flying buttress	طاق مایلی که  بدیوار ساختمانی تکیه  کرده  وآنرا نگه  میدار د.
flying colors	توفیق کامل، موفقیت قطعی.
flying dutchman	( درافسانه  ) ملوان  هلندی که  محکوم شد تا روز قیامت روی دریا بماند، شبح کشتی.
flying field	میدان  فرودگاه .
flying fish	( نج. ) صورت فلکی ماهی پرنده ، ( ج. ش. ) ماهی پردار.
flying fox	(ج. ش. ) خفاش میوه  خوار (bat fruit).
flying gurnard	(ج. ش. ) نوعی ماهی بالدار.
flying head	نوک  تند رو.
flying jib	بادبان  سه  گوش کوچک .
flying lemur	(ج. ش. ) نوعی پستاندار شب خیز.
flying machine	هواپیما، بارفیکس متحرک .
flying mare	( درکشتی ) فن  کمر.
flying saucer	بشقاب پرنده .
flying spot	لکه نورتند رو.
flying spot scanner	پوینده  لکه ای تند رو.
flyleaf	صفحه  سفید اول وآخر کتاب.
flyover	پرواز یک  یا چند هواپیما در ارتفاع کم.
flypaper	کاغذ سمی مگس کش.
flypast	(=flyby) پرواز در ارتفاع کم.
flyspeck	فضله  مگس، ذره ، چیز جزئی وبی اهمیت، دارای لکه  مگس کردن .
flyting	شعر هجو، رجز خوانی.
flyway	راه  هوائی پرندگان  مهاجر.
flyweight	مگس وزن .
flywheel	چرخ لنگر، چرخ طیار.چرخ معدل، چرخ طیار، چرخ لنگر.
foal	کره  اسب، توله  حیوانات، کره  زائیدن .
foam	کف، جوش وخروش، حباب های ریز، کف کردن ، کف بدهان  آوردن .
foam rubber	اسفنج لاستیکی، ابر حمام، ابرلاستیکی.
foamy	کف آلود.
fob	فریفتن ، گول زدن ، فریب دادن ، جیب جلیقه  مخصوص ساعت وغیره ، زنجیر ساعت، بجیب ریختن .
focal	( طب) کانونی، مرکزی، وابسته  بکانون ، موضعی.
focal length	فاصله  کانونی.
focalization	تمرکز در کانون .
focalize	درکانون  متمرکز کردن .
focus	کانون ، مرکز توجه ، متمرکز کردن  توجه .نقطه  تقاطع، کانون ، کانون  عدسی، فاصله  کانونی، قطب، مرکز، مترکز کردن ، بکانون  آوردن ، میزان  کردن .
fodder	علوفه ، علیق، علوفه  دادن ، غذا دادن .
fodgel	(=buxom).
foe	دشمن ، عدو، مخالف، ضد، منافی، مضر، حریف.
foehn	باد خشک  وگرم دامنه  کوه .
foeman	دشمن  ( درجنگ  )، خصم، عدو.
foetal	(foetus، =fetal) (تش. ) جنینی، رویانی.
foetus	( fetus) جنین ، رویان .(foetal، =fetal) (تش. ) جنینی، رویانی.
fog	مه ، تیرگی، ابهام، تیره  کردن ، مه  گرفتن ، مه  آلود بودن .
fogbound	مه آلود، مه گرفته ، گرفتار مه .
fogbow	رنگین کمان  حاصل از مه .
fogey	(=fogy) آدم عقب مانده  وکهنه  پرست، آدم قدیمی.
foggage	(moss، =fog) مه ، ابهام.
foggily	بطورمه  آلود یامبهم.
fogginess	مه آلود بودن .
foggy	مانند مه ، مه  آلود، تیره  وتار.
foghorn	شیپور اعلام خطرمه  گرفتگی، آژیر مه .
fogless	عاری از مه ، روشن .
fogy	(=fogey) آدم عقب مانده  وکهنه  پرست، آدم قدیمی.
foible	نقطه  ضعف، صعف اخلاقی، ضعف، تیغه  شمشیر.
foil	جای نگین ، تراشه ، ته  چک ، سوش، فلز ورق شده ، ورق، سیماب پشت آینه ، زرورق، بیاثرکردن ، عقیم گذاردن ، خنثی کردن ، دفع کردن ، فلز را ورقه  کردن .
foilsman	شمشیر باز.
