hydrology	گفتار درچگونگی آب های روی زمین ، مبحث آب شناسی، علم میاه .
hydrolysis	(ش. ) تجزیه  بوسیله  آب، آب کافت.
hydrolyte	(ش. ) جسم یا ماده  ای که  تحت تاثیر تجزیه  بوسیله  آب قرار گیرد.
hydrolyze	(ش. ) تجزیه  شدن ، بوسیله  آب تجزیه  شدن .
hydromancer	تفال زننده  بوسیله  آب.
hydromancy	تفال بوسیله  آب.
hydromedusa	(ج. ش. ) نجم البحر یا ستاره  دریائی.
hydromel	آب وانگبین ، شهد آب، آب وعسل، عسلاب.
hydrometallurgy	استخراج یاتهیه  فلزات بوسیله  آب یا مایعات.
hydrometeor	وجود بخارآب در هوا ( بهر صورت که  ممکن  است )، باران ، برف، تگرگ .
hydrometer	آلت سنجش وزن  ویژه  مایعات، چگالی سنج.
hydropathy	( طب ) معالجه  امراض بوسیله  آب وتجویز آب.
hydrophane	( طب ) نوعی سنگ  سیلیسی یا عین  الهر(OPAL).
hydrophile	( hydrophilic) آب دوست، علاقمند به  آب.
hydrophilic	(hydrophile) آب دوست، علاقمند به  آب.
hydrophilous	(گ . ش. ) گرده  افشانی کننده  بوسیله  آب.
hydrophobia	(طب) مرضترس از آب، آب گریزی.
hydrophyte	(گ . ش. ) گیاه  آبزی.
hydroplane	هواپیمائی که  بر روی دریا نشسته  ویا از روی دریا پرواز کند، هواپیمای دریائی.
hydroponics	(گ . ش. ) رشد ونمو گیاهان  در آبهای مغذی برای تقویت آن .
hydropower	قوه  محرکه  مولد برق.
hydroscope	آلتی برای دیدن  اعماق دریا، آب بین .
hydrotaxis	واکنش موجود زنده  نسبت به  آب، ایجاد واکنش در برابر آب.
hydrotherapy	( طب ) استفاده  علمی آب در درمان  بیماریها، آب درمانی.
hydrothermal	وابسته  به  عمل آبهای گرم در پوسته  زمین ، گرمابی.
hydrothorax	( طب ) تجمع مایع در حفره  جنب.
hydrotropic	آب گرائی.
hydrotropism	آب گرائی یا هیدروتربیسم، رطوبت گرائی.
hydrous	(ش. ) آبدار، نمناک ، محتوی آب.
hydroxide	(ش. ) ترکیبیکه  عامل هیدورکسید (OH) داشته  باشد.
hydroxylate	(ش. ) دارای هیدروکسیل کردن .
hydrozoan	(ج. ش. ) مرجانیان .
hyena	(ج. ش. ) کفتار، ( مج. ) آدم درنده  خو یا خائن .
hygiene	علم بهداشت، بهداشت، حفظ الصحه .
hygienic	بهداشتی.
hygienics	علم بهداشت، بهداشت.
hygienist	متخصص بهداشت.
hygrograph	نم نگار، دستگاه  خود کاری برای اندازه  گیری رطوبت جوی.
hygrometer	نم سنج، آلات وادوات سنجش رطوبت هوا.
hygrometry	رطوبت سنجی.
hygrophyte	گیاه  رطوبت گرای.
hygroscope	رطوبت نما، نم بین ، نم نما، هیدروسکوپ.
hygroscopic	وابسته  به  نم نما.
hying	شتاب کردن ، عجله  کردن ، زود رفتن .
hyla	(toad tree) (ج. ش. ) قورباغه  درختی.
hymen	( افسانه  یونان ) خدای عروسی ونکاح، ( باحرف کوچک  ) عروسی، ازدواج، سرود عروسی، پرده  بکارت، دخترگی.
hymeneal	وابسته  به  سطح هاگدار ومیوه  آور قارچ، سطح هاگدار ومیوه  آور قارچ، سرود عروسی.
hymn	سرود روحانی، سرود، سرود حمد وثنا، سرود خواندن ، تسبیح وتمجید گفتن .
hymnal	کتاب سرودنامه  مذهبی، سرودنامه ، سرودی.
hymnary	=hymnal.
hymnbook	کتاب سرود مذهبی، سرودنامه .
hymnody	سرودسازی، سرود خوانی، سرود ( بطور کلی ).
