elecampane	(گ . ش. ) زنجبیل شامی، راسن ، نوعی شیرینی.
elect	برگزیدن ، انتخاب کردن ، برگزیده  منتخب.
election	رای دادن ، انتخاب، انتخاب نماینده ، گزینش.
electioneer	فعالیت انتخاباتی کردن .
elective	گزینشی، انتخابی.
electoral	گزینگر.
electoral college	(آمر. ) هئیت انتخاب کنندگان  رئیس جمهور.
electorate	گزینگرگان ، هئیت انتخاب کنندگان ، حوزه  انتخابیه .
electra	(افسانه  یونان ) خواهراورستس(orestes).
electra complex	حب دختر نسبت به  پدر و بغض از مادر.
electric	الکتریکی، برقی، کهربائی، برق دهنده .
electric chair	صندلی اعدام الکتریکی، اعدام بوسیله برق.
electric eel	(ج. ش. ) یکنوع ماهی بزرگ  شبیه  مارماهی.
electric typewriter	ماشین  تحریر برقی.
electrical connector	اتصال برق.
electrician	متخصص برق، مکانیک  برق.
electricity	برق، نیروی کهربائی.
electrification	برق رسانی.
electrify	تحت تاثیر برق قرار دادن ، برق زده  کردن ، الکتریکی کردن ، به هیجان  آوردن .
electroanalysis	تجزیه  شیمیائی بوسیله  جریان  برق.
electrocardiogram	ثبت ضربان  قلب بوسیله  برق.
electrocardiograph	دستگاه  برقی ضربان  نگارقلب، تپش نگار.
electrocute	بابرق کشتن ، مردن  در اثر برق.
electrocution	کشتن  یا مرگ  دراثر برق.
electrode	قطب مغناطیسی، قطب الکتریکی، الکترود.الکترود.
electrodynamic	الکترودینامیک .
electrodynamics	شاخه ای از علم فیزیک  که  در باره  اثرات جریان  برق بر معناطیس یا روی جریانهایالکتریکی دیگر یا روی خودشان  بحث می کند.
electroencephalogram	منحنی هائی که  توسط دستگاه  ثبت امواج مغز ثبت شده  است، موج نگاری مغز.
electroencephalograph	دستگاه  ثبت امواج الکتریکی مغز بوسیله  برق.
electrograph	دستگاه  ثبت جریانات برق.
electrographic	الکتروگرافیک .
electrolysis	تجزیه  جسمی بوسیله  جریان  برق.
electrolytic	الکترولیتی.
electrolyze	تجزیه  کردن  بوسیله  جریان  برق.
electromagnet	مغناطیس برقی، الکترو مغناطیس.آهنی که  بوسیله  جریان  برق خاصیت مغناطیسی پیدا میکند، آهن  ربای الکتریکی.
electromagnetic	وابسته  به نیروی مغناطیسی برق.
electromagnetic wave	موجی که  دراثر تاثیرشدت میدان  الکتریسته  و مغناطیسی یا تناوب همزمان  برروی همایجاد میشود.
electromagnetism	پدیده ایجاد قوه  آهن  ربائی بوسیله  جریان  الکتریسته  و همچنین  تاثیر قوه  آهن  ربائیبر جریان  برق.
electrometallurgy	ذوب فلزات بوسیله  برق.
electrometer	کهرباسنج، برق سنج.
electromotive	متحرک  بوسیله  برق.
electron	الکترون .الکترون .
electron beam	پرتوی الکترونی.
electron microscope	ذره بین  الکترونی.
electron tube	لامپ الکترونی.
electronic	الکترونیکی.
electronic  calculator	حسابگر الکترونیکی.
electronic  computer	کامپیوتر الکترونیکی.
electronic  switch	گزینه  الکترونیکی.
electronics	شاخه ای از علم فیزیک  که  درباره  صدور وحرکت و تاثیرات الکترون  درخلا و گازهاو همچنین استفاده  از دستگاههای الکترونی بحث میکند.الکترونیک .
electronography	ثبت خواص الکتریسته  ساکن .
electrophoresis	حرکت ذرات معلق مایع بوسیله  نیروی برق.
electrophorus	آلت تولید الکتریسته  ساکن  بوسیله القا.
electroplate	آب فلز دادن ، فلز آب داده ، آبکاری کردن .