foin	پرتاب کردن  (شمشیر یانیزه  )، فرو بردن  شمشیر یا نیزه ، ( ج. ش. ) دله  یاسمور کوهی.
foison	محصول فراوان ، فراوان .
foist	جا زدن ، چیزی را بجای دیگری جا زدن ، جیب بری کردن ، بقالب زدن  (چیز تقلبی ).
fold	تا، تا کردن .چین ، آغل گوسفند، دسته  یا گله  گوسفند، حصار، چندان ، چند لا، بشکست خود اعتراف کردن ، بکسب یا شغل پایان  دادن ، در آغل کردن ، جا کردن ، تاه  کردن ، تاه  زدن ، پیچیدن ، تاه  خوردن ، بهم آمیختن .
foldaway	تاشو، کوچک  شونده .
foldboat	(=faltboat) قایق تاشو.
folder	پوشه ، لفاف ( در کاغذ )، تاه  کن .
folderol	غیر عملی، غیر لازم، زائد، ریشه  یاحاشیه  زائد.
folding door	درتاه  شو.
folding money	( money =paper) اسکناس، پول کاغذی.
foliaceous	برگ  مانند، برگدار، برگه  دار، برگی، پولکی.
foliage	برگ  درختان ، شاخ وبرگ .
foliage leaf	برگ  درخت، برگ  سبز.
foliage plant	گیاهی که  برای برگش پرورش دادن  شود.
foliar	برگ  مانند.
foliate	برگدار، برگ  مانند، ورقه  شده ، ورقه  ورقه  شدن ، برگ  برگ  شدن ، برگ  دادن .
foliated	برگ  دار، ورقه  شده .
foliation	برگ  شماری، برگ ، برگ  سازی.
foliicolous	انگل برگ ، رشدکننده  بر روی برگ .
folio	برگ ، صفحه ، دفتر یادداشت، پوشه  یاکارتن  کاغذ، کتاب ورق بزرگ .
foliolate	(گ . ش. ) دارای برگچه .
foliose	پربرگ .
folious	پربرگ .
folium	برگ ، طبقه ، چینه ، طبقه  نازک.
folk	مردم، گروه ، قوم وخویش، ملت.
folkish	(folklorish) وابسته  به  فولکلور.وابسته  به  توده  مردم، شبیه  افسانه  ها وعادات محلی.
folklike	وابسته  به  توده  مردم، شبیه  افسانه  ها وعادات محلی.
folklore	رسوم اجدادی، معتقدات وآداب ورسوم قدیمی واجدادی، افسانه  های قومی واجدادی، فولکلور.
folklorish	(folkish) وابسته  به  فولکلور.
folkmoot	(م. م. ) انجمن  شهر.
folkmot	(م. م. ) انجمن  شهر.
folksy	خوش مشرب، دوستانه ، خودمانی.
folktale	افسانه  های قومی واجدادی، داستان  ملی.
folkway	عرف همگان ، عقیده عامه ، طرز فکر عمومی، احساسات عمومی.
follery	حماقت، استهزائ کردن .
follicle	برگه ، ( طب ) کیسه  یا غده  وچک  ترشحی یا دفعی.
follow	پیروی کردن  از، متابعت کردن ، دنبال کردن ، تعقیب کردن ، فهمیدن ، درک  کردن ، در ذیل آمدن ، منتج شدن ، پیروی، استنباط، متابعت.
follow out	بانجام رساندن ، اخذ نتیجه ، دنبال کردن .
follow through	چیزی را تا آخر دنبال کردن ، بانجام رسانی.
follow up	پی گیری کردن ، تعقیب کردن ، دنباله  داستان  را شرح دادن ، تماس با بیمارپس از تشخیصیا درمان .
follower	دنبالگر، پیرو.
following	تعقیب، پیروی، زیرین ، ذیل، شرح ذیل.
follwer	پیرو، تابع، شاگرد، مرید، مقلد، تعقیب کننده .
folly	نابخردی، ابلهی، حماقت، نادانی، بیخردی، قباحت.
fomative	سازنده ، سرشت گر.
foment	برانگیختن ، پروردن ، تحریک  کردن .
fomentation	تحریک ، ترویج.
fond	علاقمند، انس گرفته ، مایل، مشتاق، شیفته ، خواهان .
fondle	نوازش کردن ، ناز ونیاز کردن .
fondling	نوازش کردن .
