forebode	(=forbode) پیش گوئی کردن ، تفال بد زدن ، قبلا بدل کسی اثر کردن .
foreboding	شوم.
forecast	پیش بینی، پیش بینی کردن .پیش بینی وضع هوا یا حوادث، پیش بینی کردن ، از پیش آگاهی دادن  یاحدی زدن .
forecastle	( د. ن . ) قسمت جلو عرشه  کشتی.
foreclose	مسدود کردن ، محرومکردن ، سلب کردن .
foredeck	قسمت جلو عرشه  کشتی.
foredknowlege	آگاهی از پیش، اطلاع قبلی، علم غیب.
foredo	(=fordo) نابودکردن ، کشتن ، ویران  ساختن ، ضایع کردن .
foredoom	تقدیر، محکومیت قبلی، ازپیش مقدر یا محکوم کردن .
foreface	قسمت جلو صورت چارپایان .
forefather	نیا(نیاکان  )، جد ( اجداد)، سلف، (اسلاف).
forefeel	ازپیش احساس کردن ، قبلا احساس کردن .
forefend	(=forfend).
forefinger	انگشت نشان ، سبابه ، انگشت شهادت.
forefoot	پای جلو، دست چارپایان .
forefront	جلو، صف جلو، ( نظ. ) جلودار، طلایه .
forego	پیش رفتن ، پیش از چیزی واقع شدن ، مقدم بودن  بر.
foregone	قبلی، سابقی.
foregoning	پیش گفته  شده ، پیش، بالاگفته ، مذکور.
foreground	پیشصحن .پیش نما، نزدیک  نما ( در برابر دور نما )، منظره  جلو عکس، زمین  جلو عمارت.
foreground processing	پردازش پیش صحنی.
foreground program	برنامه  پیش صحنی.
forehand	قسمت ممتاز، مزیت، سرعمله ، مباشر، سروسینه  ودست اسب، جلودار، پیشتاز.
forehanded	پس انداز کن ، چیزدار، محتاط، دوراندیش، بموقع.
forehead	پیشانی.
forehoof	سم دست چهارپایان .
foreign	بیگانه ، خارجی، بیرونی، ناجور، نامناسب.
foreign exchange	مبادله  خارجی، پول خارجی، ارز خارجی.
foreigner	بیگانه ، اجنبی، غریبه .
foreignism	اصطلاح بیگانه ، رسم بیگانه ، بیگانه  پرستی.
forejudge	از پیش قضاوت کردن ، تبعیض قائل شدن .
foreknow	از پیش دانستن ، از غیب آگاهی داشتن .
forelady	زن  سخنگو ورئیس درهیئت منصفه ، لیدرزن .
foreland	(headland and =promontory) زمین  جلو آمده .
foreleg	پاچه  جلو، پای جلو حیوان ، دست چارپایان .
forelimb	عضو جلو، باله  جلو.
forelock	میخ محور، سگدست، کاکل، موی پیشانی.
foreman	سرکارگر، سرعمله ، مباشرت کردن .
foremast	دگل جلو وپائین  کشتی، پیش دگل.
foremilk	آغوز، شیرماک .
foremost	بهترین ، پیش ترین ، جلوترین ، دردرجه  نخست.
foremother	جده ، مادر مادر بزرگ .
forename	اسم اول، نام نخست.
forenamed	مذکور، درپیش، سابقا نامیده  شده .
forenoon	چاشتگاه ، پیش از ظهر، قبل از ظهر، پیش از نیم روز، بامداد.
forensic	دادگاهی، بحثی، قانونی، مربوط به  سخنرانی، جدلی.
foreordain	از پیش مقرر کردن ، تقدیر کردن .
forepart	جلو، قسمت جلو، سر ودست، مقدمه .
forepassed	(forepast and =bygone) بایگان ، دیرین ، گذشته .
forepast	(forepassed and =bygone) بایگان ، دیرین ، گذشته .
forepaw	پنجه  پای جلو ( حیوانات )، پنجه  دست حیوانات.
forepeak	مخزن  جلو وپائین  کشتی.
forequarter	ربع قدامی خارجی بدن  یا لاشه  حیوانات.
forereach	فرا رسیدن ، بجلوتیراندازی کردن ، سبقت گرفتن  از.
forerun	پیش از کسی رفتن ، پیشرو بودن .
forerunner	پیشرو، طلایه  دار، نیا، جد.
foresaid	(=aforesaid) مذکور.
