foster	غذا، نسل، بچه  سر راهی، پرستار، دایه ، غذا دادن ، شیر دادن ، پرورش دادن .
fosterage	پرورش، گرفتن  مادر رضاعی، دایه  گیری.
fosterling	فرزند رضاعی، طفل شیرخوار، فرزند خوانده ، بچه  سرراهی.
fou	(=drunk) مست.
foudroyant	رعد آسا، خیره  کننده ، گیج کننده .
fought	زمان  ماضی واسم مفعول فعلfight.
foul	ناپاک ، پلید، شنیع، ملعون ، غلط، نادرست، خلاف، طوفانی، حیله ، جرزنی، بازی بیقاعده ، ناپاک  کردن ، لکه  دار کردن ، گوریده  کردن ، چرک  شدن ، بهم خوردن ، گیرکردن ، نارو زدن  ( در بازی ).
foul play	حقه ، کار نادرست، ( مج. ) قتل، آدمکشی.
foulard	نوعی پارچه  نخی وابریشمی یا نخی.
foulbrood	بیماری میکربی ومهلک  نوزاد کرم زنبور عسل.
fouling	رسوب، درده .
foulmouthed	هرزه  دهن ، بدزبان ، بددهن ، بیعار، هرزه گو، بی عفت، فحاش.
founcing	جهش، شلپ وشلپ راه  رفتن ، حاشیه  چین  دار.
found	زمان  ماضی واسم فعول find، (.vt and .n): برپاکردن ، بنیاد نهادن ، ریختن ، قالبکردن ، ذوب کردن ، ریخته  گری، قالب ریزی کردن .بنیاد نهادن ، تاسیس کردن .
foundation	شالوده ، پایه ، پی، پی ریزی، اساس، بنیاد، تاسیس، بنیان ، بنگاه ، موسسه خیریه .بنیاد، شالوده ، تاسیس.
founder	از پا افتادن ، لنگ  شدن ، فرو ریختن ، غرق کردن  (کشتی )، فرورفتن ، برپا کننده ، موسس، بنیان  گذار، ریخته  گر، قالبگیر.
founderous	(=foundrous) باتلاقی، لجن  زار.
foundling	بچه  سر راهی، لقیط.
foundrous	(=founderous) باتلاقی، لجن  زار.
foundry	کارخانه  گداز فلز، کارخانه  ذوب فلز، چدن  ریزی، ریخته  گری.
foundry proof	( چاپخانه  ) نمونه  غلط گیری شده  برای تهیه  کلیشه  یا گراور.
fount	فواره ، منبع، مخزن ، یکدست حروف هم شکل وهم اندازه  ( درچاپخانه  ).
fountain	منبع، فواره ، منشائ، مخزن ، چشمه ، سرچشمه .
fountain pen	قلم خود نویس.
fountainhead	سرچشمه ، منبع خبر، اصل وسرچشمه .
four	چهار، عدد چهار.
four cycle	چهار چرخه ، دارای چهار دور یا دوره .
four dimensional	چهار بعدی، مربوط به  بعد چهارم.
four in hand	گردونه  چهار اسبه  که  یک  راننده  داشته  باشد.
four o'clock	ساعت چهار، ( گ . ش. ) لاله  عباسی، گل لاله  عباسی.
four poster	تختخوابی که  چهار تیر یا دیرک  در چهار گوشه  دارد.
four way	چهار لوله ای، چهار راه .
four wheel	چهارچرخه .
four wheeled	چهارچرخه .
four wire circuit	مدار چهار سیمه .
fourfold	چهارلا، چهار برابر، چهارگانه .
fourragere	( نظ. ) واکسیل، بند قیطان  دوزی شده .
fourscore	هشتاد سال، هشتاد.
foursome	چهارتائی ( دربازی golf)، بازی گلف چهار نفری.
foursquare	چهار ضلعی، مربع، لوزی، چهارگوش، محکم.
fourteen	عدد چهارده ، چهارده تائی.
fourteener	شعر چهارده  هجائی، شعر چهارده  وتدی، چهارده تائی.
fourteenth	چهاردهمین ، یک  چهاردهم.
fourth	چهارمین ، چهارم، چهاریک ، ربع.
fourth dimension	بعد چهارم، بعد زمان  ( درفرضیه  اینشتین  ).
fourth estate	مطبوعات عمومی، نشریات ملی، رکن  چهارم مشروطیت.
