hiccough	(hiccup)سکسکه ، سکسکه  کردن .
hiccup	(hiccough)سکسکه ، سکسکه  کردن .
hick	(ز. ع. - آمر. ) دهاتی جاهل، احمق، نفهم.
hickory	(گ . ش. ) درخت گردوی آمریکائی، چوب گردوی آمریکائی.
hid	مخفی شده ، مخفی.
hidalgo	( در اسپانیا) آقا، مرد.
hide	پوست، پوست خام گاو وگوسفند وغیره ، چرم، پنهان  کردن ، پوشیدن ، مخفی نگاه  داشتن ، پنهان  شدن ، نهفتن ، پوست کندن ، ( مج. ) سخت شلاق زدن .
hide and seek	بازی غایب شدنک  یا غایب موشک .
hideaway	نهانگاه ، مخفی گاه .
hidebound	پوست بتن  چسبیده ، خشکیده ، ( مج. ) کوتاه  فکر، خودرای، کوته  نظر، خسیس.
hideous	زشت، زننده ، شنیع، وقیح، سهمگین ، ترسناک ، مهیب، مخوف.
hideout	(د. گ . ) اختفا، پنهانگاه .
hidrosis	(طب ) عرق زیاد بدن ، تعریق.
hie	شتاب کردن ، شتابیدن ، زود رفتن ، بشتاب رفتن ، عجله  کردن .
hiemal	زمستانی، شتوی.
hieparchy	سلسله  مراتب.
hierarch	رئیس روحانی، سرکشیش، اسقف بزرگ ، شیخ قبله ، شیخ، سرپرست.
hierarchic	وابسته  به  سلسله  مراتب وریاست.
hierarchical	سلسله  مراتبی.
hierarchy	گروه  فرشتگان  نه  گانه ، سلسله  سران  روحانی وشیوخ، سلسله  مراتب.
hieratic	کشیش، کاهنی.
hierodule	( یونان  قدیم) غلامی که  در معابد خدمت میکرده .
hieroglyph	هیروگلیف، ( مصر باستان  ) حروف تصویری.
hieroglyphic	خط هیروگلیف.
hierophant	( یونان  قدیم ) سرکشیش، مفسر روحانی.
higgle	چانه  زدن ، برای سودجوئی بحث کردن .
higgledy piggledy	درهم وبرهم، بطور درهم وبرهم، آشفته  ونامرتب.
high	فراز، بلند، مرتفع، عالی، جای مرتفع، بلند پایه ، متعال، رشید، زیاد، وافر گران ، گزاف، خشمگینانه ، خشن ، متکبر، متکبرانه ، تند زیاد، باصدای زیر، باصدایبلند، بو گرفته ، اندکی فاسد.
high beam	نقطه  درخشان  ونورانی جلو وسائل نقلیه ، نور بالای چراغ اتومبیل.
high chair	صندلی پایه  بلند غذا خوری بچه .
high church	فرقه ای که  سخت پابند آداب و رسوم کلیسائی ومناجات وتسبیحات مرسوم در کلیساهستند.
high command	( نظ. ) فرماندهی عالی، سر فرماندهی.
high commissioner	نماینده  عالیرتبه  کشوری در کشور دیگر.
high explosive	( نظ. ) ماده  منفجره  ( مثل. T. N. T ).
high fidelity	ایجاد صدا با عالی ترین  درجه  وشباهت زیاد به  اصل ومبدائ آن ، دستگاه  گیرنده  عالی وخوش صدا.
high flown	گزاف، اغراق آمیز، پرطمطراق، قلنبه .
high flying	بلند پرواز، بلند خیال، یاوه  اندیش، خیال پرور.
high frequency	(hf) بسامد زیاد.دارای فرکانس با تکرار زیاد، امواج پر فرکانس، پربسامد.
high gain	پربهره .
high grade	درجه  اعلی، عالی، مرغوب.
high grown	بلند بالا، بلند قد، دارای سبزیکای یا درخت کاری بلند.
high handed	آمرانه ، خودخواهانه ، مکارانه .
high hat	کلاه  بلند، متکبر وپر افاده ، اشرافی ماب، افاده  کردن .
high horse	مغرور، پر افاده .
high jack	( hijack)دزدی هواپیما وسایر وسائط نقلیه  ومسافران  آن .
high jump	پرش ارتفاع.
high level language	زبان  سطح بالا.
high light	نکات برجسته  یا جالب، تشکیل نکته  روشن  یاجالب دادن .