electroscope	برق یاب، برق سنج، تعیین  کننده  برق، برق نما.
electrostatic	الکترواستاتیکی.
electrostatics	بخشی از علم فیزیک  که  درباره  پدیده های قوه  جاذبه  و دافعه  بارهای الکتریکیگفتگو مینماید.
electrotherapy	(طب) معالجه  امراض بوسیله  حرارت حاصله  از الکتریسته ، معالجه  با برق، برق درمانی.
electrothermal	مربوط به  الکتریسته  و حرارت، وابسته  به  ایجاد حرارت توسط برق.
electrothermic	مربوط به  الکتریسته  و حرارت، وابسته  به  ایجاد حرارت توسط برق.
electrotype	چاپ برقی، جاپ بوسیله  برق، گراورسازی برقی، بوسیله  برق چاپ کردن ، برق نگاری.
electrovalence	ظرفیت الکتریکی.
electrovalency	ظرفیت الکتریکی.
electuary	(داروسازی) معجون ، خمیردارو دوای قندی.
eleemosynary	صدقه  خوری، وابسته  به  صدقه ، خیراتی.
elegance	براز، ظرافت، لطافت، زیبایی، وقار، ریزه کاری، سلیقه .
elegant	زیبا، با سلیقه ، پربراز، برازنده .
elegiac	مرثیه ای، قصیده ای.
elegit	(حق. ) حکم توقیف اموال مدیون  تا زمان  واریز بدهی خود، حکم تامین  مدعی به .
elegize	شعر مرثیه  گفتن ، قصیده  نوشتن ، مرثیه  سرائی.
elegy	مرثیه ، سوگ  شعر.
elelctromagnetic	الکترو مغناطیس.
element	عنصر.جسم بسیط، جوهر فرد، عنصر، اساس، اصل، محیط طبیعی، آخشیج، عامل.
elementarily	مقدماتی، ابتدائی، اصلی.
elementary	مقدماتی، ابتدائی، اصلی.ابتدائی، مقدماتی.
elementary function	تابع ابتدائی.
elemi	(گ . ش. ) درخت لامی.
elenchus	(من. ) تکذیب قیاسی، رد از روی قیاس و صغری و کبری، سفسطه .
elephant	پیل، فیل.
elephantiasis	دائالفیل، پیلپائی.
elephantine	پیلی، پیل مانند، پیلسان ، کلان ، ستبر، عظیم الجثه ، بد هیکل.
eletric eye	(فیزیک ) سلول فوتوالکتریک ، چشم الکتریکی.
elevate	بلند کردن ، بالابردن ، ترفیع دادن ، عالی کردن ، نشاط دادن ، افراشتن .
elevated railroad	خط آهن  هوائی، ترن  هوائی.
elevation	بلندی، جای بلند وبرآمدگی، ترفیع.
elevator	آسانسور، بالابرنده ، بالابر.
eleven	یازده ، عدد یازده .
eleven punch	سوراخ ردیف یازدهم.
eleventh	یازدهم، یازدهمین .
elf	جن ، پری.
elfin	مانند جن  یا پری، وابسته  به  جن ، کوتوله .
elfish	مثل جن  وپری.
elflock	(م. ل. ) گیس جنی، موی درهم وبرهم، موی ژولیده ، زلف پریشان .
elicit	بیرون  کشیدن ، استخراج کردن ، استنباط کردن .
elicitation	استحراج، استنباط.
elide	حذف کردن ، ادغام کردن ، از آخر برداشتن .
eligibility	شایستگی.
eligible	قابل انتخاب، واجد شرایط، مطلوب.
eliminate	زدودن ، رفع کردن .حذف کردن ، محو کردن ، (از معادله ) بیرون  کردن ، رفع کردن ، برطرف کردن .
elimination	حذف.زدودگی، رفع.
elision	حذف، ادغام، باقوه  مکانیکی شکستن .
elite	سرآمدن ، برگزیدن ، نخبه ، زبده ، گلچین ، ممتاز.
elixir	اکسیر، کیمیا.
elizabethan	مربوط به  بدوره  ملکه  الیزابت.
elk	گوزن  شمالی.
ell	نام اندازه ای که  در انگلیس نزدیک   سانتیمتر است، (معنی تقریبی) مقیاس طول.
ellipse	(هن. ) بیضی، شلجمی، تخم مرغی، حذف، ادغام.
