gyrate	دایره ای، حلقه ای، چرخ زدن ، دوران  داشتن .
gyration	چرخش، گردش، چرخشی.
gyrator	چرخنده .
gyre	گردش دایره ، حلقه ، دور، چرخ زدن .
gyrene	marine =.
gyrfalcon	(ج. ش. ) سنقر، سنقار، شاهین  کوچک .
gyrocompass	نوعی قطب نما که  همواره  شمال حقیقی را نشان میدهد.
gyromagnetic	وابسته به  خواص مغناطیسی جسم الکتریکی چرخنده .
gyroplane	نوعی هواپیما که حد فاصل میان  هلیکوپتر و طیاره های معمولی است.
gyroscope	گردش بین ، گردش نما، ژیروسکوپ.
gyrostabilizer	آلتی که جنبش حرکت وضعی زمین را نشان میدهد، چرخ.
gyrus	(تش. مغز) لبه  بهم چسبیده  بین  شیارهای مغز، برآمدگی چین  خورده  مغز، چین  سینوسی مغز.
gyve	(fetter) غل و زنجیر پا، پا بند.
h	هشتمین  حرف الفبای انگلیسی.
ha	علامت تعجب، ها، آهان  گفتن .
ha ha	هاها( درخندیدن  )، قاه  قاه .
hab	( درترکیبات قدیم ) داشتن ، دارائی.
habanera	رقص دو ضربی کوبا.
habble	(=hobble)داد وبیداد، مشاجره ، داد وبیداد کردن .
habeas corpus	حکم توقیف از طرف دادگاه  باذکر دلائل توقیف، حکم آزادی (متهمی که دلیلی برایاتهامشنیست ) صادر کردن .
habenaria	(گ . ش. ) زر آوند سفید، ثعلب.
habenula	(تش. ) عضو نواری شکل.
haberdasher	فروشنده  لباس مردانه ، خراز.
haberdashery	خرازی فروشی، مغازه  ملبوس مردانه .
haberdine	(ج. ش. ) ماهی (cod) نمک  زده  وخشک  شده .
habergeon	جوشن  بی آستین .
habilatory	پوشاکی.
habile	مناسب، زرنگ ، زبردست.
habiliment	آرایش، لباس زیبا، جامه ، استعداد فکری.
habilitate	لباس پوشیده ، ملبس، شایستگی داشتن ، مجهز کردن .
habit	(.n):عادت، خو، مشرب، ظاهر، جامه ، لباس روحانیت، روش طرز رشد، رابطه ، (viand .vt):جامه  پوشیدن ، آراستن ، معتاد کردن ، زندگی کردن .
habitability	قابلیت سکنی.
habitable	قابل سکنی.
habitance	سکونت، سکنی، زندگی، جمعیت، سکنه .
habitancy	سکونت، سکنی، زندگی، جمعیت، سکنه .
habitant	ساکن .
habitat	محل سکونت، مسکن  طبیعی، بوم، جای اصلی.
habitation	سکونت، اسکان ، سکنی، مستعمره ، مسکن ، منزل.
habitual	معتاد، شخص دائم الخمر، عادی، همیشگی.
habituate	خو دادن ، عادت دادن ، سکونت کردن .
habituation	خوگیری.
habitude	آداب، روش، شیوه ، عادت (م. م. )، مرسوم، عادت روزانه .
habitue	رونده  همیشگی، مشتری، مانوس، معتاد.
habitus	وضعیت ساختمان  جسمانی، هیکل، ساخت.
hachure	هاشور، آژ، پرداز، سایه  زنی، قلم هاشور زدن ، باهاشور سایه  انداختن .
hacienda	ملک ، بنگاه  کشاورزی یا معدن  ومانند آن .
hack	کلنگ ، سرفه  خشک  وکوتاه ، چاک ، برش، شکافی که  بر اثر بیل زدن  یا شخم زده  ایجاد میشود، ضربه ، ضربت، بریدن ، زخم زدن ، خردکردن ، بیل زدن ، اسب کرایه  ای، اسب پیر، درشکه  کرایه ، نویسنده  مزدور، جنده .
hackamore	مهاریاپوزه  بند مخصوص رام کردن  اسب.
hackberry	(گ . ش. ) داغداغان ، گزنه  ها ( از جنس celtis).
hackbut	نوعی تفنگ  شمخال که  ته  قنداق آن  خمیده  است.
hackie	(=cabdriver) درشکه  چی.
