embrown	قهوه ای کردن ، خرمائی کردن .
embrue	(imbrue) آغشتن ، آلودن ، تر کردن ، خیساندن .
embryo	جنین ، رویان ، گیاهک  تخم، مرحله  بدوی.
embryology	رویان  شناسی.
embryonic	رویانی، جنینی، (مج. ) نارس، اولیه .
embryonic layer	(layer germ) غشائ جنینی، غشائ سلولی.
embryonic membrane	غشائ جنینی، ساختمانی که  از تخم رسیده  مشتق میشود.
embryophyte	گیاهی که  تولید گیاهک  تخم زا نموده  و درنتیجه  تولید بافت های آوندی مینماید.
emcee	رئیس تشریفات کردن ، بعنوان  رئیس تشریفات عمل کردن ، رئیس تشریفات شدن  (. c. m یاceremonies of master)، رئیس تشریفات.
emend	اصلاح کردن ، تصحیح کردن ، درست کردن ، غلط گیری کردن .
emendate	غلط گیری کردن  ( کتاب )، تصحیح کردن .
emendation	اصلاح.
emerald	زمردسبز، سبززمردی.
emeraldgreen	سبز یکدست، سبز زمردی.
emerge	پدیدار شدن ، بیرون  آمدن .
emergence	امر فوق العاده  و غیره  منتظره ، حتمی، ناگه  آینده ، اورژانس.
emergency	امر فوق العاده  و غیره  منتظره ، حتمی، ناگه  آینده ، اورژانس.
emergency maintenance	نگهداشت اضطراری.
emergency power supply	منبع قدرت اضطراری.
emergent	بیرون  آینده ، طالع، (مج. ) برآینده ، ناشی، مبرم، مضر، اثرات ناشیه ، معلول.
emeritus	شاینده ، متقاعد، افتخارا از خدمت معاف شده ، بازنشسته .
emersion	ظهور، خروج، پیدایش، ظهور ثانی.
emery	سنگ  سنباده ، سنباده  زدن ، سنباده ای.
emetic	قی آور، داروی استفراغ آور.
emetine	ایپکائین ، امتین .
emigrant	مهاجر، کوچ کننده .
emigrate	مهاجرت کردن ، بکشور دیگر رفتن .
emigration	مهاجرت، کوچ.
eminence	(eminency) عالی رتبه ، عالیجناب، (طب) برآمدگی، بزرگی، جاه ، مقام، تعالی، بلندی، برجستگی.
eminency	(eminence) عالی رتبه ، عالیجناب، (طب) برآمدگی، بزرگی، جاه ، مقام، تعالی، بلندی، برجستگی.
eminent	برجسته ، بلند، متعال، (مج. ) بزرگ ، والا مقام، هویدا.
eminent domain	(حق. ) قدرت حکومت برای استفاده  از اموال خصوصی جهت عموم.
emir	امیر( فارسی و عربی ).
emissary	مامور سری، فرستاده .
emission	صدور، نشر.انتشار سهام دولتی و اوراق قرضه  و اسکناس، نشر، بیرون  دادن ، صدور، خروج( طب )دفع مایعات.
emit	ساتع کردن .بیرون  دادن ، خارج کردن ، بیرون  ریختن ، انتشار نور منتشرکردن .
emitter	ساتع کننده .
emitter coupled	جفت شده  از راه  ساتع کننده .
emmenagogue	داروهای ازدیاد قاعدگی، ادویه  قاعدگی آور.
emmer	(گ . ش. ) نوعی گندم سرخ بنام شعیر ابلیس.
emmet	(ant) مورچه .
emollient	نرم کننده ، ملین ، لینت آور.
emolument	درآمد، مواجب، مداخل، معونت، حقوق، مقرری.
emote	هیجان  بخرج دادن ، هیجان  نشان  دادن ، (بشوخی) اظهار احساسات کردن .
emotion	احساسات، هیجانات، شور، هیجانی.
emotionalism	احساساتی بودن .
emotionalist	شخص احساساتی.
emotionalize	احساساتی کردن ، دچار احساسات کردن ، تحت تاثیر احساسات قرار گرفتن .
emotionless	عاری از احساسات.
emotive	وابسته  به  احساسات.
empanel	(=impanel).
empathic	تلقینی، وابسته  به  انتقال فکر.
