ice field	سرزمین  یخی، یخزار، یخشناور.
ice foot	یخ پوزه ، دیواره  یخدر نواحیشمال.
ice pick	یخ خرد کن ، چکش یخشکن .
ice plant	کارخانه یخساز.
ice skate	روییخ اسکیکردن ، اسکی روی یخ.
ice storm	طوفان  همراه باتگرگ ، کولاک .
icebag	کیسه یخ.
iceberg	توده  یخ غلتان ، کوه یخ شناور، توده  یخشناور.
icebink	یختاب، روشنائی که  دراثرانعکاس نور یخ درافق پیدامیشود، پرتگاه  یخ درسواحل دریا.
iceboat	قایق یخ شکن ، قایق مخصوص مسابقه  روی یخ، سورتمه  یخی.
icebound	احاطه شده از یخ، یخ بند، یخبسته .
icebox	یخچال.
icebreaker	قایق یخشکن ، کشتی یخشکن .
icefall	آبشار یخی، توده  یخغلتان .
icehouse	یخچال، خانه و ساختمان ساخته شده از یخ.
iceland	ایسلند، جزیره  ایسلند، زبان ایسلندی.
iceland moss	(گ . ش. ) گلسنگ  ایسلندی (islandica cetraria).
iceland poppy	(گ . ش. ) انواع خشخاش مزروعی چندساله .
iceland spar	(مع. ) کلسیت شفاف دارای خاصیت انکسار مضاعف.
iceman	یخ فروش، یخچال دار، یخی، بستر دوران  یخ.
iceneedle	یکی از ذرات ظریف یخ که  در هوای سرد و شفاف بطور شناوریافت میشود.
ichnite	(ichnolite) سنگواره جای پا، اثر پای فسیل شده .
ichnolighology	(ichnomancy، ichnology) تفال و غیبگوئی از روی رد پا، رد پا شناسی.
ichnolite	(ichnite) سنگواره جای پا، اثر پای فسیل شده .
ichnology	(ichnomancy، ichnolighology) تفال و غیبگوئی از روی رد پا، رد پا شناسی.
ichnomancy	(ichnology، ichnolighology) تفال و غیبگوئی از روی رد پا، رد پا شناسی.
ichor	(افسانه یونان  ) خون  خدایان ، آب جراحت، خونابه .
ichorous	خونابه ای.
ichthyoid	(ج. ش. ) ماهی وار، شبیه  ماهی.
ichthyology	ماهی شناسی.
ichthyophagous	ماهیخوار، تغذیه  کننده  از ماهی.
icicle	قندیل یخ، قله  یخ، یخ پاره ، قطعه یخ.
icily	بطور سرد، یخمانند.
iciness	حالت یخی، سردی.
icing	شکر و تخممرغ روی شیرینی.
icker	(اسکاتلند ) خوشه ذرت، سنبله  ذرت.
icon	شمایل، تمثال، تندیس، پیکر، تصویر، تصویر حضرت مسیح یامریم ویامقدسین  مسیحی.
iconoclasm	شمایل شکنی، بت شکنی.
iconoclast	بت شکن .
iconography	پیکر نگار.
iconolater	شمایل پرست.
iconology	شمایل شناسی، پیکر شناسی.
icosahedron	(هن. ) بیست روئی، بیست وجهی، بلوربیست وجهی.
icosi	پیشوندی بمعنی بیست و بیستتائی.
icterus	(طب ) زردی، یرقان .
ictus	سکته ، ضرب، ضربان ، تپش، حمله ناگهانی بیهوشی.
icy	یخی، پوشیده  از یخ، بسیارسرد، خنک .
id	مجموع تمایلاتانسان که نفس یا شخصیتانسان  و تمایلات شهوانی وجنسیازآن  ناشی میشود، نهاد.
idea	انگاره ، تصور، اندیشه ، فکر، خیال، گمان ، نیت، مقصود، معنی، آگاهی، خبر، نقشه  کار، طرزفکر.
ideal	کمال مطلوب، هدف زندگی، آرمان ، آرزو، ایده آل، دلخواه .
idealism	آرمان  گرائی، معنویت، خیال اندیشی، سبک  هنری خیالی.
idealist	ایده  آلیست.
idealistic	آرمانی، مطلوب، وابسته به آرمان  گرائی، آرمان  گرا.
ideality	اندیشه  گرائی.
idealize	بصورتایده آل در آوردن ، صورت خیالی و شاعرانه  دادن  (به )، دلخواه سازی.
