heartburn	دردیاسوزش قلب، سوزش معده ، حسدیاخصومت ورزیدن .
heartburning	حسادت.
hearten	دل دادن ، جرات دادن ، تشجیع کردن .
heartfelt	قلبی، صمیمی، از روی صمیمیت، خالص، بی ریا.
hearth	اجاق، آتشدان ، کف منقل، ( مج. ) منزل، سکوی اجاق، کوره  کشتی.
hearthstone	سنگ  پهن  کف اجاق.
heartland	منطقه  مرکزی وحیاتی.
heartless	بی عاطفه ، عاری از احساسات، افسرده .
heartsease	آسایش فکری.
heartsick	پریشان ، غمگین ، ملول، دل آزرده ، دل شکسته ، نزار.
heartsome	(اسکاتلند ) روح بخش، سرزنده ، بشاش، امیدوار، باروح.
heartsore	دل افسرده ، دل ریش، دل گرفته ، غمگین .
heartstring	عمیق ترین  احساسات دل، ( م. ل. ) رگ  وریشه  دل.
heartthrob	تپش قلب، هوس.
hearty	قلبی، صمیمانه ، دلچسب، مقوی.
heat	گرما، گرمی، حرارت، تندی، خشم، عصبانیت، اشتیاق، وهله ، نوبت، تحریک  جنسیزنان ، طلب شدن  جانور، فحلیت، گرم کردن ، برانگیختن ، بهیجان  آمدن .گرما، حرارت، گرمکردن ، گرم شدن .
heat dissipation	اتلاف گرما.
heat exhaustion	(طب ) گرمازدگی(prostration. h نیزنامیده  میشود).
heat lightning	صاعقه .
heat rash	عرق سوز، عرق جوش، حرارت سوزان .
heat sink	گرماگیر، جاذب گرما.
heat stroke	(طب ) گرمازدگی، گرماگرفتگی، غش در اثر گرما.
heat transfer	انتقال گرما.
heat unit	( انگلیس ) واحد حرارت، کالری.
heater	چراغ خوراک  پزی، بخاری، دستگاه  تولید گرما، متصدی گرم کردن .
heath	زمین  بایری که  علف وخاربن  درآن  می روید، تیغستان ، بوته ، خاربن ، خلنگ  زار.
heath cock	(ج. ش. ) خروس کولی، باقرقره  سیاه  نر.
heath hen	(ج. ش. ) باقرقره  سیاه  ماده .
heathbird	(ج. ش. ) باقرقره  سیاه .
heathen	کافر، بت پرست، مشرک ، آدم بی دین .
heathendom	قلمرو کفار، کفر.
heathenish	کافروار.
heathenism	آئین  کفار.
heathenize	کافر کردن  و وحشی کردن ، کافر شدن .
heather	(گ . ش. ) خلنگ ، علف جاروب، ورسک  (erica)، وابسته  به  خلنگ .
heating  element	عنصرگرمکن .
heave	بلند کردن ، کشیدن ، بزرگ  کردن ، جابجا کردن ، باد کردن ، تقلا کردن .
heaven	آسمان ، سپهر، گردون ، فلک ، عرش، بهشت، قدرت پروردگار، هفت طبقه  آسمان ، ( بصورت جمع ) آسمان ، خدا، عالم روحانی.
heavenliness	سماویت، آسمانی، روحانی، الوهیت، علوی.
heavenly	آسمانی، سماوی، بهشتی، خدائی، روحانی.
heavenward	روبه  آسمان ، بطرف آسمان .
heavy	سنگین ، گران ، وزین ، زیاد، سخت، متلاطم، کند، دل سنگین ، تیره ، ابری، غلیظ، خواب آلود، فاحش، آبستن ، باردار.
heavy duty	مخصوص کارسنگین .
heavy footed	پاسنگین ، آهسته  وسنگین  درحرکت، دل سنگین .
heavy handed	سنگین  دست، خام دست، بی مهاره ت، زشت.
heavyhearted	دلتنگ ، افسرده ، غمگین ، دل افسرده .
heavyset	جامد، سخته ، چهارشانه ، کلفت وکوتاه ، خپل، جسم سخت وجامدومتراکم، کلفت، زمخت.
hebdomad	عدد هفت، شماره  هفت، هفت، هفته .
hebdomadal	هفتگی.
hebephrenia	( طب ) جنون  جوانی.
hebetate	کند کردن ، کودن  کردن .
hebetude	کندی، کودنی، حماقت.
hebraic	عبری.
hebraism	دین  یهود، عادات ورسوم واصطلاحات عبری.
