fabric	محصول (کارخانه و غیره )، پارچه ، قماش، سبک  بافت، اساس.
fabricate	ساختن .ساختن ، بافتن  و از کار در آوردن ، تقلید وجعل کردن .
fabricated language	زبان  ساختگی.
fabrication	ساخت.
fabulist	افسانه  نویس.
fabulous	افسانه ای، افسانه وار، مجهول، شگفت آور.
facade	نمای سر در، جبهه ، نمای خارجی.
face	صورت، نما، روبه ، مواجه  شدن .رخ، رخسار، رو، صورت، چهره ، طرف، سمت، وجه ، ظاهر، منظر، روبروایستادن ، مواجه شدن ، رویاروی شدن ، پوشاندن  سطح، تراشیدن ، صاف کردن ، روکش کردن .
face card	( در ورق ) ورق صورت، ورق شاه ، بیبی یاسرباز.
face down feed	خورد رو به  پائین .
face harden	سطح چیزی را سخت کردن .
face lifting	جراحی و از بین  بردن  چین  و چرک  صورت، تعمیر.
face up	بطور طاق باز، خوابیده  به  پشت، ورق روبه بالا.
face up feed	خورد رو به  بالا.
face value	ارزش اسمی.
facedown	بطور دمر، باصورت رو بپائین ، روی شکم خوابیده .
faceplate	صفحه  فلزی یا چوبی متصل به  چرخ تراش، چرخ لنگر، بشقاب لب تخت.
facer	دورو، خودنما، پیاله  لبالب، جام پر.
facet	صورت کوچک ، سطوح کوچک  جواهر و سنگهای قیمتی، تراش، شکل، منظر، بند، مفصل.
facetiae	لطایف، هزلیات، شوخی، بذله ، فکاهیات، مطایبات، شوخیهای خارج از نزاکت.
facetious	شوخ، لوس، اهل شوخی بیجا.
facia	=fascia.
facial	مربوط به  صورت (مثل عصب صورت).
facial index	نسبت بین  پهنا و طول صورت ضرب در عدد صد.
facies	رخساره ، صورت، (زیست شناسی ) عبارت مشخص یک  طبقه ، منطقه  مناسب رشد حیوان  یانباتخاصی.
facile	آسان ، باسانی، باسانی قابل اجرا، سهل الحصول.
facilitate	آسان  کردن ، تسهیل کردن ، کمک  کردن .
facilities	تسهیلات، امکانات.
facility	سهولت، امکان ، وسیله .سهولت، وسیله  تسهیل، روانی، تردستی.
facing	علائم ریاضی (مثلx و +)، روکش، نما، رویه .
facsimile	(fax) رونوشت عینی.گروار، کلیشه  عین  متن  اصلی، رونوشت، عین .
fact	واقعیت، حقیقت، وجود مسلم.
faction	دسته  بندی، حزب، انجمن ، فرقه ، نفاق.
factionalism	فرقه  بازی، نفاق.
factious	نفاق افکن .
factitious	(=factitive) ساختگی، مصنوعی، صوری، غیرطبیعی، دروغی، وانمود کننده ، بهانه  کننده .
factor	عامل، ضریب.عامل (عوامل)، حق العمل کار، نماینده ، فاعل، سازنده ، فاکتور، عامل مشترک .
factorial	فاکتوریل.حاصلضرب اعداد صحیح مثبت، وابسته  به  عامل یاکارخانه ، مربوط به  فاکتور یاعاملمشترک  ریاضی.
factorization	عامل بندی، فاکتور گیری.
factory	کارخانه .
factotum	آدم همه  کاره ، خدمتکار.
factual	وابسته  بواقع امر، حقیقت امری، واقعی.
facture	عمل یا طریقه  ساختن  هرچیزی، اجزا، فاکتور، صورت حساب.
facultative	وابسته  به  faculty (بمعانی گوناگون  آن  ).
faculty	استادان  دانشکده  یا دانشگاه ، استعداد، قوه  ذهنی، استعداد فکری.
fad	مد زودگذر، هوس.
faddish	پیرو مد زودگذر.
faddism	پیروی از مد زودگذر.
fade	محو کردن ، محو شدن .پژمردن ، خشک  شدن ، کم رنگ  شدن ، بی نور شدن ، کمکم ناپدیدی شدن .
fadeaway	ناپدیدی، غیبت، زوال.
fadeless	دارای رنگ  ثابت.
fading	محو سازی، محو شدگی.