empathy	یکدلی، (هیپوتیزم و روانشناسی) انتقال فکر، تلقین .
emperor	امپراتور، فرمانفرما.
empery	امپراتوری، سلطه  کامل.
emphasis	تاکید، اهمیت، قوت، تکیه .
emphasize	باقوت تلفظ کردن ، تایید کردن  ( در)، اهمیت دادن ، نیرو دادن  به .
emphatic	موکد، تاکید شده ، باقوت تلفظ شده .
emphysema	نفخ، اتساع و بزرگی عضوی در اثر گاز یا هوا، باد( درعضوی از بدن )، آمفیزم.
empircism	روش و فرضیه ای که  مبنی بر تجربه  و آزمایش باشد( نه براساس علم و تئوری)، تجربه گرائی.
empire	امپراتوری چند کشور که در دست یک  پادشاه  باشد، فرمانروایی.
empiric	مبنی بر تجربه ، آزمایشی، تجربی، غیرعلمی.
empirical	تجربی.
emplace	در محلی قرار دادن ، در محل معینی قرار دادن .
emplacement	تعیین  جا، تعیین  محل، جا، محل نصب.
employ	استعمال کردن ، بکار گماشتن ، استخدام کردن ، مشغول کردن ، بکار گرفتن ، شغل.
employable	قابل استخدام.
employe	مستخدم، کارگر، مستخدم زن ، کارمند.
employee	کارمند، مستخدم.مستخدم، کارگر، مستخدم زن ، کارمند.
employer	کارفرما، استخدام کننده .
employment	بکارگیری، کارگماری، استخدام.
emporium	بازار بزرگ ، جای بازرگانی، مرکز فروش.
emposion	(embiter، =poison) زهرآلودکردن ، تلخ کردن .
empower	صاحب اختیار و قدرت کردن ، قدرت دادن ، اختیار دادن ، وکالت دادن .
empress	زن  امپراتور، ملکه ، امپراتریس، شهبانو.
empressement	ابراز صمیمیت، اظهار خصوصیت.
emprise	اقدام، عمل متهورانه  و ابتکاری، شهرت، تقریر، عهده دار شدن .
emptily	بطور خالی، بطور پوج.
empty	تهی، خالی، پوچ، خالی کردن ، تهی شدن .تهی، خالی.
empty handed	تهیدست، بینوا، بدون  هدیه ، دست خالی.
empty headed	(brained scatter) خشک  مغز، بی مخ.
empty medium	رسانه  تهی.
empty set	مجموعه  تهی.
empurple	ارغوانی کردن .
empyreal	آسمانی، عرشی، آتشین ، علوی.
empyrean	عرش، فلک الافلاک ، کره  آتش، آسمانی، عرشی.
emu	(ج. ش. ) شترمرغ استرالیائی.
emulate	تقلید کردن .هم چشمی کردن  با، رقابت کردن  با، برابری جستن  با، پهلو زدن .
emulation	تقلید.هم چشمی، پژهان .
emulator	مقلد.
emulous	همچشمی کننده ، رشک  برنده ، طالب.
emulsification	امولسیون  سازی.
emulsifier	ماده امولسیون  کننده .
emulsify	بشکل ذرات ریز و پایدار درآوردن  ( جسمی در محلولی )، بحالت تعلیق درآوردن .
emulsion	شیرابه ، تعلیق جسمی بصورت ذرات ریز وپایدار در محلولی ( مانند ذرات چربی در شیر)، ذرات چربی درآب.
emulsoid	سیستم کولوئیدی ( شامل پخش مایعی در مایع دیگر)، محلول سریشمی.
emunctory	مربوط به  پاک  کردن  بینی، عضو دافع فضولات بدن .
en bloc	دریک  بلوک ، یک  پارچه ، دربست، یک  تکه .
enable	توانا ساختن ، قادر ساختن .قادر ساختن ، وسیله  فراهم کردن ، تهیه  کردن  برای، اختیار دادن .
enable pulse	تپش تواناساز.
enabling signal	علامت توانا سازی.
enact	بصورت قانون  درآوردن ، وضع کردن ( قانون ) تصویب کردن ، نمایش دادن .
enactment	تصویب، بصورت قانون  در آمدن .
enamel	مینا ساختن ، میناکاری کردن ، مینائی، لعاب دادن ، لعاب، مینا.