fovea	گودال، حفره ، فرورفتگی، (بمعانی fossa مراجعه  شود).
foveal	گودال مانند، حفره دار.
foveate	گودال مانند، حفره دار.
foveiform	حفره مانند.
fowl	مرغ، ماکیان ، پرنده ، پرنده  را شکار کردن .
fowler	مرغ گیر، شکارچی پرندگان .
fowling piece	تفنگ  شکاری تفنگ  ساچمه ای.
fox	روباه ، روباه  بازی کردن ، تزویر کردن ، گیج کردن .
fox fire	نور وتشعشعی که گاهی از چوب های پوسیده  ساطع میگردد، شب تابی چوب ها.
fox grape	(گ . ش. ) انگور ترش نواحی شمال شرقی آمریکا.
fox terrier	نوعی سگ  اهلی.
fox trot	یورتمه  آهسته  اسب، رقص فوکس ترات.
foxglove	(گ . ش. ) دیژیتال سرخ، گل انگشتانه .
foxhole	( نظ. ) سنگر بزانو، سوراخ روباه .
foxhound	(ج. ش. ) تازی مخصوص شکار روباه .
foxtail lily	(گ . ش. ) نوعی گیاه  بادوام ( از تیره  سوسنیان  ).
foxtail millet	(گ . ش. ) ارزن  ایتالیائی (italica setaria).
foxy	روباه  صفت، حیله  باز، حنائی، ترشیده .
foy	سوری که  بخاطر مسافرت میدهند، مهمانی.
foyer	سرسرای تاتر، مرکز اجتماع، راهرو بزرگ .
fra	( درمیان  راهبان  ) برادر.
fracas	قیل وقال، مزاحمت، زد وخورد، بلوا.
fracmentation	تکه  تکه  شدن .
fracted	شکسته ، منکسر.
fraction	کسر.شکستن ، شکستگی، ترک  خوردگی، شکاف، برخه ، کسر ( کسور )، بخش قسمت، تبدیلبکسر متعارفی کردن ، بقسمتهای کوچک  تقسیم کردن .
fractional	کسری.کسری، کوچک .
fractional currency	پول خرد.
fractional part	جز کسری.
fractionalize	تقسیم بجزئ کردن ، خرد کردن ، برخه  کردن .
fractionate	(ش. ) تجزیه  وتفکیک  نمودن ، برخه  کردن .
fractious	بدخو، کج خلق، ننر، متمرد، زود رنج.
fracture	شکستگی، انکسار، شکست، ترک ، شکاف، شکستن ، شکافتن ، گسیختن ، شکستگی(استخوان ).
frae	(=from) از، بواسطه ، مطابق.
fragile	شکننده ، ترد، نازک ، لطیف، زودشکن ، ضعیف.
fragility	زودشکنی، تردی، ظرافت.
fragment	پاره ، خرده ، تکه ، قطعه ، باقیمانده ، قطعات متلاشی، خردکردن ، ریز کردن ، قطعه  قطعه  کردن .تکه .
fragmental	(=fragmentary) پاره  پاره ، جزئ جزئ، شکسته ، ریز شده ، ناقص.
fragmentary	(=fragmental) پاره  پاره ، جزئ جزئ، شکسته ، ریز شده ، ناقص.
fragmentate	خردکردن ، ریز کردن ، متلاشی کردن .
fragmentize	=fragmentate.
fragrance	بوی خوش، عطر، رایحه  وعطر، چیز معطر.
fragrant	خوشبو، معطر.
frail	نازک ، سست، نحیف، شکننده ، زودگذر، سست در برابر وسوسه  شیطانی، گول خور، بی مایه .
frailty	سستی، ضعف اخلاق، نحیفی، خطائی که  ناشیازضعف اخلاقی باشد، بیمایگی، نااستواری.
fraise	شلوغ، ولوله ، چاپلوسی، چاپلوسی کردن ، ریشخند کردن ، گشادتر کردن  سوراخ، اره مدور، نرده  دار کردن ، دهانه  چیزی را گشادتر کردن .
frame	قاب، چارچوب، قاب کردن .قاب کردن ، قاب گرفتن ، چارچوب گرفتن ، طرح کردن ، تنظیم کردن ، بیان  کردن ، فرمول، قاعده ، منطق، اسکلت، ساختمان ، چهارچوب، تنه ، بدن ، پاپوش درست کردن .