faerie	(=faery) جهان  پریان ، جن  وپری.
fag	خرحمالی کردن ، سخت کار کردن ، جان  کندن ، خسته  کردن ، ازپادرآوردن ، حمال مفت، خدمتکار، سیگار.
fagend	سرتیکه  پارچه ، سرنخ، سرپارچه .
faggot	دسته  هیزم، دسته ، دسته  کردن ، بهم بستن ، ریشه  کردن  حاشیه  پارچه ، بخیه  زینتی.
fagot	دسته  هیزم، دسته ، دسته  کردن ، بهم بستن ، ریشه  کردن  حاشیه  پارچه ، بخیه  زینتی.
fahrenheit	درجه  حرارت فارنهایت.
fail	خراب شدن ، تصورکردن ، موفق نشدن .شکست خوردن ، رد شدن ، قصور ورزیدن ، عقیمماندن ، ورشکستن ، وا ماندن ، در ماندن .
fail back	پشتیبان ، یدکی.
fail safe	با خرابی امن .
fail soft	با خرابی ملایم، با خرابی تدریجی.
fail softly	با خرابی ملایم، با خرابی تدریجی.
faille	روسری خانمها، نوعی پارچه  ساده  بافت.
failure	واماندگی، درمانگی، کوتاهی، قصور، ناتوانی، شکست، ورشکستگی.خرابی، قصور، عدم موفقیت.
failure free	بدون  خرابی.
failure logcing	ثبت وقوع خرابی.
failure rate	نرخ خرابی، میزان  خرابی.
fain	خشنود، ناچار، متمایل، بخشنودی.
faint	ضعیف، کم نور، غش، ضعف کردن ، غش کردن .
faintish	غشی، ضعیف.
fair	زیبا، لطیف، نسبتا خوب، متوسط، بور، بدون  ابر، منصف، نمایشگاه ، بازار مکاره ، بیطرفانه .
fair copy	نسخه  درست.
fair minded	خالی از اغراض.
fair spoken	خوش بیان ، مودب، ملایم.
fair trade	تجارت مشروع، کسب منصفانه ، کسب حلال.
fair weather	(م. ل. ) دارای هوای صاف، (مج. ) مناسب برای (سفر دریا)، بی وفا، نیم راه .
fairground	ناحیه ای که  مخصوص برگذاری بازار مکاره  یا سیرک  ونمایشگاه ها می باشد.
fairy	پری، جن ، افسونگری، ساحره .
fairy ring	حلقه  قارچ، قارچ حلقوی.
fairyland	کشور پریان .
faise	کاذب.
fait accompli	(accomplis faits. pl) عمل انجام شده .
faith	ایمان ، عقیده ، اعتقاد، دین ، پیمان ، کیش.
faithful	با وفا، باایمان .
faithless	بی وفا، بی ایمان .
faitour	فریبده ، گول زن .
fake	تقلید، جعل، حلقه  کردن ، پیچیدن ، جا زدن ، وانمود کردن .
fakery	وانمود، تقلب، تظاهر.
fal lal	ریزه  کاری (در لباس وغیره )، رفتار ظریفانه ، فالا (در موسیقی ).
falcate	(=falcated) بشکل داس، هلال ماه ، هلال وار.
falchion	شمشیر کوتاه  و پهن ، شمشیر منحنی، قداره .
falciform	(تش. ) داسی، داس مانند.
falcon	(ج. ش. ) قوش، شاهین ، باز، توپ قدیمی.
falcon gentle	(ج. ش. ) شاهین  ماده  مهاجر.
falconer	قوش باز، کسیکه  با شاهین  شکار میکند، بازبان .
falconet	جوجه  باز، باز کوچک  آسیائی.
falconry	شکار با شاهین .
faldstool	صندلی تا شو بدون  پشتی، صندلی راحتی.
fall	خزان ، پائیز، سقوط، هبوط، نزول، زوال، آبشار، افتادن ، ویران  شدن ، فرو ریختن ، پائین  آمدن ، تنزل کردن .
fall guy	ساده  لوح، زود باور.
fall out	اتفاق افتادن ، رخ دادن ، مشاجره  داشتن ، ذرات رادیواکتیوی که  از جو بزمین  میریزد، باران  رادیواکتیو.
fall to	بکاری مبادرت کردن ، به  عملی دست زدن .
fallacious	غلط، سفسطه  آمیز.
fallacy	سفسطه ، دلیل سفسطه  آمیز، استدلال غلط.
fallen	افتاده .
