french	(.vt):خلال کردن  ( باقلا وامثال آن  )، مقشر کردن ، (.n and .adj and .vt): فرانسوی، فرانسه ، زبان  فرانسه ، فرانسوی کردن .
french chalk	گچ فرانسوی، گچ درزیگران ، گچ خیاطی.
french chop	گوشت دنده .
french door	درب دارای دولنگه ، دری که  تخته  میانیش شیشه  مستطیلی دارد.
french dressing	چاشنی سالاد فرانسوی.
french fry	برش های سیب زمینی رادرروغن  سرخ کردن ، برش سیب زمینی سرخ کردن ( درروغن  فراوان ).
french heel	پاشنه  کفش زنانه  بلند وخمیده  بجلو.
french horn	نوعی شیپور.
french leave	مرخصی بدون  اطلاع قبلی، جیم شدن .
french pastry	شیرینی آردینه  فرانسوی.
french telephone	(=handset) تلفن  دارای گوشی ودهانی نصب بر روی یک  دسته .
french toast	نوعی نان  شیر مال سرخ کرده .
french window	آقشقشه  ( روسی )، درپنجره ای.
frenchification	فرانسوی شدن .
frenchify	فرانسوی ماب شدن ، آداب ورسوم فرانسویها را داشتن .
frenchman	مرد فرانسوی.
frenetic	(frantic، iedz=fren) آتشی، آشفته ، عصبانی.
frenum	(ج. ش. ) بند، چین  غشائی، لگام، مهار.
frenzied	دیوانه  وار، شوریده ، آشفته ، از جا در رفته .
frenzy	دیوانه  کردن ، شوریده  کردن ، آشفتن ، دیوانگی آنی، شوریدگی، هیجان .
frequence	بسامد، تکرار، فرکانس، تناوب.
frequency	بسامد، تکرار، فرکانس، تناوب.بسامد، فرکانس، فراوانی.
frequency analysis	تحلیل بسامدی.
frequency band	باند بسامد.
frequency count	شمار بسامد.
frequency generator	بسامد زا.
frequency medulation	تعدیل تناوب یا بسامد موج حامل.
frequency modulation	تلفیق بسامدی.
frequency response	واکنش بسامدی.
frequent	تکرار شونده ، زود زود، مکرر، رفت وآمد زیاد کردن  در، تکرار کردن .
frequentation	تکرار، تناوب.
fresco	نقاشی آبرنگی کردن ، نقاشی آبرنگی روی گچ.
fresh	تر وتازه ، تازه ، خرم، زنده ، با نشاط، باروح، خنک ، سرد، تازه  نفس، تازه کار ناآزموده ، پر رو، جسور، بتارزگی، خنک  ساختن ، تازه  کردن ، خنک  شدن ، آماده ، سرخوش، ( درموردآب ) شیرین .
fresh gale	بادی که  با سرعت ساعتی  تا  میل بوزد.
freshen	تازه  کردن ، خنک  کردن ، نیرو دادن .
freshet	سیلاب، شرشر، جوی آب شیرین .
freshman	جدید الورود، دانشجوی سال اول دانشکده .
freshwater	وابسته  به  آب شیرین ، ( مج. ) تازه  کار.
fret	اذیت، اخم، ترشروئی، تحریک ، تهییج، هیجان ، بی حوصلگی، جیغ، فریاد، دارای نقشه  های پیچ در پیچ کردن ، جور بجور کردن ، گلابتون  دوزی کردن ، اخم کردن ، پوسترا بردن ، کج خلقی کردن ، سائیده  شدن ، هایهو کردن ، جویدن ، مجروح کردن ، رنگ  آمیزی کردن .
fretful	اخمو، ناراحت، جوشی.
fretsaw	اره  منبت کاری، اره  ظریف کاری.
fretwork	منبت کاری، برجسته  کاری، حاشیه  گذاری.
freudian	وابسته  به  نظریات زیگموند فروید.
freuqently	زود زود، بارها، مکررا، کرارا، غالبا.
friability	شکنندگی، تردی.
friable	خرد شونده ، ترد، شکننده .
friar	راهب صومعه ، راهب درویش و سائل.
friars lantern	(fatuus =ignis) روشنائی شبانه  بر روی باطلاق، چیز گمراه  کننده ، نور کاذب.
friary	راهبان  سائل، صومعه ، خانقاه ، درویشی.
fribble	بیهودگی، کار بیهوده ، آدم سبک ، یاوه  گوئی کردن ، لکنت داشتن ، ور رفتن .
fricandeau	گوشت گوساله  سرخ کرده  در روغن  خودش.
