imaginal	(imaginable) تصور کردنی، قابل تصور، انگاشتنی، قابل درک ، وابسته  به تصورات و پندارها، تصوری.
imaginapy	موهومی، انگاری.
imaginary	انگاشتی، پنداری، وهمی، خیال، خیالی، تصوری.
imagination	پندار، تصور، تخیل، انگاشت، ابتکار.
imaginative	پرپندار، پر انگاشت، دارای قوه  تصور زیاد.
imagine	تصور کردن ، پنداشتن ، فرض کردن ، انگاشتن ، حدس زدن ، تفکر کردن .
imagism	مکتب شعر جدید که  قبل از جنگ  اول جهانی رایج شده  و پیرو تشبیهات زنده  و موضوعاتجدید وبکر وآزادی از قید سجع وقافیه است، مکتب شعر جدید، مکتب تخیل.
imago	(ج. ش. ) حشره کامل و بالغ، آخرین مرحله  دگردیسی حشره که بصورت کامل و بالغ در میاید.
imam	(فارسی ) امام، پیشوا.
imaret	عمارت، مسافرخانه .
imbalance	عدم تعادل، عدم توازن ، ناهماهنگی.
imbecile	سبک  مغز، بی کله ، کند ذهن ، خرفت، ابله .
imbecility	کند ذهنی، خرفتی.
imbed	embed =.جداسازی کردن .
imbedded	جدا سازی شده .
imbibe	نوشیدن ، اشباعکردن ، جذب کردن ، خیساندن ، تحلیل بردن ، فرو بردن ، در کشیدن .
imbibition	جذب، استنشاق، (مج. ) درک ، اشباع.
imbitter	embitter =.
imbricate	مثل فلس ماهی روی همچیدن ، نیمه  نیمه  روی همگذاشتن ، روی همقرار گرفته ، فلس فلس، پولک  پولک .
imbroglio	درهم و برهم، قطعه موسیقی درهم آمیخته  و نامرتب، مسئله  غامض، سوئ تفاهم.
imbrue	آغشتن ، آلوده  کردن ، تر کردن ، خیساندن ، مرطوب کردن ، اشباع کردن ، جذب کردن .
imbue	خوب رنگ  گرفتن ، خوب نفوذ کردن ، رسوخکردن  در، آغشتن ، اشباع کردن ، ملهم کردن .
imburse	اضافه  کردن ، افزودن ، با ارزش کردن ، انبار کردن ، در کیسه  گذاردن ، پرداختن .
imfancy	کودکی، صغر، عدم بلوغ، نخستین  دوره  رشد.
imitable	قابل تقلید.
imitate	نوای کسی را در آوردن ، تقلید کردن ، پیروی کردن ، کپیه کردن .
imitation	تقلید، پیروی، چیز تقلیدی، بدلی، ساختگی، جعلی.
imitative	تقلیدی، بدلی.
imitator	مقلد.
immaculacy	بی آلایشی، پاکی، عفت، منزهی، معصومیت.
immaculate	معصوم.
immane	بزرگ ، پهناور، زیاد، غول پیکر، شریر.
immanence	(immanency) حضور در همه  جا، بودن  خدا در مخلوق.
immanency	(immanence) حضور در همه جا، بودن  خدا در مخلوق.
immanent	ماندگار، اصلی، ( در مورد خدا ) دارای نفوذ کامل در سرتاسرجهان ، درهمه جاحاضر.
immanentism	نظریه  فسلفی که  معتقد است رابطه  میان  خدا و فکر و روح و دنیا رابطه ای ذاتی است.
immaterial	غیر مادی، مجرد، معنوی، جزئی، بی اهمیت.بی اهمیت، ناچیز.
immaterialism	معنویت، عدم اعتقاد به  ماده ، تجرد.
immaterialize	غیر مادی کردن .
immature	نا بالغ، نارس، رشد نیافته ، نابهنگام، بی تجربه .
immaturity	نارسی، نابالغی.
immeasurable	بی اندازه ، پیمایش ناپذیر، بیکران ، بی قیاس.
immediacy	بی درنگی، فوریت، بی واسطگی، بی فاصلگی، مستقیم و بی واسطه  بودن ، آگاهی، حضور ذهن ، بدیهی، قرب جواز.
immediate	بی درنگ ، فوری، بلافاصله ، بلا واسطه ، پهلوئی، آنی، ضروری.بلافصل، فوری.
