filigree	تزئیناتی بشکل ذرات ریز یا دانه  های تسبیح که  امروزه  بصورت سیم های ریز طلا ونقره و یا مسی در اطراف آلات زرین  وسیمین  ساخته  می شود، ملیله  دوزی، ملیله  دوزی کردن .
filing	سوهان  کاری، ضبط، بایگانی، سیخ زنی، براده .
filipino	اهل فیلیپین ، فیلیپینی.
fill	پر کردن .پر کردن ، سیر کردن ، نسخه  پیچیدن ، پر شدن ، انباشتن ، آکندن ، باد کردن .
fill away	بادبان  برافراشتن ، بادبان  آراستن .
fill in	شرح دادن ، پر کردن ، جانشین  کردن ، جانشین  شونده .
fill out	تکمیل کردن ، پر کردن .
filler	بتونه ، میله  استحکام، پرکننده ، مال بند اسب.پر کننده .
fillet	(=filet) سربند، پیشانی بند، گیس بند، قیطان ، نوار، پشت مازو، آهن  تنکه  یاتسمه  آهن ، تذهیب کاری کردن ، بالایه  پرکردن ، گچ بری، باریک  ساختن ، پشتمازو بریدن .
filling	پرکردن ، پرشدگی ( دندان  )، هرچیزیکه  با آن  چیزیرا پرکنند، لفاف.
filling station	پمپ بنزین .
fillip	تلنگر، (مج. ) انگیزش، وسیله  تحریک ، چیز بیهوده ، تلنگر زدن ، ( مج. ) تحریک کردن .
fillister	رنده ای که  با آن  کنش کاو درست کنند، کنش کاو، کنش کاو پنجره .
filly	کره  مادیان ، قسراق، ( مج. ) دختر شوخ و جوان .
film	فیلم، غشا.پرده  نازک ، فیلم عکاسی، فیلم سینما، ( درجمع ) سینما، غبار، تاری چشم، فیلمبرداشتن  از.
film reader	فیلم خوان .
film recorder	ضباط فیلم، فیلم نگار.
film resistor	مقاومت غشائی.
filmdom	صنعت سینما، جهان  سینما.
filminess	فیلمی، غباری، تاری.
filmstrip	فیلم عکاسی  میلمتری، فیلم سینمائی، نوار فیلم، اسلایدهای بشکل نوار فیلم.
filmy	غبار گرفته ، فیلم مانند.
filose	ریشه دار، نخ نخ.
filrate	از صافی گذشتن ، از صافی گذراندن .
filter	صافی.صافی، پالونه ، آب صاف کردن ، تصفیه  کردن ، پالودن ، صاف کردن ، چیزیکه  بعضیپرتوها از آن  میگذرند ولی حائل پرتوهای دیگر است.
filter bed	صافی آب، صافی شنی.
filter paper	(ش. ) کاغذ صافی.
filter tip	فیلتر سیگار، سیگار فیلتردار.
filter tipped	سیگار دارای فیلتر.
filterable	(=filtrable) قابل پالایش، تصفیه  پذیر، صافی کردنی.
filth	چرک ، کثافت، پلیدی، آلودگی، (مج. ) هرزه .
filthy	چرکین ، کثیف، پلید.
filtrable	(=filterable) قابل پالایش، تصفیه  پذیر، صافی کردنی.
filtration	از صافی گذراندن ، تصفیه ، پالایش.
filum	رشته  لیفی، ساختمان  لیفی ورشته ای، نسج.
fimbria	ریشه ، پره ، حاشیه  ریشه  دار، شرابه .
fimbrial	(fimbriate) ریشه  دار، حاشیه  دار، شرابه  دار.
fimbriate	(fimbrial) ریشه  دار، حاشیه  دار، شرابه  دار.
fin	پره  ماهی، بال ماهی، پرک ، ( ز. ع. ) دست، بال، پره  طیاره ، پر، با باله  مجهزکردن .
finagle	بازرنگی بدست آوردن ، نقشه کشیدن  ( برای )، باحیله  بدست آوردن ، گول زدن .
final	آخرین ، پایانی، نهائی، غائی، قطعی، قاطع.
final report	گزارش نهائی.
final result	نتیجه  نهائی.
final value	ارزش نهائی.
finale	بخش آخر، ( مو. ) آهنگ  نهائی، آخر، عاقبت.
finality	اعتقاد بعلت نهائی در گیتی، قطعیت، پایان .
