و بود مرکز سلطان هما 
قاف عنقاء قدم شرفه ایوان شما 
مهر با شاهد بزم تو برابر نشود 
مه فروزان بود از شمع شبستان شما 
خسرو اگر بمدیح تو سخن شیرین است 
لیکن افسوس نه زیبنده و شایان شما 
ایکه در مکمن غیبیّ و حجاب ازلی 
آه از حسرت روی مه تابان شما 
بکن ای شاهد ما جلوه ای از بزم وصال 
چند چون شمع بسوزیم ز هجران شما 
مسند مصر حقیقت ز تو تا چند تهی 
ای دو صد یوسف صدّیق بقربان شما 
رخش همت بکن ایشاه جوانبخت توزین 
تا شود زال فلک چاکر میدان شما 
زهره شیر فلک آب شود گر شنود 
شیهه زهره جبین توسن غرّان شما 
مفتقر رانه عجب گر بنمائی تحسین 
منم امروز در این مرحله حسّان شما 


آيت الله غروي اصفهاني
بوي يوسف مي دهد پيراهنت 



برنخواهم داشت دست از دامنت 
بوي يوسف مي دهد پيراهنت 

ز انتظارت گشت چشمانم سپيد 
کو نسيمي، کاورد سوي منت 

گشته ام در رهگذارت خاک راه 
تا که بنشينم به چين دامنت 

تا نفس دارم بيا تا با غزل 
پاک سازم خستگي را از تنت 

کم مبادا از سر »قصري« دمي 
سايه گيسو پريشان کردنت 
 



کيومرث عباسي (قصري) فرقي نميكند چه كسي عاشقت شدست 


با هر بهانه و هوسي عاشقت شدست 
فرقي نميکند چه کسي عاشقت شدست 

چيزي ز ماه رويي تو کم نمي شود 
گيرم که برکه اي نفسي عاشقت شدست 

اي سيب سرخ غلت زنان در مسير رود 
يک شهر تا به من برسي عاشقت شدست فروغ ديده نرگس 



شكفت غنچه و بنشست گل به بار، بيا!

دميد لاله و سورى ز هر كنار، بيا!

بهار آمد و نشكفت باغ خاطر ما

تو اى روانِ سحر! روح نوبهار! بيا!

مگر چه مايه بود صبر، عاشقان تو را؟!

ز حد گذشت دگر رنج انتظار، بيا!

ز هر كرانه، شقايق دميده از دل خاك

پى تو تسلّى دل‏هاى داغدار، بيا!

ز عاشقان بلاكش، نظر دريغ مدار

فروغ ديده نرگس! به لاله‏زار بيا!

ز منجنيق فلك سنگ فتنه مى‏بارد

مباد آن كه فرو ريزد اين حصار، بيا!

يكى به مجمع رندان پاك باز، نگر!

دمى به حلقه مردان طرفه كار، بيا!

به سوى غاشيه‏داران مير عشق، ببين!

به كوى نادره كاران روزگار، بيا!

چه نقش‏ها كه بنشستند به صحيفه دهر

ز خونشان شده روى شفق نگار، بيا!

طلايه‏دار تواند اين مبشّران ظهور

به پاس خاطر اين قوم حق‌گزار بيا!

درين كوير كه سوزان بود روان سراب

تو اى سحاب كرم! ابر فيض بار بيا!

ز دست برد مرا، شور عشق و جذبه شوق

قرار خاطر بي‌قرار بيا!


(جذبه)



محمود شاهرخى جلوه‌هایی از مهر و محبت امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ 


