ه) فصل ظهور 



 


از آسمان ها بچرخان چشمي بر اين خاک، موعود!
 
بر خاک سردي که مانده ست اينگونه غمناک، موعود! 

 

بي آفتاب نگاهت، بي تابش گاه گاهت
 
مانده ست تقدير گل ها در چنگ کولاک، موعود! 

 

برگير فانوس ها را، درياب کابوس ها
 
روييده بر شانه ي شهر، ماران ضحاک، موعود! 

 

در اين غروب غم آهنگ، در بازي رنگ و نيرنگ
 
گويا فقط عشق مانده ست چون آينه پاک ، موعود! 

 

با زخم زخم شکفته، با دردهاي نگفته
 
در انتظار تو مانده ست اين قلب صد چاک ، موعود! 

 

در کوچه باغهاي مستي، تا پنجمين فصل هستي 
 
آکنده از باور توست، اين عقل شکاک، موعود! 

 

اين فصل، فصل ظهورست آيينه ها غرق نورست
 
احساس من پر گشوده ست تا اوج افلاک، موعود! 

 

 


 
 



سيد حبيب نظاري فواره سكوت 



پيداتري ز خورشيد ، اي ماه بي نشانم 
تا از تو مي سرايم ، گل مي شود دهانم 

معناي آدميت ، فهم شکفتن توست 
ارديبهشت محزون ! حواي مهربانم ~ 

فواره خروشي ، اي آه سرمه اي رنگ ! 
با روزه سکوتت ، آتش مزن به جانم 

با ابرها بگوييد ، دست مرا بگيرند 
از دودمان آهم ، ماندن نمي توانم 

بيرون شو اي همايون ، از پشت پرده غيب 
تا در سه گاه مستي ، شوريده تر بخوانم 
 



عليرضا قزوه قايم باشك بازي 



چيزي عوض نشده ست 
کوچک که بوديم 
تو چشم ميگرفتي 
من قايم مي شدم 
حالا باد چشم مي گيرد 
درخت پنهان مي شود 
ماه و زمين جايشان را عوض مي کنند 
دريا مي سوزد 
مو ج ها جر مي زنند 
توفان لي لي مي کند 
چيزي عوض نشده ست 
دنيا چشم گرفته ست و 

قيامت قايم شده ست ! 
 



عليرضا قزوه قبول ندارم 


دارد هنوز يک سرخون آلود بالاي نيزه مرثيه مي خواند 
اي کاش مردهاي خدايي را ، اين نوحه غريب بترساند 

ايکاش باز بارش دستي سبز ، از آسمان ستاره درو مي کرد 
شايد دل کپک زده ما را لبخند يک ستاره بلرزاند 

من ، مومنم و وارث داغي سرخ اما چرا من اشک نمي ريزم 
حتما خدا پلچ شده که من را در لابلاي روضه بخنداند 

من شيعه ام و منتظر آقا با اين همه قبول ندارم که 
شيعه : فقط هميشه بگويد چشم ، شيعه : هميشه کله بجنباند 

آن روز که شهيد شد اسماعيل از يک کنار زل زدم آقايان 
دست شما وآينه خوني بود از بخت بد خدا که نمي داند 

دست شما مگر به کجا بند است ، به يک خدا و يک سر و يک قرآن 
يکروز مرد خاطره مي آيد خورشيد پشت ابر نمي ماند 

يکروز جمعه پيش نگاه ما شايد درست وقت نماز ظهر 
او مي رسد که گوش شماها را حداقل دو پيچ بپيچاند 

او مي رسد و ديگراز آقايان يکي ندارد عرضه اين را که 
از آن طرف قيافه بگيرد يا ، از آن طرف سبيل بچرخاند 

تيکو تيکوي اسب سفيدي باز از دور هم صدا شده با باران 
اما هنوز يکي يک سرخون آلود بالاي نيزه مرثيه مي خواند 
 



محمد مرادي قرار هستي ما 


 
دهيد مژده به ياران که يار مي آيد 
قرار گيتي چشم انتظار مي آيد 

کليد صبح به دست و سرود عشق به لب 
ز انتهاي شب آن شهسوار مي آيد 

ز تنگناي خيالم گذشته است و کنون 
به پهندشت دلم آشکار مي آيد 

طلسم کين به سرانگشت مهر مي شکند 
بشير دوستي پايدار مي آيد 

سخاي اوست که از چشمه زار مي جوشد 
شميم اوست که از لاله زار مي آيد 

به جلوه اي که از او ديده آفتاب، چنين 
به جيب برده سر و شرمسار مي آيد 

جهان براي تماشا به پاي مي خيزد 
به پايبوسي او روزگار مي آيد 

دريغ! کز غم خوبان گرفته است دلش 
چو لاله ملتهب و داغدار مي آيد



فاطمه راکعي قيام موعود 
 

مي رسي سپيده به دوشت مي شود تمام جهان سبز

پيش رو افق در افق سرخ، پشت سركران به كران سبز

 