hackle	شانه  مخصوص شانه  کردن  لیف های کتان  وابریشم، کتان  زن ، حشره  پردار، شانه  کردن ، از هم بازکردن ، شکافتن ، متلاشی کردن .
hackmatack	(گ . ش. ) کاج آمریکائی، لارکس (americana larix).
hackney	اسب سواری، درشکه  کرایه ، اسب کرایبه ، مزدور، فعله ، فاحشه ، مبتذل کردن ، زیاداستعمال شده .
hackney coach	کالسکه  یا درشکه  کرایه ، درشکه  چهارچرخه  ودو اسبه .
hacksaw	اره  آهن  بری.
hackwork	نویسندگی وهنرپیشگی سودطلبانه ، نویسندگی برای کسب معیشت.
had	زمان ماضی واسم مفعول فعل have.
haddock	(ج. ش. ) ماهی روغن  کوچک ، قسمی ماهی.
hade	(ز. ش. ) میل، کجی، شیب تمام، تمایل پیدا کردن .
hades	(افسانه  یونان  ) عالم اسفل، جهنم.
hadj	(hajj) حج، زیارت حج، حاجی.
hadji	(hajji) حج، زیارت حج، حاجی.
hadn't	(not =had) نداشت، ندارد، نبایستی.
haematoxylon	(گ . ش. ) درخت بقم، چوب بقم، بقم اسود.
haet	ذره ، اتم، خرده .
haffet	گونه ، پیشانی.
haffit	گونه ، پیشانی.
haft	دسته ، دسته  کارد، قبضه ، دسته  گذاشتن .
hag	عجوزه ، ساحره ، مه  سفید، حصار.
hagborn	پسرپیر زن ، شیطان  زاده ، فرزند ساحره .
hagbut	نوعی تفنگ  شمخال که  ته  قنداق آن  خمیده  است.
hagfish	(ج. ش. ) مارماهی دهان  گرد.
haggard	نحیف، دارای چشمان  فرو رفته ، رام نشده .
haggis	پودینگ  یادسر دل وجگر وپیاز وادویه .
haggish	عجوزه  وار، بطور ناهنجار، کریه .
haggle	چانه ، چانه  زدن ، اصرار کردن ، بریدن .
hagiographer	نویسنده  شرح حال مقدسین .
hagiography	شرح زندگی اولیائ ومقدسین ، تاریخ انبیائ.
hagiolatry	پرستش مقدسین  وروحانیون ، ملاپرستی.
hagiology	ادبیات مقدس، تاریخ مقدس، تاریخ انبیائ.
hagride	مسلط شدن  بر، ناراحت کردن ، عاجز کردن .
hagseed	زاده  عجوزه ، فرزند زن  ساحره .
hai ku	شعر بی قافیه  سه  سطری ژاپنی.
hail	(.vtand .n): تگرگ ، طوفان  تگرگ ، تگرگ  باریدن ، (.viand .vt. interj.n): سلام، درود، خوش باش، سلام برشما باد، سلام کردن ، صدا زدن ، اعلام ورود کردن  (کشتی ).
hail fellow	دوست صمیمی، صمیمی، نزدیک ، خودمانی.
hailstone	دانه  تگرگ ، تگرگ .
hailstorm	طوفان  یا رگبار تگرگ .
hair	مو، موی سر، زلف، گیسو.
hair raiser	مهیج، موی برتن  سیخ کننده .
hair raising	مهیج، ترسناک .
hair seal	(ج. ش. ) خوک  پرموی بی گوش.
hair space	فضای باریکی درچاپ، باریکه .
hair splitter	آدم مو شکاف.
hair stroke	خط نازک  بالا یا پائین  حروف نوشته  یا چاپی، نازک  کاری درخوشنویسی.
hair trigger	ماشه  دوم تفنگ ، باسانی حرکت کننده .
hair worm	(ج. ش. ) کرم رشته ، کرم پیوک ، کرم موئی.
hairbreadth	بباریکی مو، فاصله  خیلی کم، تنگنا.
hairbrush	ماهوت پاک  کن  مخصوص موی سر، بروس موی سر.
haircloth	پارچه  موئی، موئینه ، پارچه  خیمه ای.
haircut	موچینی، سلمانی.
hairdo	آرایش موی زنان  بفرم مخصوصی، آرایشگر زنانه .
hairdresser	آرایشگر مو، سلمانی برای مرد و زن .
hairless	بی مو.
hairline	سرحد موی سر وپیشانی.
hairpin	سنجاق مو، گیره  مو، ( درجاده  ) پیچ تند.
hairy	پرمو، کرکین .
