تيم مي شود خاک ، اگر که بر نگردي 

تمام شب نيفتاد ، صداي گريه باد 
چه بادهاي زردي ! چه کوچه هاي سردي ! 

دو قريه آن طرف تر ، بپيچ سمت لبخند 
شکوفه مي فروشد ، بهار دوره گردي 

کسي مي آيد از راه ، چه ناگهان ! چه ناگاه ! 
خداي من ، چه روزي ! خداي من ، چه مردي ! 

از آسمان چارم ، مسيح ، بازگشته ست 
زمين ولي چه تنهاست ! مگر تو باز گردي ... 
 



عليرضا قزوه حتي تو هم 


اي يادگار غربت گلهاي اطلسي 
حتي تو هم به داد غزلها نمي رسي 

حتي تو هم اجازه نداري عجيب نيست 
که با وجود اين همه کس باز بي کسي 

با اينکه نيستي ولي آقا هنوز هم 
در لابلاي قافيه ها يم مشخصي ! 

آقا جسارت است ولي دوره کرده اند 
نام ترا هزار خدا نا مقدسي 

نه ، هيچکس هنوز نبايد ببيندت 
اين بود راز پچ پچ گلهاي اطلسي 

يکروز جمعه ، اما تعطيل مي شود 
بازار اين جماعت صورت مثلثي 



محمد مرادي حضور 


دل را پر از طراوت عطر حضور کن 
اقا تو را به حضرت زهرا ظهور کن 

آخر کجايي اي گل شب بوي فاطمه 
برگرد و شهر را پر از امواج نور کن 

شبهاي جمعه ياد تو بيداد ميکند 
آدينه اي ز کوچه ي دنيا عبور کن 

آقا چقدر فاصله ، اندوه ، انتظار 
فکري براي اين سفر راه دور کن 

زين کن سمند حادثه را تک سوار عشق 
جان را پر از شراره ي غوغا و شور کن 

آقا چقدر ضجه زنيم و دعا کنيم 
يا بازگرد يا دل ما را صبور کن 
 



پروانه نجاتي و غلامرضا کافي حول حالنا 


نمازي خوانده ام در بارش آيات يکريز ترتيلش 
فداي عطر «حول حالنا» ي سال تحويلش 

کليد آسمان در دست ، مردي مي رسد از راه 
پر است از معني آيات ابراهيم ، تنزيلش 

زمين هر روز ، فرعوني دگر در آستين دارد 
دعا کن هر سحر ، آبستن موسي شود نيلش 

زمان اسب سپيد مهدي موعود را ماند 
به گردش کي رسد بهرام ورجاوند با فيلش 

زمين يک روز در پيش خدا ، قد راست خواهد کرد 
به قرآني که گل کرده ست از تورات و انجيلش 
 



عليرضا قزوه حيات 


من مرده بدم روح و روانم دادي 
معني حيات را نشانم دادي 

در راه خودي پويه بيخود بودم 
زين راه به راه خود امانم دادي 
 



سيدمحمدحکاک خراب حور گردم 

 
نه چنان به گرد كويت، من نا صبور گردم

كه گر آستين فشانى، چو غبار دور گردم!

من خسته در فراقت به كدام صبر و طاقت

به ره فراغ پويم، ز پى حضور گردم؟

مَهل آن كه خاك سازد اجلم به ناتمامى

تو بسوز همچو شمعم كه تمام نور گردم

من اگر به خلد يابم ز تو جنس آدمى را

ز قصور طبع باشد كه خراب حور گردم

به نياز همچو (اهلى) سگ مى فروش بودن

به از آن كه مست بارى ز مى غرور گردم





اهلى شيرازى خطاب به حضرت ولي عصر (عج) 


براي فلسطين مظلوم 
 


به افق چشم دوخته ايم, 
بر خط افق 
که امتداد غبارين سم ضربه هاي اسب تو 
را به ارمغان مي آرد 
تو مي آيي و در فلسطين 
جاي تمام مردابها 
, دريا مي کاري 
. تو مي آيي و جاي هر کوير, 
يک اقيانوس مي نشاني. 
تو ناگهان فرا مي رسي 
و طوفان سرباز تو مي شود. 
و آسمان در مقابلت 
دست به سينه مي ايستد. 
آفتاب از شانه هاي تو خواهد روييد. 
تو به قلقيليا مي روي , 
از نابلس مي گذري 
و به غزه سر مي کشي, 
و الخليل 
آرامشش را با تو باز مي يابد. 
تو با خورشيدهايت مي آيي. 
مي آيي تا فلسطين 
زخمهايش را فراموش کند. 
چه شقايقهايي که در انتظار تو پژمردند 
چه باغهايي که در انتظار تو مردند 

کي ذوالفقار را از نيام بر مي کشي ؟ 
فلسطين 
با زخمي در گلو و خشمي در نگاه 
به تو اميد بسته است. 
دستهايت را نازل کن 
کودکان فلسطين 
در فرصت منتشر طوفانها به دنيا آمده اند 
و در رگهاشان خون اقيانوس هاست. 
فلسطين در نسيم تبسم تو مي شکوفد. 
فلسطين در بهار تو مي شکوفد 
مي آيي و قرص خورشيد را 
بين تمام يتيمان نور 
تقسيم مي کني 
روز آمدنت 
هر قطعه ي ابر , 
يال اسباني وحشي مي شود در دستهاي سواران پيشاپيشت 
اي فرصت فرداي طوفانهاي مقابل! 
طاقت فلسطين طاق شده است 
خورشيد چشمهايت را نازل کن! 
 