foresail	بادبان  عمده  دگل جلو کشتی، بادبان  پائین .
foresee	قبلا تهیه  دیدن ، پیش بینی کردن ، از پیش دانستن .
foreshadow	از پیش خبر دادن ، از پیش حاکی بودن  از.
foreshank	قلم ساق گاو، گوشت ساق گاو.
foreshore	موج شکن ، کنار دریا.
foreshorten	کوتاه نمودار کردن ، بهم فشردن ، خلاصه  کردن .
foreshortening	نمایش خطوط واقعی شکلی بصورت کوچک  تر ( برای نشاندادن  اندازه  نسبی آن  ).
foreshow	از پیش نشان  دادن ، تخمین زدن ، پیش بینی کردن .
foreside	جلو، قدام، پیش.
foresight	پیش بینی، دور اندیشی، مال اندیشی، بصیرت.
foreskin	( تش. ) پوست ختنه  گاه .
forespeak	پیشگوئی کردن ، از پیش خبر دادن ، قبلا آماده  کردن .
forest	جنگل، بیشه ، تبدیل به  جنگل کردن ، درختکاری کردن .
forest green	سبز زیتونی، رنگ  سبز تیره  مایل بزرد.
forestage	(=apron) قسمت جلو آمده  صحنه  نمایش.
forestal	جنگلی.
forestall	پیش دستی کردن  بر، پیش جستن  بر، پیش افتادن ، ممانعت کردن ، کمین ، کمینگاه .
forestay	مهار بین  پیش دگل وعرشه  کشتی.
forester	جنگلبان ، جنگل نشین ، جانور جنگلی.
forestial	جنگلی.
forestry	جنگلبانی، احداث جنگل، جنگلداری.
foretaste	پیش چشی، آزمایش قبلی، پیش بینی کردن .
foretell	پیشگوئی کردن ، ازپیش آگاهی دادن ، از پیش خبر دادن ، نبوت کردن .
forethought	دور اندیشی، مال اندیشی، احتیاط، اندیشه  قبلی.
forethoughtful	دوراندیش.
foretime	روزگار پیشین ، گذشته .
foretoken	نشان  پیش، مقدمه ، پیشگوئی کردن ، قبلا آگاهانیدن ، اعلام قبلی.
foretop	نوک  دگل جلو کشتی، کاکل، موی پیشانی، کاکل اسب.
foretopman	( د. ن . ) ملوانی که مامور پیش دگل وضمائم آنست.
foretoppsail	بادبان  بالای شراع صدر.
forever	برای همیشه ، تا ابد، جاویدان ، پیوسته ، تا ابدالاباد.
forevermore	=forever.
forewarn	ازپیش اخطار کردن ، قبلا آگاهانیدن .
forewing	هریک  از دوبال جلو حشرات چهار بال، بال جلو.
forewoman	=forelady.
foreword	پیش گفتار.دیباچه ، سرآغاز، پیش گفتار.
forfeit	جریمه ، فقدان ، زیان ، ضبط شده ، خطا کردن ، جریمه  دادن ، هدر کردن .
forfeiture	از دست دادگی، فقدان ، زیان ، ضرر، جریمه .
forfend	(=forefend) دفع کردن ، منع کردن ، ممانعت کردن ، حفظ کردن .
forgather	فراهم آمدن ، گرد آمدن ، اجتماع کردن .
forge	کوره  آهنگری، دمگاه ، کوره  قالگری، جعل، تهیه  جنس قلابی، جعل کردن ، اسناد ساختگیساختن ، آهنگری کردن ، کوبیدن ، جلو رفتن .
forger	جاعل، جعل کننده .
forgery	جعل اسناد، امضائ سازی، سند، سند جعلی.
forget	فراموش کردن ، فراموشی، صرفنظر کردن ، غفلت.
forget me not	( گ . ش. ) گل فراموشم مکن .
forgetful	فراموشکار.
forgettable	از یاد بردنی.
forging	برسندان  کوبیدن ، جعل سند، جعل، تقلب.
forgivable	قابل بخشایش، بخشیدنی، بخشش پذیر، قابل عفو.
forgive	بخشیدن ، عفو کردن ، آمرزیدن .
forgiveness	بخشش، عفو، گذشت.
forgivingly	از روی بخشش.
forgman	غواص.
forgo	چشم پوشیدن  از، صرفنظر کردن  از، رها کردن .
