harpoon	نیزه ، زوبین  مخصوص صید نهنگ ، نیشتر.
harpsichord	(مو. ) نوعی چنگ  که  مانند پیانوبشکل میز است.
harpy	(افسانه  ) جانوری که  تن  ورخسار زن  وبال وچنگال مرغ را داشته ، آدم درنده  خو.
harridan	پیرزن  زشت، فاحشه  از کار افتاده ، زن  شریر.
harrier	تازی مخصوص شکار خرگوش، نوعی باز یا قوش غارتگر، ویران  کننده .
harrow	چنگک  زمین  صاف کن  وریشه  جمع کن ، کلوخ شکن ، باچنگک  زمین  را صاف کردن ، آزردن ، زخم کردن ، جریحه  دار کردن ، غارت کردن ، آشفته  کردن .
harry	غارت کردن ، چاپیدن ، لخت کردن ، ویران  کردن ، آزردن ، بستوه  آوردن .
harsh	تند، درشت، خشن ، ناگوار، زننده ، ناملایم.
harshen	سخت وخشن  کردن  یا شدن .
hart	گوزن  نر.
hartebeest	(ج. ش. ) بزکوهی آفریقائی.
hartshorn	(ش. ) کربنات آمونیوم، (گ . ش. ) بارهنگ ، شاخ گوزن  ماده .
harum scarum	آدم بی پروا، لا ابالی، بیفکر، بیقید، هردمبیل.
haruspex	( روم قدیم ) فالگیر، غیبگو، ( م. ل. ) روده  بین .
harvest	خرمن ، محصول، هنگام درو، وقت خرمن ، نتیجه ، حاصل، درو کردن  وبرداشتن .
harvest home	آخر خرمن ، پایان  درو، محل جمع آوری خرمن .
harvest moon	بدر، ماه  شب چهارده .
harvestman	دروگر، خرمن  بردار، نوعی عنکبوت.
has been	بوده ، بوده  است، سابقا.
hasan	پسر عزیز بنده .
hash	درهم، درهم کردن .خردکردن ، گوشت وسبزه  های پخته  که  باهم بیامیزند، آمیزش، مخلوط، مخلوط کردن ، ریزه  ریزه  کردن ، آدم کودن .
hash address	نشانی درهم.
hash coding	برنامه  نویسی درهم.
hash mark	خط نشان ، خط شروع مسابقه .
hash total	جمع کل درهم.
hashing	درهم سازی.
hashish	(hasheesh) حشیش، بنگ .
hasn't	not has =.
hasp	چفت، کلاف، قرقره ، ماکو، ماسوره ، چفت کردن ، بستن ، دور چیزی پیچیدن .
hassock	بالش زیر زانوئی، کلاله  علف درهم پیچیده .
hast	توداری، او دارد.
hastate	نیزه  ای، تبرزینی، سه  گوش ونوک  تیز.
haste	عجله ، شتاب، سرعت، عجله  کردن .
hasten	تسریع ردن ، شتاباندن ، شتافتن .
hastener	عجول، شتاب کننده .
hastily	شتابان ، باشتاب، باعجله .
hasty	عجول، شتاب زده ، دست پاچه ، تند، زودرس.
hasty pudding	خوراکی که  با آرد وشیروکره  وگوشت درست میکنند.
hat	کلاه ، کلاه  کاردینالی.
hatch	دریچه ، روزنه ، نصفه  در، روی تخم نشستن  ( مرغ )، (مج. ) اندیشیدن ، پختن ، ایجاد کردن ، تخم گذاشتن ، تخم دادن ، جوجه  بیرون  آمدن ، جوجه  گیر ی، (مج. ) درآمد، نتیجه ، خط انداختن ، هاشور زدن .
hatch way	روزنه  عرشه  کشتی مخصوص پائین  فرستادن  بار، دریچه ، نصف در.
hatchery	محل تخم گذاری ( مرغ یا ماهی )، محل تخم ریزی ماهی، محل نقشه  کشی وتوطئه .
hatchet	تبرکوچک ، تیشه ، ساتور، باتبر جنگ  کردن .
hatchet face	صورت دراز وباریک .
hatchet man	آدمکش مزدور، تروریست مزدور.
hatching	سایه  زنی، هاشور زنی.
hatchling	(ج. ش. ) جانور تازه  متولد، نوزاد، جوجه  سراز تخم درآورده .
hate	نفرت داشتن  از، بیزار بودن ، کینه  ورزیدن ، دشمنی، نفرت، تنفر.