frame up	توطئه ، دوز وکلک ، دسیسه .
framework	چوب بست، چهارچوبه ، کالبد، استخوان  بندی، بدنه .استخوان  بندی، چارچوب.
franc	فرانک  ( واحد پول )، امتیاز، حق مخصوص، حق انتخاب، حق رای.
franchise	(free، =enfranchise) امتیاز، حق انتخاب، آزاد کردن ، حق رای دادن .
franciscan	وابسته  بدسته  راهبان  فرقه  فرانسیس مقدس.
francolin	(ج. ش. ) دراج، پرنده ای شبیه  قرقاول.
francophil	فرانسه  دوست، هواخواه  فرانسه .
francophile	فرانسه  دوست، هواخواه  فرانسه .
frangibility	تردی، شکنندگی، نازکی، ظریفی.
frangible	شکننده ، ترد.
frangipani	عطر یاسمین ، بوته  یاسمن ، نوعی کلوچه .
frank	رک  گو، بی پرده  حرف زن ، رک ، بی پرده ، صریح، نیرومند، مجانی، چپانیدن ، پرکردن ، اجازه  عبور دادن ، مجانا فرستادن ، معاف کردن ، مهر زدن ، باطل کردن ، مصون  ساختن .
frankfort	(frankfurter، frankfurt، =frankforter) کالباس یا روده  پرکرده  از گوشت گاو، سوسیس.
frankforter	(frankfort، frankfurt، =frankfurter) کالباس یا روده  پرکرده  از گوشت گاو، سوسیس.
frankfurt	(frankfurter، frankfort، =frankforter) کالباس یا روده  پرکرده  از گوشت گاو، سوسیس.
frankfurter	(frankfort، frankfurt، =frankforter) کالباس یا روده  پرکرده  از گوشت گاو، سوسیس.
frankincense	(گ . ش. ) کندر، بوته  کندر، درخت کندر سرخ، کندر هندی، درخت مرمکی.
frankish	فرنگی.
franklin	فرد آزاده ، ملاک  آزاداز طبقه  سوم ( در سده  های  و  میلادی)، طبقه  متوسط اجتماع.
franklin stove	بخاری اختراعی فرانکلین .
frankly	رک  وپوست کنده ، صراحتا، جوانمردانه .
frankpledge	(حق. قدیم انگلستان  ) مسئولیت دسته  جمعی افراد مالیات پرداز یک  ناحیه ، مسئول.
frantic	بی عقل، آتشی، عصبانی، از کوره  در رفته .
frap	( درکشتی گیری ) سفت بستن ، سفت کشیدن ، محکم بستن ، زدن ، ضرب زدن ، کوبیدن .
fraternal	دوستانه ، برادرانه ، برادر وار، ائتلافی، اتحادی.
fraternity	برادری، اخوت، انجمن  اخوت، صنف، اتحادیه .
fraternization	اخوت، دوستی کردن ، برادری.
fraternize	دوست بودن ، برادری کردن ، متفق ساختن ، برادری دادن .
fratricide	برادرکشی، برادر کش، خواهر کش.
fraud	فریب، حیله ، ( حق. ) کلاه  برداری، تقلب، فن ، گوش بر، شیاد.
fraudulence	کلاه  برداری.
fraudulent	کلاه  بردار، گول زن ، حیله  گر، فریب آمیز.
fraught	(.adj): پر، مملو، دارا، همراه ، ملازم، بار شده ، (.vt and .n): بار، کرایه ، بار کردن .
fraxinella	(گ . ش. ) دقطامون  سفید، فرسنیل، علف آهوی سفید.
fray	ترس، وحشت، غوغا، نبرد، نزاع، ترساندن ، هراسانیدن ، جنگ  کردن ، سائیدن ، فاقدنیرو کردن ، ضعیف کردن ، فرسوده  شدن .
fraying	چیز فرسوده ، چیز سائیده  شده ، فرسایش.
frazzle	فرسودگی، سائیدگی، آشفتن .
freak	دمدمی مزاجی، وسواس، چیز غریب، غرابت، خط دارکردن ، رگه دارکردن ، دمدمی بودن .
freakish	عجیب وغریب، دمدمی، بوالهوس، متلون .
freckle	لکه ، لک  صورت، کک  مک ، خال، دارای کک  مک  کردن ، خالدار شدن .