forjudge	از پیش قضاوت کردن ، تبعیض قائل شدن .
fork	چنگال، محل انشعاب، جند شاخه  شدن .چنگال، سه  شاخه ، دوشاخه ، منشعب شدن ، مثل چنگال شدن ، پنجه .
forked	شاخه  دار، چنگال مانند، شکافته ، مبهم.
forklift	ماشین  مخصوص بلند کردن  چیزهای سنگین ، جراثقال چنگک  دار.
forky	چنگالی، چنگال دار، چنگک  وار.
forlorn	سرگردان ، بیچاره ، درمانده ، بی کس، متروک .
form	ورقه ، صورت، دیس، شکل، تشکیل دادن .شکل، ریخت، ترکیب، تصویر، وجه ، روش، طریقه ، برگه ، ورقه ، فرم، تشکیل دادن ، ساختن ، بشکل درآوردن ، قالب کردن ، پروردن ، شکل گرفتن ، سرشتن ، فراگرفتن .
form alignment	هم ترازی ورقه .
form feed	خورش ورقه .
formal	رسمی، دارای فکر، مقید به  آداب ورسوم اداری، تفصیلی، عارضی، لباس رسمی شب، قرار دادی.
formal logic	منطق مجرد، منطق رمزی.
formaldehyde	(ش. ) فرمالدئید، بفرمول HCHO.
formality	رسمیت، تشریفات، رعایت آداب ورسوم.
formalization	انطباق با آئین  وآداب ظاهری، رسمی سازی.
formalize	رسمی کردن .
formant	متشکل، مرکب، مشتق.
format	قطع، اندازه  شکل، نسبت.قالب، هیئت، قالب بند ی کردن .
formate	( هواپیما ) بصورت صف یا ستونی پرواز کردن ، بستون  یا دسته  هواپیما ملحق شدن .
formation	آرایش، شکل، ساختمان ، تشکیلات، احداث، صف آرائی، تشکیل، رشد، ترتیب قرارگرفتن .
formatted	قالب دار.
formatting	قالب بندی.
formee	( در علائم نجابت ودرمورد صلیب ) دارای انتهای مربع.
former	تشکیل دهنده ، قالب گیر، پیشین ، سابق، جلوی، قبل، در جلو.
formerly	پیشتر، قبلا.
formfitting	ظاهری، مطابق طرح بدن ، بشکل بدن ، چسبان  ببدن .
formic	وابسته  به  اسید فرمیک .
formic acid	(ش. ) جوهر مورچه ، حامض مورچه ، اسید فرمیک .
formica	مورچه ، فورمیکا، نوعی ماده  پلاستیکی.
formicarm	(=formicary) لانه  مورچه ، لانه  مور، زندگی دسته  جمعی موریانه .
formicary	(=formicarm) لانه  مورچه ، لانه  مور، زندگی دسته  جمعی موریانه .
formidability	نیرومندی، استواری، استحکام، بزرگی، ممتازی، قوام.
formidable	ترسناک ، سخت، دشوار، نیرومند، قوی، سهمگین .
formless	بی شکل، بی ریخت.
formmal	صوری، رسمی.
formmal language	زبان  صوری.
formmal logic	منطق صوری.
formmal parameter	پارامتر صوری.
formmal system	سیستم صوری.
formula	فورمول.فرمول، قاعده ، دستور، قاعده  رمزی، ورد.
formulaic	مثل یا وابسته  به  فرمول.
formularization	فرمول سازی، کوتاه  سازی، ضابطه  سازی.
formularize	بصورت فرمول درآوردن ، تحت قاعده  در آوردن ، مدون  کردن .
formulary	دستور نامه ، کتاب دستور یا قاعده ، کتاب نماز.
formulate	تنظیم کردن .بشکل قاعده  درآوردن  یا ادا کردن ، کوتاه  کردن ، فرمول بندی کردن .
formulation	قاعده  سازی، دستور سازی، تبدیل به  قاعده  رمزی.
formulization	(=formulation) فرمول بندی، فرمول سازی.
formulize	(=formulate) بصورت فرمول درآوردن .
fornicate	(.vi): فاحشه  بازی کردن ، زنا کردن ، (.adj): ( =fornicated ) بشکل طاق، قوسی شکل، طاقی شکل، بجلو خم شده .
fornication	جنده  بازی، زنا.
fornix	( تش. ) نوار سفید زیر نیمکره های مغز، فضای مجوف.
forntiersman	مرز نشین ، سرحد نشین .