ellipsis	حذف، انداختگی، انداختن  لغات.
ellipsoid	بیضی.
elliptic	بیضی، (د. ) افتاده ، محذوف.
elm	(گ . ش. ) نارون  قرمز.
elocution	شیوه  سخنوری، حس تقریر، سخن  سرائی.
elodea	(گ . ش. ) جنس گیاهان  کوچک  و آبزی و تک  هسته ای در آمریکا.
eloign	دورنگاه داشتن  از، پنهان  کردن .
elongate	کشیده  کردن ، دراز کردن ، امتداد دادن ، باریک  شدن .
elongation	کشیدگی، دراز شدگی.
elope	فرار کردن  با معشوق، ( در مورد زن  یا شوهر) گریختن ، فرار کردن .
eloquence	شیوائی، فصاحت، سخنوری، علم فصاحت، علم بیان .
eloquent	فصیح، شیوا، سخنور، سخن  ارا.
else	(=other) دیگر، جز این .
elsewhere	درجای دیگر، بجای دیگر، نقطه  دیگر.
elucidate	روشن  کردن ، توضیح دادن ، شفاف، روشن .
elucidation	توضیح، روشنسازی.
elude	اجتناب کردن  از، طفره  زدن ، دوری کردن  از.
elusion	گریز، طفره ، اغفال، اجتناب.
elusive	گریزان ، فراری، کسی که  از دیگران  دوری میکند، طفره  زن .
elute	شستن ، پاکیزه  کردن .
elution	شستشو، پاکیزه سازی.
elutriate	ظرف بظرف کردن ، آهسته  خالی کردن ، صاف و خالص کردن .
eluviate	(درمورد خاک ) بوسیله  باد و باران  نقل و انتقال یافتن .
eluviation	انتقال بوسیله  بادوباران .
eluvium	خاک  بادآورده  و متراکم.
elver	(ج. ش. ) بچه  مارماهی.
elysian	بهشتی، (م. ل. ) وابسته  به  (elysium)، اهل بهشت، علوی.
elysium	(دراساطیر یونان ) بهشت.
elytron	(elytrum) قاب یا بال حشرات، مهبل.
elytrum	قاب یا بال حشرات، مهبل.
emaciate	لاغر کردن ، نزار کردن ، بی قوت کردن ، تحلیل رفتن .
emaciation	لاغری، نزاری.
emanate	ناشی شدن ، سرچشمه  گرفتن ، بیرون  آمدن ، جاری شدن ، تجلی کردن .
emanation	تجلی، نشئه .
emancipate	ازقید رها کردن ، از زیر سلطه  خارج کردن .
emancipation	آزادی، رهائی، رستگاری، رهاسازی، تخلیص.
emancipator	رهائی دهنده ، آزاد کننده .
emarginate	برداشتن  حاشیه  از، دوبینی و نامنظم بینی.
emasculate	از مردی انداختن ، اخته  کردن ، (مج. ) سست کردن .
emasculation	ازمردی انداختن .
embalm	مومیائی کردن ، با عطر و روغن  تدهین  کردن .
embalmment	مومیائی کردن .
embank	خاک  ریزی کردن ، بلندی یا پشته  ساختن ، با خاک  یا سنگ  محصور کردن .
embankment	پشته ، دیوار خاکی، خاکریزی.
embargo	ممنوعیت، تحریم، مانع، محظور.
embark	درکشتی سوار کردن ، درکشتی گذاشتن ، عازم شدن ، شروع کردن .
embarkation	سوارکشتی شدن .
embarrass	دست پاچه  کردن ، برآشفتن ، خجالت دادن ، شرمسار شدن .
embarrassment	خجالت.
embassador	(ambassador) سفیر، ایلچی، سفیر کبیر.
embassage	اعزام سفیر، مقام سفارت، مقام ایلچی سفارت.
embassy	سفارت کبری، ایلچی گری، سفارت خانه .
embattle	صف آرائی، حاضر بجنگ  شدن ، تحت فشار شدید قرار دادن .
embay	محصور کردن  (درخلیج)، حبس کردن ، توقیف کردن .
embayment	حبس در خلیج قرار دادن .
embed	جاسازی کردن .نشاندن ، فرو کردن ، خواباندن ، محاط کردن ، دور گرفتن ، جادادن ، در درون  کار کردن .