free	آزاد، مستقل، میدانی.آزاد، مطلق، مستقل، اختیاری، مختار، مجانی، رایگان ، سخاوتمندانه ، روا، مجاز، منفصل، رها، بطور مجانی، آزادکردن ، ترخیص کردن .
free alongside ship	(مخفف آن . S. A. F است ) کلیه  مخارج تاکنار کشتی پرداخته  شده  ( درموردکالای محموله بخارج ) ( vessel alongside =free).
free alongside vessel	(مخفف آن . S. A. F است ) کلیه  مخارج تاکنار کشتی پرداخته  شده  ( درموردکالای محموله بخارج ) ( ship alongside =free).
free enterprise	رقابت آزاد درسیستم سرمایه  داری، کسب آزاد.
free field format	در قالبآزاد میدانی.
free for all	داد وبیداد، زدوخوردهمگانی.
free format	در قالب آزاد.
free lance	کار کردن  بدون  وابستگی بحزب یا جماعتی، مفرد کار کردن ، نویسنده  غیر وابسته .
free living	خوش گذران ، عیاش، تسلیم هوای نفس، بی بند وبار.
free love	عشق ورزی ومجامعت بدون  مراعات آئین  ازدواج.
free on board	بدون  هزینه  حمل تا روی وسیله  نقلیه .
free port	بندر آزاد.
free silver	مقدار نقره  آزاد یک  مسکوک .
free spoken	رک  گو، ساده  گو، بی پرده ، بی محابا.
free swimming	شناور، قادر به  شنا ( بعلت عدم اتصال بچیزی ).
free thought	وارستگی از مذهب، آزادی فکر، لامذهب.
free trade	تجارت آزاد، قاچاق.
free verse	شعر آزاد وبی نظم وقاعده ، شعر بی قافیه .
free will	اختیاری، آزادی اراده ، طیب خاطر.
freeboard	(حق. ) حق ادعای مالکیت در مورد زمینهای خالصه ، غذا ومنزل مجانی.
freeboard deck	( درکشتی ) عرشه ای که  در زیر آن  ساختمان  های غیر قابل نفوذ آب قرارگرفته .
freebooter	غارتگر، چپاولگر، دزددریائی، راهزن .
freeborn	آزاد زاده ، فرزند آزاد مرد ( که  بنده  نیست ).
freedman	بنده  آزاد شده ، آزاده .
freedom	آزادی، استقلال، معافیت، آسانی، روانی.
freehand	بی اسباب، بی افزار، بادست باز، آزادی در تصمیم.
freehanded	سخی، گشاده  دست، دست باز.
freehearted	آزاده ، دست ودل باز، بی رودربایستی، رک  و راست.
freehold	ملک  مطلق، مالکیت مطلق، ملک  موروثی.
freely	بطور آزاد یا رایگان .
freemartin	گوساله  خنثی.
freemason	عضو فراموش خانه ، فراماسیون .
freemasonry	فراماسیونی.
freeness	آزاد بودن ، آزادی.
freesia	(گ . ش. ) فریزیا، یک  جور گل پیازدار.
freest	(صفت عالی free).
freestanding	(بنای ) ساده ، بی آلایش، بی پیرایه ، بی زیور.
freestone	سنگ  مخصوص تراش، سنگ  تراش بردار.
freethinker	کسی که  دارای فکر آزاد است وبمذهب کاری ندارد، بیدین ، آزاد فکر.
freeway	بزرگراه ، شاهراه ، شاهراهی که  از حق راهداری معاف است.
freewheel	آزاد زندگی کردن ، با آزادی حرکت وجنبش کردن ، بازادگی زیستن ، بادندن  خلاص رفتن .
freeze	یخ بستن ، منجمد شدن ، بی اندازه  سردکردن ، فلج کردن ، فلج شدن ، ثابت کردن ، غیرقابل حرکت ساختن ، یخ زدگی، افسردگی.
freeze dry	( در خلائ وسرمای فراوان  ) خشک  کردن .
freezer	یخچال خیلی سرد، منجمد کننده ، یخدان .
freezing point	نقطه  انجماد، درجه  یخ بندان .
freight	کرایه ، کرایه  کشتی، بار، بار کشتی، باربری، گرانبار کردن ، حمل کردن ، غنیساختن .
freight car	واگن  باری.
freightage	=freight.
freighter	( کشتی یاترن  ) باری، بار کننده  ( کشتی )، بار، بارکش، مکاری.
fremitus	تپش، لرزه ، لرزش.