hebraize	عبرانی کردن ، یهودی شدن .
hebrew	زبان  عبری، عبرانی، یهودی.
hebrides	جزایر هیبرید واقع در غرب اسکاتلند.
hecate	( افسانه  یونان  ) الهه  سحر وجادو و عالم اسفل.
hecatomb	( یونان  باستان  ) قربانی صد گاو، قربانی همگانی.
heckle	شانه  کردن ، ( مج. ) سخت بازپرسی کردن  از، سوال پیچ کردن ، بباد طعنه  گرفتن ، شانه .
hectare	هکتار، ده  هزار متر مربع.
hectic	( طب ) دارای تب لازم، بیقرار، گیج کننده .
hectogram	هکتوگرم، صد گرم.
hectograph	ماشین  کپیه  برداری یا رونوشت برداری.
hectoliter	هکتولیتر، صد لیتر.
hectometer	هکتومتر، صد متر.
hector	( باحرف بزرگ  ) اسم خاص مذکر، آدم گردن  فراز، خودنما، لاف زدن ، قلدری کردن ، (افسانه یونان  وباحرف بزرگ  ) یکی از فرزندان  پریام (priam).
heddle	( در بافندگی ) ورد، تارکش، تارگذران .
heder	گوسفند نر، قوچ.
hedge	چپر، خارپشته ، پرچین ، حصار، راه  بند، مانع، پرچین  ساختن ، خاربست درست کردن ، احاطه  کردن ، طفره  زدن ، از زیر ( چیزی ) در رفتن .
hedge hog	(ج. ش. ) خارپشت، ارمجی، جوجه  تیغی، ماشین  لاروبی، آدم ناسازگار.
hedgerow	ردیف بوته  های پرچین ، سیاج بند، ردیف خاربن .
hedonic	مربوط بخوشی ولذت.
hedonism	فلسفه  خوشی پرستی وتمتع از لذایذ دنیای زودگذر.
hee haw	عرعر( مثل خر )، قاه  قاه  خنده ، هر هر ( خنده  ).
heebie jeebies	عصبانیت، خشم.
heed	پروا، اعتنا، توجه ، ملاحظه ، رعایت، مراعات، اعتناکردن  (به )، محل گذاشتن  به ، ملاحظه  کردن .
heedful	متوجه ، مواظب.
heedless	بی پروا.
heel	پاشنه ، پشت سم، ( درجمع ) پاهای عقب ( جانوران  )، ته ، پاشنه  کف، پاشنه  جوراب، پاشنه  گذاشتن  به ، کج شدن ، یک  ور شدن .
heel and toe	باپنجه  وپاشنه ، بانوک  پا.
heeler	پاشنه  ساز، تعاقب کننده ، تندپا.
heelpiece	پاشنه ، پاشنه  پوش.
heeltap	ته  پیاله ، لائی پاشنه ، لایه  پاشنه  کفش، نعلبکی.
heft	سنگین ، ثقیل، بخش عمده ، بلند کردن .
hefty	قوی، سنگین .
hegemony	برتری، تفوق، استیلا، تسلط، پیشوائی، اولویت.
hegira	( hejira)هجری، هجرت.
heifer	گوساله  ماده ، ماده  گوساله .
heigh	هی، ای، هان ، جانمی، ای والله .
heigh ho	های های ( آه  کشیدن  از روی خستگی وبیزاری )، دارکوب زرین  پر، آه .
height	بلندی، رفعت، ارتفاع، جای مرتفع، آسمان ، عرش، منتها درجه ، تکبر، دربحبوحه ، ( درجمع ) ارتفاعات، عظمت.بلندی، ارتفاع.
heighten	بلند کردن ، بلندتر کردن ، بالا بردن ، زیاد کردن ، شدید کردن ، بسط دادن .
heinous	زشت، شنیع، شریر، ظالم، فجیح، تاثر آور.
heir	وارث، میراث بر، ارث بر، حاصل، ارث بردن ، جانشین  شدن .
heir apparent	وارث بلا فصل.
heir at law	وارث قانونی.
heir presumptive	وارث درجه  دوم که  درصورت نبودن  حاجبی وارث میشوند، وارث مقدر.
heiress	وارثه ، ارث برنده  زن .
heirloom	ترکه ، دارائی منقولی که  بارث رسیده  باشد.
heirship	وراثت، وارث بودن .
heist	بلند کردن ، دزدی کردن ، دزدی، سرقت، مسلحانه .
hejira	( hegira) هجری، هجرت.