fricassee	قرمه  (ترکی )، راگوی گوشت پرنده ، قلیه  کردن ، سرخکردن .
fricative	سایشی، تلفظ شده  با اصطکاک  نفس ووقفه  تنفس.
friction	سایش، اصطکاک ، مالش، اختلاف، حساسیت.اصطکاک ، مالش.
friction clutch	کلاچ اصطکاکی.
friction match	کبریتی که  با اصطکاک  ومالش روشن  می شود.
frictional	اصطکاکی، مالشی.
friday	آدینه ، جمعه .
fridge	(=refrigerator) یخچال برقی، سردخانه ، دستگاه  مبرد.
friedcake	cruller، =doughnut.
friend	دوست، رفیق، یار، دوست کردن ، یاری نمودن .
friendless	بی دوست.
friendly	دوستانه ، مساعد، مهربان ، موافق، تعاونی.
friendship	دوستی، رفاقت، آشنائی.
frier	(=fryer) ماهی تابه ، سرخ کننده .
frieze	کتیبه ، حاشیه  آرایشی، باکتیبه  آراستن ، حاشیه  زینتی دادن  به .
frig	(=refrigerator) یخچال برقی، سردخانه ، دستگاه  مبرد.
frigate	فرقت، کشتی بادبان  دار، نوعی قایق پاروئی.
frigate bird	( ج. ش. ) مرغابی دریاهای گرمسیری که  بالهای بلند قوی دارد.
fright	ترس ناگهانی، هراس، وحشت، ترساندن ، رم دادن .
frighten	(=fright) بوحشت انداختن ، ترساندن .
frightful	وحشتناک .
frigid	بسیار سرد، منجمد، دارای اندکی تمایل جنسی.
frigid zone	منطقه  منجمده .
frigidaire	یخچال برقی.
frigidity	سردی، انجماد، کمی تمایل در قوای جنسی.
frigorific	سرماخیز، سردکننده ، برودتی، خنک  کننده .
frijol	(=bean) لوبیا، حبوبات.
frijole	(=bean) لوبیا، حبوبات.
frill	چین ، حاشیه  چین  دار، زواید، تزئینات، پیرایه ، چیز بیخود یا غیر ضروری، افراط، لذت، تجمل، لرزیدن  ( از سرما )، حاشیه  دوختن  بر، ریشه  دار کردن .
frilly	دارای زوائد وتزئینات.
fringe	حاشیه ، سجاف، کناره ، حاشیه  دار کردن ، ریشه  گذاشتن  به ، چتر زلف، چین ، لبه .
fringe benefit	مزایای شغلی.
fringy	حاشیه  دار.
frippery	خرده  ریز، خرت وپرت، چیز کم بها، خودنمائی، خودفروشی.
frise	ez=frie.
frisette	حلقه  زلف روی پیشانی زنان .
friseur	سلمانی.
frisk	جست وخیز، حرکت تند و چالاک  در رقص، تفتیش وجستجو ( خصوصا برای اسلحه  و اموالدزدی )، از خوشی جست وخیز کردن ، تفتیش وجستجو کردن ، بانشاط، مسرور، فرز.
frisky	شنگول، شاد وخرم، جست وخیز کنان ، چالاک ، چابک .
frisson	هیجان ، لرزش، رعشه .
frit	خمیر شیشه  وچینی سازی گداختن ، هراسان .
frith	(=firth) خلیج کوچک ، شعبه  رود.
fritillaria	(گ . ش. ) گل سرنگون ، لاله  متعفن .
fritillary	(گ . ش. ) گل سرنگون ، لاله  متعفن .
fritter	کلوچه  قیمه  دار یا میوه  دارکه  سرخ کنند، خاگینه  گوشت دار، پاره ، خرده ، خردکردن ، قطعه  قطعه  کردن ، تلف کردن ، هدر کردن .
frivol	کار بیهوده  کردن ، وقت تلف کردن ، بهدر دادن .
frivoler	متلف.
frivolity	سبکی، پوچی، بیهودگی، بی معنائی، هرزه  درائی.
frivoller	متلف.
frivolous	سبک  رفتار، سبک ، پوچ، بیهوده  وبیمعنی، سبکسر، احمق.
frizz	فر، جعدوشکن  گیسو، فر زدن ، جلز وولز ( درموقع سرخ کردن  غذا ).
frizzle	جلزو وولز، غذا را سرخ کردن ، جزجز کردن ، فر زدن ، فر.
frizzly	فرفری، مجعد، فردار، چین  دار، حاشیه  دار.