high low jack	( بازی ورق ) پاسور.
high mass	عشائ ربانی توام با موسیقی وبخور.
high minded	بامناعت، بزرگ  منش، مغرور.
high muck a muck	شخص متکبر، آدم مهم ومغرور.
high octane	( درصنایع نفت ) دارای اکتان  زیاد مانند بنزین  سوپر.
high order	بالا رتبه .
high order digit	رقم بالا رتبه .
high pass filter	صافی بالا گذر.
high performance	کار آمد، با کار آئی زیاد.
high pressure	دارای وزن  وفشار زیاد، پرفشار، قوی.
high priest	کشیش اعظم، کاهن  اعظم.
high relief	نقوش برجسته  ( بر روی مجسمه  وغیره  ).
high school	( آمر. ) مدرسه  متوسطه ، دبیرستان .
high sea	( حق. - انگلیس ) دریای آزاد، دریای آزاد خارج از مرز کشور.
high sounding	پر زرق وبرق وتوخالی، عوام فریب، پر سر وصدا.
high speed	سریع، پر سرعت.
high speed bus	گذرگاه  سریع.
high speed carry	رقم نقلی سریع.
high speed loop	حلقه سریع.
high spirited	جسور، متکبر، دارای روح خودسری وجسارت.
high strung	بسیار حساس، عصبانی، کوک  ( از دست کسی ).
high tension	( در برق ) فشار قوی.
high test	امتحان  سختی را گذرانده ، دارای قوه  فراره  زیاد ( مثل بنزین  ).
high tide	حد اعلی، حد اعلای مد دریا، اوج، ( ک . ) روز سرور وشادی، روز جشن .
high toned	( مو. ) دارای صدای زیر، زیر، عالی، باب روز.
high treason	خیانت بزرگ .
high usage	پر استفاده ، پر کاربرد.
high water	مد، مد دریا، دریا درحال مد.
high wrought	پرکار، صنعتی، با استادی ساخته  شده ، شدید.
highball	یک  لیوان  بزرگ  ویسکی یا عرق مخلوط بانوشابه  گازدار، قطار سریع السیر.
highbinder	(ک . ) جاسوس یا مراقب دیگری، بپا، جانی.
highborn	اصیل، نیک  نژاد، خوص اصل، پاک  زاد.
highboy	آدم بلند پرواز درسیاست، کمد یا اشکاف ظروف.
highbred	باتربیت، اصیل، دارای تربیت یا نجابت خانوادگی.
highbrow	دارای ابرو وپیشانی بلند، ( مج. ) دارای سعه  نظر، عالم ودانشمند، روشنفکر.
higher up	ارشد، رئیس، برتر، عضو ارشد.
highfalutin	بلند، پرطمطراق، اغراق آمیز، قلنبه .
highflier	( highflyer)آدم بلند پرواز، آدم افراطی، دلیجان  سریع.
highflyer	( highflier)آدم بلند پرواز، آدم افراطی، دلیجان  سریع.
highland	کوهستانی، نارسا، احمقانه .
highlander	اهل کوهستان ، پشت کوهی.
highpass	بالا گذر.
hightail	باسرعت عقب نشینی کردن .
highway	شاهراه ، بزرگراه ، راه .
highwayman	راهزن  وسارق جاده ، دزد سرگردنه .
hijack	(jack high)دزدی هواپیما وسایر وسائط نقلیه  ومسافران  آن .
hike	گردش، پیاده  روی، مبلغ را بالا بردن .
hilar	متمرکز ونزدیک  به  ناف ومرکز.
hilarious	خنده  دار، مضحک .
hilarity	خوشی، نشاط، بشاشت، شوق وشعف.
hilding	(م. م. ) جانور یا اسب بی ارزش، حیوان  چموش، آدم بیکاره  ومهمل.
hill	تپه ، پشته ، تل، توده ، توده  کردن ، انباشتن .
hill myna	(ج. ش. ) سار سیاه  وبزرگ  آسیائی.
hillbilly	(آمر. ) آدم جنگلی ( غالبا از روی تحقیر ).
hillock	تپه  کوچک ، برآمدگی در سطح صاف، پشته ، گریوه ، ( نظ. ) پرندک .
hillside	دامنه ، سرازیری تپه ، دامنه  کوه .
hilly	پر از تپه .
hilt	دسته ، قبضه ، دسته  شمشیر.
hilum	چیز خیلی ریز وکوچک ، پیوندگاه  گیاه ، محل دخول رگ  وپی.