سپس دست خود را بر زانوی من گذاشت و فرمود: 
شما چرا ناله نمی‌خوانید؟ نافله! نافله! نافله! 
شما چرا عاشورا نمی‌خوانید؟ عاشورا! عاشورا! عاشورا! 
شما چرا جامعه نمی‌خوانید؟ جامعه! جامعه! جامعه! 
ایشان هنگام پیمودن مسافت به شكل دایره‌ای سیر می‌كرد. ناگهان برگشت و فرمود: آنها رفقایت هستند كه در لب جوی آب فرود آمده و مشغول وضو گرفتن برای نماز صبح هستند. در این هنگام من از الاغ پایین آمدم كه سوار اسب خود شوم، اما نتوانستم. آن جناب پیاده شده و بیل را در برف فرو كرد و مرا سوار نمود و سر اسب را به سمت رفقا برگردانید. من در آن حال به فكر افتادم كه این شخص كی بود كه به زبان فارسی حرف می‌زد؟ در حالی كه زبانی، جز تركی و مذهبی جز عیسوی در آن حدود نبود. به علاوه، چگونه به این سرعت مرا به رفقای خود رساند؟! بعد از لحظاتی پشت سر خود را نگاه كردم و كسی را ندیدم و از او آثاری پیدا نكردم. پس به رفقای خود ملحق شدم.[1] 
ـ «طلب المعارف من غیر طریقنا اهل البیت مساوق لإنكارنا»؛[2] 
«طلب معارف از غیر طریق ما اهل‌بیت، مساوی با انكار ما است.» 
ـ سفارش حضرت به قرائت قرآن و ادعیه و زیارات.[3] 
16ـ درس آموزی 
داستان شیعیان بحرین و این كه ما آماده ایم، پس چرا حضرت نمی‌آید و انتخاب یك نفر از میان خود به عنوان بهترین فرد و برخورد حضرت با آن فرد و فرستادن پیام به این كه در فلان روز و فلان مكان، همه‌ی شیعیان جمع شوند و درس مهمی كه حضرت به آنان می‌دهد....[4] 
17ـ از غربت تا حكومت 
در هنگام شهادت امام عسكری ـ علیه السّلام ـ شیعه، در غربت است و در حیرتی جانكاه به سر می‌برد، اما امروزه، ایران اسلامی، با نام و یاد حضرت قیام می‌كند و با رهبری نایب او پیروز می‌شود. آیا این چیزی جز عنایات و امداد حضرت است؟ 
خدای تعالی به پیامبرش می‌گوید: 
«به یاد بیاور آن زمانی كه در غربت بودید و از این كه شما را بربایند، در هراس بودید[5] و امروزه...» 
مقایسه‌ی وضع گذشته و امروز ما، درس‌های زیادی از جلوه‌های محبت یار را با خود به همراه دارد. 
در این زمینه، كلام حضرت به مرحوم میرزای نایینی نمونه‌ی گویایی است: «این جا (ایران) شیعه خانه‌ی ما است. می‌شكند، خم می‌شود، خطر هست، ولی ما نمی‌گذاریم سقوط كند. ما نگه‌اش می‌داریم.»[6] 
18ـ فریادرسی (دستگیری درماندگان و راه‌یابی گمشدگان) 
داستان‌های متعددی وجود دارد در مورد این كه چگونه حضرت به فریاد برخی از مستضعفان جهان و دوستداران خود می‌رسند: 
ـ داستان مرحوم آقای نمازی شاهرودی كه چگونه كاروان آنان، راه را در مكه كم كرد و...[7] 
ـ سرخ پوستان سه قبیله از قبائل داكوتای شمالی و منطقه‌ی قطب، در هنگام نیاز و نیز گم كردن راه در یخ‌های قطبی و جنگل، از فردی به نام «مهدی» كمك می‌طلبند كه تا این اواخر از ارتباط این نام با اسلام و یا اصولاً مكتب اسلام نیز اطلاعی نداشتند پس از اطلاع از این موضوع، تعدادی از دانشجویان سرخ پوست به اسلام گرویدند. 
توضیح خبرنامه: زبان شناسان و محققان زبان‌های بومی آمریكای شمالی كشف كرده‌اند كه ریشه‌ی «مهد» و «مهدی» در زبان‌های بومی اولیه، در كشورهای شمالی و جنوبی آمریكا، از جنبه‌ی بسیار مذهبی و اسرار آمیزی برخوردار است.[8] 
19ـ دفاع (فردی و جمعی) 
موارد متعدّدی است، مبنی بر این كه حضرت، از برخی دوستداران خود دفاع می‌كند. داستان ضربه‌ی صفین و دفاع از وحید بهبهانی[9] نمونه‌هایی از آن است. 
علامه مجلسی می‌فرماید: و از جمله حكایتی است كه یكی از علمای بزرگ ما نقل كرده و به خط مبارك خود چنین نوشته است: حكایت می‌كنم از محی الدین اربلی كه گفت: روزی در خدمت پدرم بودم. دیدم مردی نزد او نشسته و چرت می‌زند. در آن حال عمامه از سرش افتاد و جای زخم بزرگی در سرش نمایان گشت، پدرم پرسید: این زخم چه بوده؟ گفت: این زخم را در جنگ صفین برداشتم. به او گفتند: تو كجا و جنگ صفین كجا؟ 
گفت: وقتی به مصر سفر می‌كردم و مردی از اهل «غزّه»[10] هم با من همراه گردید، در بین راه درباره‌ی جنگ صفین به گفتگو پرداخیتم. همسفر من گفت: اگر من در جنگ صفین بودم، شمشیر خود را از خون علی و یاران او سیراب می‌نمودم، من هم گفتم: اگر من نیز در جنگ صفین بودم، شمشیر خود را از خون معاویه و پیروان او سیراب می‌نمودم. گفتم: اینك من و تو از یاران علی ـ علیه السّلام ـ و معاویه ملعون هستیم، بیا با هم جنگ كنیم؛ با هم درآویختیم و زد و خورد مفصلی نمودیم. یك وقت متوجه شدم كه بر اثر زخمی كه برداشته‌ام از هوش می‌روم در آن اثنا دیدم، شخصی مرا با گوشه‌ی نیزه