fallibility	جایزالخطا بودن .
fallible	جایز الخطا، اشتباه  کننده .
falling out	نزاع، مشاجره .
falling star	(meteor) شهاب، ثاقب، تیر شهاب، حجر سماوی.
falloff	تمایل داشتن ، متوجه  بودن ، منحرف شدن ، انحراف، نزول.
fallopian tube	(تش. ) لوله  فالوپ، شیپور رحمی.
fallow	زرد کمرنگ ، غیره  مزروع (زمین  )، آیش، زمین  شخم شده  و نکاشته ، بایر گذاشته ، آیش کردن شخم کردن .
fallow deer	(ج. ش. ) گوزن  زرد، گوزن  یاآهوی کوچک .
falmethrower	شعله  افکن .
false	دروغ، کذب، کاذبانه ، مصنوعی، دروغگو، ساختگی، نادرست، غلط، قلابی، بدل.
false fcoor	کف کاذب.
false retrieval	بازیابی کاذب.
falsehood	کذب.دروغ، کذب، سخن  دروغ.
falsetto	(مو. ) صدای تیز، غیر طبیعی.
falsie	لائی پستان  بند، پارچه  یا لاستیکی که  بشکل پستان  ساخته اند و درپستان  بند کار میرود.
falsification	تحریف، تزویر.
falsify	تحریف کردن ، دست بردن  در، باطل ساختن ، تزویر کردن .
falsifyer	تحریف کننده ، تحریف.
faltboat	نوعی قایق تاشو.
falter	گیرکردن ، لکنت زبان  پیدا کردن ، با شبهه  وتردید سخن  گفتن ، تزلزل یا لغزش پیداکردن .
fame	شهرت، نام، آوازه ، مشهور کردن .
familial	فامیلی، قومی، مربوط به  خانواده ، خویشاوندی، خودمانی، خانوادگی.
familiar	آشنا، وارد در، مانوس، خودی، خودمانی.
familiarity	آشنائی، انس.
familiarization	آشنا کردن .
familiarize	آشنا کردن ، آشنا ساختن ، خو دادن ، عادت دادن ، معلوم کردن ، خودمانی کردن .
family	خاندان ، خانواده ، فامیلی.خانواده .
family name	اسم خانوادگی، نام فامیلی.
family tree	شجره ، نسب نامه .
famine	تنگ  سالی، قحطی، قحط وغلا، کمیابی، نایابی، خشکسالی.
famish	گرسنگی دادن ، گرسنگی کشیدن .
famous	بلند آوازه ، مشهور، معروف، نامی، عالی.
famulus	شاگرد، نوکر (بویژه  نوکر جادوگر یا طلبه  ).
fan	باد بزن ، تماشاچی ورزش دوست، باد زدن ، وزیدن  بر.بادبزن ، پروانه ، بادزن ، پنکه .
fan in	پهنای ورودی، گنجایش ورودی.
fan out	پهنای خروجی، گنجایش خروجی.
fanatic	شخص متعصب، دارای احساسات شدید(مذهبی وغیره  )، دارای روح پلید، دیوانه .
fanatical	شخص متعصب، دارای احساسات شدید(مذهبی وغیره  )، دارای روح پلید، دیوانه .
fanaticism	تعصب، کوته  فکری.
fanaticize	متعصب کردن .
fancier	خیال باف، خیال باز.
fanciful	خیالی، پر اوهام.
fancy	خیال، وهم، تصور، قوه  مخیله ، هوس، تجملی، تفننی، علاقه  داشتن  به ، تصور کردن .
fancy dress	لباس بالماسکه ، بالماسکه .
fancy free	عاری از خیال، بی علاقه ، عاری از عشق.
fancy man	آدم خیالپرور، جاکش، جنده ، فاحشه .
fancy women	آدم خیالپرور، جاکش، جنده ، فاحشه .
fancywork	توری دوزی، حاشیه  دوزی، برودره  دوزی.
fane	(=temple) معبد، هیکل.
fanfare	هیاهو، نمایش در فضای باز.
fanfaronade	لافزنی، خودفروشی.
fanfold form	ورقه  با تای بادبزنی.
fanfole paper	کاغذ با تای بادبزنی.
fang	دندان  ناب، دندان  انیاب (در سگ  و مانند آن  )، نیش.
fanion	پرچم هنگ ، پرچم مساحی ونقشه  برداری.
fanlight	پنجره  بالای در، پنجره  نیم گرد کوچک .