چشم به راه 

به تماشاى طلوع تو، جهان چشم به راه

به اميد قدمت، كون و مكان چشم به راه

به تماشاى تو اى نور دل هستى، هست

آسمان، كاهكشان كاهكشان چشم به راه

رخ زيباى تو را، ياسمن آيينه به دست

قد رعناى تو را سرو جوان چشم به راه

در شبستان شهود اشك فشان دوخته‏اند

همه شب تا به سحر خلوتيان چشم به راه

ديدمش فرشى از ابريشم خون مى‏گسترد

در سراپرده چشمان خود آن چشم به راه!

نازنينا! نفسى اسب تجلّى زين كن

كه زمين، گوش به زنگ‏ست و زمان چشم به راه

آفتابا! دمى از ابر برون آ، كو بود

بى‏تو منظومه امكان، نگران، چشم به راه


زكريا اخلاقى تو 



لحظه اي نيست که دل در هوس روي تو نيست 
کشته بي سپر ناوک ابروي تو نيست 

دل که از محبس اغيار به در برده وجود 
نيست يک دم که پي سلسله موي تو نيست 

آب حيوان که ز سرچشمه چشمت جاريست 
کس ندانست که جز جاري در جوي تو نيست 

مدعي جام مي از دست هر آلوده گرفت 
هر دلي مشتري باده گيسوي تو نيست 

زنده اي کز دم عيساي تو هشيار نگشت 
مرده چون مرده آن غمزه جادوي تو نيست 

تير مژگان تو نازم که به محراب نگاه 
مقصدي جز دل من هيچ فراسوي تو نيست 

نه که با مهر خدا مهر زدي لوح دلم 
در کتاب دل من جز خط ياهوي تو نيست 

کي زند پرسه به بام دگران مرغک جان 
کين سرم جز به هواي سر زانوي تو نيست 

مژده وصل بده خود به دم قد قامت 
که قيامت به جز آن قامت دلجوي تو نيست 


تو دوري 


تو دوري و تو دوري و تو دوري 
منم اينجا اسير درد دوري 

شروعش ناله و پايونشم ، هي... 
زمونه مي گذره ، اما چه جوري ؟!! 
 



محمد صادق کريمي( ص . رهـــا ) جلوه‌هایی از مهر و محبت امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ

 السلام علیك أیها الرحمه الواسعه.[1] 
ان رحمه ربكم وسعت كل شی و أنا تلك الرحمه.[2] 
اللهم هب لنا رأفته و رحمته و دعاءه و خیره.[3] 
و اكمل ذلك بابنه رحمه للعالمین.[4] 
و اشفق علیهم من آبائهم و أمّهاتهم.[5] 
امام، مظهر اسمای حسنای الهی و تجلی رحمت واسع حق است. كسی كه تربیت شده‌ی خدای رحمان باشد، مظهر رحمت بی‌كران الهی است. در وسعت سینه‌ی او كه دریاها هم به چشم نمی‌آید، كران، تا به كران عشق به همه‌ی انسان‌ها موج می‌زند. 
امام، پدری مهربان، همدمی شفیق و همراهی خیر خواه است.[6] در حجم نگاه سبز او، افق هم، رنگ می‌بازد. حضرت مهدی ـ علیه السّلام ـ شاهد همه‌ی دردها و آلام انسان‌ها است. دل او، دل بیداری است كه همراه هر تازیانه و هر قطره‌ی خون و هر فریاد، حضور دارد و درد و رنج مرا از من بهتر و بیش‌تر احساس می‌كند و برای من بیش از خود من می‌سوزد، چرا كه معرفت و محبت من، محدود و غریزی است، در حالی كه معرفت او، حضوری و محبت او به وسعت وجودی او باز می‌گرد و تجلّی رحمت واسعه‌ی حق است.[7] 
دریغا! در گوش ما همواره، از قهر مهدی ـ علیه السّلام ـ گفته‌اند و ما را از شمشیر و جوی خون او ترسانده‌اند و از مِهر و عشق او به انسان‌ها و تلاش و فریادرسی او به عاشقان و منتظرانِ خود كم‌تر گفته‌اند! هیچ كس به ما نگفت كه اگر او بیاید، فقیران را دستگیری، بی‌خانمان‌ها را سامان، بی‌كسان را همدم، بی‌همسران را همراه، غافلان را تذكّر، گم گشتگان را 