entrain	آهسته  دنبال کسی رفتن ، بقطار (راه  آهن ) سوار کردن ، کشیدن ، بدنبال کشیدن .
entrance	مدخل.(.n)درون  رفت، ورودیه ، اجازه  ورود، حق ورود، دروازه ئدخول، ورود، مدخل، بار، درب مدخل، آغاز(.vt) مدهوش کردن ، دربیهوشییاغشانداختن ، (مج)ازخودبیخودکردن ، زیادشیفته کردن .
entrant	وارد شونده ، داوطلب.
entrap	بدام انداختن ، تله انداختن ، گول زدن ، اغفال کردن .
entreat	درخواست کردن  (از) التماس کردن ، (به ) لابه کردن ، استدعاکردن .
entreaty	التماس، استدعا.
entree	ورود، دخول، مدخل، اجازه ئ ورود، غذای اصلی.
entremets	غذای لذید اضافه  بر برنامه  معمولی.
entrench	تجاوز کردن  به ، خندق کندن ، درسنگرقراردادن .
entrenchment	سنگربندی.
entrepot	انبار، انبارکالا، انبارموقتی، مرکزبازرگانی.
entrepreneur	کارگشا، مقدم کمپانی، موسس شرکت، پیش قدم درتاسیس.
entropy	(فیزیک ) واحد اندازه گیری ترمودینامیک ، درگاشت.
entrust	سپردن ، واگذارکردن ، بامانت سپردن .
entry	ثبت، فقره ، قلم، دخول، مدخل، ادخال.دخول، ورود، راه ، راهرودر، مدخل، ثبت دردفتر، چیزثبت شده یاواردشده ، قلم، فقره .
entry block	کنده  مدخل.
entry condtion	شرط دخول.
entry instruction	دستورالعمل دخول.
entry keydoard	صفحه  کلید ادخال، صفحه  کلید ورودی.
entry point	نقطه  دخول.
entwine	(=entwist) بهم پیچیدن ، بهم پیچاندن ، (مج) بافتن ، مثل طناب تابیدن ، درآغوش گرفتن .
enucleate	مغزکردن ، هسته درآوردن ، کندن ، (مج) روشن  کردن ، توضیح دادن .
enumerate	شمردن ، بشمارآوردن ، محسوب داشتن ، برشمردن .یکایک  شمردن .
enumeratoin	یکایک  شماری، سرشماری، شمارش.
enunciable	اعلام کردنی.
enunciate	مژده  دادن ، اعلام کردن ، صریحا گفتن ، تلفظ کردن .
enunciation	اعلام، بشارت، مژده ، مژدگانی.
envelop	پیچیدن ، پوشاندن ، درلفاف گذاشتن ، فراگرفتن ، دورچیزی راگرفتن ، احاطه  کردن .
envelope	پاکت، پوشش، لفاف، جام، حلقه ئ گلبرگ .
envelopment	احاطه ، پوشش، لفاف.
envenom	زهرآلودکردن ، رهراگین  کردن  (مج) مشوب کردن ، آلوده  کردن .
enviable	رشک  آور، خواستنی، حسادت انگیز.
envier	حسود، رشک  بر.
envious	رشک  بر، حسود، بدچشم، غبطه  خور، حسادت آمیز.
environ	احاطه  کردن ، دورزدن ، دورکسی یا چیزی را گرفتن ، محاصره  کردن .
environment	محیط، دوروبر.محیط، اطراف، احاطه ، دور و بر، پرگیر.
environmental	محیطی.
environs	حومه ، حول وحوش، دوروبر، توابع، اطراف.
envisage	روبروشدن ، مواجه  شدن  با، در نظر داشتن ، انتظار داشتن ، درذهن  مجسم کردن .
envision	خیال بافی کردن ، رویائی بودن ، دررویا دیدن .
envoi	(=envoy) فرستاده ، مامور، نماینده ، ایلچی، مامور سیاسی، (گ  ) سخن  آخر، شعر ختامی.
envoy	(=envoi) فرستاده ، مامور، نماینده ، ایلچی، مامور سیاسی، (گ  ) سخن  آخر، شعر ختامی.
envy	رشک ، حسد، حسادت، حسد بردن  به ، غبطه  خوردن .
enwind	بدور چیزی پیچیدن ، احاطه  کردن ، محصور کردن .
enwrap	پیچیدن ، گرفتار کردن .
enzootic	مرض همه  گیر دامها، امراض فصلی و ناحیه ای دامها.