hairyvetch	(گ . ش. ) ویسیا، ماشک  (villosa vicia).
haiti	جزیره  هائیتی.
haitian	اهل جزیره  هائیتی.
haken kreuz	صلیب شکسته  (نشان  حزب نازی آلمان  ).
halation	هاله ، نیم سایه  ( درعکاسی ).
halberd	(halbert) تبرزین ، نیزه .
halbert	(halberd) تبرزین ، نیزه .
halcyon	مرغ افسانه  ای که  دریا را آرام میکند، ایام خوب گذشته ، روز آرام.
hale	خوش بنیه ، نیرومند، بی نقص، سالم، کشیدن ، سوی دیگر بردن ، روانه  کردن .
half	نیم، نصفه ، سو، طرف، شریک ، ناقص، نیمی، بطور ناقص.
half adder	نیم افزایش گر.
half adjust	نیم تعدیل کردن .
half and half	نوعی آبجو انگلیسی، نصفا نصف.
half baked	نیم پخته ، ( مج. ) ناپخته ، ناقص، خل، بی تجربه ، خام.
half blood	نابرادری یا ناخواهری، دورگه .
half boot	نیم چکمه .
half bred	دورگه ، بی تربیت.
half breed	از نژاد مختلف، آدم دورگه .
half brother	نابرادری، برادر ناتنی.
half caste	( در هند ) دارای پدر اروپائی ومادر هندوستانی، دورگه ، از نژاد مختلف.
half crown	(انگلیس ) سکه  معادل دو شلیلینگ  وشش پنس.
half dime	(آمر. ) سکه  پنج سنتی.
half duplex channel	مجرای نیم درشته ای.
half duplex(hdx)	نیم دو رشته ای.
half eagle	(آمر. ) سکه  زر پنج دلاری.
half evergreen	دارای برگهای نیمه  سبز در فصل زمستان .
half hearted	مردد، از روی دودلی، از روی بی علاقگی.
half hour	نیم ساعت،  دقیقه .
half knot	نیم گره ، گره  خفتی.
half length	نیم پیکر، تصویر نیم تنه ، مجسمه  نیم تنه ، نصف درازا.
half long	( درجمله  ) حد فاصل بین  جمله  طویل وجمله  کوتاه .
half mast	نیم افراشتگی ( پرچم )، نیم افراشتن .
half moon	نصفه  ماه ، تربیع اول وثانی، زن  قحبه ، هلالی، هرچیز هلالی شکل.
half pay	حقوق ناتمام.
half penny	(انگلیسی ) سکه  نیم پنی.
half pint	(ز. ع. ) کوتاه  تر از مقدار متوسط، کوچک ، کوچولو.
half select current	جریان  نیم گزینش.
half slip	ژوپن ، زیر پیراهنی.
half sole	نیم تخت، نیم تخت انداختن ، نیم تخت زدن .
half sovereign	سکه  زر ده  شیلینکی انگلیس.
half staff	(mast =half)نیم افراشته .
half step	نیم قدم، ( مو. ) نیمگام.
half subtractor	نیم کاهشگر.
half tide	حالت وسط جزر ومد.
half timber	(د. ن . ) الوار کوتاه ، ساخته  شده  از الوار کوتاه .
half time	نصف وقت، نیم وقت، ( فوتبال ) نیمه  بازی.
half tone	(مو. ) نیم پرده ، رنگ  متوسط، سایه  رنگ .
half truth	سخن  نیم راست، حقیقت ناقص.
half wit	کم ذوق، آدم احمق ونادان ، ابله ، کودن .
half word	نیم کلمه .
halfback	(فوتبال ) میان  بازیکن ، بازیکن  میانه ، هافبک .
halfsister	ناخواهری، خواهر ناتنی.
halfway	نیمه  راه ، اندکی، نصفه  کاره .
halibut	(ج. ش. ) نوعی ماهی پهن  بزرگ ، هالیبوت.
halidom	(halidome) چیز مقدس، جای مقدس، قدوسیت.
halidome	(halidom) چیز مقدس، جای مقدس، قدوسیت.
halite	(مع. ) نمک  اصلی کلرورسدیم، نمک  طعام.
halitosis	تنفس بدبو، گند دهان .
hall	سرسرا، تالار، اتاق بزرگ ، دالان ، عمارت.
hallelujah	هللویا ( یعنی خدا را حمد باد )، تسبیح.
halliard	ریسمان  بادبان ، طناب پرچم.
hallmark	نشان ، عیاری که  از طرف زرگر یا دولت روی آلات سیمین  وزرین  گذاشته  میشود، انگ .