hateful	منفور.
hath	(=have) سوم شخص مفرد از زمان  حاضر فعل have.
hatred	دشمنی، کینه ، عداوت، بغض، بیزاری، تنفر، نفرت.
hatter	کلاهدوز، کلاه  فروش.
hauberk	زره  زانوپوش.
haugh	(ز. ع. - انگلیسی ) زمین  رسوبی کنار رودخانه ، چمن  زار کنار رودخانه .
haughty	مغرور، باددرسر، متکبر، والا.
haul	کشیدن ، هل دادن ، حمل کردن ، کشش، همه  ماهیهائی که  دریک  وهله  بدام کشیده  میشوند، حمل ونقل.
haulage	کشش، پولی که  راه  آهن  بابت حمل ونقل قطار های بیگانه  در مسیر خود میگیرد.
haulm	پوشال، ( انگلیس ) کزل (alzko)، ساقه ، ساقه  وپوشال حبوبات وغیره که باآنهاسقف رامیپوشانند.
haunch	گرده ، کفل، سرین ، گوشت ران  وگرده .
haunt	زیاد رفت وآمد کردن  در، دیدارمکررکردن ، پیوسته  آمدن  به ، آمد وشد زیاد، خطور، مراجعه  مکرر، محل اجتماع تبه  کاران ، آمیزش، دوستی، روحی که  زیاد بمحلی آمد وشدکند، تردد کردن ، پاتوق.
haustellate	(ج. ش. ) دارای آلت مکنده ، مربوط به  حشرات مکنده ، مساعد برای مکیدن ، مکنده .
haustellum	(ج. ش. ) آلت مکنده  حشرات یا سخت پوستان .
haustorial	مکنده .
haustorium	(گ . ش. ) آلت مکنده  گیاه  انگلی.
hautbois	(hautboy) سرنا، کرنا، ( م. م. ) درخت جنگلی.
hautboy	(hautbois)سرنا، کرنا، ( م. م. ) درخت جنگلی.
haute couturer	مدساز، موسسه  طراحی لباس ومد بانوان ، طراح لباس.
haute ecole	تمرین  اسب سواری از روی مانع، دبیرستان .
hauteur	بزرگی، بزرگ  منشی، ارتفاع، غرور.
have	داشتن ، دارا بودن ، مالک  بودن ، ناگزیر بودن ، مجبور بودن ، وادار کردن ، باعث انجام کاری شدن ، عقیده داشتن ، دانستن ، خوردن ، صرف کردن ، گذاشتن ، کردن ، رسیدن به ، جلب کردن ، بدست آوردن ، دارنده ، مالک .
have not	ندار، ( در مقابل دارا )، فقیر.
havelock	روکلاهی سفیدی که  پشت گردن  را نیز از آفتاب محفوظ میدارد.
haven	بندرگاه ، لنگرگاه ، (م. ج. ) پناهگاه ، جای امن .
haven't	not have =.
havers	(اسکاتلند ) مهمل، بیهوده ، چرند، مزخرف.
haversack	کیسه  پارچه  ای، کسه ، خورجین .
havoc	خرابی، غارت، ویران  کردن .
haw	پرچین ، حصار، محوطه ، (گ . ش. ) کویج، کیالک ، میوه  ولیک ، ملاولیک ، چیز بی ارزش، گیرکردن ، من  من  کردن ، گیردرصحبت، درنگ ، فرمان  حرکت ( به  یک  دسته  یاتیم ) دادن ، گله  گوسفند وغیره ، دست چپ رفتن ، دست چپ بردن ، به  دست چپ، دست چپ برو.
haw finch	(ج. ش. ) سهره  منقار بزرگ  وگردن  کوتاه .
hawaiian	اهل هاوائی، مربوط به  هاوائی.
hawk	باز، قوش، شاهین ، بابازشکار کردن ، دوره  گردی کردن ، طوافی کردن ، جار زدن  و جنسفروختن ، فروختن .
hawk eye	کنیه  اهل استان  ایوا.
hawk moth	(ج. ش. ) پروانه  بید.
hawker	فروشنده  دوره  گرد وجار زن .
hawks bill	(ج. ش. ) لاک  پشت منقار دار.
hawse	سوراخهای دماغه  کشتی که  مخصوص عبورطناب است، طناب های نگاه  دارنده  کشتی درحوضچه .
hawse hole	سوراخ دماغه  کشتی مخصوص عبور طناب.