immediate access	با دستیابی بلافصل.
immediate address	نشانی بلافصل.
immediate addressing	نشانی دهی بلافصل.
immediate operand	عمل وند بلافصل.
immediately	بی درنگ .
immedicable	بی درمان ، درمان ناپذیر، بهبود ناپذیر.
immemorial	یاد نیاوردنی، بسیار قدیم، خیلی پیش، دیرین .
immense	بی اندازه ، گزاف، بیکران ، پهناور، وسیع، کلان ، بسیار خوب، ممتاز، عالی.
immensity	زیادی، بیکرانی.
immensurable	بی قیاس، خیلی قدیم، برتر از قیاس.
immerge	فرو بردن ، غوطه  دادن (در آب یا مایع دیگری )، غسل ارتماسی دادن ، فرو رفتن .
immergence	فرو بردن ، غوطه ورسازی.
immerse	فرو بردن ، زیر آب کردن ، پوشاندن ، غوطه دادن ، غسل ارتماسی دادن (برای تعمید).
immersion	غسل، غوطه وری.
immesh	(=enmesh) در دام نهادن ، گرفتار کردن .
immethodical	بدون اسلوب، بی رویه ، بی سبک ، بی قاعده ، بی ترتیب.
immigrant	مهاجر، تازه  وارد، غریب، کوچ نشین ، آواره .
immigrate	مهاجرت کردن  (بکشور دیگر)، میهن  گزیدن ، توطن  اختیار کردن ، آوردن ، نشاندن ، کوچ کردن .
immigration	مهاجرت، کوچ.
imminence	(imminency) نزدیکی، مشرف بودن ، قرابت، وقوع خطر نزدیک .
imminency	(imminence) نزدیکی، مشرف بودن ، قرابت، وقوع خطر نزدیک .
imminent	قریب الوقوع، حتمی.
immingle	درهم آمیختن ، بهم آمیختن ، مخلوط کردن .
immiscibility	حالت مخلوط نشدنی، غیر قابلیت اختلاط.
immiscible	مخلوط نشدنی.
immitigable	تخفیف ناپذیر، سبک  نشدنی، تسکین  ندادنی، فرو ننشستنی.
immix	در همآمیختن ، آمیزش یافتن .
immixture	اختلاط و امتزاج.
immobile	بی جنبش، بی حرکت، ثابت، جنبش ناپذیر.
immobility	عدم تحرک ، بی جنبشی، بیحرکتی.
immobilization	عدم تحرک .
immobilize	بی بسیج کردن ، جمع کردن ، از جنبش و حرکت باز داشتن ، ثابت کردن ، مدتی در بستربی حرکت ماندن .
immoderacy	بی اندازگی، زیادی، فوق العادگی، بی اعتدالی، نامحدودی.
immoderate	بی اعتدال، زیاد.
immoderation	زیاده  روی، بی اعتدالی، زیادتی.
immodest	بی شرم، پر رو، بی عفت، گستاخ، جسور، نا نجیب.
immolate	قربانی شدن ، فدا کردن ، کشته  شده ، فدائی.
immolation	قربانی.
immolator	قربانی کننده .
immoral	بد سیرت، بد اخلاق، زشت رفتار، هرزه ، فاسد.
immorality	بد اخلاقی، فساد.
immortal	ابدی، فنا ناپذیر، جاویدان ، جاوید.
immortality	ابدیت.
immortalize	جاوید کردن ، شهرت جاویدان  دادن  به .
immortelle	(گ . ش. ) گل دگمه ، جاویدان ، گل پایا.
immotile	بیحرکت، بی جنبش.
immovability	غیر منقولی، بی جنبشی، بی حرکتی، استواری.
immovable	غیر منقول، استوار، ثابت.
immune	مصون ، آزاد، مقاوم دربرابر مرض بر اثر تلقیح واکسن ، دارای مصونیت قانونی و پارلمانی، مصون  کردن ، محفوظ کردن .
immunity	مصونیت، آزادی، بخشودگی، معافیت، جواز.
immunization	مصونیت دادن .
immunize	مصونیت دار کردن .
immunochemistry	علمایمنی شیمیائی، مبحث ایمنی شناسی شیمیائی.
immunogenetics	رشته ای از اتم شناسی که  در باره  روابط مرض و وراثبت یا نژاد بحث میکند، مطالعه ارتباط داخلی از لحاظ زیست شناسی، مبحث مصونیت نژادی.