him	او را ( آن  مرد را )، به  او ( به  آن  مرد ).
himalayan	هیمالیائی، وابسته  بکوه  های هیمالیا.
himself	خودش، خود او ( درحال تاکید )، خود ( آن  مرد).
hind	(ج. ش. ) گوزن  ماده ، عقبی، پشت پای گاو.
hinder	پسین ، عقبی، مانع، واقع در عقب، پشتی، عقب انداختن ، پاگیرشدن ، بازمانده کردن ، مانع شدن ، بتاخیر انداختن .
hindgut	(ش. ) قسمت خلفی لوله  گوارش، روده  خلفی.
hindmost	عقب ترین ، پسین ، دورترین .
hindquarter	نیم شقه ، نصف قسمت خلفی گوشت گاو یا گوساله  وگوسفند، ران  گاو، پای گاو.
hindrance	پاگیری، بازماندگی، اذیت، آزار، مانع، سبب تاخیر.
hindsight	ادراک ، درک  یا فهم امری که  واقع شده .
hindustani	هندوستانی.
hinge	لولا، بند، مفصل، ( مج. ) مدار، محور، لولا زدن ، ( مج. ) وابسته  بودن ، منوط بودن بر.
hinge joint	مفصلی که  دریک  سطح حرکت کند، مفصل لولائی.
hinny	شیهه  اسب، شیهه ، شیهه  کشیدن .
hint	اشاره ، ایما، تذکر، چیز خیلی جزئی، اشاره  کردن .
hinterland	زمین  پشت ساحل، مناطق داخلی کشور.
hip	کفل، قسمت میان  ران  وتهیگاه ، مفصل ران ، جستن ، پریدن ، لی لی کردن ، سهو کردن .
hip and thigh	بطور کامل، سرتاسر، یکسره ، تمام عیار.
hip joint	( تش. ) مفصل استخوان  خاصره  وران ، مفصل ران .
hip roof	پشت بام سراشیب، پشت بام گرده  ماهی.
hipbone	( تش. ) استخوان  لگن  خاصره .
hippo	(hippopotamus) کرگدن .
hippocras	شرابی که  بان  ادویه  زده  باشند.
hippocratic	وابسته  به  طب بقراط، بقراطی.
hippocratic oath	سوگند بقراطی، سوگند دانشجویان  پزشکی.
hippodrome	اسپریس، میدان  اسب دوانی، سیرک .
hippopotamus	(ج. ش. ) اسب آبی، کرگدن .
hipster	شخص طرفدار امور جدید وبیسابقه  مانند مواد مخدره  وغیره ، نوپرست.
hire	کرایه ، اجاره ، مزد، اجرت، کرایه  کردن ، اجیرکردن ، کرایه  دادن  ( گاهی باout).
hireling	مزدور، اجیر.
hiring hall	آژانس یا سازمان  کاریابی.
hirple	( اسکاتلند ) لنگان  لنگان  راه  رفتن ، لنگیدن .
hirsute	پرمو، موئی، پشمالو.
his	ضمیر ملکی سوم شخص مفردمذکر، مال او ( مرد)، مال آنمرد.
hispid	مودار، خاردار، سیخک  دار.
hispidity	موداری.
hispidulous	پرمو، پشمالو.
hiss	صدای خش خش، صدای هیس ( مثل صدای مار )، هیس کردن .
hist	خاموش، هیس.
histamine	(ش. ) ترکیبی بفرمول C5H9N3.
histochemistry	علمی که  درباره  پدیده  های شیمیائی سلول وبافت بحث میکند، شیمی بافتی وسلولی.
histogen	(گ . ش. ) منطقه  روشن  محدود یا غیر محدودی از بافتهای اولیه ، بافت ساز.
histogenesis	بافت سازی.
histogram	سابقه  نما.نمایش طرز انتشار وفواصل وارتفاع سلول ها از هم.
histologic	( histological)وابسته  به  بافت شناسی.
histological	( histologic)وابسته  به  بافت شناسی.
histologist	متخصص بافت شناسی.
histology	بافت شناسی، علم بافت شناسی.
histoloysis	بافت خواری، تجزیه  وتحلیل بافت های بدن .
histopathology	مبحث امراض بافتی.
histophysiology	فیزیولوژی بافتی.
historcicism	فرضیه ای که  معتقداست کلیه  پدیده  های اجتماعی وفرهنگی باید از لحاظ تاریخی مطالعه شود، مکتب تاریخی.