enzyme	مواد آلی پیچیده ای که  درموجود زنده  باعث تبدیل مواد آلی مرکب به  مواد ساده تر وقابلجذب میگردد، آنزیم، دیاستاز.
enzymology	آنزیم شناسی.
eocene	(ز. ش. ) دوره  زمین  شناسی، >ایوسن < در عهد سوم که  بین  >پلیوس< و اکیگوسن  بوده .
eolian	بادآورده ، خراب شده  توسط باد، ته نشین  شده  توسط باد، باد وز.
eozoic	مربوط به  دوره  ماقبل کامبرین .
eparchy	( در یونان ) شهرستان ، استان .
epaulet	( =epaulette) اپل، سردوشی، افسری.
epaulette	( =epaulet) اپل، سردوشی، افسری.
epenthesis	(د. ) الحاق حرفی درمیان  کلمه ، درج، اندراج.
ephemera	حشره  یکروزه ، چیز زودگذر، فانی.
ephemeral	(=ephemerous) یکروزه ، بیدوام، یومیه .زود گذر.
ephemerous	( =ephemeral) یکروزه ، بیدوام، یومیه .
ephermeris	تقویم نجومی، جدول نجومی، دفتریادداشت روزانه ، حشره یکروزه .
ephod	جامه  رسمی مخصوص کاهنان  یهود، بت یا تصویر، صنم.
epic	رزمی، حماسی، شعر رزمی، حماسه ، رزمنامه .
epicanthus	لایه  کوچکیاز پوست که  گاهی گوشه  درونی چشم رامی پوشاند.
epicardium	قسمت خارجی عضله  قلب.
epicarp	(گ . ش. ) پوسته  خارجی، قسمت نرممیوه ، پوست میوه ، برون  بر.
epicene	مشترک  بین  دو جنس، خنثی، خواجه ، مخنث.
epicenter	مرکز زلزله .
epicotyl	(گ . ش. ) واقع بربالای برگ  دانه .
epicritic	(درمورد حس جلدی بدن  ) تمیز دهنده  گرما وسرما، حساس بسرماوگرما.
epicure	پیرو عقیده  اپیکور، آدم خوش گذران  وعیاش، ابیقوری، شکم پرست.
epicurean	عیاش، ابیقوری.
epicureanism	فلسفه  اپیکوری، فلسفه  عیاشی و خوشگذرانی.
epicycle	دایره ای که  مرکزش روی محیط دایره  بزرگتری است و در مدار دایره  بزرگتری حرکت میکند.
epicycloid	منحنی ترسیم شده  بر نقطه ای درمحیط دایره  ثابتی که درخارج دایره  بچرخد.
epidemic	همه گیر، مسری، واگیر، بیماری همه  گیر، عالمگیر، جهانی.
epidemiology	همه گیرشناسی، علم ناخوشیهای همه گیر، علم امراض مسری.
epidermis	(تش. ) روپوست، پوست برونی، بشره ، جلد.
epididymis	(تش. ) زائده  طویل و باریک  عقب بیضه  که  شامل مجاری خروجی منی است.
epigastric	فوق المعدی.
epigastrium	(تش. ) شکم سر، فوق المعده ، بالای شکم، روی معده .
epigeal	(گ . ش. ) روینده  برروی زمین ، روخاکی.
epigene	روی زمین  تولید شده  روی زمینی.
epiglottis	شراع الحنک ، اپی گلوت، نای بند، زبانک .
epigone	مقلد آثار ادبی و هنری.
epigonic	(epigonous) تقلیدی.
epigonous	(epigonic) تقلیدی.
epigram	لطیفه ، هجا، سخن  نیشدار، قطعه  هجائی.
epigrammatic	وابسته  به  لطیفه  و کلمات قصار.
epigrammatize	لطیفه  یا مضمون  گفتن ، هجو ساختن .
epigraph	کتیبه ، نوشته ، سرلوحه .
epigynous	(گ . ش. ) واقع بروی تخمدان ، برمادگی.
epilepsy	(طب) بیماری صرع، غشی، حمله ، بیهوشی، غش.
epileptic	صرعی، حمله ای، غشی، مبتلا به  مرض صرع.
epileptiform	(طب) مشابه  صرع، مانند صرع.
epileptoid	(طب) مشابه  صرع، مانند صرع.
epiolgue	نطق ختامی نمایش، سخن  آخر، ختم مقاله ، بخش آخر کتاب یا مقاله .