forrader	(=forrarder)جلوتر، پیشتر.
forrarder	(=forrader)جلوتر، پیشتر.
forsake	ول کردن ، ترک ، رها کردن ، انکار کردن .
forsooth	براستی، الحق، قطعا، بتحقیق، درحقیقت.
forspent	فرسوده ، خالی، تهی.
forswear	باسوگند انکار کردن ، انکار کردن .
forsworn	سوگند دروغ یاد کرده .
forsythia	(گ . ش. ) هیفل، حربع، فورسینیه ، یاس زرد.
fort	سنگر، برج وبارو، حصار، قلعه ، دژ، سنگربندی کردن ، تقویت کردن ، قوی.
fortalice	دژ کوچک ، قلعه  کوچک .
forte	هنر، جنبه  قوی، لبه  تیز شمشیر، ( مو. ) بلند، موسیقی بلند.
forth	از حالا، دور از مکان  اصلی، جلو، پیش، پس، این  کلمه  بصورت پیشوند نیز بامعانیفوق بکارمیرود، تمام کردن ، بیرون  از، مسیر آزاد.
forth of	خارج از، بیرون  از.
forthcoming	نزدیک ، درشرف، آماده  ارائه  دادن ، آینده .
forthright	رک ، سرراست، مستقیما، بیمحابا، بیدرنگ .
forthwith	آنا، فورا، بیدرنگ .
fortieth	چهلم، چهلمین .
fortification	استحکام ( استحکامات )، سنگر بندی، بارو، تقویت.
fortifier	مستحکم کننده .
fortify	دارای استحکامات کردن ، تقویت کردن ، نیرومند کردن .
fortis	دارای تلفظ شدید همراه  با بازدم قوی.
fortissimo	(درموسیقی ) صدای بلند، خیلی بلند.
fortitude	پایمردی، شهامت اخلاقی، شکیبائی، بردباری، ثبات.
fortnight	دوهفته ، چهارده  روز، هر دو هفته  یکبار.
fortnightly	دوهفتگی.
fortran	زبان  فرترن .
fortran 77	زبان  فرترن  .
fortran iv	زبان  فرترن  .
fortress	استحکامات نظامی، سنگر، قلعه  نظامی، دژ.
fortuitcus distortion	اعوجاج اتفاقی.
fortuitcus fault	نقص اتفاقی.
fortuitous	اتفاقی، شانسی.
fortuity	اتفاق، تصادف، قضا وقدر، شانس، اقبال، حادثه .
fortunate	خوشبخت، مساعد، خوش شانس، خوب.
fortune	بحث واقبال، طالع، خوش بختی، شانس، مال، دارائی، ثروت، اتفاقافتادن ، مقدرکردن .
fortune hunter	درطلب زن  ثروتمند.
fortune teller	فالگیر، طالع بین .
forty	چهل، چهلمین ، یک  چهلم.
forty five	چهل وپنج.
forty niner	شرکت کننده  در مهاجرت سال  بکالیفرنیا درجستجوی طلا.
forty winks	چرت پس از نهار.
forum	( روم باستان  ) میدان ، بازار، محل اجتماع عموم، دادگاه ، محکمه ، دیوانخانه .
forward	جلو، پیش، ببعد، جلوی، گستاخ، جسور، فرستادن ، رساندن ، جلوانداختن ، (فوتبال)بازی کن  ردیف جلو.به  جلو، ارسال کردن .
forward bias	پیشقدر به  جلو.
forward reference	ارجاع به  جلو.
forwarder	گاراژدار، فرستنده .
forwarding	حمل ونقل، ارسال.
forwards	(=forward) بطرف جلو، به  پیش.
forworn	(=foreworn) مانده ، وامانده ، خسته ، فرسوده .
foss	چال، خندق، گودال.
fossa	(تش. - گ . ش. ) گودال، حفره ، فرورفتگی، روزنه .
fossate	گودال مانند، حفره  دار.
fosse	چال، خندق، گودال.
fossil	سنگواره ، فسیل، مربوط بادوار گذشته .
fossiliferous	فسیل دار، فسیل مانند، سنگواره  مانند.
fossilization	فسیل شدن .
fossilize	فسیل شدن ، در اثر مرور زمان  بصورت سنگواره  درآمدن ، سخت ومتحجرشدن ، کهنه  شدن .
fossorial	کاونده ، نقب زن ، حفار، درخورنقب زنی.