historian	تاریخ نویس، تاریخ دان ، مورخ، تاریخ گزار.
historic	تاریخی، مشهور، معروف، مبنی بر تاریخ.
historicity	تاریخ گرائی.
historicize	بعنوان  تاریخ نشان  دادن .
historiographer	مورخ.
history	تاریخ، تاریخچه ، سابقه ، پیشینه ، ( طب ) بیمارنامه .
histrionic	مربوط به  نمایش.
histrionics	نمایش، اجرائ نمایش، ظاهرسازی، صحنه  سازی.
hit	زدن ، خوردن ، اصابت، موفقیت.اصابت، خوردن ، ضربت، تصادف، موفقیت، نمایش یافیلم پرمشتری، زدن ، خوردن  به ، اصابت کردن  به  هدف زدن .
hit and miss	گاهی موفق وگاهی مغلوب.
hit off	هم آهنگ  بودن ، هم عقیده  شدن .
hit or miss	برحسب تصادف، اتفاقا، تصادفا.
hitch	پیچ وخمیدگی، گرفتاری، مانع، محظور، گیر، تکان  دادن ، هل دادن ، بستن  ( به درشکه  وغیره  )، انداختن .
hitch up	اسب را یراق کردن ، خفت زدن  به  ( حیوان  ).
hitchhike	سرجاده  ایستادن  وباشست جهت خود را نشان  دادن  ( برای سواری مفتی )، مسافرت مفتی.
hither	اینجا، به  اینجا، اینطرفی.
hithermost	نزدیکتر به  اینطرف.
hitherto	تاکنون ، تابحال، تا اینجا، پیش از این ، سابق بر این .
hitherward	بدین  سو، بدین  طرف، تاکنون ، تابحال.
hive	کندو، ( مج. ) جای کار وپر قیل وقال، مرکز تجمع، در کندو جمع کردن ، اندوختن .
hives	( طب ) کهیر، ورم کهیر.
ho	( علامت تعجب و خوشوقتی یا غضب ) ها، ای، به ، اهوی، های.
hoar	سفید مایل به  خاکستری، موسفید، پیر.
hoard	اندوخته ، ذخیره ، احتکار، ذخیره  کردن  ( بیشتر باup )، احتکارکردن ، انباشتن ، گنج.
hoarder	محتکر.
hoarding	احتکار، انباشتن ، جمع آوری، دیوار موقتی.
hoarfrost	شبنم یخ زده ، سرما ریزه ، پژه ، اریز.
hoariness	سفید موئی، پوشیدگی از موهای سفید وکوتاه .
hoarse	خشن ، گرفته ، خرخری ( درمورد صدا).
hoary	سفید، سفید مایل به  خاکستری، کهن ، سالخورده .
hoax	شوخی فریب آمیز، گول زدن ، دست انداختن .
hob	سنبه  قالب، حقه ، شوخی فریب آمیز، میخ سرپهن  زدن ، گل میخ زدن ، باسنبه  یا میله بریدن ، با دندانه  ماشین  وغیره  بریدن .
hobble	لنگیدن ، شلیدن ، لنگ  لنگان  راه  رفتن ، دست وپای کسی را بستن ، مانع حرکت شدن ، زنجیر، پابند.
hobble skirt	دامن  تنگ .
hobbledehoy	کره  اسبی که  تازه  بالغ شده ، آدم تازه  بالغ.
hobby	اسب کوچک  اندام، مشغولیات، سرگرمی، کار ذوقی، کاری که  کسی بدان  عشق وعلاقه  دارد.
hobbyhorse	اسب چوبی، کار تفریحی، سرگرمی، لوده ، مسخره .
hobgoblin	جنی، زشت وموذی، غول، لولو، شبگرد، دزد.
hobnail	گل میخ، میخ سرپهن ، دهاتی، روستائی.
hobnob	نوش، بسلامتی، دوستانه ، خودمانی، بسلامتی کسی نوشیدن ، صحبت دوستانه  کردن .
hobo	کمارگر دوره  گرد، دوره  گردی کردن .
hobson's choice	انتخاب از روی ناچاری، ناگزیر، پیشنهادی که  چاره  ای جز قبول آن  نیست.
hock	(گ . ش. ) گیاهان  پنیرک ، شاهدانه  صحرائی، ختمی، پس زانو، پی بردن ، لنگ  کردن ، اذیت کردن ، ران  خوک .
hockey	چوگان  بازی با اصول فوتبال.