embedded	جاسازیشده .
embedment	جایگزینی، جادادن .
embellish	آرایش کردن ، آرایش دادن ، زینت دادن ، زیبا کردن ، پیراستن .
embellishment	آرایش، تزئین .
ember	خاکه  زغال نیمسوز، اخگر، خاکستر گرم (بیشتر در جمع).
embezzle	اختلاس کردن ، دستبرد زدن  به ، حیف و میل کردن ، دزدیدن ، بالا کشیدن .
embezzlement	اختلاس، دزدی، حیف ومیل.
embitter	تلخ کردن ، ناگوار کردن ، بدتر کردن .
emblaze	روشن  کردن ، مشتعل کردن .
emblazon	بانشانهای نجابت خانوادگی آراستن ، تعریف کردن .
emblem	نشان ، نشانه ، علامت، شعار، (ک . ) تمثیل، با علایم نشان  دادن .
emblematic	(emblematical) مشعر، حاوی، نشانه ، حاکی، کنایه دار، رمزی.
emblematize	(ezemblemi) بطور کنایه  نشان  دادن ، برمز وانمود کردن .
emblements	نمائات، منافع حاصله  از زمین  مزروعی ( علف و غیره ).
embodiment	تجسم، در برداری، تضمین ، درج.
embody	جسم دادن  (به )، مجسم کردن ، دربرداشتن ، متضمن  بودن .
embolden	تشجیع کردن ، جسور کردن .
embolectomy	(طب) عمل جراحی برای درآوردن  مانع جریان  خون .
embolic	مربوط به  انسداد رگ  بوسیله  جسمی ( مانند لخته  شدن  خون  یا هوا یا اجسام دیگر).
embolism	(طب) انسداد جریان  خون ، بستگی راه  رگ .
embolus	(طب) جسم مسدود کننده  جریان  خون  ( مثلا لخته  یا حباب هوا و غیره  ).
emboly	درهم فرورفتگی، (جراحی) یکنوع عمل جراحی مخصوص فتق، (فیزیولژی) گاسترولا(دو لایه  شدن سلول تخم)، انسداد جریان  خون .
embonpoint	فربهی، چاقی، سمینی، دارای مزاج سالم و خوب.
embosom	درآغوش گرفتن ، بغل کردن ، عزیز داشتن .
emboss	پوشاندن ، اندودن ، مزین  کردن ، پرجلوه  ساختن ، برجسته  کردن .
embouchure	دهانه ، مصب ( مو. ) دهنی.
embowed	خمیده ، هلالی، گنبدی، زاویه دار، کمانی شکل.
embowel	روده  در آوردن  از، در شکم چیزی قرار دادن ، در روده  گذاردن .
embower	پناه  دادن ، محصورکردن ، (در آلاچیق )، درداربست جادادن ، در سایبان  نشاندن .
embrace	درآغوش گرفتن ، در بر گرفتن ، بغل کردن ، پذیرفتن ، شامل بودن .
embraceor	(حق. ) متهم به  اعمال نفوذ در هئیت منصفه  یا دادگاه ، اعمال نفوذ کننده ( در دادگاه ).
embracery	جرم اعمال نفوذ در هئیت منصفه  یا دادگاه ، اعمال نفوذ از راه  رشوه  یا تهدید وغیره ( دردادگاه )، درآغوش گیری.
embranchment	شاخه ، شعبه ، انشعاب.
embrangle	(entangle، =confuse) آشفته  کردن ، گیر انداختن ، گرفتار کردن .
embrasure	درآغوش گیری، منفذ پنجره  یادر، مزغل یا شکافی که  از آنجا توپ و تفنگ  راآتش میکنند، دارای منفذ کردن .
embrittle	شکننده  کردن ، ترد کردن .
embrocate	روغن  مالی کردن ، تدهین  کردن ، شستشو دادن .
embrocation	روغن  مالی، تدهین ، شستشو.
embroglio	(imbroglio) پیچ، گیر، موضوع غامض، سوتفاهم.
embroider	قلاب دوزی کردن ، گلدوزی کردن ، برودره دوزی، آراستن .
embroidery	قلابدوزی.
embroil	به  نزاع انداختن ، میانه  برهم زدن ، دچار کردن ، آشفته  کردن .
embroilment	نزاع، میانه  بهم زنی، غوغا.