hawser	طناب فولادی مخصوص نگاهداشتن  کشتی در حوضچه .
hawser bend	گره  طنابی که  دوسرطناب را بهم فروکند.
hawthorn	(گ . ش. ) خفچه ، کیالک ، درخت کویچ، ولیک .
haxamerous	شش جزئی، شش بخشی، شش قسمتی.
hay	علف خشک ، گیاه  خشک  کرده ، یونجه  خشک ، حشک  کردن  ( یونجه  ومانند آن  )، تختخواب، پاداش.
hay cock	کومه  مخروطی از علف خشک ، علف، تل علف، پشته  علف.
hay fever	( طب ) تب یونجه ، زکام در اثر حساسیت، زکام بهاره .
hay fork	چنگک ، چنگال مخصوص بلند کردن  بسته  علف ویونجه .
hay loft	انبار علف، انبار علوفه .
hay maker	علف خشک  کن ، علف دروکن ، علف چین ، دستگاه  علف خشک  کنی.
hay mow	خرمن  علف خشک ، توده  یاکومه  یونجه  یا علف خشک .
hay rack	علف دان ، جای یونجه .
hay seed	تخم علف، علف دانه ، (مج. ) برزگر.
hay stack	کومه  علف خشک .
hay wire	ساخته  شده  از روی عجله ، بدساخته  شده ، بلا استفاده ، مغشوش.
hazard	قمار، مخاطره ، خطر، اتفاق، در معرض مخاطره  قرار دادن ، بخطر انداختن .مخاطره .
hazardous	پرخطر.
haze	مه  کم، بخار، ناصافی یاتیرگی هوا، ابهام، گرفته  بودن ، مغموم بودن ، روشن  نبودن مه ، موضوعی ( برای شخص )، متوحش کردن ، زدن ، بستوه  آوردن ، سرزنش کردن .
hazel	(گ . ش. ) درخت فندق، چوب فندق، رنگ  فندقی.
hazel hen	(ج. ش. ) باقرقره ای که  پرهای چین  چین  دارد.
hazel nut	فندق، رنگ  فندقی.
hazy	مه  دار، ( مج. ) مبهم، نامعلوم، گیج.
he	او ( آن  مرد )، جانور نر.
he man	مرد قوی ونیرومند.
he'd	would he، had =he.
he'll	shall he = will he =.
he's	has he، is he =.
head	###############################################################################################################################################################################################################################################################
head band	روسری (زنانه  )، پیشانی بند، ( درکتاب ) شیرازه .
head board	تخته ای که  در انتهای فوقانی چیزی گ ذارند.
head cold	(طب) سرماخوردگی معمولی، زکام، نزله .
head first	باکله ، سربجلو، از سر، سراسیمه .
head gap	شکاف نوک .
head gate	دریچه  فوقانی کانال.
head gear	پوشش سر، روسری.
head hunt	بریدن  سردشمن  وبردن  آن  بعنوان  غنیمت ونشانه  پیروزی.
head line	عنوان ، سرصفحه ، عنوان  سرصفحه  روزنامه .
head master	رئیس، مدیر مدرسه .
head mistress	مدیره ، ریسه ، خانم مدیر مدرسه ، خانم رئیس.
head money	جایزه  آوردن  سر ( یا دستگیر) جنایتکار.
head on	شاخ بشاخ، از سر، از طرف سر، روبرو، نوک  به  نوک .
head over heels	وارونه ، پشت ورو، نا امیدانه ، عمیقا.
head phone	گوشی تلفن  وغیره  که  بوسیله  گیره  بر روی گوش ثابت میشود.
head piece	کلاه ، سرصفحه  ( درکتاب )، آرایش، ( مج. ) هوش، ادراک ، آدم باهوش، قسمت بالا، سر، هر آلتی که  روی سر قرار میگیرد.
head pin	سرسنجاق، سنجاق سر.
head quarters	مرکز فرماندهی، برج نظارت، مرکز کار.
head race	تنوره  آسیاب.
head rest	بالش، متکا، زیرسری.
head sail	بادبان  جلو کشتی.
head set	یک  زوج گوشی تلفن  وغیره  که  بوسیله  گیره  روی سر ثابت میشود.
head spring	سرچشمه ، منبع، ورزش وآکروبات با سر.
head stall	قسمت سر، افسار، کله  گی.
head stock	پایه ، بستر، یاتاقان ، راهنمای عملیات ورزشی دسته  جمعی در مدارس وغیره .
