hammock	بانوج، ننو یا تختخوابی که  از کرباس یا تور درست شده .
hammy	پرگوشت، فربه ، بی مزه .
hamp shire	(ج. ش. ) نژاد خوک  سیاه  آمریکائی.
hamper	از کار بازداشتن ، مانع شدن ، مختل کردن ، قید.
hamster	(ج. ش. ) موش بزرگ  ( Cricetus).
hamstring	(تش. ) زردپی طرفین  حفره  پشت زانو، عضلات عقب ران ، زردپی، زانوی کسیرا بریدن ، فلج کردن .
hamulus	قلاب چه ، قلاب کوچک ، (ج. ش. ) قلاب.
hand	(.n) دست، عقربه ، دسته ، دستخط، خط، شرکت، دخالت، کمک ، طرف، پهلو، پیمان ، . (.viand .vt) دادن ، کمک  کردن ، بادست کاری را انجام دادن  یک  وجب.
hand and foot	کاملا، کلا، تماما.
hand bag	کیف سفری، کیف دستی خانم ها.
hand down	پشت درپشت چیزی را رساندن ، بتواتر رساندن .
hand feed punch	منگنه  دستخور.
hand glass	آئینه ، کوچک  دسته  دار، ذره  بین ، ساعت شنی.
hand in glove	(glove and hand) خیلی صمیمی، خیلی نزدیک ، دوست یک  دل ویکزبان ، دوست همراز.
hand maid	کلفت، پیشخدمت زن ، مستخدمه .
hand me down	(ز. ع. - آمر. ) لباس ارزان  ودوخته ، ارزان .
hand off	( در فوتبال ) رد کردن  توپ.
hand on	تسلیم کردن ، پی درپی وبتواتر چیزی را رساندن .
hand optmization	فاصله  همینگ .
hand organ	ارگ  دستی، آکوردئون .
hand over	تسلیم کردن ، تحویل دادن .
hand over fist	بسرعت وبمقدار زیاد.
hand punch	منگنه  دستی.
hand running	(د. گ . ) متوالی، پی درپی، بلا انقطاع.
hand to hand	نزدیک ، دست بدست یکدیگر، مجاور، دردسترس، دست به  یقه .
hand to mouth	دست بدهان ، ( مج. ) محتاج، گنجشک  روزی.
handball	هندبال.
handbarrow	زنبه  خاک  کشی دستی.
handbill	آگهی دستی، اعلانی که  بدست مردم میدهند.
handbook	کتاب دستی، کتاب مرجع.کتاب دستی، کتاب راهنما، رساله .
handbreadth	باندازه  کف دست، پهنای دست.
handcar	چهارچرخه  کوچکی که  بوسیله  دست یا موتور کوچکی روی خط آهن  حرکت میکند.
handcart	ارابه  دستی، چرخ دستی.
handclasp	(handshake) دست زدن ، دست دادن .
handcraft	هنردستی، صنایع یدی.
handcuff	بخو، دست بند آهنین ، دستبند زدن  ( به  ).
handedness	عادت به  استفاده  از یک  دست پیش از دست دیگر.
handfast	پیمان  عروسی، دست نامزدی، پیمان  عروسی بستن  با، حلقه ، چسبیدن ، دستبند یا بخوزدن .
handful	مشت، یک  مشت پر، تنی چند، مشتی.
handgrip	دستگیره ، دسته ، محل دست گرفتن  و مانند دسته  شمشیر )، جنگ  دست به  یقه ، دستبگریبان .
handhold	دستگیره ، دسته ، گیره  دستی.
handicap	امتیاز به  طرف ضعیف در بازی، آوانس، امتیاز دادن ، اشکال، مانع، نقص.
handicraft	هنردستی، پیشه  دستی، صنعت دستی، هنرمند.
handie talkie	رادیوی کوچک  دستی ترانزیستوری.
handkerchief	دستمال، دستمال گردن .
handle	گراندن ، گذاشتن  و برداشتن  دستگیره .دسته ، قبضه  شمشیر، وسیله ، لمس، احساس بادست، دست زدن  به ، بکار بردن ، سرو کارداشتن  با، رفتار کردن ، استعمال کردن ، دسته  گذاشتن .
handlebar	دسته  دو چرخه ، فرمان .
handler	دسته  گذار، رسیدگی کننده ، مربی، نگاهدارنده .
handless	بی دست.
handling	گراندن ، گذاشت و برداشت.بررسی، لمس، رسیدگی، اداره  ( کردن  ).