enamelware	ظروف لعابی، ظروف میناکاری شده .
enamor	شیفته  کردن ، شیفتن .
enamour	شیفته  کردن ، شیفتن .
enarthrosis	(تش. ) مفصل کام و زبانه ای ( مثل مفصل لگن  خاصره ).
encaenia	جشن  سالیانه  تاسیس شهر یا تقدیر کلیسا یا معبدی.
encage	(=cage) اردو زدن ، چادر زدن ، خیمه  برپاکردن ، منزل دادن .
encamp	اردو زدن ، چادر زدن ، خیمه  برپا کردن ، منزل دادن .
encampment	محل اردو زدن ، قرار گاه .
encapsulate	بصورت کپسول درآوردن ، در کپسول گذاردن ، در محفظه ای قرار دادن .
encase	درقفس یا جعبه  گذاردن ، روکش کردن .
encasement	قفسه ، محفظه .
enceinte	آبستن ، حامله ، محوطه  قلعه ، (نظ. ) حصار.
encephalitis	(طب ) آماس مخ، ورم دماغ، ورم مغز.
encephalogram	مغزنگاره ، عکس برداری از مغز با اشعه  مجهول.
encephalograph	مغزنگاشت.
encephalomyelitis	آنسفالومیلیت، آماس مغز و نخاع شوکی.
encephalon	مغز، مخ، دماغ.
enchain	زنجیر کردن ، در زنجیر نهادن ، محکم نگاه  داشتن ، مقید ساختن .
enchant	افسون  کردن ، سحر کردن ، جادو کردن ، مسحور شدن ، فریفتن ، بدام عشق انداختن .
enchanter	افسونگر.
enchanting	(=charming) دلربا.
enchantment	افسون ، جادو، سحر.
enchase	نشاندن ، سوار کردن ، کار گذاشتن ، در نگین  گذاشتن ، قلم زدن ، مرصع کردن .
enchilada	کیک  ذرت محتوی گوشت و گوجه  فرهنگی وادویه .
enchiridion	کتاب کوچک ، رساله .
encipher	سری کردن .برمز نوشتن ، رمز نوشتن ، با رمز درآمیختن .
encipherer	سری کننده .
encircle	دورگرفتن ، احاطه  کردن ، حلقه  زدن ، دورچیزی گشتن ، دربرداشتن .
enclasp	دربرگرفتن ، درآغوش گرفتن ، بچنگ  آوردن .
enclave	ناحیه ای که  کشور بیگانه  دور آنرا گرفته  باشد، ناحیه ایکه  حکومت کشورهای بیگانه آنرا کاملا احاطه  کرده  باشد، تحت محاصره .
enclitic	بی تکیه ، متکی به  کلمه  قبلی، کلمه ای که  تکیه  ندارد و یا اگر دارد تکیه اش را بکلمه پیش از خود میدهد و در تلفظ بدان  کلمه  می چسبد.
enclose	درمیان  گذاشتن ، در جوف قرار دادن ، به  پیوست فرستادن ، حصار یا چینه  کشیدن  دور.
enclosure	پیوست، در جوف، حصار.چاردیواری، محوطه ، دیوار، حصارکشی، چینه کشی، حصار، چینه ، ضمیمه ، (جمع) ضمائم، پیوست، میان  بار.
encode	رمزی کردن .برمز در آوردن  ( تلگراف و غیره )، برمز نوشتن .
encoded	رمزی، رمزی شده .
encoder	رمز گذار.
encoding	رمز گذاری.
encomiast	ثناگو، مداح.
encomium	ثنا، ستایش.
encompass	دورگرفتن ، احاطه  کردن ، حلقه  زدن ، دارا بودن ، شامل بودن ، دربرگرفتن ، محاصره  کردن .
encore	(درموسیقی) دوباره  بنوازید.
encounter	رویاروئی، رویاروی شدن ، برخورد، روبروشدن ، مواجه  شدن  با، مصادف شدن  با، دستبگریبان  شدن  با، مواجهه ، تصادف.
encourage	تشویق کردن ، دلگرم کردن ، تشجیح کردن ، تقویت کردن ، پیش بردن ، پروردن .
encouragement	تشویق، دلگرمی.
encouraging	مشوق، دلگرم کننده .