immunologic	مربوط به  مصونیت، وابسته به  ایمنی شناسی.
immunology	مبحث مصونیت، ایمنیشناسی.
immunotherapy	ایمن  درمانی، معالجه  یا جلوگیری از بیماری بوسیله  پادگن .
immure	در چهار دیوار نگاهداشتن ، محصور کردن ، زندانی کردن .
immurement	در دیوار قرار دادن .
immusical	ناجور، نا موزون ، خارج از قواعد موسیقی، بدون  هماهنگی.
immutability	تغییر ناپذیری، پا بر جائی، ثبات.
immutable	تغییر ناپذیر، پابرجا.
imp	بچه شریر و شیطان ، جنی، مرد جوان ، وصله ، پیوند زدن ، قلمه  زدن (گیاه )، غرس کردن ، افزودن ، تکه دادن ، تعمیر کردن ، مجهز کردن ، آزار دادن ، مسخره کردن .
impact	بهم فشردن ، پیچیدن ، زیر فشار قرار دادن ، با شدت ادا کردن ، با شدتاصابت کردن ، ضربت، فشار، تماس، اصابت، اثر شدید، ضربه .برخورد، اثر.
impact printer	چاپگر برخوردی.
impacted	بهم چسبیده ، باهم جوش خورده (مثل انتهای استخوانهای شکسته )، باهم جمعشده ، کارگذاشته شده ، میان  چیزی گیر کرده ، تحت فشار.
impaction	فشار سخت، بهم فشردگی، بسته بندی، گیر افتادگی.
impaint	رنگ  زدن ، نقاشی کردن .
impair	خراب کردن ، زیان  رساندن ، معیوب کردن .
impale	چهار میل کردن ، بر چوب آویختن ، سوراخ کردن ، احاطه کردن ، محدود کردن ، میله  کشیدن .
impalpability	دارای خصوصیات لمس نا پذیری، حس نشدنی.
impalpable	لمس نشدنی، غیر محسوس.
impanel	در صورت نوشتن ، نامنویسی کردن  ( در هیئت منصفه ).
imparadise	به بهشت فرستادن ، غرق در خوشحالی کردن .
imparial	بی طرف، بیطرفانه ، منصفانه .
imparity	غیر قابل تقسیم بودن  اعداد بدو قسمت مساوی، طاقی، عدمسنخیت، عدم تجانس، نابرابری.
impark	در محوطه  نگاه  داشتن ، در آغل نگاهداشتن ، در پارک  یا جنگل محصور کردن .
impart	سهم بردن ، بهره  مند شدن از، رساندن ، ابلاغ کردن ، افشائ کردن ، بیان  کردن ، سهم دادن ، بهره مند ساختن ، افاضه کردن .
impartial	بیطرف، بیغرض، راست بین ، عادل، منصفانه .
impartiality	بیطرفی.
impartible	بخش ناپذیر، جدائی ناپذیر، غیر قابل تفکیک .
impassable	غیر قابل عبور، صعب العبور، بی گدار، نا گذرا.
impassablility	نا گذشتنی، امکان  ناپذیری، عدم قابلیت عبور، غیر قابل پذیرش.
impasse	کوچه  بن  بست، (مج. ) حالتی که از آن رهائی نباشد، وضع بغرنج و دشوار، گیر، تنگنا.
impassibility	بی حسی، عدم حساسیت، تحمل ناپذیری، بیدردی.
impassible	بی حس، فاقد احساس، بیدرد.
impassion	بر انگیختن ، شوراندن ، تحریک  کردن ، به هیجان آوردن ، بر سر شهوت آوردن .
impassive	تالم ناپذیر، بیحس، پوست کلفت، بی عاطفه ، خونسرد.
impaste	خمیر کردن ، خمیر گرفتن ، رنگ  غلیظ زدن  به .
impasto	رنگ  زنی غلیط، شیوه  رنگ  زنی غلیظ.
impatience	بی تابی، بی صبری، ناشکیبائی، بی حوصلگی، بی طاقتی.
impatiens	(گ . ش. ) گل حنا، میوه  گل حنا، جنس گل حنا.
impatient	نا شکیبا، بی صبر، بی تاب، بی حوصله ، بد اخلاق.
impavid	بی ترس، بی محابا.
impawn	گرو گذاشتن ، رهن  گذاشتن ، به رهن  دادن .