hymnology	سرودشناسی.
hyodermic needle	( طب ) سوزن  آمپول یا تزریق زیر جلدی.
hyoid	لامی.
hyoid bone	(تش. ) استخوان  لامی ( در قسمت بالای حنجره  ).
hyp	(hypochondria) مالیخولیا، سودا.
hypaethral	روباز، بی سقف، بی پوشش، روبه  آسمان .
hype	(ز. ع. ) زیر جلدی، اعتیاد به  مواد مخدره ، معتاد به  مواد مخدره .
hyper	پیشوندی بمعنی روی و بالای و برفراز و ماورائ و خارج از حد عادیوفوق العاده  و مافوق و اضافه  و بیش از حد و بحد افراط.
hyperacid	حاوی مقدار زیادی اسید ( بیش از مقدار عادی ).
hyperacidity	زیادی اسید.
hyperactive	(طب) دارای فعالیت بیش از اندازه .
hyperaesthesia	( hyperesthesia) ( طب ) حساسیت شدید در یک  ناحیه  بدن ، ازدیاد حساسیت.
hyperbola	(هن. ) هذلولی، قسع زائد.
hyperbole	( بدیع ) مبالغه ، اغراق، غلو، گزاف گوئی، ( بدیع ) صنعت اغراق.
hyperbolic	اغراق آمیز، اغراقی، شبه  هذلولی، وابسته  به  هذلولی.
hyperbolist	اغراق گو.
hyperbolize	گزافه  گوئی کردن ، اغراق گفتن ، بدرجه  اغراق آمیزی بزرگ  کردن .
hyperborean	( باحرف کوچک  ) ساکن  دورترین  نقطه  شمالی زمین ، بسیار سرد.
hypercatalectic	دارای هجای زائد ( در شعر یا نثر ) مخصوصا در آخر.
hypercritic	نقادموشکاف، انتقاد سخت وموشکافی.
hyperemia	( طب ) احتقان ، پرخونی ( در عضو )، خون  انباری.
hyperesthesia	( hyperaesthesia) ( طب ) حساسیت شدید در یک  ناحیه  بدن ، ازدیاد حساسیت.
hyperfocal distance	نزدیک  ترین  فاصله  ای که  از آنجا میتوان  عکس برداری واضح وروشن  نمود.
hypergeometric	مربوط به  هندسه  فوق مقیاسات فضائی.
hyperglycemia	( طب ) ازدیاد قند خون .
hypergol	مایع قابل اشتعال.
hyperinsulinism	(طب) ازدیاد انسولین  (insulin)درخون  که  موجب کم شدن  قند خون  میگردد.
hyperion	( افسانه  یونان  ) تیتان  (titan) پدرهلیوس(helios).
hyperirritability	حساسیت واستعداد تحریک  فوق العاده .
hyperirritable	دارای حساسیت شدید.
hypermetropia	( طب ) مرض دوربینی، دوربینی.
hypermnesia	(طب) ازدیاد غیر عادی خاطرات وافکار گذشته ، افزایش غیر عادی حافظه .
hyperon	( فیزیک  ) جرمی که  حد فاصل بین  پروتون  ونوترون  دو اتم است.
hyperope	( طب ) مبتلا به  مرض دوربینی، شخص دوربین .
hyperopia	( طب ) دوربینی، مرض دوربینی.
hyperostosis	( طب ) رویش غیر طبیعی استخوان ، کلفت شدگی استخوان ، برآمدگی استخوان .
hyperphysical	فوق طبیعت، خارق العاده ، مافوق قوه  بدنی ومادی.
hyperpnea	( طب ) تنفس خیلی سریع یا عمیق ( غیر طبیعی )، پردمی.
hyperpyrexia	( طب ) تب شدید، درجه  حرارت بالاتر از صد.
hypersensitive	دارای حساسیت فوق العاده ، خیلی حساس.
hypersensitivity	حساسیت شدید.
hypertension	( طب ) فشار خون ، بیماری فشار خون ، افزایش فشار خون .
hyperthyroid	( طب ) ازدیاد فعالیت غذه  درقی.
hypertrophy	( طب ) بزرگ  شدن  عضوی بیش از حد لزوم.
hypervitaminosis	( طب ) ناراحتی های حاصله  در اثر ازدیاد ویتامین  در بدن .
hyphen	###############################################################################################################################################################################################################################################################
hyphenate	باخط پیوند چسبانیدن ، با خط پیوند نوشتن ، بوسیله  خط دارای فاصله  کردن  ( کلمات).