خاك زير پاي تو روشن باد با نگاه تو آتش

مي شود به وقت وضويت چشمه چشمه آب روان سبز

 

ابر مي رسي كه بباري بر مزار گمشده ي گل

در نگاهت آينه جاري – مي شود زمين و زمان سبز

 

در طنين خسته ي ناقوس مي رسي به دست تو فانوس

باز هم به گوش درختان مي رسد صداي اذان سبز 

 

تا در آسمان دلي سرخ مي وزد به نام تو شعري

مي شود به رنگ بهاران ناگهان قيام زبان سبز

 

شعله مي زني گل خورشيد! از همان كرانه ي شرقي 

در پي ات روانه چو دريا لشكري درفش و نشان سبز

 

 


سيد محمد ضيا قاسمي كجاست اتفاق عشق 


اسير مانده ايم در بهانه هاي پاپتي 
و ميله هاي آهنين و عشق هاي ساعتي 

حوالي نگاهمان دوباره صف کشيده است 
صداي تيک تاک غم , شماره هاي صنعتي ! 

امان از اشتباه هاي نا تماممان , همان 
تفاخر هميشگي به هيچ هاي قيمتي ! 

ميان قرن حادثه کجاست اتفاق عشق 
نمانده در تسلط همان هبوط لعنتي ؟! 

کسي نيامد از تبار انتظارمان ببين 
که مانده ايم سخت در هجوم بي لياقتي ! 

شراره هاي اشتياق ديدنش فرارسيد 
و سوخت چشم هاي ما , خدا ! عجب سعادتي 

كجاستي كه نمي آيي ؟ 


نمي زديده نمي جوشد اگر چه باز دلم تنگ است 
گناه ديده مسکين نيست ، کميت عاطفه ها لنگ است 

کجاستي که نمي آيي ؟ الا تمام بزرگيها ! 
پرنده بي تو چه کم صحبت ، بهار بي تو چه بيرنگ است 

نمانده هيچ مرا ديگر ، نه هيچ ، بلکه کمي کمتر 
جز اين قدرکه دلي دارم که بخش اعظم آن سنگ است 

بيا که بي تو در اين صحرا ميان ما و شکفتنها 
همين سه چار قدم راه است و هر قدم دو سه فرسنگ است 

دعاگران همه البته مجرب است دعاهاشان 
ولي حقير يقين دارم که انتظار ، همان جنگ است 
 




محمد کاظم کاظمي كسي از دور مي آيد 


خدا يک شب، کمي پرواز از روي درخت آسمانش چيد، دستم داد 
سپس او مشتي از احساس، قرصي نان و غم در بقچه اي پيچيد، دستم داد 

من آن شب سرخوش از آن هديه هاي آسماني گريه مي کردم، نمي دانم 
چرا يک عابر شبگرد آمد با سخاوت، سکه ترديد دستم داد 

زبان اشتهاي شعرهايم زود تاول زد، حرام از سفره مي خوردم 
خدا آن لقمه هاي نانجيب واژه را با سفره اش برچيد، دستم داد 

دلم در کوچه هاي غربتي وامانده از چشمان اين مردم رها مي شد 
سکوتي مرگ زا، حالات سردرگم، به زير شاخه يک بيد دستم داد 

کسي از دور مي آمد، شبيه سايه اي مبهم، نگاهش گرم و آبي بود 
و بوي مهرباني داشت دستانش، و او يک گل - گل اميد - دستم داد 

تغافل بر شکاف زخم هاي باورم، گويا نمک مي زد، ولي آخر 
پشيماني براي درس عبرت، کوخي از ويرانه جمشيد، دستم داد 

هزار آئينه در دستم به استقبال يک احساس بالا دست مي رفتم 
خدا آن جا دوباره مشتي از احساس هاي تا ابد جاويد دستم داد 
 



رحمت اللَّه نصيرپور جلوه‌هایی از مهر و محبت امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ

و پس از این توسل خالصانه، درِ زندانم گشوده شد و گفتند: مادرت فاطمه ـ علیها السّلام ـ تو را خواسته است. مرا نزد مادرم بردند و او از امیر مؤمنان ـ علیه السّلام ـ درخواست كرد كه مرا ببخشاید و نجاتم را از خدا بخواهد. اما امیر المؤمنین ـ علیه السّلام ـ فرمود: دختر گرامی پیامبر! ایشان بارها روی منبر به مردم گفته است كه اگر كسی فریضه‌ی حج را در صورت امكان و توان ترك كند، به هنگام مرگ به او گفته می‌شود: یهودی یا نصرانی یا مجوسی بمیر! اكنون او خودش ترك كرده است! من چه كنم؟! 
مادرم فرمود: راهی برای نجات او بیابید. امیر مؤمنان ـ علیه السّلام ـ فرمود: تنها یك راه به نظر می‌رسد كه خدا او را ببخشاید. و آن این است كه از فرزندت مهدی ـ علیه ال