idealogy	(ideology) مبحث افکار و آرزوهای باطنی، خیال، طرز تفکر، ایدئولوژی، انگارگان .
ideate	تصور کردن ، فکر کردن ، خیال کردن .
ideation	خیال اندیشی.
ideational	(ideative) وهمی، خیالی، اندیشه ای.
ideative	(ideational) وهمی، خیالی، اندیشه ای.
idem	همان ، ایضا، همان نویسنده ، در همانجا.
identic	مساوی، عینا، همان ، منطبق با، یکسان .
identifiable	قابل شناسائی.
identification	هویت، بازشناسی، هویت شناسی.شناسائی، تعیین هویت، تطبیق، تمیز.
identifier	معین  کننده  هویت.
identify	شناختن ، تشخیص هویت دادن ، یکی کردن .تشخیص هویت، باز شناختن ، مربوط ساختن .
identity	هویت، همانی، اتحاد.هویت، شخصیت، اصلیت، شناسائی، عینیت.
identity operation	عمل همانی.
ideogram	تجسم و نمایش عقاید و افکار و اجسام با تصویر.
ideogramic	( ideogrammic) نمایشی، تجسمی.
ideogrammic	( ideogramic) نمایشی، تجسمی.
ideograph	امضائ یا علامت مخصوص شخص، مارک  تجارتی.
ideology	(idealogy) مبحث افکار و آرزوهای باطنی، خیال، طرز تفکر، ایدئولوژی، انگارگان .
ides	عید، (در گاهنامه  قدیم روم) روز پانزدهم مارس و مه  و ژوئیه  و اکتبر و سیزدهمماههای رومی.
idiocy	حماقت، خبط دماغ، سبک  مغزی، ابلهی.
idiographic	وابسته  به مجاز، مجازی، مادی، اندیشه  نگار.
idiolect	طرزبیان  و لحن  سخن  شخص در یک  مرحله زندگی.
idiom	لهجه ، زبان  ویژه ، اصطلاح.
idiomatic	اصطلاحی.
idiomorphic	دارای شکل مخصوص بخود، دارای شکل صحیح خود.
idiopathy	صفت خاص، علاقه  خاص، ناخوشی جداگانه .
idiosyncrasy	حال مخصوص، طبیعت ویژه ، طرز فکر ویژه ، شیوه ویژه هرنویسنده ، خصوصیاتاخلاقی.
idiot	آدم سفیه و احمق، خرف، سبک  مغز، ساده .
idiotic	ابلهانه .
idiotism	سفاهت، حماقت، جهالت، بی خبری.
idle	بیکار، تنبل، بیهوده ، بیخود، بی اساس، بی پروپا، وقت گذراندن ، وقت تلف کردن ، تنبل شدن .عاطل.
idle time	دوره  عطالت، دوره  فطرت.
idle wheel	دنده  چرخ رابط بین  دو چرخ.
idleness	(idlesse) بیکاری تنبلی، بطالت، بیهودگی، گیجی، کند ذهنی.
idler	آدم بیکار و تنبل، چرخ دلاله ، بیکاره .
idler pulley	قرقره  زنجیر.
idler wheel	چرخ یا دنده  چرخنده ای که حرکت را به چرخ دیگری انتقال میدهد.
idlesse	(idleness) بیکاری تنبلی، بطالت، بیهودگی، گیجی، کند ذهنی.
idling cycle	چرخه  عطالت.
idol	بت، صنم، خدای دروغی، مجسمه ، لاف زن ، دغل باز، سفسطه ، وابسته به  خدایان  دروغی وبت ها، صنم، معبود.
idolatrous	مربوط به  بت پرستی و کفر.
idolatry	بت پرست.
idolization	پرستش، بت سازی.
idolize	بت ساختن ، صنم قرار دادن ، پرستیدن ، بحد پرستش دوست داشتن .
idoneous	مناسب، جور، درخور، مختص، مخصوص، فراخور.
idyl	(idyll) چکامه  کوتاه ، قصیده  کوتاه ، شرح منظره  ای از زندگانی روستائی، چکامه  در باره زندگی روستائی.
idyll	(idyl) چکامه  کوتاه ، قصیده  کوتاه ، شرح منظره  ای از زندگانی روستائی، چکامه  در باره زندگی روستائی.
if	اگر، چنانچه ، آیا، خواه ، چه ، هرگاه ، هر وقت، ای کاش، کاش، اگر، چنانچه ، (مج. )شرط، حالت، فرض، تصور، بفرض.