hyphenize	باخط پیوند چسبانیدن ، خط پیوندگذاشتن .
hypnagogic	(hypnogogic) خواب آور، خواب کننده ، منوم، ( مج.) دارای خصوصیات خواب.
hypnogenesis	ایجاد خواب، ایجاد خواب هیپنوتیزم.
hypnogenetic	ایجاد کننده  خواب هیپنوتیزم.
hypnoid	(hypnoidal) خوابی، نومی، شبیه  خواب یا خواب هیپنوتیزم.
hypnoidal	(hypnoid) خوابی، نومی، شبیه  خواب یا خواب هیپنوتیزم.
hypnopompic	بی خواب کننده  ، خواب زدا.
hypnosis	خواب هیپنوتیزم، خواب در اثر تلقین .
hypnotherapy	( طب ) معالجه  امراض بوسیله  خواب مغناطیسی.
hypnotic	خواب آور، منوم، تولیدکننده  خواب، هیپنوتیزم، مولد خواب مصنوعی.
hypnotism	علم هیپنوتیزم یا طریقه  خواب آوری مصنوعی.
hypnotist	هیپنوتیزم کننده .
hypnotization	هیپنوتیزم کردن .
hypnotize	خواب هیپنوتیزم کردن ، بطور مصنوعی خواب کردن ، ( مج.) مسحور ومفتون  کردن .
hypo	هیپوسولفیت سدیم، ( طب ) تزریق زیر جلدی، سوزن  تزریق زیر جلدی، عامل محرک ، تحریک  کردن .
hypoblast	(ج.ش.) غشائ داخلی جنین  .
hypochondria	مالیخولیا، حالت افسردگی، سودا، مراق، اضطراب واندیشه  بیهوده  راجع بسلامتی خود.
hypochondriac	مالیخولیائی، افسرده ، سودائی، آدم افسرده .
hypochondriasis	اضطراب واندیشه  بیهودی راجع بسلامتی خود.
hypocorism	اسم تصغیری ، لقب خودمانی و بشروخی ، اصطلاح یا کلمه  خودمانی وتصغیری ، لقب بچه گانه .
hypocrite	با ریا، آدم ریاکار، آدم دو رو، زرق فروش، سالوس، متصنع.
hypocritical	ریاکار، متظاهر، دورو، باریا.
hypoderm	(تش.) تحت جلد، قسمت زیر جلد،  hypoblast.
hypodermic	زیرپوستی، تحت الجلدی، ( طب ) تزریق زیر جلدی، سوزن  مخصوص تزریق زیر جلد.
hypodermic injection	( طب ) تزریق زیر جلدی، تزریق پوستی.
hypodermic syringe	( طب ) سرنگ (syringe) کوچکی که  برای تزریقات تحت جلدی بکار میرود.
hypodermis	( ج.ش.) پوست زیرین ، زیر پوست، تحت الجلد.
hypogastric	واقع در زیر شکم، زیر شکمی ( قسمت وسط پائین  تر از ناف).
hypogeal	واقع در شکم خاک ، زیر زمینی.
hypogene	( ز.ش.) تشکیل شده  یا متبلور شده  در زیر سطح زمین ،آذرین  (plutonic) مثل سنگ  خارا.
hypogeous	واقع در شکم خاک ، زیر زمینی.
hypogeum	( معماری قدیم ) قسمت زیر زمینی بنا ، سرداب.
hypoglossal	(تش.) وابسته  به  عصب زیرزبانی.
hypoglycemia	( طب ) کم شدن  قند در خون  ، کم قند خونی.
hypomania	( ر.ش.) جنون  خفیف.
hypomanic	دارای جنون  خفیف.
hypomorph	انسان  سرگرد وپاکوتاه .
hypophyseal	( تش .) مربوط به  غده  صنوبری ، مربوط به  هیپوفیز.
hypophysis	( تش.) غده  صنوبری ، غده  هیپوفیز.
hyporisy	دوروئی، ریا، ریاکاری، دورنگی، سالوس، زرق.
hyposensitize	( طب ) کم شدن  حساسیت نسبت به  بعضی مواد موجد حساسیت ( مثل گرده  گلهاوغیره ) ، عدم حساسیت.
hypostasis	پایه  یانگهبان  عضو یا چیزی، پشتیبان ، موجود فرضی، حالت تعلیق، معلق، ذات.