helen of troy	( افسانه  یونان  ) هلن  همسر زیبای منلوس.
heliacal	( helical)(انج. ) ستاره  ای که  قبل از طلوع یا افول خورشید قابل رویت است، شمسی.
helical	( heliacal)(انج. ) ستاره  ای که  قبل از طلوع یا افول خورشید قابل رویت است، شمسی.
helicoid	(ج. ش. ) بشکل پوسته  حلزون ، مارپیچ، حلزونی.
helicon	شیپوربرنجی مارپیچی.
helicopter	هلیکوپتر.
heliocentric	(نج. ) دارای مرکز در خورشید، دوار بدور خورشید.
heliochrome	عکس رنگی ( برنگ  های طبیعی )، عکاسی رنگی.
heliograph	گراورسازی بانور آفتاب، دستگاه  عکسبرداری از آفتاب، مخابره  بوسیله  نور خورشید.
heliogravure	گراورسازی بوسیله  نور بر روی صفحه  حساس.
heliolatry	آفتاپ پرستی.
heliometer	خورشید سنج، آلت پیمایش قطر خورشید.
heliotaxis	نورگرائی.
heliotrope	(گ . ش. ) گل آفتاب پرست ( مثل گل همیشه  بهار )، آفتاب گرای، گل آفتاب گردان ، ارغوانیروشن ، یشم ختائی، حجرالدم، سرخ ژاسب.
heliotropism	(گ . ش. ) رشد کننده  تحت تاثیر آفتاب، آفتاب گرائی.
heliport	فرودگاه  هلیکوپتر.
helium	(ش. ) گاز خورشید، بخار آفتاب، گاز هلیوم.
helix	مارپیچ، ( هن. ) منحنی حلزونی، پیچک .
hell	دوزخ، جهنم، عالم اموات، عالم اسفل، سروصدا راه  انداختن .
hell bent	زیاد خمیده ، منحرف شده ، به  بیراهه کشیده  شده ، ( ز. ع. ) گمراه ، منحرف.
hellbender	( آمر. ) سمندر آبی، آدم فاسد وهرزه ، الواط.
hellcat	لجاره ، زن  لجاره ، ساحره ، عجوزه .
hellebore	(گ . ش. ) خریق سفید.
hellene	یونانی خالص، یونان  باستان ، ( امروزه  ) تبعه  یونان .
hellenic	مربوط به  یونان .
hellenism	اصطلاح یونانی، یونانی مابی، آداب یونانی.
hellenist	متخصص فرهنگ  یونان .
hellenization	یونانی شدن .
hellenize	یونانی کردن  یونانی ماب کردن .
helleri	(ج. ش. ) ماهی آبنوس یاکپور گرمسیری.
hellgrammite	(ج. ش. ) کرم حشره  گوشتخوار.
hellion	آدم جهنمی، ساکن  جهنم، اهل جهنم.
hellish	جهنمی.
hello	هالو ( کلمه  ای که  در گفتگوی تلفنی برای صدا کردن  طرف بکار میرود )، سلام کردن .
helm	سکان ، اهرم سکان ، ( مج. ) نظارت، اداره ، زمام، ( مج. ) اداره  کردن ، دسته .
helmet	خود، کلاه  خود، کلاه  ایمنی آتش نشانها وکارگران .
helminth	(pref-):(طب - ج. ش. ) کلمات پیشوندیست بمعنی کرم، (.n):(ج. ش. ) کرم، کرم روده .
helminthiasis	(طب ) ابتلائ به  کرم روده ، ناخوشی کرم.
helmintho	(طب - ج. ش. ) کلمات پیشوندیست بمعنی کرم.
helminthology	کرم شناسی، مطالعه  در اطراف کرم های بیماری زا وانگلی.
helmsman	سکان  گیر، راننده ، رل دار، مدیر.
helot	بنده ، علام، رعیت.
help	کمک  کردن ، یاری کردن ، مساعدت کردن  ( با )، همدستی کردن ، مدد رساندن ، بهترکردن چاره  کردن ، کمک ، یاری، مساعدت، مدد، نوکر، مزدور.
helper	یار، هم دست، کمک ، یاور.
helpful	مفید، کمک  کننده .
helping	کمک ، یاری، یک  وعده  یا پرس خوراک .
helpless	بیچاره ، درمانده ، فرومانده ، ناگزیر، زله .
helpmate	یار، کمک  وهمدست، دمساز، همسر.
helpmeet	کمک ، معاون ، همدست زن ، زن  یاور.
helter skelter	(د. گ . ) بطور درهم وبرهم، هرج ومرج.