if statement	بند شرطی.
iff	( if only and if) حکم شرطی.
iffy	دارای احتمالات زیاد، دارای لیت و لعل زیاد.
igloo	(iglu) کلبه اسکیموها.
iglu	(igloo) کلبه اسکیموها.
igneous	آذرین ، آتشین ، آتش دار، آتش فشانی، محترقه .
ignescent	جرقه زن ، محترقه ، جرقه  دار، آتشی.
igni	پیشوندی است بمعنی آتش.
ignisfatuus	روشنائی شبانه  بر روی زمین  های باتلاقی که تصور میرفت ازاحتراق گازهای باتلاقی بوجودمیاید، چیز گمراه کننده ، شعله  کمرنگ .
ignite	آتش زدن ، روشن  کردن ، گیراندن ، آتش گرفتن ، مشتعلشدن .
igniter	(ignitor) گیرانه .
ignition	سوزش، احتراق، آتش گیری، اشتعال، هیجان .
ignitor	(igniter) گیرانه .
ignoble	ناکس، فرومایه ، پست، بد گوهر، ناجنس، نا اصل.
ignominious	رسوا، مفتضح، موجبرسوائی، ننگ  آور.
ignominy	بد نامی، رسوائی، افتضاح، خواری، کار زشت.
ignoramus	شخص کاملا بی سواد، جاهل، آدمنادان .
ignorance	نادانی، جهل، بی خبری، ناشناسی، جهالت.
ignorant	نادان .
ignoratio elenchi	سفسطه  منطقی که  عبارت است از رد بیان یا اظهار مخالف با بیان  خود، مشاغبه .
ignore	تجاهل کردن ، نادیده پنداشتن ، چشم پوشیدن ، رد کردن ، بی اساس دانستن ، برسمیت نشناختن .
ignore character	اگر و تنها اگر.دخشه  چشمپوشی.
iguana	(ج. ش. ) سوسمار درختی، هرنوع سوسمار بزرگ .
iguanodont	(دیرین شناسی ) سوسمار بزرگ  گیاهخوار قدیم.
ihs	(lesus) مخفف کلمه  یونانی عیسی.
ilch	کش رفتن ، بچابکی دزدیدن ، دزدیدن ، دزدی.
ileac	(ileal) (تش. ) وابسته به روده  دراز.
ileal	(ileac) (تش. ) وابسته به روده  دراز.
ileitis	(طب ) آماس ایلئون ، آماس روده دراز.
ileum	روده دراز، چم روده ، معائ غلاظ.
ileus	(طب ) انسداد روده ، قولنجالیاوسی.
ilex	(oak holm) (گ . ش. ) بلوط سبز (ilex quercus).
iliac	(ilial) وابسته  به  استخوان  لگن  خاصره ، سرینی، حرقفی.
iliad	ایلیاد، داستان حماسی منسوب به هومر.
ilial	(iliac) وابسته  به  استخوان  لگن  خاصره ، سرینی، حرقفی.
ilium	استخوان  حرقفی، حرقفه .
ilk	تیره ، خانواده ، نوع، جور، گونه ، دسته ، طبقه .
ilka	( each، every ) هر کدام، هر یک .
ill	ناخوش، رنجور، سوئ، خراب، خطر ناک ، ناشی، مشکل، سخت، بیمار، بد، زیان  آور، ببدی، بطور ناقص، از روی بدخواهی و شرارت، غیر دوستانه ، زیان .
ill advised	مبنی بر بی اطلاعی، غیر عاقلانه ، بد فهمانده شده .
ill being	بدبختی، بدی، ناهنجاری.
ill bred	بی تربیت، بی ادب، غیر متمدن ، بد تربیت شده .
ill fated	بدبخت، بدطالع، شوم، بدبختیآور، موجب بدبختی.
ill favored	غیر جذاب، بد برخورد، زشت، دارای صورت ناهنجار و زننده ، نامطلوب، نامساعد، نگون  بخت.
ill gotten	با وسائل غیر مشروع بدست آمده ، نا مشروع، حرام.
ill humored	بداخلاق، بدخو، مخالف، ترشرو، عبوس.
ill mannered	بد روش، بی تربیت، بد خو، بی ادب.
ill natured	بدطبیعت، بدباطن ، بداخلاق، عبوس، ترشرو، بدسرشت، نامطبوع.
ill sorted	بد نهاد، ناموافق، ناسازگار، ناپسند، ناخوشایند، نامناسب، ناجور.