handlist	فهرست دستی، فهرست مختصر.
handmade	مصنوع دست، دستی، یدی، دستباف، دست دوز.
handout	نوبت بازی، اعانه .
handpick	دست چین  کردن .
handrail	نرده  مخصوص دستگیره  ( مثل نرده  پلکان  ).
hands down	(د. گ . ) بدون  کوشش، بسهولت، بدون  احتیاط.
handsaw	اره  دستی.
handsbreadth	باندازه  کف دست، پهنای دست.
handsel	فال، شانس، هدیه ، پول، دشت اول صبح، رونما، عیدی، پیش قسط، بیعانه  دادن ، عیدی دادن ، رونما دادن ، دشت کردن .
handset	دستگاه  فرستنده  وگیرنده  ( گوشی ودهانی ) تلفن  در یک  قطعه .
handshake	دست ( دادن  ).
handshaking	دست به  دست، دست دادن .
handsome	دلپذیر، مطبوع، خوش قیافه ، زیبا، سخاوتمندانه .
handspike	میله  اهرم، اهرم، اهرم چوبی.
handspring	( دربندبازی وآکروباسی ) معلق زدن  بر روی دستها.
handstand	معلق، دست ها بزمین  وپاها در هوا، بالانس.
handwheel	چرخ دستی.
handwork	بادست انجام شده ، یدی، دستی، دستکاری.
handwoven	دست باف.
handwrite	بادست نوشتن ، با خط خود نوشتن ، دستخط کردن ، نسخه  خطی تهیه  کردن .
handwriting	دستخط، خط.
handy	بادست انجام شده ، دستی، دم دست، آماده ، موجود، قابل استفاده ، سودمند، چابک ، چالاک ، ماهر، استاد در کار خود، روان ، بسهولت قابل استفاده ، سهل الاستعمال.
handyman	شخص آماده  بخدمت، نوکر.
hang	آویختن ، آویزان  کردن ، بدار آویختن ، مصلوب شدن ، چسبیدن  به ، متکی شدن  بر، طرزآویختن ، مفهوم، تردید، تمایل، تعلیق.
hang around	وقت را ببطالت گذاندن ، ول گشتن ، ور رفتن .
hang off	(back hang) رهاکردن ، عقب کشیدن ، پس زدن .
hang on	سماجت ورزیدن ، ادامه  دادن ، دوام داشتن ، ثابت قدم بودن .
hang out	محل آویختن  چیزی ( مثل رجه  )، میعادگاه ، آویختن ، سماجت ورزیدن ، مسکن  کردن ، والمیدن .
hang over	اثر باقی مانده ، اثر باقی از هر چیزی، حالت خماری.
hang together	بهم چسبیدن ، متفق بودن .
hang up	درحال معلق ماندن ، ماندن ، به  صحبت تلفنی خاتمه  دادن ، زنگ  زدن .معوق گذاشتن ، معوق شدن .
hangar	آشیانه  هواپیما، پناهنگاه ، حفاظ.
hangdog	مقصر، شرمگین ، آدم خبیث، شرمنده  وترسو.
hanger	اعلام کننده ، آویزان  کننده ، معلق کننده ، جارختی، چنگک  لباس، (مک . ) اسکلت یاچهارچوبه  ای که  از سقف آویتخه  ودارای بلبرینگ  برای حرکت دادن  ماشین  باشد.
hanger on	وابسته ، متکی بر، انگل، موی دماغ، مفت خور.
hanging	عمل آویختن ، اعدام، بدار زدن ، چیز آویخته  شده  ( مثل پرده  وغیره  )، آویز، معلق، آویزان ، درحال تعلیق، محزون ، مستحق اعدام.
hangman	دژخیم، مامور اعدام، دار زن .
hangnail	ریشه  یا رشته  باریکی که  از پوست گوشه  ناخن  آویزان  است، ریشه  ناخن .
haniwork	کاردست، صنعت دست، دست ساخته ، دستکار.
hank	کلاف، حلقه ، قرقره ، ماسوره ، کلافه ، نفوذ، تاثیر، قلاب، عادت، زشت، شکار، طعمه  شکار، کلاف کردن .
hanker	آرزومند چیزی بودن ، اشتیاق داشتن ، مردد ودودل بودن .
hankering	اشتیاق، شوق وافر.
hanky panky	حقه  بازی، دوروئی، روباه  بازی، حیله  گری.
hansard	صورت جلسات رسمی پارلمان  انگلیسی.