helve	دسته ، دسته  تبر، دسته  تیشه ومانند آن .
helvetian	سویسی.
hem	سبحاف اهم ( صدائی که  برای صاف کردن  سینه  درآورند )، سینه  صاف کردن ، تمجمج کردن ، لبه ، کناره  دار کردن ، لبه  دار کردن ، حاشیه  دار کردن ، احاطه  کردن .
hemacytometer	( طب ) اسبابی برای شمارش گویچه  های خون .
hemagglutinate	باعث انعقاد خون  شدن ، منعقد کردن .
hemal	خونی، وابسته  به  خون  ورگها، احشائی.
hematein	ترکیب قرمز متبلوری بفرمول 2O616H1C.
hematic	(طب ) وابسته  به  خون ، خونی، بیماری خونی.
hematin	ترکیب قهوه ای تیره  یا آبی تیره ای بفرمول C34H32N4O6Fe.
hematinic	( طب ) عامل موثر در ازدیاد گویچه های قرمز خون  یا هموگلوبین .
hematite	(مع. ) هماتیت، نوعی سنگ  آهن .
hematoblast	( طب ) گویچه  قرمز نارس خون ، پلاکت های خونی.
hematogenous	خون  زا، از خون  بوجود آمده ، بوسیله  خون منتشر شده .
hematology	شاخه ای از زیست شناسی که  درباره  خون  ودستگاههای خونساز بحث میکند، خون  شناسی.
hematoma	(طب ) توموریاغده  محتوی خون  خارج شده  از رگها.
hematophagous	خونخوار، تغذیه  کننده  از خون .
hematopoiesis	(طب) خونسازی درموجود زنده ، تشکیل خون .
hematozoon	(ج. ش. ) انگل های خونی.
hematuria	(طب)خون  شاشی، وجود خون  در ادرار، خون  میزی.
hemeralopia	(طب) مرض روز کوری، کمی بینائی در نور زیاد.
hemerocallis	(گ . ش. ) سوسنی ها، سوسن  اصفر، زنبقی ها.
hemi	پیشوندی است بمعنی نیم و نصف مانند hemisphere یعنی نیمکره .
hemicycle	نیم دایره ، نیم هلال.
hemihedral	( در بلورها ) بشکل نصف محرف، بشکل نصفه  وجهی.
hemihydrate	(ش. ) هیدرات جسمی که  دارای نیم ملکول آب است.
hemiparasite	(ج. ش. ) انگلهائی که  بیماری زا نیستند.
hemiplegia	(طب) فلج نصف بدن ، فلج ناقص، نیم فلج.
hemiplegic	نیم فلج، مربوط به  فلج نیمه  بدن ، کسیکه  نیم بدنش فلج است.
hemisphere	نیمکره ، نیم گوی، اقلیم.
hemispheric	نیم کره ای.
hemistich	مصرع، مصراع، نیم بیت شعر، نیم فرد شعر.
hemiterpene	(ش. )ترکیبی بفرمول C5H8.
hemline	لبه  انتهای تحتانی لباس وپیراهن  وکت.
hemlock	(گ . ش. ) شوکران ، شوکران  کبیر.
hemoflagellate	(طب ) تاژکداران  انگل خون  ( مثل تریپانوزوم ).
hemoglobin	(بیوشیمی ) ماده  رنگی آهن  دار گویچه های قرمز خون  جانوران  مهره  دار.
hemoglobinuria	(طب ) وجود هموگلوبین  در ادرار.
hemolysis	آزاد شدن  هموگلوبین  از گویچه  سرخ، تحلیل گویچه های قرمز، خونکافت.
hemolyze	باعث تجزیه  گویچه  سرخ خون  شدن ، همولیزه  کردن .
hemophile	خون  دوست، موجود خون  دوست.
hemophilia	( طب ) بیماری موروثی که  درآن  خون  دیر لخته  میشود ودرنتیجه  اشکال در بند آمدن خونریزی پدید می آید.
hemophilic	مبتلا به  هموفیلی.
hemoptysis	( طب ) خلط خونین .
hemorrhage	( طب ) خون  روی، خون  ریزی، خون  ریزش.
hemorrhoid	(طب ) بواسیر.
hemostasis	(طب) توقف خونریزی، بند آمدگی خونریزی.
hemostat	عامل بند آورنده  جریان  خون ، ( طب ) اسباب یا داروئی برای بند آوردن  خونریزی.
hemp	(گ . ش) بوته  شاهدانه ، مزد گیاه ، کنف، بنگ ، حشیش.
