fart	گوز، گوزیدن .
farther	دورتر، پیش تر، بعلاوه ، قدری، جلوتر.
farthermost	دورترین ، اقصی نقطه ، بعیدترین ، ابعد.
farthest	دورترین ، اقصی نقطه ، بعیدترین ، دورترین  نقطه .
farthing	فارثینگ ، پول خرد انگلیس.
farthingale	دامن  پف کرده ، دامن  فنری.
fasces	(روم قدیم ) یک  دسته  میله  که  تبری در میان  آن  قرار داشته  وپیشاپیش فرمانداران  رومیمی بردند و نشان  قدرت بوده ، (مج. ) قدرت مجازات.
fascia	بند، نوار، هزاره  برجسته ، گچبری سر ستون ، خط، دایره  زنگی، (نج. ) حلقه ، کمربند، (تش. ) لایه  پوششی فیبری.
fasciate	کمر بندی، دارای پوشش، وتری، راه  راه ، دارای راه راه  رنگی.
fascicle	دسته ، جزوه ، کراسه .دسته  یا مجموعه  کوچک  الیاف، (تش. )دسته ای از رشته های عضلانی که  عضله  را تشکیل میدهند.
fascicule	دسته  یا مجموعه  کوچک  الیاف، (تش. )دسته ای از رشته های عضلانی که  عضله  را تشکیل میدهند.
fasciculus	دسته  یا مجموعه  کوچک  الیاف، (تش. )دسته ای از رشته های عضلانی که  عضله  را تشکیل میدهند.
fascinate	مجذوب کردن ، شیدا کردن ، دلربائی کردن ، شیفتن ، افسون  کردن .
fascination	شیدائی، افسون ، جذبه .
fascinator	مجذوب کننده ، افسونگر.
fascism	اصول عقاید فاشیست، حکومت فاشیستی.
fascist	فاشیست.
fash	(vex) آزردن .
fashion	روش، سبک ، طرز، اسلوب، مد، ساختن ، درست کردن ، بشکل در آوردن .
fashion plate	شکل یا عکس ژونال مد، آدم شیک  پوش.
fashionable	شیک ، مدروز، خوش سلیقه .
fashionmonger	علاقمند به  مد وسلیقه ، شیک ، خوش لباس.
fast	تند، تندرو، سریع السیر، جلد و چابک ، رنگ  نرو، پایدار، باوفا، سفت، روزه ، روزه  گرفتن ، فورا.
fast access	با دستیابی سریع.
fast and loose	نااستوار، ازروی بیباکی، ازروی مکرو حیله .
fasten	بستن ، محکم کردن ، چسباندن ، سفت شدن .
fastener	چفت، بست.
fastening	چفت و بست، چفت، بست، بند، یراق در.
fastidious	سخت گیر، باریک  بین ، مشکل پسند، بیزار.
fastigiate	نوک  دار، (گ . ش. ) راست بالا رونده ، بشکل مخروط.
fastigium	نوک ، راس، (تش. ) راس قسمت فوقانی بطن  چهارم.
fastness	تندی، سرعت، محکمی، استواری، سفتی.
fat	فربه ، چاق، چرب، چربی، چربی دار، چربی دار کردن ، فربه  یا پرواری کردن .
fat headed	احمق، کودن .
fat soluble	(ش. ) قابل حل در چربی، محلول در حلالهای چربی.
fatal	کشنده ، مهلک ، مصیبت آمیز، وخیم.
fatal error	خطای مهلک .
fatalism	اعتقاد به  سرنوشت.
fatalist	معتقد به  سرنوشت.
fatality	مرگ  ومیر، تلفات.
fatback	چربی پشت خوک .
fate	سرنوشت، تقدیر، قضاوقدر، نصیبب وقسمت، مقدر شدن ، بسرنوشت شوم دچار کردن .
fateful	مهم، شوم.
father	پدر، والد، موسس، موجد، بوجود آوردن ، پدری کردن .
father in law	پدر شوهر، پدر زن .
fatherhood	پدری، (مج. ) اصلیت، منشائ، اصل.
fatherland	وطن ، کشور، میهن .
fathom	قولاج (واحد عمق پیمائی دریائی) اندازه  گرفتن ، عمق پیمائی کردن ، درک  کردن .
fathometer	ژرفاسنج.
fathomless	عمیق، بیانتها.
fatidic	وابسته  به  پیش گوئی حوادث و وقایع، نبوتی، متضمن  پیشگوئی.