fondly	از روی علاقه .
fondness	علاقه ، انس.
fondu	درهم داخل شونده  ونفوذ کننده  ( مثل رنگ  های نقاشی ) درهم آمیزنده  ( مثل اغذیه  )، نوعی غذای سویسی.
font	حوض غسل تعمید، ظرف مخصوص نگه  داری آب مقدس، چشمه ، ذوب.خانواده  حروف.
fontal	وابسته  به  حوض غسل تعمید.
food	خوراک ، غذا، قوت، طعام.
food poisoning	( طب ) مسمویت غذائی.
food tide	سیل، طغیان  آب.
foodless	بی غذا.
foodstuff	ماده  غذائی، خواربار.
foofaraw	ریزه  کاری پر زرق وبرق، ناراحتی، نق نق.
fool	نادان ، احمق، ابله ، لوده ، دلقک ، مسخره ، گول زدن ، فریب دادن ، دست انداختن .
fool's cap	(foolscap) کلاه  شیطانی مخصوص دلقک  ها، کاغذ برگ  بزرگ .
fool's errand	فرستادن  دنبال نخود سیاه .
fool's gold	(chalcopyrite، pyrite) پیریت، سولفور آهن .
fool's paradise	خوشحالی موهوم، شادی احمقانه ، شنگولی.
fool's parsley	(گ . ش. ) جعفری زهری، شوکران  صغیر.
foolhardily	بابی پروائی.
foolhardy	بی پروا، دارای تهور بی مورد.
foolish	نابخرد، نادان ، جاهل، ابله ، احمق، ابلهانه ، مزخرف.
foolproof	آدم ساده  لوح و رک  و راست، محفوظ از حماقت وکارهای احمقانه ، محفوظ ازخطا وشکست.
foolscap	( cap s'fool) کلاه  شیطانی مخصوص دلقک  ها، کاغذ برگ  بزرگ .
foot	پا، قدم، پاچه ، دامنه ، فوت (مقیاس طول انگلیسی معادل  اینچ )، هجای شعری، پایکوبی کردن ، پازدن ، پرداختن  مخارج.
foot brake	ترمز پایی.
foot pound	مقدار نیروی لازم برای بلند کردن  وزنه  یک  پوندی بارتفاع یک  فوت.
footage	طول چیزی برحسب فوت، مقدار فیلم بفوت.
football	بازی فوتبال، توپ فوتبال، فوتبال بازی کردن .
footboard	تخته  پله  نردبان ، پایه  تختخواب.
footboy	پادو، شاگرد، نوکر.
footbridge	پل پیاده  روها، پل پیاده  روی.
footcandle	واحد روشنائی برابر تابش نور در یک  فوت مربع.
footcloth	پای انداز، قالیچه ، (م. م. ) زین پوش، غاشیه .
footer	پیاده رو، گام زن ، ولگرد.
footfall	(step =) پله .
footgear	پاپوش، کفش.
foothill	تپه  دامنه  کوه .
foothold	جای پا، زیر پائی، جای ثابت، پایگاه .
footing	پایه ستون ، جای پا، موقعیت، وضع.
footle	لودگی یا بازی کردن ، پایگکوبی، هرزه  درائی.
footler	ژاژخای، لوده .
footless	بی پا.
footlights	ردیف چراغ های جلو صحنه  نمایش ومانند آن .
footlocker	چمدان  قفل دار.
footloose	بی بند وبار، آزاد.
footman	نوکر، فراش، پادو، جلودار، شاطر.
footmark	(footprint =) جای پا، اثر پا، ردپا.
footnote	تبصره ، شرح، یادداشت ته  صفحه ، زیر نگاشت.
footpace	طرز راه  رفتن ، گام، قدم، فرش، پاگردپله  ها.
footpad	راهزن  پیاده ، پای جانور، پهنه  پا.
footpath	پیاده  رو، پایه  ستون ، پایه  مجسمه ، پایه .
footprint	جای پا.
footrace	مسابقه  دویدن .
footrest	زیر پائی، جاپا.
footslog	پا کوفتن ، با صدا راه  رفتن .
footsoldier	(infantryman =) سرباز پیاده .
footsore	دارای پاهای زخمی ( بویژه  در اثر راه  رفتن  ).
footstall	رکاب زین  زنانه ، ازاره  یا ته  ستون ، پایه  ستون .