hansen's disease	(طب ) جذام، خوره ، بیماری هنسن .
hansom	درشکه  دوچرخه .
hap	اتفاق، قضا، روی دادن ، اتفاق افتادن .
haphazard	اتفاقی، برحسب تصادف، اتفاقا.
hapless	بیچاره .
haploid	درظاهرمنفرد، تک  نما، ( زیست شناسی) دارای نیمی از کروموسومهای اصلی مانندکروموسومسلولهای جنسی، نیم دانه .
haplont	( زیست شناسی ) موجوداتی که  دارای تعداد کروموسم هائی مانند سلول های جنسی هستند.
haplosis	(زیست شناسی ) تقلیل تعداد کروموسوم ها درنتیجه  تقسیم بدو سلول منفرد(haploid).
haply	شاید، بل، بلکه ، احتمالا، تصادفا.
happen	روی دادن ، رخ دادن  اتفاقافتادن ، واقع شدن ، تصادفا برخوردکردن ، پیشامدکردن .
happening	اتفاق، رویداد، پیشامد.
happenstance	وقایع اتفاقی، روی داد شانسی.
happiness	خوشحالی، خوشی، شادی، خوشنودی، خرسندی.
happy	خوش، خوشحال، شاد، خوشوقت، خوشدل، خرسند، سعادتمند، راضی، سعید، مبارک ، فرخنده .
happy go lucky	الله  بختی، برحسب تصادف، لاقید، لا ابالی، آسان  گذران ، بیمار.
haptic	(ر. ش. ) وابسته  بحس لامسه ، لامسه ای.
hara kiri	( درژاپن  ) خودکشی.
harangue	رجز خوانی، باصدای بلند نطق کردن ، نصیحت.
harass	بستوه  آوردن ، عاجز کردن ، اذیت کردن ، ( نظ. ) حملات پی درپی کردن ، خسته  کردن .
harassment	ستوه ، بستوه  آوری، اذیت، آزار.
harbinger	پیشرو، منادی، جلودار، قاصد.
harbor	لنگرگاه ، بندرگاه ، پناهگاه ، پناه  دادن ، پناه  بردن ، لنگر انداختن ، پروردن .
harbor master	رئیس بندر، مامور تنظیم حمل ونقل وامور بندرگاه .
harborage	پناهگاه ، لنگرگاه .
harbour	لنگرگاه ، بندرگاه ، پناهگاه ، پناه  دادن ، پناه  بردن ، لنگر انداختن ، پروردن .
hard	سخت، سفت، دشوار، مشکل، شدید، قوی، سخت گیر، نامطبوع، زمخت، خسیس، درمضیقه .
hard and fast	سخت ومحکم، غیر قابل تغییر وانحراف، لازم الاجرائ، ثابت.
hard ball	baseball =.
hard bill	(ج. ش. ) پرندگان  سخت منقار.
hard bitten	سگ  خو، سرسخت، سخت گیر، ( درمورد سگ  ) گاز گیر، سخت گاز گرفته  شده .
hard board	تخته  فشاری.
hard boiled	سخت جوشیده ، ( درمورد تخم مرغ) زیاد سفت شده ، سفت، سفت پز، پرتعصب، سرسخت وخشن .
hard clam	(ج. ش. ) حلزون  دارای کفه  های صدفی سخت.
hard coal	(مع. ) ذغال سنگ  سخت ( کلوخه  ).
hard copy	نسخه  چاپی، نسخه  ملموس.
hard core	هسته  اصلی، شالوده .
hard goods	اجسام پایدار ومقاوم، اجسام سخت.
hard hack	(گ . ش. ) بوته  کوتاهی که  در اتازونی میروید، اسپیره .
hard handed	دارای دست های پینه  خورده ، سخت گیر، ( م. م. ) خسیس.
hard head	آدم بی کله ، بی مخ، شاخ جنگی.
hard labor	اعمال شاقه  ( برای زندانیان  ).
hard maple	(maple sugar) افرای قندی، قند افرا.
hard mouthed	بد دهنه ، بدلگام، ( مج. ) خودسر، سرکش.
hard sauce	مخلوطی از خامه  وشکر وچاشنی.
hard sell	فروشندگی باچرب زبانی وفشار، زورچپانی.
hard set	سخت شده ، منقبض شده ، ثابت شده ، سفت شده .
hard shell	سخت پوست، کاسه  دار، ( مج. ) سخت، متعصب.
hard surface	سطح چیزی ( مثل جاده  ) را فرش کردن ، آجرفرش کردن ، سنگفرش کردن .