frizzy	فرفری، مجعد، فردار، چین  دار، حاشیه  دار.
fro	(away، =back) عقب، دور از.
frock	فراک ، لباس اسموکینگ ، رهبانیت، رولباسی، فراک  پوشاندن .
frock coat	نیم تنه  دامن  بلند مردانه ، فراک .
froe	ابزاری شبیه  گوه  که  برای شکاف تخته  والوار بار میرود.
frog	(ج. ش. ) غوک ، وزغ، قورباغه ، قلاب، خرک  ویلن ، قورباغه  گرفتن .
frolic	سرور ونشاط، خوشی، جست وخیز، رقص، خوشی کردن ، ورجه  ورجه  کردن .
frolicsome	خوش، شوخ، شاد، شادمان ، بذله  گو.
from	از، بواسطه ، درنتیجه ، از روی، مطابق، از پیش.
frond	(گ . ش. ) برگ  ساقه ، ساقه  برگی، فلاخن .
frondescence	برگ  دادن ، برگ  درآوردن ، حالت پربرگی.
frondose	برگدار، پربرگ ، برگ  مانند.
front	جلو، پیش.جلو، پیش، صف پیش، نما، طرز برخورد، جلودار، منادی، جبهه  جنگ ، بطرف جلو، روکردن  به ، مواجه  شده  با، روبروی هم قرار دادن ، مقدمه  نوشتن  بر، درصف جلو قرارگرفتن .
front man	جلودار، منادی، پیشرو.
front matter	مقدمه  ( کتاب )، پیش گفتار.
front office	سیاستمداران  وگردانندگان  یک  سازمان .
front page	سرصفحه ، مطالب سرصفحه  یا سرمقاله .
front panel	تابلوی جلو دار.
front view	نمای جلوئی.
frontage	نمای ساختمان ، حریم، جلو خان ، میدان .
frontal	پیشانی، وابسته  به  پیشانی، وابسته  بجلو، قدامی.
frontal bone	استخوان  پیشانی.
frontal lobe	(تش. ) قسمت قدامی دونیمکره  مخ، لب قدامی مغز.
frontier	مرز، سرحد، خط فاصل، مرزی، صف جلو لشکر.
frontispiece	نمای سردر، سرلوحه ، سرصفحه ، دیباچه  کتاب.
frontless	بیشرم.
frontlet	پیشانی بند، کاکل، پیشانی اسب وغیره .
frontogenesis	ایجاد جبهه  واحد ( از دو توده  هوای غیر متجانس ) که  نتیجه  آن  تشکیل ابر و بارندگیاست.
frontolysis	زدودن  یا معدوم ساختن  جبهه  هوائی.
frontward	بطرف جلو، جلوی.
frore	شبنم زده ، یخ زده .
frosh	=freshman.
frost	ژاله ، شبنم منجمد، شبنم، سرماریزه ، گچک ، برفک ، سرمازدن ، سرمازده  کردن ، ازشبنم یا برف ریزه  پوشیده  شدن .
frost heave	برآمدگی زمین  یا سنگفرش که  دراثر یخ زدن  ایجاد میگردد، یخ زدگی وبادکردگی زمین .
frostbite	سرمازدگی، یخ زدگی بافت بدن  در اثر سرما.
frosting	سرمازدگی، رویه  خامه ای کیک  یا شیرینی.
frostwork	نقش شبنم یخ زده  بر روی پنجره  ومانند آن ، نقشی که  به  تقلید آن  درست کنند، طراحیشبیه  شبنم یخ زده ، طراحی گردی.
frosty	یخ زده ، بسیارسردپوشیده  از شبنم یخ زده .
froth	کف، سرجوش، ( مج. ) یاوه ، سخن  پوچ، کف کردن ، بکف آوردن ، اظهارکردن ، نمایاندن ، صدا زدن .
frothy	کف مانند، پر از کف، کفدار، ( مج. ) بی معنی.
froufrou	خش خش، حاشیه  دوزی، حشو وزوائد.
frounce	چین  خوردن ، فر دادن  مو، کام اسب.
frow	=froe.
froward	خودسر، سرکش، سرسخت، خود رای، یاغی.
frown	اخم کردن ، روی درهم کشیدن ، اخم.
frowsty	=musty.
frowsy	بدبو، ( مج. ) شلخته ، چرک ، پلید، پوسیده ، ترشیده .
frowzy	بدبو، ( مج. ) شلخته ، چرک ، پلید، پوسیده ، ترشیده .
froze	( زمان  ماضی فعل ezfree ) یخ زد، منجمد شد.