footstep	جای پا، ردپا، جاپا، پی، گام، قدم، گام برداری.
footstone	سنگ  شالوده ، سنگ  بنا، سنگ  پائین  گور.
footstool	صندلی، عسلی، چهار پایه .
footwear	پاپوش، کفش.
footwork	کارپائی، استفاده  از پا، رفت وآمد، پادوی.
footy	پست، مستمند، دارای پا، پادار، پائی.
foozle	باخام دستی زدن ، بدزدن ، سرهم بندی کردن ، بدساختن ، ضربت نادرست، خام دستی.
fop	آدم خودسازوجلف، کج کلاه ، ابله .
fopfull	پر، مالامال، لبریز.
foppery	خودسای، خودنمائی، جلفی، کارهای جلف.
foppish	جلف، خود نما.
for	برای، بجهت، بواسطه ، بجای، از طرف، به  بهای، درمدت، بقدر، در برابر، درمقابل، برله ، بطرفداری از، مربوط به ، مال، برای اینکه ، زیرا که ، چونکه .
for asmuch as	نظربه ، بادرنظرداشتن ، از آنجائی که .
fora	صورت جمع کلمه  forum.
forage	علیق، علوفه ، علف، تلاش وجستجو برای علیق، غارت کردن ، پی علف گشتن ، کاوشکردن .
foram	=foraminifer.
foramen	(تش. ) سوراخ، مجرا، روزنه ، مخرج، ثقبه .
foraminifer	(ج. ش. ) جنسی از جانوران  ریز ریشه  پای.
forand	وهمچنین ، ونیز.
foray	تاخت وتاز کردن ، تهاجم، تاراج، چپاول، تهاجم کردن ، بیغما بردن ، چپاول کردن ، حمله .
forb	علف هرزه ، علف.
forbear	احتراز کردن ، امساک  کردن ، خودداری کردن  از، صرف نظر کردن ، گذشتن  از، اجتنابکردن  از، گذشت کردن .( forebear) (معمولا بصورت جمع ) نیا، اجداد، جد اعلی.
forbearance	خودداری، شکیبائی، تحمل، امساک ، مدارا.
forbid	(.vt):قدغن  کردن ، منع کردن ، بازداشتن ، اجازه  ندادن  (adj): (=accursed) ملعون ، مطرود.
forbiddance	قدغن ، نهی، ممانعت، منع، بازداشت، جلوگیری.
forbidden	ممنوع.
forbidden character	دخشه  ممنوعه .
forbidden code	رمز ممنوعه .
forbidding	زننده ، نفرت انگیز، دافع، ناخوانده ، نامطبوع، ترسناک ، شوم، مهیب، عبوس، بدقیافه ، نهی کننده .
forbode	(=forebode) تفال بد زدن .
forby	( forbye) نزدیک ، از نزدیک ، از پهلوی، جز، سوای، بعلاوه .
forbye	( forby) نزدیک ، از نزدیک ، از پهلوی، جز، سوای، بعلاوه .
force	###############################################################################################################################################################################################################################################################
force majeure	قوه  قهریه .
force pump	تلمبه  فشاری.
forced cooling	خنک  سازی چیزی.
forceful	قوی، موثر، موکد.
forcemeat	قیمه  (ترکی )، کنسرو.
forceps	( طب ) انبرک ، انبر جراحی، انبرک ، انبر قابلگی، پنس.
forcible	قوی، موثر، شدید، اجباری.
forclosure	(حق. ) سلب حق اقامه  دعوی، ممانعت.
ford	قسمت کم عمق رودخانه ای که  جهت عبورحیوانات وانسان  مناسب باشد، گدار، به  آب زدن به  گدار زدن .
fordo	(=foredo) نابودکردن ، کشتن ، ویران  ساختن ، ضایع کردن .
fore	(. adv and . interj and .adj and .n):پیش، پیشین ، جلوی، درجلو، قبلی، (prep): پیشوند بمعنی پیش و جلو قبلا و پیشروها و واقع در جلو.
fore and aft	(د. ن . ) واقع درطول کشتی، جلوی و عقبی.
fore and after	کشتی شراعی که  دو یا چند دگل دارد.
fore and aftring	مجموع بادبان  های کشتی.
forearm	ساعد، بازو، از پیش مسلح کردن ، قبلا آماده  کردن .
forebear	( forbear) (معمولا بصورت جمع ) نیا، اجداد، جد اعلی.