ill starred	بداختر، بد طالع، بدبخت.
ill tempered	بد خلق، بدخو.
ill timed	بیموقع، نابهنگام.
ill treat	بدرفتاری کردن ، بد استقبال کردن ، سوئاستفاده  کردن ، ضایع کردن .
ill treatment	بد رفتاری، سوئ استفاده .
ill usage	سوئاستعمال.
ill use	بد استعمالکردن ، سوئ استفاده ، بد رفتاری.
ill will	سوئ نیت، دشمنی، خصومت.
ill wisher	آدم بد نیت، بد خواه ، بد طینت، بد منش.
illation	استباطی، حاکی، نتیجه  رسان ، منتج شونده .
illative	استنباطی، حاکی، نتیجه  رسان ، منتج شونده .
illaudable	ناستوده ، نکوهیده .
illegal	نامشروع، غیر قانونی.چشم پوشی کردن .غیر قانونی، نا مشروع، حرام، غیرمجاز.
illegal character	دخشه  نامشروع.
illegal code	رمز نامشروع.
illegibility	نا خوانائی، خوانده  نشدنی.
illegible	ناخوانا.
illegitimacy	غیر مشروعی، حرامزادگی.
illegitimate	حرامزاده ، غیر مشروع، ناروا.
illiberal	بی گذشت، کوته  فکر، متعصب، مخالف اصول آزادی.
illicit	ممنوع، قاچاق، نا مشروع، مخالف مقررات.
illimitable	بی پایان ، بیحد، نامحدود، محدود نشدنی.
illinois	استان  >ایلی نویز< در ایالت متحده  آمریکا.
illiquid	نا معلوم، جامد، غیر مایع، غیر قابل تبدیل به  پول.
illiteracy	بیسوادی.
illiterate	بی سواد، عامی، درس نخوانده .
illness	مرض، ناخوشی، بیماری، کسالت، شرارت، بدی.
illogic	غیر منطقی، خلاف منطق.
illume	روشن  کردن ، منور کردن ، روشن فکر ساختن .
illuminable	منورشدنی.
illuminate	روشن  ساختن ، توضیح دادن .روشن  کردن ، درخشان ساختن ، زرنما کردن ، چراغانیکردن ، موضوعی را روشن  کردن ، روشن  (شده  )، منور، روشن  فکر.
illuminati	اشراقیون ، روشن  ضمیران ، روشن  فکران .
illumination	روشن سازی، تنویر، چراغانی، تذهیب، اشراق.روشن  سازی، تنویر، توضیح.
illumine	(illume) روشن  کردن .
illuminism	اشراقی، پیروی از فلسفه اشراقی.
illusion	فریب، گول، حیله ، خیال باطل، وهم.
illusionism	وهم گرائی، نقاشی از مناظر خیالی، نگارش یا توصیف مناظر وهمی، خیالبافی، حقه بازی.
illusive	(illusory) گمراه کننده ، مشتبه سازنده ، وهمی، غیر واقعی.
illusory	(illusive) گمراه کننده ، مشتبه سازنده ، وهمی، غیر واقعی.
illustrate	توضیح دادن ، بامثال روشن ساختن ، شرحدادن ، نشان دادن ، مصور کردن ، آراستن ، مزین  شدن .
illustration	مثال، تصویر.
illustrative	روشنگر، گویا، توضیح دهنده .
illustrious	برجسته ، نامی، درخشان ، ممتاز، مجلل.
illuviate	در اثر نقل مکان از محلی در محل دیگری رسوب شدن  (خاک  ) ته نشین  شدن .
illuviation	رسوب، ته نشینی، آبرفت.
illy	( badly، ill) از روی بدی، از روی بد خواهی.
illyrian	بومی ایلیریا(illyria).
ilolater	بت پرست، ستایشگر، تحسین کننده .
image	مجسمه ، تمثال، شکل، پنداره ، شمایل، تصویر، پندار، تصور، خیالی، منظر، مجسم کردن ، خوب شرح دادن ، مجسمساختن .تصویر، نگاره .
image area	ناویه  تصویر.
image processing	تصویر پردازی.
imagery	صنایع بدیعی، تشبیه ادبی، شکل و مجسمه ، مجسمه  سازی، شبیه سازی، تصورات.
imaginable	(imaginal) تصور کردنی، قابل تصور، انگاشتنی، قابل درک ، وابسته  به تصورات و پندارها، تصوری.