fatigue	خستگی، فرسودگی.فرسودگی، فرسودن ، خستگی، کوفتگی، رنج، خسته  شدن .
fatling	پرواری، بره  یا گوساله  ویاحیوان  پرواری.
fatness	فربهی، چربی، برکت.
fatten	فربه  کردن ، چاق کردن ، پرواری کردن ، حاصل خیزکردن ، کود دادن .
fattish	چاق، متمایل به  چاق.
fatty	چرب، چربی مانند.
fatuity	بیشعوری، حماقت، بی خردی، نفهمی، ابلهی.
fatuous	احمق، بیشعور.
fatwitted	بی ذوق، ابله ، کودن .
faubourg	قسمتی ازشهر که  بیرون  دروازه  باشد، بیرون  شهر.
fauces	(تش. ) حلق، گلو.
faucet	شیر آب، شیر بشکه .
faucial	حلقی، وابسته  به حلق وگلو.
faugh	علامت تعجب، آه ، پیف.
fault	کاستی، تقصیر، گناه ، عیب، نقص، خطا، اشتباه ، شکست زمین ، چینه ، گسله ، تقصیر کردن ، مقصر دانستن .عیب، نقص، تقصیر.
fault analysis	تحلیل عیب، عیب کاوی.
fault datagnosis	عیب شناسی، تشخیص عیب.
fault detection	عیب یابی.
fault free	بی عیب، بی نقص.
faultfinder	منقد، عیب جو، خرده گیر.
faultless	بیعیب، بیتقصیر.
faulty	معیوب، ناقص.معیوب، عیبناک ، ناقص، مقصر، نکوهیده .
faun	(افسانه  روم) ربالنوع مزارع وگله  کوسفند.
fauna	کلیه  جانوران  یک  سرزمین  یایک  زمان ، حیوانات یک  اقلیم، جانور نامه ، جانداران ، زیا.
faunae	مربوط به  جانوران .
faunis	(افسانه  روم) الهه  جانوران .
faunistic	وابسته  به  جانوران .
favonian	وابسته  به باد مغرب.
favor	(favour) التفات، توجه ، مرحمت، مساعدت، طرفداری، مرحمت کردن ، نیکی کردن  به ، طرفداری کردن .
favorable	مساعد، مطلوب.
favorite	مطلوب، برگزیده ، مخصوص، سوگلی، محبوب.
favorite son	نامزد ریاست جمهوری، کاندیدای ریاست جمهوری.
favoritism	طرفداری، استثنائ قائل شدن  نسبت بکسی.
favorsome	flavorful =.
favour	(favor) التفات، توجه ، مرحمت، مساعدت، طرفداری، مرحمت کردن ، نیکی کردن  به ، طرفداری کردن .
favus	(طب) سعفه  شهدیه ، نوعی بیماری پوستی قارچی واگیردار، کچلی.
fawn	آهوبره ، رشا، گوزن ، حنائی، بچه زائیدن  (آهویاگوزن )، اظهار دوستی کردن ، تملق گفتن .
fay	(.vi and .vt): نصب کردن ، موفق شدن ، شوخی توهین  آمیزکردن ، پاک  کردن ، (.n): (elf، fairy، =faith) جن ، پری.
faze	برهم زدن ، درهم ریختن ، پریشان  کردن .
feal	وظیفه  شناس، نمک  شناس، باوفا.
fealty	وفاداری، وظیفه  شناسی، بیعت.
fear	ترس، بیم، هراس، ترسیدن (از)، وحشت.
fearful	ترسان ، بیمناک ، هراسناک .
fearless	بی باک ، نترس.
fearsome	ترسناک ، مهیب.
feasibility	امکان ، شدنی بودن .
feasibility study	امکان  سنجی.
feasibilty	امکان  پذیری، عملی بودن .
feasible	امکان  پذیر، شدنی.شدنی، عملی، امکان  پذیر، میسر، ممکن ، محتمل.
feast	مهمانی، سور، ضیافت، جشن ، عید، خوشگذرانی کردن ، جشن  گرفتن ، عیاشی کردن .
feat	کار برجسته ، شاهکار، کار بزرگ ، فتح نمایان .
feather	پر، پروبال، باپر پوشاندن ، باپرآراستن ، بال دادن .
featherbed	بیش ازمیزان  احتیاج کارمند گرفتن ، استخدام کارمند اضافی.
featherbrain	آدم احمق، آدم حواس پرت، پریشان  خیال، سبکسر.