hallo	اهوی، ای ( هنگام دیدن  کسی گفته  میشود )، یاالله ، هی، آهای، هالوگفتن ، هالو.
halloo	اهوی، ای ( هنگام دیدن  کسی گفته  میشود )، یاالله ، هی، آهای، هالوگفتن ، هالو.
hallow	مقدس کردن ، تقدیس کردن .
halloween	هالووین ، شب اولیائ، آخرین  شب ماه  اکتبر.
hallowmas	عید اولیائ.
hallstatt	وابسته  به  دوران  قبل از عصر آهن  اروپا.
hallucinate	گرفتار اوهام وخیالات شدن ، حالت هذیانی پیدا کردن ، هذیانی شدن ، هذیان  گفتن ، اشتباه کردن .
hallucination	خیال، وهم، خطای حس، اغفال، توهم، تجسم.
hallucinosis	(طب ) حالت هذیانی و وهمی، ابتلائ به  توهم دائمی.
hallucinous	وهم انگیز، هذیان  آور.
hallux	(تش ز - ج. ش. ) شست، شست پا.
hallway	کریدور، تالار ورودی.
halm	پوشال، ( انگلیس ) کزل (alzko)، ساقه ، ساقه  وپوشال حبوبات وغیره که باآنهاسقف رامیپوشانند.
halo	هاله ، حلقه  نور، نورانی شدن  ( انبیائ واولیائ ).
halobiont	(ج. ش. ) موجود زیست کننده  درآب شور، جانوران  آب شور.
halogeton	(گ . ش. ) شعران ، علف قلیاب، قرینه .
halomorphic	(مع. درمورد سنگ  ها ) دارای املاح خنثی وقلیائی.
halophile	(زیست شناسی ) موجوداتی که  درمحیط یا آبهای شور زندگی میکنند، آبشور گرای.
halophyte	نمک  خواه ، (گ . ش. ) گیاه  آب شور یا گیاه  شوره  زی.
halsie	مشاجره ، مباحثه ، مناظره ، جنگ  ودعوا، مشاجره  کردن .
halt	ایست، مکث، درنگ ، سکته ، ایست کردن ، مکث کردن ، لنگیدن .توقف، متوقف کردن ، متوقف شدن .
halt instruction	دستورالعمل توقف.
halter	افسار، تسمه ، افسار کردن ، پالهنگ ، مهار، (وزنه  برداری) هالتر، طناب چوبه  دار.
halterbreak	کره  اسب را برای پرش از روی کمند تربیت کردن .
halting	مکث دار، سکته  دار، غیر مداوم.
halucinogenic	مواد مخدره ایکه  ایجاد اوهام وهذیان  میکند.
halve	دونیم کردن ، دو نصف کردن .
halvers	نیمه  مشترک ، کسی که نیم سهم میبرد.
halves	صورت جمع کلمه  half.
halyard	ریسمان  بادبان ، طناب پرچم.
ham	گوشت ران ، ران  خوک  نمک  زده ، ( درجمع ) ران  و کفل، مقلد بی ذوق وبی مزه ، ( مج. )تازه  کار، بطور اغراق آمیزی عمل کردن ، ژامبون .
ham fisted	زشت، بی مهارت، سنگین  دست.
ham handed	زشت، بی مهارت، سنگین  دست.
hamadryad	(افسانه  یونان  ) حوری جنگلی.
hamate	چنگ  دار، بشکل قلاب، قلابی.
hamatum	(تش. ) استخوان  چنگکی ردیف دوم مچ دست پستانداران .
hamburg	ساندویچ گوشت گاو سرخ کرده ، همبورگر.
hamburger	ساندویچ گوشت گاو سرخ کرده ، همبورگر.
hamite	زاده  حام، از نسل حام، زنگی سیاه  آفریقائی، مصری.
hamitic	مربوط به  نژاد حام.
hamito semitic	از نژاد حامی وسامی.
hamlet	دهکده ، دهی که  در آن  کلیسا نباشد، نام قهرمان  ونمایشنامه  تراژدی شکسپیر.
hammer	چکش، پتک ، چخماق، استخوان  چکشی، چکش زدن ، کوبیدن ، سخت کوشیدن ، ضربت زدن .
hammer and sickle	داس وچکش.
hammer and tongs	باخشونت وشدت عمل بسیار.
hammerhead	سرچکش، کودن ، نوعی ماهی کوسه .
hammerlock	دست بند مجرمین .
hamming code	رمز همینگ .
hamming distance	بهینه  سازی دستی.
