupt	منقطع کردن ، درهم گسیختن .
disruption	قطع، شکستن .
disruptive	درهم گسیخته ، نفاق افکن .
dissatisfaction	ناخرسندی، ناخشنودی، نارضایتی، عدمرضایت.
dissatisfactory	مایه  عدمرضایت، ناپسندیده ، ناخرسندکننده .
dissatisfy	ناخرسندکردن ، ناراضی کردن ، ناخشنودکردن ، رنجانیدن .
dissave	ذخیره خود را برای کارهای جاری خرج کردن ، بدون  پس انداز ماندن .
disseat	خلع مقام یاکرسی کردن .
dissect	کالبدشکافی کردن ، تشریح کردن ، ( مج) موشکافی کردن .
dissection	تشریح، کالبدشکافی، قطع، برش، تجزیه .
disseise	تصرف عدوانی کردن ، ازتصرف خارج کردن .
dissemble	تلبیس کردن ، تدلیس کردن ، پنهان کردن ، وانمودکردن ، بهانه کردن ، نادیده گرفتن .
disseminate	تخم کاشتن ، منتشرکردن .
dissemination	پاشیدگی، انتشار.پخش.
dissension	اختلاف عقیده ، نفاق، اختلاف، شقاق.
dissent	اختلاف عقیده داشتن ، جداشدن ، نفاق داشتن .
dissenter	معاند، منکر، مخالف، ناراضی(درامورسیاسی).
dissentient	مخالف عقیده اکثریت، مخالف، معاند.
dissenting	(=nonconformist) مخالف، معاند.
dissert	مباحثه کردن ، بحث کردن .
dissertate	بحث کردن ، جدل کردن ، پایان  نامه  تحصیلی نوشتن .
dissertation	مقاله ، رساله ، بحث، پایان  نامه ، تز.
disserve	بدخدمت کردن ، آزار رسانیدن .
disservice	آزار، زیان ، بدی، صدمه ، بدخدمتی.
dissevere	جداکردن ، بریدن ، جداشدن ، بریده شدن .
dissidence	مخالف، اختلاف رای، عدم توافق.
dissident	مخالف (عقیده عموم)، معاند، ناموافق.
dissimilar	ناهمسان ، ناهمانند.ناجور، بی شباهت، غیرمشابه ، مختلف، دگرگون .
dissimilarity	عدم تجانس.
dissimilate	ناجور و بی شباهت کردن ، سبب اختلاف شدن .
dissimilation	بی شباهتی، عدم تشابه ، کاتابولیسم.
dissimilitude	عدم تشابه ، بی شباهتی.
dissimulate	پنهان  کردن ، برروی خود نیاوردن ، دوروئی کردن ، فریب دادن .
dissimulation	دوروئی، فریب.
dissipate	پراکندگی کردن ، ازهم پاشیدن ، اسراف کردن .
dissipation	اتلاف.اسراف، پراکندگی، عیاشی.
dissociability	انزوا جوئی.
dissociable	غیراجتماعی، گوشه گیر، منزوی، انزواجو.
dissocial	غیرمعاشر، نامناسب برای معاشرت.