finalization	بپایان  رسانی، اتمام، انجام رسانی، فرجام.
finalize	بپایان  رساندن ، بمرحله  نهائی رساندن .
finallist	پایان  رس، کسی که  در مسابقه  به  مرحله  نهائی برسد.
finally	بالاخره ، عاقبت، سرانجام.
finance	مالیه ، دارائی، علم دارائی، تهیه  پول کردن ، درکارهای مالی داخل شدن .مالیه ، سرمایه تهیه  کردن ، سرمایه  گذاری.
financial	مالی.مالی.
financier	متخصص مالی، سرمایه  دار، سرمایه  گذار.
finback	(ج. ش. ) بالن  یا نهنگ  سواحل اقیانوس اطلس.
finch	(ج. ش. ) سهره  وانواع آن ، خانواده  سهره .
find	پیدا کردن ، یافتن ، جستن ، تشخیص دادن ، کشف کردن ، پیدا کردن ، چیز یافته ، مکشوف، یابش.
find out	دریافتن ، پی بردن ، کشف کردن ، مکشوف کردن .
finder	یابنده ، پیدا کننده .
finding	حکم، افزار، آنچه  کارگر از خود بر سر کار می برد، یافت، کشف، اکتشاف، یابش.
fine	جریمه ، تاوان ، غرامت، جریمه  کردن ، جریمه  گرفتن  از، صاف کردن ، کوچک  کردن ، صاف شدن ، رقیق شدن ، خوب، فاخر، نازک ، عالی، لطیف، نرم، ریز، شگرف.
fine arts	هنرهای زیبا.
fine tuning	میزان  سازی دقیق.
finely	بطورعالی یا ظریف یا ریز.
finery	زیور، آرایش، زر و زیور، جامه  پر زرق و برق، کارخانه  تصفیه  فلزات.
fines	خاکه ، چیز خاک  شده .
finespun	ریز بافت، نازک  رشته .
finesse	ظرافت، نکته  بینی، دقت، زیرکی بکار بردن .
finger	انگشت، باندازه  یک  انگشت، میله  برآمدگی، زبانه ، انگشت زدن ، دست زدن  ( به ).
finger board	جا انگشتی ( در ساز و پیانو ).
finger bowl	آفتابه ، لگن ، لگن  یا طاس دستشوئی.
finger painting	نقاشی با انگشت، پخش رنگ  با انگشت.
fingering	ناخنک  زنی، پنجه  گذاری، انگشت کاری.
fingerling	(ج. ش. ) ماهی آزاد، چیز کوچک  و بی اهمیت.
fingernail	ناخن .
fingerpost	تیر راهنما، راهنمای جاده ، تیر راهنمائیکه  پیکان  مخصوص هدایت دارد ومسیرجاده رانشان  میدهد، راهنما.
fingerprint	اثر انگشت، انگشت نگاری، انگشت نگاری کردن .
fingertip	نوک  انگشت، سرانگشت.
finial	گلدسته ، زینت بالای سقف.
finical	(=finicky) شیک ، خوش لباس، متوجه  جزئیات.
finis	پایان .
finish	بپایان  رسانیدن ، تمام کردن ، رنگ  وروغن  زدن ، تمام شدن ، پرداخت رنگ  وروغن ، دست کاری تکمیلی، پایان ، پرداخت کار.
finite	متناهی، محدود.
finiteness	تناهی، محدودیت.
finitude	محدودیت، فنا، پایان  پذیری.
fink	خبرچین ، اعتصاب شکن ، جاسوسی کردن .
finn	فنلاندی، اهل کشور فنلاند.
finnish	فنلاندی، زبان  مردم فنلاند.
finny	(ج. ش. ) باله  دار، پره  دار، مثل باله .
finshing school	مدرسه  تکمیلی دختران .
finte	محدود، فانی (مثل انسان  )، فناپذیر.
fiord	(=fjord) ( جغ. ) آبدره .
fipple flute	(مو. ) نی انبان .
fir	(گ . ش. ) صنوبر، شاه  درخت.
fire	آتش، حریق، ( نظ. ) شلیک ، ( مج. ) تندی، حرارت، آتش زدن ، افروختن ، تفنگ  یاتوپ را آتش کردن ، بیرون  کردن ، انگیختن .
fire brand	نیمسوز، آتش پاره ، ( مج. ) آدم فتنه  انگیز.
fire brick	آجر نسوز.
fire bug	(pyromaniac، =incendiary) آتش افروز.