hard ware	ظروف فلزی ( مثل دیگ  وقابلمه  وغیره  )، فلز آلات.
hard wheat	گندم ماکارونی دارای مقدارگلوتن  زیادی است.
hard wired	سیم بندی شده ، سخت افزاری.
hard wood	چوب سفت، چوب بادوام، چوب جنگلی.
hard working	پرکار، زحمت کش.
harden	سخت کردن ، تبدیل به  جسم جامد کردن ، مشکل کردن ، سخت شدن ، ماسیدن .
hardener	سفت کننده .
hardhearted	سنگدل، دل سخت.
hardihood	جسارت، بی باکی، سرسختی، نیرومندی.
hardiment	شجاعت، جسارت.
hardness	سختی، دشواری، اشکال، سفتی، شدت.
hardpan	زمین  سفت، خاک  سفت.
hardscrabble	دارای زندگانی سخت ومشکل، سخت مشغول، پرمشغله .
hardship	سختی، محنت، مشقت.
hardtop	اتومبیلی شبیه  اتومیل های کروکی که  دارای سقف سخت فلزی میباشد، ماشین  سقف دار.
hardware	سخت افزار.
hardware failure	خرابی سخت افزاری.
hardware oriented	سخت افزار گرا.
hardwars check	مقابله  سخت افزاری.
hardy	دلیر، جسور، متهور، دلیر نما، پرطاقت، بادوام.
hare	خرگوش، خرگوش صحرائی، گوشت خرگوش، مسافر بی بلیط، بستوه  آوردن ، رم دادن .
hare brained	گیج، سبک  مغز، دیوانه ، بی پروا، وحشی.
hare lip	لب شکری، لب خرگوشی.
harebell	(گ . ش. ) گل استکانی گرد.
haricot	خوراک  راگو با لوبیا سبز، دانه  های رسیده  یانارس لوبیای سبز.
hariequin	لوده ، دلقک ، نوعی سگ  کوچک  خالدار.
hark	تعلیم از راه  گوش دادن ، گوش دادن  ( به  )، استماع کردن ، ( انگلیس ) نجوا کردن .
hark back	برگشتن ، بازگشت، عطف کردن .
harken	hearken =.
harlepuinade	لودگی، حقه  بازی، نمایش لال بازی ودلقک  بازی.
harlot	هرزه ، فاحشه ، فاسد الاخلاق.
harlotry	فاحشگی، هرزگی.
harm	آسیب، صدمه ، اذیت، زیان ، ضرر، خسارت، آسیب رساندن  ( به  )، صدمه  زدن ، گزند.
harmattan	بادخشک  زمستانی سواحل غربی آفریقا.
harmful	مضر، پرگزند.
harmless	بی ضرر.
harmonic	(harmonious) هم آهنگ ، موزون ، هارمونیک ، همساز.هارمونیک .
harmonic analysis	( ر. ) تحلیل توافقی یاتصاعد توافقی.
harmonic distortion	اعوجاج هارمونیک .
harmonic mean	(ر. ) اعداد متقابل.
harmonic motion	(مو. ) الحان  مرکب، آهنگ  مرکبی که  از ترکیب چند موج صوتی ساده  تر ترکیب شده  باشد.
harmonica	سازدهنی، آلت موسیقی شبیه  سنتور.
harmonics	مبحث مطالعه  خواص ومختصات اصوات موسیقی، مبحث الحان  موزون ، همسازها.
harmonist	آهنگ  ساز، موسیقی دان ، متخصص تطبیق روایات.
harmonium	(مو. ) ارغنون .
harmonization	هم آهنگ  سازی.
harmonize	هم آهنگ  کردن ، موافق کردن ، هم آهنگ  شدن ، متناسب بودن .
harmony	هارمونی، تطبیق، توازن ، هم آهنگی، همسازی.
harmotome	(مع. ) سیلیکات آبدار آلومینیوم وباریم که  بلورهای آن  بصورت جفت وصلیبی برنگهایمختلف یافت میشود.
harness	افسار، دهنه ، تارکش، اشیائ، تهیه  کردن ، افسار زدن ، زین  وبرگ  کردن ، مهارکردن ، مطیع کردن ، تحت کنترل درآوردن .
harness horse	اسب سواری یا بارکش.
harp	چنگ  ( آلت موسیقی )، چنگ  زدن ، بصدا در آوردن ، ترغیب کردن ، غربال، الک ، سرند.
harper	چنگ  نواز.