epiphany	تجلی، ظهور، ظهور و تجلی عیسی.
epiphenomenon	(طب) علائم ثانویه ، علائم بعدی و ثانوی مرض.
epiphytology	(گ . ش) علمی که درباره  خواص و بوم شناسی وعلل شیوع امراض گیاهی بحث میکند.
episcopacy	قلمرواسقفی، مقام اسقفی، پیروی از کلیسای اسقفی.
episcopal	مربوط به  کلیسای اسقفی درمسیحیت.
episcopalian	پیرو کلیسای اسقفی.
episcopalianism	پیروی از کلیسای اسقفی.
episcope	دستگاه  نشان  دهنده  تصاویر.
episode	حادثه  ضمنی، حادثه  معترضه ، داستان  فرعی، فقره .
epistasis	(epistasy) اختفای اثرات یک  نژاد بوسیله  نژاد دیگری.
epistasy	(epistasis) اختفای اثرات یک  نژاد بوسیله  نژاد دیگری.
epistaxis	خون  دماغ، نزف الدم، رعاف.
epistemology	شناخت شناسی، معرفت شناسی، مبحث ارزش و حدود معرفت.
epistemologycal	وابسته  به  معرفت شناسی، وابسته  به  شناخت شناسی.
epistle	نامه ، رساله ، نامه  منظوم.
epistolary	رساله ای، نامه ای.
epitaph	وفات نامه ، نوشته  روی سنگ  قبر.
epitasis	حداعلای داستان ، دوره  بحرانی وشدت مرض.
epitaxial growth	رشد همبافته .
epithelial	(epithelioid) مخاطی، شبیه  بشره ای، برپوشی.
epithelialize	(ez=epitheli) پوشیده  شدن  با و یا تبدیل شدن  به  بافت مخاطی، بافت پوششی شدن .
epithelioid	(epithelial) مخاطی، شبیه  بشره ای، برپوشی.
epithelioma	غده  خوش خیم و یا بدخیم مشتق از بافت مخاطی.
epithelize	(ez=epitheliali) پوشیده  شدن  با و یا تبدیل شدن  به  بافت مخاطی، بافت پوششی شدن .
epithet	صفت، لقب، عنوان ، کنیه ، اصطلاح.
epithetic	وابسته  به  لقب یاصفت.
epitome	خلاصه ، مختصر، خلاصه  رئوس مطالب.
epitomize	خلاصه  کردن ، متمرکز کردن ، مجسم کردن ، صورت خارجی به  چیزی دادن .
epizoic	زندگی کننده  روی بدن  جانور، انگل جانور.
epizoology	(ootologyzepi، ootiologyzepi) (ج. ش. ) علممطالعه  خواص و بومشناسی و علل شیوعامراض حیوانی.
epizootic	منتشر شونده  درمیان  جانوران ، همه گیر، ناخوشی همه گیرحیوانی، بیماری.
epizootiology	(ootologyzepi، oologyzepi) (ج. ش. ) علممطالعه  خواص و بوم شناسی و علل شیوعامراض حیوانی.
epizootology	(oologyzepi، ootiologyzepi) (ج. ش. ) علممطالعه  خواص و بوم شناسی و علل شیوعامراض حیوانی.
epoch	مبدا تاریخ، آغاز فصل جدید، عصر، دوره ، عصرتاریخی، حادثه  تاریخی.
epochal	مهم، تاریخی.
epode	بخش سوم غزل یا قصیده ، ورد، افسونگری.
eponym	کسی که  نام خود را به  ملت یا کشوری میدهد، عنوان  دهنده ، عنوان  مشخص، سرخاندان .
eponymic	وابسته  به  سرخاندان .
eponymy	اشتقاق اسم قبیله  یا شخص یا عشیره  ازیک  کلمه .
epopee	اشعار حماسی، شاعر اشعارحماسی، حماسه ، رجز، منظومه ، شاهنامه .
epos	مجموعه  اشعار محتوی افسانه های ملی (مثل شاهنامه )، اشعار رزمی پیشینیان .
epsilon	اپسیلون ، پنجمین  حرف الفبای یونانی.
epsom salt	نمک  فرنگی اصل، سولفات دومنیزی.
equable	ملایم، ثابت.
equal	برابر، مساوی.(.n and .adj): هماندازه ، برابر، مساوی، هم پایه ، همرتبه ، شبیه ، یکسان ، همانند، همگن ، (.vi and .vt): برابر شدن  با، مساوی بودن ، هم تراز کردن .