fanner	غربال یا اسبابی که  آشغال و کاه  را بوجاری میکند، بادبزن ، قرقی یا باز کوچک ، باد زننده .
fantail	دم چتری، کبوتر چتری.
fantasia	(fantasie) آهنگ  خیالی.
fantasie	(fantasia) آهنگ  خیالی.
fantast	آدم خیالی، نویسنده  خیالپرست، آدم دمدمی.
fantastic	خیالی، خارق العاده .
fantastical	خیالی، خارق العاده .
fantastico	آدم مضحک ، آدم خیالی و خنده  آور، وسواسی.
fantasy	قوه  مخیله ، وهم، هوس، نقشه  خیالی، وسواس، میل، تمایل، فانتزی.
fantoccini	عروسک  خیمه  شب بازی.
fantod	زور، فشار، حالت تحریک  پذیری.
fantom	=phantom.
far	دوراز( با off یا out یا away)، بسیار، بمراتب، زیاد، خیلی، دور دست، بعید، بعلاوه .
far flung	پخش، پراکنده ، پرت و دور افتاده .
far off	پرت، خیلی دور، دوردست، دور افتاده .
far reaching	وسیع، گسترده ، دارای اثر زیاد، دور رس.
farad	فاراد، واحد گنجایش برق.
faraday	(فیزیک ) فاراده .
faradic	القائی، القا شده .
faradize	بوسیله  القای برق معالجه  کردن .
faraway	خیلی دور، دورافتاده ، پرت، پریشان .
farce	نمایش خنده  آور، تقلید، لودگی، مسخرگی، کار بیهوده .
farceur	لوده ، مسخره ، بذله  گو.
farci	(farcie) دلمه  کرده ، پرکرده ، به  زورچپانده .
farcical	خنده  آور، مضحک ، مسخره  آمیز.
farcie	(farci) دلمه  کرده ، پرکرده ، به  زورچپانده .
farcy	(طب) سراجه ، مشمشه .
fard	سرخاب، غازه ، سرخاب زدن .
fardel	بقچه ، بسته ، بار، کوله  بار.
fare	کرایه ، کرایه  مسافر، مسافر کرایه ای، خوراک ، گذراندن ، گذران  کردن .
fare thee well	(well you fare) خوش باش، خدا حافظ.
fare you well	(well thee fare) خوش باش، خدا حافظ.
farer	مسافر.
farewell	بدرود، وداع، خدا نگهدار، خداحافظ، تودیع، تودیع کردن .
farfetched	شبیه  بعید، بعید، غیر میسر.
farina	آرد، آرد نرم، نشاسته ، آرددار.
farinaceous	آردی، نشاسته ای.
farinha	آرد مانیوک ، آرد نشاسته  مانیوک .
farinose	آردی، گردی، شبیه  گرده  گیاه .
farkleberry	(گ . ش. ) گیاه  قره  قاط، تمشک  آمریکای جنوبی.
farl	(farle) کیک  یا نان  شیرین  آردی.
farle	(farl) کیک  یا نان  شیرین  آردی.
farm	کشتزار، مزرعه ، زمین  مزروعی، پرورشگاه  حیوانات اهلی، اجاره  دادن  به  (باout)، کاشتن زراعت کردن  در.
farm out	اجاره  دادن  زمین  مزروعی.
farmer	کشاورز.
farmerette	زن  برزگر، زن  زارع.
farmhand	کارگر مزرعه ، زارع.
farmhouse	خانه  رعیتی.
farmland	کشتزار.
farmstead	ابنیه  و ساختمانهای مجاورمزرعه ، مزرعه  وابنیه  آن ، مزرعه  و حوالی آن ، علاقجات رعیتی.
farmyard	محوطه  مزرعه .
faro	نوعی بازی قمار شبیه  بانک .
farouche	(گ . ش. ) یونجه  گل قرمز، کمرو، وحشی صفت.
farraginous	تلفیق کننده  کلیه  شرایط و اخلاق های متفاوت وجنس های مخالف، مختلط.
farrago	آمیزش، توده  درهم وبرهم.
farrier	نعلبند، دام پزشک ، (نظ. ) گروهبان  اصطبل.
farrow	همه  بچه  خوک  هائی که  دریک  وهله  زائیده  میشوند، (م. م. ) بچه  خوک ، زایمان  بچه  خوک ، زایمان  خوک ، (در مورد گاو) بی گوساله ، بی بچه ، زائیدن  (خوک ).
farseeing	مال اندیش، عاقبت اندیش.