fire control	اطفائ حریق، جلوگیری از آتش سوزی.
fire cured	دودی، دود داده  شده .
fire drill	تمرین  اطفائ حریق.
fire eater	شعبده  باز آتش خوار، شعبده  باز، ( مج. ) آدم فتنه  جو، جنگی.
fire engine	ماشین  آتش نشانی، تلمبه  آتش خاموش کن .
fire escape	پلکان  اطمینان ، پله  کان  مخصوص فرار در مواقع حریق.
fire extinguisher	خاموش کننده  آتش، فشنگ  ضد آتش.
fire irons	سیخ وسه  پایه  وسایر اسباب های جلو بخاری.
fire opal	(=girasol) گل آفتاب گردان ، عین  الشمس.
fire sale	فروش مال التجاره  حریق زده .
fire station	ایستگاه  آتش نشانی.
firearm	اسلحه  گرم.
fireball	سنگ  آسمانی بزرگ ، شهاب روشن ، ( نظ. ) نارنجک ، گلوله  انفجاری.
firebird	(ج. ش. ) پری شاهرخ، مرغ انجیر خوار.
firebox	مجمر، آتشدان ، منقل.
fireclay	خاک  نسوز، گل آتشخوار.
firecracker	ترقه .
firedamp	گاز قابل احتراق معدن ، گاز متان .
firedrake	( افسانه  ) اژدهای آتش خوار، سمندر.
firefighter	مامور آتش نشانی.
firefly	حشره  شب تاب، کرم شب تاب.
fireguard	سپر جلو بخاری، مامور آتش نشانی.
firehouse	(station =fire) ایستگاه  آتش نشانی.
firelight	نور آتش، رعد وبرق، آذرخش.
firelock	تفنگ  فتیله ای.
fireman	مامور آتش نشانی، سوخت انداز، سوخت گیر.
fireplace	اجاق، آتشگاه ، کانون ، بخاری، منقل.
fireplug	(hydrant) شیر آب آتش نشانی.
firepower	قدرت شلیک .
fireproof	نسوز، محفوظ از آتش، نسوز کردن ، ضد آتش.
firescreen	سپر جلو بخاری.
fireside	پای بخاری، زندگی خانگی.
firestone	(مع. ) سنگ  چخماق، سنگ  آتش زنه .
firetrap	ساختمان  مستعد آتش سوزی.
firewater	نوشابه  الکلی قوی.
fireweed	(گ . ش. ) نوعی کاهو.
firewood	هیزم.
firework	آتش بازی.
fireworshipper	آتش پرست.
firing line	خط آتش، خط شلیک .
firing pin	سوزن  گلنگدن  اسلحه  آتشی.
firing squad	( نظ. ) جوخه  آتش.
firkin	چلیک  ( مطابق یک  چهارم بشکه  )، بشکه  چوبی.
firm	شرکت، تجارتخانه ، کارخانه ، موسسه  بازرگانی، استوار، محکم، ثابت، پابرجا، راسخ، سفت کردن ، استوار کردن .
firmament	فلک  ( افلاک  )، آسمان ، گنبد آسمان .
firmamental	فلکی.
firmer chisel	( مک . ) اسکنه  پهن .
firmness	ثبات واستحکام.
firmware	سفت افزار.
firry	صنوبردار، صنوبری.
first	نخست، نسختین ، اولا.نخست، نخستین ، اول، یکم، مقدم، مقدماتی.
first cause	علت العلل، علت اولیه .
first in first out	بترتیب ورود (fifo).
first lieutenant	ستوان  یکم، ناوبان  یکم.
first ling	نخست زاده  (جانور )، نوبر.
first offender	کسی که  برای اولین  بار قانونا تخلف کرده  است.
first person	( د. ) اول شخص (مفرد یا جمع )، صیغه  اول شخص ( در افعال وضمائر وغیره  ).
first rate	عالی، درجه  اول، نخستین  درجه .
first reading	طرح نخستین  لایحه  قانونی در مجلس.
first sergeant	(نظ. ) گروهبان  یکم.
first string	دائمی، منظم، درجه  یک .
first water	درجه  اول، بالاترین  مقام.
firstborn	نخست زاده ، ارشد، فرزند ارشد.
firstfruits	نوبر، میوه  های نوبرانه .
firsthand	مستقیم، اصلی، دست اول، ( مج. ) عالی.
firstly	اولا، درمرحله  اول.
firth	(=estuary) خور، مدخل.