head stone	سنگ  روی گور ( که  راست وامیدارند )، سنگ  قبر، سنگ  بنیاد، سنگ  زاویه .
head stream	سرچشمه  رودخانه .
head strong	خودسر، خود رای، لجباز، لجوج، سرسخت.
head waiter	سرپیشخدمت.
head water	سرچشمه ، بالای رودخانه ، بالارود ( بیشتر درجمع ).
head way	بجلو، پیشرفت، بلندی طاق، سرعت، پیشروی.
head wind	باد روبرو، باد مخالف.
head word	کلمه  یاجمله ای که  در سر آغاز فصل یا بخش کتاب نوشته  میشود.
head work	کار فکری، فکر روشن ، زینت مخصوص سنگ  سرطاق.
headache	سردرد، دردسر، (گ . ش. ) خشخاش وحشی.
headdress	روسری زنانه ، پوشاک  سر، آرایش مو، آرایش سر.
headed	سردار، رسیده ، نوک  دار.
header	سرساز، درساز، سرانداز، شیرچه ، رئیس.سرآمد، سرانداز.
header card	کارت سر آمد.
header label	برچسب سر آمد.
header line	سطر سر آمد.
header record	مدرک  سرآمد.
headforemost	باکله ، سربجلو، از سر، سراسیمه .
heading	عنوان ، سرفصل، سرنویس.عنوان  گذاری، عنوان ، سرصفحه ، سرنامه ، تاریخ ونشانی نویسنده  کاغذ، باسرتوپ زدن .
headland	دماغه ، پرتگاه .
headless	بی سر.
headlight	چراغ جلو ماشین .
headliner	نویسنده  سرمقاله  روزنامه .
headlong	باکله ، سربجلو، بادست پاچگی، تند، سراسیمه ، بی پروا، شیرجه  رونده ، معلق، عجول.
headman	رئیس، بزرگ ، بزرگتر، پیشوا، سرپرست.
headmost	جلوئی، اولین  ( ردیف )، جلوترین ، مقدم.
headship	ریاست، پیشوائی، بزرگی، برتری، تفوق، رهبری.
headsman	جلاد، دژخیم، رئیس، پیشوا، رهبر.
heady	تند، بی پروا، عجول شدید، مست کننده .
heal	شفا دادن ، خوب کردن ، التیام دادن ، خوب شدن .
healer	شفا دهنده ، التیام دهنده .
health	تندرستی، بهبودی، سلامت، مزاج، حال.
healthful	سالم، تندرست، مقوی.
healthy	سالم، تندرست.
heap	توده ، کپه ، کومه ، پشته ، انبوه ، گروه ، جمعیت، توده  کردن ، پرکردن .
hear	شنیدن ، گوش کردن ، گوش دادن  به ، پذیرفتن ، استماع کردن ، خبر داشتن ، درک  کردن ، سعی کردن ، اطاعت کردن .
hear say	شایعه ، آوازه ، خبر، چیز شنیده ، مسموعات.
hearing	شنوائی، سامعه ، استماع دادرسی، رسیدگی بمحاکمه ، گزارش.
hearken	گوش دادن  به ، گوش کردن  به ، استماع کردن ، بگوش دل پذیرفتن .
hearse	نعش کش، مرده  کش، بانعش کش بردن .
heart	قلب، سینه ، آغوش، مرکز، دل و جرات، رشادت، مغز درخت، عاطفه ، لب کلام، جوهر، دل دادن ، جرات دادن ، تشجیع کردن ، بدل گرفتن .
heart ache	دردقلب، (مج. ) غم، غصه ، اندوه ، سینه  سوزی.
heart disease	مرض قلبی.
heart failure	سکته  قلبی، نارسائی قلب.
heart free	آزاد ازقید عشق، مبرا از عشق.
heart rending	دل آزار، جانسوز، غم انگیز، دلگیر، جانگداز.
heart stricken	دلشکسته .
heart to heart	صمیمی، رفیق، دوست، بطور خودمانی وصمیمانه .
heart whole	فارغ از عشق، بی عشق، خالصانه ، صمیمانه .
heartbeat	ضربان  قلب، تپش دل، ( مج. ) جنبش، احساسات.
heartbreak	اندوه  بسیار، غم زیاد، دل شکستگی.
heartbreaking	اندوه  آور، پشت شکن ، مایه  دل شکستگی.
heartbroken	دل شکسته .