featheredge	لبه  بسیار تیز، کناره  تیز، لبه  نازک ، مجهزبه  لبه  تیزکردن .
featherhead	آدم احمق، شخص پریشان  حواس، آدم حواس پرت، سبکسر.
featherstitch	کوک  مورب و چپ و راست در حاشیه  دوزی، کوک  چپ وراست زدن .
featherweight	ورزشکار پروزن .
feathery	پر مانند، پوشیده  ازپر، شبیه  به پر.
featly	بانظافت وچالاکی.
feature	خصیصه .سیما، چهره ، طرح صورت، ریخت، ترکیب، خصوصیات، نمایان  کردن ، بطوربرجسته  نشان  دادن .
featureless	بدون  سیمایاجنبه  بخصوص.
febile	وابسته  به  تب، دارای حالت تب، تبدار، تب خیز.
febrific	(feverish) تب دار.
febrifugal	تب بر، ضد تب.
febrifuge	(antipyretic) تب بر.
february	فوریه .
fecal	درده ای، ته نشین ، مدفوعی.
feces	مدفوع انسان  وحیوان .
feck	(در اسکاتلند) سهم بزرگتر، اکثریت، قسمت.
fecket	(اسکاتلند) جلیقه ، ژاکت.
feckless	بی اثر، سست.
feckly	تقریبا، شاید.
feculence	گل آلودی، تیرگی، حالت دردی، مدفوع.
feculent	گل آلود، مثل مدفوع.
fecund	بارور، برومند، پرثمر، حاصلخیز، پراثر.
fecundate	بارورکردن ، آبستن  کردن ، گشنیدن .
fecundation	لقاح، گشنگیری.
fecundity	باروری، حاصلخیزی.
federal	فدرال، ائتلافی، اتحادی، اتفاق.
federalism	فدرالیسم، اصل دولت ائتلافی.
federalist	طرفدار دولت فدرال.
federalize	متحدشدن ، ائتلاف کردن ، فدرال شدن  یا کردن .
federate	متحد، وابسته ، هم پیمان ، هم عهد کردن ، متعهد کرد، تشکیل کشورهای متحد دادن .
federation	فدراسیون .
fedora	کلاه  نمدی مردانه .
fedup	سیروبیزار، رنجیده ، بیزار.
fee	پردازه ، پردازانه ، مزد، دستمزد، اجرت، پاداش، پول، شهریه ، اجاره  کردن ، دستمزد دادن به ، اجیر کردن .
feeble	ضغیف، کم زور، ناتوان ، عاجز، سست، نحیف.
feebleminded	دارای فکر ضعیف، احمق، کودن ، کم عقل.
feeblish	ضعیف، ضعیف نما.
feed	خورد، خوراندن ، تغذیه  کردن ، جلو بردن .خوراک  دادن ، پروردن ، چراندن ، خوردن ، خوراک ، علوفه .
feed hole	سوراخ پیش بر.
feed hopper	ناودان  پیش بری.
feed pitch	گام پیش بری.
feed reel	حلقه  خوراننده .
feed roller	غلتک  پیش بر.
feed track	شیار پیشبری.
feedback	باز خورد.
feedback loop	حلقه  باز خوردی.
feedback system	سیستم باز خوردی.
feeder	خوراک  دهنده ، (غذا) خورنده ، چرنده ، (در جمع) چارپایان  پرواری، رود فرعی، بطریپستانک  دار، سوخت رسان ، ناودان .
feeding	خورش، تغذیه .
feedstuff	خوراک  حیوانات، علوفه .
feel	احساس کردن ، لمس کردن ، محسوس شدن .
feeler	احساس کننده ، دیده  بان ، (مج. ) سخن  استمزاجی.
feeling	احساس، حس.
feesimple	ملک  طلق (telgh).
feetail	ملک  موقوفه .
feeze	هراس، اضطراب، هراسانیدن ، ترساندن .
feign	وانمود کردن ، بخود بستن ، جعل کردن .
feigned	جعلی، مصنوعی.
feint	وانمود، نمایش دروغی، تظاهر، خدعه ، فریب، (نظ. ) حمله  خدعه  آمیز، وانمود کردن .
feirie	قوی، چالاک .
feist	(ج. ش. ) نوعی سگ  کوچک .
feisty	عصبانی، حساس، فراوان ، چابک .
feldspathic	(=feldspathose) دارای فلدسپار.
felicific	خوشی آور، لذت بخش.
felicitate	تبریک  وتهنیت گفتن ، مبارک  باد گفتن .