impeach	متهم کردن ، بدادگاه جلب کردن ، احضار نمودن ، عیب گرفتن  از، عیب جوئی کردن ، تردید کردن  در، باز داشتن ، مانعشدن ، اعلام جرم کردن .
impeachment	اتهام، احضار بدادگاه ، اعلام جرم.
impearl	بشکل مروارید در آوردن ، با مروارید مزین کردن ، با مروارید آراستن ، مروارید نشان کردن .
impeccability	بی گناهی، معصومیت، بی نقصی، بی عیبی.
impeccable	بی عیب و نقص.
impecuniosity	بی پولی، تهیدستی.
impecunious	بی پول، تهیدست.
impedance	مقاومتظاهری، امپدانس.مقاومت صوری برق در برابر جریان  متناوب، مقاومت ظاهری.
impede	بازداشتن ، مانعشدن ، ممانعت کردن .
impediment	مانع، عایق، رادع، محظور، اشکال، گیر.
impedimenta	چیزهای دست و پا گیر، توشه  سفر، بنه  سفر، اسباب تاخیر حرکت، (حق. ) موانع قانونی.
impel	وادار کردن ، بر آن  داشتن ، مجبور ساختن .
impellent	سوق دهنده ، جنباننده ، محرک ، وادار کننده .
impeller	(impellor) وادار کننده ، پیش برنده ، تشجیح کننده .
impellor	(impeller) وادار کننده ، پیش برنده ، تشجیح کننده .
impend	مشرف بودن ، آویزان  کردن ، در شرف وقوع بودن ، محتمل الوقوع بودن .
impendent	قریب الوقوع، تهدید کننده ، آویزان .
impenetrability	نفوذ ناپذیری.
impenetrable	غیر قابل رسوخ، سوراخ نشدنی، داخل نشدنی، نفوذ نکردنی، درک  نکردنی، پوشیده .
impenitence	سر سختی زیاد در گناهکاری، پشیمان  نشدن  از گناه ، بی میلی نسبت بتوبه ، توبه ناپذیری، عدمتوبه .
impenitent	توبه ناپذیر، ناپشیمان .
imperative	امری، دستوری، حتمی، الزام آور، ضروری.
imperator	امپراتور، فرمانده ، امر کننده ، آمر، فرمانروای مطلق.
imperceivable	غیر مشهود، غیر قابل ادراک ، غیر محسوس.
imperceptible	دیده  نشدنی، غیر قابل مشاهده ، جزئی، غیر محسوس، تدریجی، نفهمیدنی، درک  نکردنی.
impercipient	بی بصیرت، بی احساس، آدمبیبصیرت.
imperfect	ناقص، ناتمام، ناکامل، از بین  رفتنی.
imperfection	نقص، عیب.
imperfective	ناقص، ناتمام، معیوب، معلول.
imperforate	بی سوراخ، بی روزنه ، منگنه  نشده ، بسته .
imperial	شاهنشاهی، پادشاهی، امپراتوری، با عظمت، (مج. ) عالی، با شکوه ، مجلل، همایون ، همایونی.
imperial moth	(ج. ش. ) پروانه بید بزرگ  آمریکائی.
imperialism	حکومت امپراتوری، استعمار طلبی، امپریالیسم.
imperialist	امپریالیست.
imperialistic	استعمار طلب، استعمار گرای، بهره  جویانه .
imperil	در مخاطره  انداختن ، بخطر انداختن .
imperious	آمرانه ، تحکمآمیز، مبرم، آمر، متکبر.
imperishable	فاسد نشدنی.
imperium	قدرت مطلقه ، حق حاکمیت مطلقه ، پادشاهی.
impermanence	(impermanency) نا پایداری بی دوامی.
impermanency	(impermanence) نا پایداری بی دوامی.
impermanent	نا پایدار، بی ثبات.
impermeability	نشت ناپذیری، نفوذ ناپذیری، ناتراوائی.
impermeable	نشت ناپذیر.
impermissibility	ناروائی، غیر مجازی، ممنوعیت، عدم جواز.
impermissible	ممنوع، غیر مجاز، ناروا.
impersonal	غیرشخصی، فاقد شخصیت، بی فاعل.
impersonate	جعل هویت کردن ، خود رابجای دیگری جا زدن .
impersonation	جعل هویت، نقش دیگری را بازی کردن .
impertinence	(impertinency) جسارت، فضولی، گستاخی، نامربوطی، بی ربطی، نابهنگامی، بیموقعی، اهانت.