encrimson	برنگ  لاکی درآوردن ، جگری کردن ، قرمز کردن .
encrinite	(ز. ش. ) سنگواره  خارپوست سوسنی.
encroach	دست اندازی کردن ، دست درازی کردن ، تخطی کردن ، تجاوز کردن .
encroachment	دست اندازی، تخطی، تجاوز.
encrust	روکش کردن ، با پوسته  یا قشری پوشاندن ، بشکل پوسته  در آوردن .
encryption	پنهانی کردن .
encumber	سنگین  کردن ، اسباب زحمت شدن ، دست و پای( کسی را) گرفتن ، باز داشتن .
encumbrance	بار، قید، مانع، اسباب زحمت، گرفتاری، گرو.
encyclical	بدست چند نفر گشته ، عمومی، وابسته  به  بخشنامه  پاپ.
encyclopedia	دایره المعارف، دایره العلوم، دانش جنگ .
encyclopedic	جامع، دایره المعارفی.
encyclopedist	دارای معلومات جامع، دایره المعارف نویس.
encyst	در کیسه  یا تخمدان  قرار دادن .
end	پایان ، انتها، آخر، خاتمه ، فرجام، سر، نوک ، طرف، بپایان  رساندن ، تمام کردن .انتها، خاتمه ، خاتمه  دادن ، خاتمه  یافتن .
end around	دور گشتی، دور گرد.
end around borrow	رقمقرضی دور گشتی.
end around carry	رقم نقلی دورگشتی.
end around shift	تغییر مکان  دورگشتی.
end bulb	(طب)انتهای اعصاب در پوست یا مخاط که به آن copuscle end نیز می گویند، جسمک  انتهائی.
end distortion	اعوجاج انتهائی.
end mark	نشان  انتها، نشان  خاتمه .
end of data marker	نشانگر انتهای داده  ها.
end of file	انتهای پرونده .
end of file indicator	انتهانمای پرونده .
end of file mark	نشان  انتهای پرونده .
end of form	انتهای ورقه .
end of job card	کارت انتهای کار.
end of line	انتهای خط، انتهای سطر.
end of massage	انتهای پیام.
end of medium	انتهای رسانه .
end of record	انتهای مدرک .
end of reel	انتهای حلقه .
end of tape mark	نشان  انتهای نوار.
end of tape marker	نشانگر انتهای نوار.
end of volume	انتهای جلد.
end office	دفتر انتهائی، شعبه  جز.
end stopped	دارای وقفه  نهائی منطقی، دارای سکته  منطقی، دارای سکته  ملیح.
end table	میزکوچک  دم دستی، عسلی.
end value	ارزش انتهائی.
endamage	آسیب رساندن  ( به )، صدمه  زدن  (به )، لطمه  زدن  (به )، خسارت وارد آوردن  ( به ).
endamoeba	(ج. ش. ) آمیب انگل روده .
endanger	به مخاطره  انداختن ، در معرض خطر گذاشتن .
endarch	متشکل در خارج، از مرکز بخارج امتداد یافته .
endarchy	امتداد از مرکز به  خارج.
endbrain	(طب) جلوترین  قسمت قدامی مغز.
endear	(م. م. ) گران  کردن ، عزیز کردن .
endearment	عزیز کردن ، گرامی کردن .
endeavor	تلاش، کوشش، سعی، جد و جهد، سعی بلیغ، تلاش کردن ، کوشیدن .
endemic	مختص یک  دیار، بومی، بیماری همه  گیربومی، مخصوص آب و هوای یک  شهر یا یک  کشور.
endermic	آنجه  که درروی پوست یا در بین  پوست عمل میکند، ازراه  پوستی از ورا پوست.
endevour	تلاش، کوشش، سعی، جد و جهد، سعی بلیغ، تلاش کردن ، کوشیدن .
ending	پایان ، خاتمه .
endive	(گ . ش. ) کاسنی فرنگی، هندیا، کاسنی سالادی، آندیو.
endless	بی پایان ، بیحد.
endless form	ورقه  بی انتها.
endlong	از درازی، طول.
endmost	دورترین ، اقصی نقطه .
endobiotic	درون  بافتی، زیست کننده  درمیان  بافت های میزبان  خود.
endoblast	=hypoblast.
endocardium	درون  شامه دل، ( تش ) غشا درونی میوه ، پرده  درونی دل.