felicitation	شادباش، تبریک .
felicity	خوشی، سعادت، برکت، اقتضائ، مناسبت.
felictous	مبارک .
felid	گربه ، گربه  مانند.
feline	گربه ای، وابسته  به  تیره  گربه ، گربه  صفت.
felinity	گربه  صفتی.
fell	انداختن ، قطع کردن ، بریدن  وانداختن ، بزمین  زدن ، مهیب، بیداد گر، سنگدل.
fellable	قطع کردنی، بریدنی.
fellatio	(=fellation) تحریک  آلت تناسلی مرد بوسیله  زبان .
fellmonger	پوست فروش، پوستین  فروش، دلال پوست.
fellow	مرد، شخص، آدم، مردکه ، یارو.
fellow feeling	حس هم نوعی.
fellow student	همشاگردی.
fellow traveler	همسفر، کسی که  عضو حزبی نیست ودر فعالیت های آن  شرکت نمیکند ولی از آن  جانبداریمینماید.
fellowly	معاشرتی، مشفق.
fellowman	همنوع.
fellowship	رفاقت، دوستی، هم صحبتی، معاشرت کردن ، کمک  هزینه  تحصیلی، عضویت، پژوهانه .
fellyfelloe	طوقه  خارجی چرخ، دوره ، درندگی، بیدادگری.
felo de se	(انگلیس) انتحار کننده ، بدکار، خودکشی.
felon	بزهکار، گناهکار، جانی، جنایت کار.
felonious	بزهکارانه ، تبه کارانه .
felony	بزه ، تبه کاری، جنایت، بدکاری، خیانت، شرارت.
felt	نمد، پشم مالیده  ونمد شده ، نمدپوش کردن ، نمد مالی کردن  (feel of. p): زمان ماضی فعل feel.
felting	نمد مالی.
felucca	فلک  (flok)، فلوقه ، نوعی قایق دو یاسه  بادبانی مدیترانه .
female	جنس ماده ، مونث، زنانه ، جانور ماده ، زن ، نسوان .
female connector	بسط ماده ، اتصال ماده .
female plug	دو شاخه  ماده .
feminine	جنس زن ، مربوط به جنس زن ، مونث، مادین ، زنان .
femininity	زنانگی، ظرافت.
feminism	عقیده  به برابری زن  ومرد، طرفداری اززنان .
feminist	طرفدار حقوق زنان .
feminization	مونث سازی.
feminize	مونث کردن ، زنانه  کردن ، زنانه  شدن ، دارای خصوصیات زنانه  شدن .
femme fatale	زن  افسونگر، زن  بدبخت کننده ، زن  فریبنده .
femur	(تش. ) استخوان  ران ، فخذ، ران  حشره .
fen	مرداب، زمین  آبگیر، سیلگیر، سیاه  آب.
fence	حصار، دیوار، پرچین ، محجر، سپر، شمشیر بازی، خاکریز، پناه  دادن ، حفظ کردن ، نرده کشیدن ، شمشیر بازی کردن .
fencer	شمشیر باز.
fencible	مناسب برای نرده  کشی، قابل دفاع.
fencing	ششمشیر بازی، نرده ، محجر، حصار، دفاع.
fend	دفع کردن ، دور کردن  (باoff یاaway) دفاع کردن ، تکفل معاش.
fender	پیش بخاری، حایل، گلگیر، ضربت گیر.
fenestra	(تش. ) سوراخ، روزنه ، (ج. ش. ) خال، روشنی.
fenestral	پنجره دار.
fenestrate	پنجره دار.
fenestration	روزنه  های عمارت، چیزی که  سوراخ سوراخ یا روزنه داراست، پنجره  بندی.
fennel	(گ . ش. ) رازیانه .
fenny	باتلاقی، گلی، مردابی، لجن  زار.
fenugreek	(گ . ش. ) شنبلیله .
feoffee	تیول دار، گیرنده  تیول، زعیم، انتقال گیرنده .
feoffer	(feoffor) تیول بخش.
feoffment	واگذاری تیول، (م. م. )سند واگذاری تیول.
feoffor	(feoffer) تیول بخش.
fer de lance	(ج. ش. ) یکنوع مار سمی یا افعی.
ferae naturae	(درمورد حیوانات ) وحشی، ذاتا وحشی.
feral	شکاری، حیوان  شکاری، وحشی، مهلک ، وابسته  به  تشییع جنازه ، کفن  ودفنی.
fere	رفیق، مصاحب، همسر.