fisc	خزانه  کشور، اموال ضبط شده .
fiscal	مالی، مالیاتی، محاسباتی.
fisch	(ج. ش. ) راسو، ظربان ، پوست راسو یا گربه  قطبی.
fish	ماهی، ( بصورت جمع ) انواع ماهیان ، ماهی صید کردن ، ماهی گرفتن ، صیداز آب، بست زدن  ( به  )، جستجو کردن ، طلب کردن .
fish and chips	خوراک  ماهی وسیب زمینی سرخ کرده .
fish cake	نان  شیرینی که  از ماهی خورد کرده  وپوره  سیب زمینی درست کنند.
fish joint	محل اتصال دو خط آهن  یا دوتیر.
fish like	ماهی مانند.
fish meal	ماهی خشک  وخورد شده  که  بمصرف کود وغذای حیوانات میرسد.
fish stick	فیله  ماهی سرخ کرده .
fish story	ماهی خشک  وخورد شده  که  بمصرف کود وغذای حیوانات میرسد.
fishable	قابل ماهیگیری.
fisher	ماهی گیر، جانور ماهیخوار، کرجی ماهی گیری.
fisherman	ماهی گیر، صیاد ماهی، کرجی ماهی گیری.
fisherman's bend	گره  ماهی گیری.
fishery	محل ماهی گیری، شیلات، ماهی گیری.
fishhook	قلاب ماهی گیری، قلاب.
fishing	( جای ) ماهی گیری، ماهی گیری، حق ماهی گیری.
fishing expedition	بازپرسی قانونی، تحقیق، استنطاق.
fishline	ریسمان  ماهی گیری.
fishmonger	ماهی فروش.
fishplate	صفحه  پولادینی که  دو خط آهن  یا دوتیر را بهم متصل ساخته  ودر امتداد هم قرار میدهد.
fishtail	چرخاندن  دم هواپیما بمنظور کاستن  سرعت آن  ( خصوصا هنگام فرود آمدن  ).
fishwife	زن  ماهی فروش، ( مج. ) زن  بدزبان ، زن  سلیطه .
fishy	مثل ماهی، ماهی دار، ( مج. ) مورد تردید، مشکوک .
fissile	قابل انشقاق، شکافتنی.
fissility	شکافتنی بودن ، قابلیت انشقاق.
fission	شکافتن ، انشقاق، شکستن  هسته  اتمی.
fission bomb	بمب اتمی، بمب هسته ای، بمب شکافت.
fissionable	قابل شکستن  وتقسیم، شکافت پذیر.
fissional	وابسته  به  شکستن  هسته  اتم.
fissiparous	تولیدکننده  سلولهای جدید بوسیله تقسیم سلولی یاشکاف، تقسیم شونده ، شکاف خورنده .
fissiped	پنجه  شکافته ، سم شکافته ، جانور سم شکافته ، سم شکافتگان .
fist	مشت، مشت زدن ، بامشت گرفتن ، کوشش، کار.
fistic	مشتی.
fisticuffs	مشت زنی، جنگ  با مشت.
fistula	نی، نای ( مخصوص موسیقی )، پنجه ، ( طب ) ناسور، زخم عمیقی که  غالبابوسیله مجرای پیچاپیچی بداخل مربوط است.
fistulous	لوله ئی، مربوط به  ناسور.
fisure	شکاف، چاک ، ترک ، درز، شکافدار کردن .
fit	###############################################################################################################################################################################################################################################################
fitchet	(ج. ش. ) گربه  قطبی (polecat).
fitchew	(ج. ش. ) راسو، ظربان ، پوست راسو یا گربه  قطبی.
fitful	حمله ای، غشی، متغیر، هوس پرست، دمدمی.
fitment	لوازم، وسائل نصب.
fitter	کمک  مکانیک ، فیتر.
fitting	مناسب، بجا، بمورد، بموقع، پرو لباس.جفت سازی، سوار کنی، لوازم.
fitting shop	کارگاهی که  در آنجا اجزای ماشین  را سوار میکنند، کارگاه  مونتاژ.
five	عدد پنج، پنجگانه .
five and ten	(dime and five)کالاهائی که  قیمت آن  بین   تا سنت میباشد، مغازه اجناس ارزان  قیمت.
five finger	(گ . ش. ) پنج انگشت، پنج برگ ، پامچال.
five star	( نظ. ) افسر پنج ستاره ای.
fivefold	پنج برابر.