hypostatize	تبدیل بماده  کردن  ، جسمیت دادن  به .
hypostyle	دارای سقف مبتنی بر ردیف ستون ، ستون  دار.
hypotaxis	( د.) رابطه  ترکیبی یا صرف ونحوی کلمه  اصلی با مشتقاتش ( کلمه  مخالف parataxis).
hypotension	( طب ) فشار خیلی ضعیف وغیر عادی رگها، فشار خون  خیلی پائین .
hypotenuse	( هن.) زه ، وتر، وتر مثلث قائم الزاویه .
hypothecate	گرو گذاشتن ، وثیقه  قرار دادن ، رهن  گذاردن .
hypothermal	نیم گرم، نسبتا گرم، وابسته  به  تقلیل درجه  حرارت.
hypothesis	فرض.فرض، فرضیه ، قضیه  فرضی، نهشته ، برانگاشت.
hypothesize	فرض کردن ، برانگاشتن .
hypothetical	فرضی.فرضی، برانگاشتی، نهشتی.
hypothyroidism	( طب ) از کار افتادن  یانقص غده  درقی.
hypotrophy	( زیست شناسی ) رشد کمتر از معمول، ( گ .ش.) رشد غیر متناسب اعضای شعاعی.
hypoxia	کمبود اکسیژن  در بافت های بدن .
hypsography	نقشه  برداری از کوه ها وارتفاعات زمین .
hypsometer	فراز سنج، ارتفاع پیما، ارتفاع سنج.
hyrax	( ج.ش.) نوعی خرگوش کوهی.
hyroquinone	(ش. ) ترکیب متبلور سفید بفرمول 2(OH) H4 C6.
hyson	نوعی چای سبز چینی.
hyssop	(گ .ش.) زوفا، زوفای مصری ، اشنان  دارو.
hysterectomize	بوسیله  عمل جراحی زهدان  را در آوردن .
hysterectomy	( جراحی ) بیرون  آوردن  زهدان  یارحم.
hysteresis	پس ماند.
hysteresis loop	حلقه  پس ماند.
hysteria	( طب ) تشنج، حمله ، غش یا بیهوشی وحمله  در زنان ، هیجان  زیاد، هیستری، حمله عصبی.
hysteric	دارای هیجان  شدید یاهیستری.
hysterics	حمله  خنده  غیر قابل کنترل، حمله  گریه ، حمله  احساساتی، حمله  وتشنج ( درزنان )، هیجان .
hysterogenic	تشنج آور، حمله  آور، موجب اختناق رحمی، حمله  تشنجی، شبیه  حمله ، اختناق زهدانی.
hysteroid	تشنج آور، حمله  آور، موجب اختناق رحمی، حمله  تشنجی، شبیه  حمله ، اختناق زهدانی.
i	(د. ) اول شخص مفرد، من  (درحال مفعولی me گفته  میشود)، نهمین  حرف الفبای انگلیسی.
i beam	تیر آهن  یا فولاد (beam iron).
i'd	مخفف should I و would Iبمعنی من  میبایستی و had Iبمعنی من باید و من داشتم.
i've	have =I.
iamatology	مبحث دارو شناسی پزشکی.
iamb	(=iambus) وتد مجموع، یک  هجای کوتاه  و یک  هجای بلند.
iambic	وابسته به وتد مجموع.
iambize	اشعار هجائی بسبک  وتد مجموعساختن .
iatraliptics	مرهم گذاری، معالجه  با مالش.
iatric	وابسته  به  پزشکی، طبی.
iatrochemistry	شیمی پزشکی.
iatrology	علم طبابت، علم العلاج، رساله  پزشکی، رساله  طبی.
iberian	اهل شبه جزیره ایبری.
ibex	بز کوهی، مرال، بشکل بز کوهی.
ibidem	ایضا، تکرار میشود، در همانجا، (مخفف آن  ibid است).
ibis	(ج. ش. ) لک  لک  گرمسیری.
icarian	وابسته به  ایکاروس (icarus)، بلند پرواز.
icarus	(افسانه  یونان ) ایکاروس پسر دالوس.
ice	منجمد کردن ، یخبستن ، منجمد شدن ، شکر پوش کردن ، یخ، سردی، خونسردی و بی اعتنائی.
ice age	دوره  یخ، دوره یخبندان .
ice cap	قله  یخی، یخپهنه ، (طب) کیسه یخ.
ice cold	فوق العاده  سرد، مثل یخ.
ice cream	بستنی.