frozen	منجمد یا یخ زده ، سرمازده ، غیر قابل پرداخت تاانقضا مدت، بی حرکت، محکم، بدون  ترقی.
fructify	میوه  دادن ، مثمر شدن ، میوه  دار کردن ، برومند کردن ، بارور ساختن .
fructose	شهد میوه ، ماده  قندی میوه ، ماینه  رو، ساده .
fructuous	پر میوه ، بارور، سودمند.
frugal	صرفه  جو، مقتصد، با صرفه ، اندک ، میانه  رو، ساده .
frugality	صرفه  جوئی، کم خرجی.
frugivorous	میوه  خور، میوه  خوار.
fruit	میوه ، بر، سود، فایده ، فرزند، میوه  دادن ، ثمر.
fruit bat	(ج. ش. ) خفاش میوه  خوار نواحی گرمسیر.
fruit fly	کرم میوه .
fruit sugar	=fructose.
fruitage	میوه  جات، میوه ، حاصل.
fruitcake	کیک  میوه .
fruiterer	میوه  کار، دلال میوه ، تره  بار فروش، میوه  فروش.
fruitful	میوه  دار، مثمر، مفید، بارور.
fruiting body	(گ . ش. ) تخمدان ، هاگدان ، عضو مولد تخم یا هاگ .
fruition	باروری، برخورداری، تمتع، میوه  آوری، پایان ، استنتاج.
fruitless	بی میوه ، بی ثمر.
fruity	میوه  مانند، میوه ای، انگور مزه ، موثر، جاذب.
frumenty	گندمی که  پوست آنرا کنده  بجوشانند ودارچین  وشیرینی بان  بزنند، بلغور.
frump	زن  شلخته ، زن  امل، اخم.
frumpish	شلخته .
frumpy	شلخته .
frustrate	خنثی کردن ، هیچ کردن ، باطل کردن ، ناامید کردن ، فکر کسی را خراب کردن ، فاسدشدن .
frustration	عقیم گذاری، خنثی سازی، محروم سازی، نا امیدی.
frustule	( ج. ش. ) صدف آهکی دوکپه ای که  درجلبک  های اعماق دریا زیست میکند.
frustum	ذره ، اتم، جزئ بی نهایت کوچک ، هرم ناقص، مخروط ناقص.
frutescence	(گ . ش. ) بوته  مانندی، شباهت به  گلبن .
frutescent	بوته  مانند.
fruticose	بوته  دار، مانند بوته .
fry	زاده ، تخم، فرزند، حیوان  نوزاد، جوان ، گروه ، گوشت سرخ کرده ، بریانی، سرخکردن ، روی آتش پختن ، تهییج، سوزاندن .
fryer	ماهی تابه ، سرخ کننده  چیزهای سرخ کردنی ( مثل جوجه  وغیره  ).
frying pan	ماهی تابه ، تاوه ، یغلا.
fubsy	چاق وچله ، گوشتالو، کوتاه  وکلفت، قوز کرده .
fuchsia	(گ . ش. ) گل آویز، گل گوشواره ، فوکسیه .
fuchsin	(ش. ) رنگ  قرمز مایل به  آبی که  برای رنگ  آمیزی پشم وابریشم وچرم بکا رمیرود.
fuchsine	(ش. ) رنگ  قرمز مایل به  آبی که  برای رنگ  آمیزی پشم وابریشم وچرم بکا رمیرود.
fuck	گائیدن ، سپوختن .
fucoid	مانند جلبک  دریائی، جلبکهای فوکاسه .
fucus	رنگی که  برای زیبائی پوست بکار میرود، نما، کتانجک ، خس دریائی، سرخاب مالیدن .
fud	(duddy =fuddy) آدم قدیمی مسلک ، آدم امل، شخص اندک  بین .
fuddle	گیج کردن ، سردرگم وهاج وواج شدن ، دائم الخمر بودن ، گیج کردن .
fudge	غذائی که  از مخلوط شکلات وشیر وقند درست شده  باشد، سخن  بی معنی وبیهوده ، جفنگ ، نوعی رنگ  قهوه  ای، سرهم بندی کردن ، فریفتن ، آهسته  حرکت کردن ، طفره  رفتن ، پنهان  شدن .
fuehrer	( آلمانی ) رهبر، لیدر، پیشوا وشخص مقتدر.
fuel	سوخت، غذا، اغذیه ، تقویت، سوخت گیری کردن ، سوخت دادن  ( به )، تحریک  کردن ، تجدید نیرو کردن .
fuel oil	نفت کوره ، نفت سیاه .