equal gate	دریچه  برابری.
equal sign	علامت برابری، علامت تساوی.
equalitarian	(egalitarian) طرفدار تساوی انسان ، تساوی گرای.
equality	مساوات، برابری، تساوی، یکسانی، شباهت.برابری، تساوی.
equality ciroui	مدار برابری.
equality gate	برابر سازی.
equalization	تساوی، برابری.برابر کردن .
equalizer	برابر کننده .
equalze	برابر کننده .
equanimity	متانت، خودداری، ملایمت، آرامی، قرار، قضاوت منصفانه ، تعادل فکری، انصاف، عدالت.
equate	برابرکردن ، برابرگرفتن ، مساوی پنداشتن ، معادله  ساختن ، یکسان  فرض کردن .
equation	معادله .معادله ، برابری.
equator	خط استوا، دایره  استوا، ناحیه  استوائی.
equatorial	استوائی.
equerry	اصطبل بزرگ ، اصطبل سلطنتی، میرآخور.
equestrian	مربوط به  اسب سواری، اسب سوار، چابک  سوار.
equestrienne	زن  اسب سوار، شوالیه  زن .
equiangular	(هن. ) همه گوشه یکی، متساوی الزوایا، دارای زوایای مساوی.
equicaloric	دارای کالری و نیروی مساوی ( برای بدن  ).
equidistance	مسافت مساوی، متساوی المسافت.
equidistant	دارای مسافت مساوی.
equilateral	متساوی الاضلاع، ازدوطرف متقارن ، دو پهلو برابر.
equilibrant	نیروی متعادل، متعادل.
equilibrate	موازنه  کردن ، بحال تعادل درآوردن ، متعادل کردن ، متعادل شدن .
equilibrist	بندباز، طرفدارسیاست موازنه .
equilibrium	موازنه ، تعادل، آرامش، سکون .
equimolal	(ش. ) دارای غلظت ملکولی مساوی.
equine	اسب مانند، اسبی.
equinoctial	وابسته  باعتدال شب و روز، واقع درنزدیکی خط اعتدال روزوشب، واقع درنزدیکی خط استوا.
equinox	اعتدال شب وروز، نقطه  اعتدالین .
equip	آراستن ، سازمندکردن ، مجهز کردن ، مسلح کردن ، (نظ. ) سازوبرگ  دادن .مجهز کردن .
equipment	تجهیزات، ساز وبرگ .تجهیزات.
equipment compatibility	همسازی تجهیزاتی.
equipment failure	خرابی تجهیزاتی.
equipoise	تعادل، توازن ، برابری دروزن ، متعادل ساختن ، به حالت تعادل درآوردن ، متوازن  کردن .
equipollent	برابر، معادل، هم معنی، هم قوه ، هم نیرو، اشیائ هم قوه .
equiponderant	هم وزن .
equiponderate	هم وزن  بودن ، موازنه  کردن ، هم وزن  کردن .
equipotent	هماثر، هم طرفیت، دارای اثرات برابر.
equipotential	هم پتاسیل، هم نیرو، هم قوه ، هم اثر، هم ظرفیت، هم مقام.
equitable	منصف، متساوی.
equitant	(گ . ش. ) رویهم قرار گرفتن  برگها، سوار بر اسب.
equitation	هنراسب سواری، سوارکاری.
equity	قاعده  انصاف، انصاف بیغرضی، تساوی حقوق.
equivalence	هم ارزی.(equivalency) تعادل.
equivalence operation	عمل هم ارزی.
equivalence relation	رابطه  هم ارزی.
equivalency	(equivalence) تعادل.
equivalent	هم ارز، معادل.معادل، هم بها، برابر، مشابه ، هم قیمت، مترادف، هم معنی، همچند، هم ارز.
equivocal	دارای دومعنی، دارای ابهام، دو پهلو، نامعلوم.
equivocate	دوپهلو حرف زدن ، زبان  بازی کردن ، ابهام بکاربردن ، دروغ گفتن .
equivocation	ابهام، دروغ.
equivoke	(equivoque) ابهام ( بدیع) جناس، تجسس.
equivoque	(equivoke) ابهام ( بدیع) جناس، تجسس.
era	مبدا، تاریخ، آغاز تاریخ، عصر، دوره ، عهد، عصرتاریخی، (ز. ش. ) دوران .
eradiacable	ریشه  کن  شدنی.
