ت پر ابرم را 
در دل سنگيِ خود، اين دل تيپا خورده 

و غرور شب اين شهر نخواهد فهميد، 
تا ابد قرعـه به نام شب يلدا خورده 

کوچه ها را همه گشتم پي تو اي موعود! 
کو؟ کدامين درِ لب تشنه شما را خورده ؟! 

بر تهي دستي بي حد و حسابم بنگر 
دست کوتاه من از دست تو منها خورده 
 



بر گرفته از آثار ارسالي به جشنواره طوبي گوهر دين 

 

تا بكي در پرده ماني ماه من؟ روشنگري كن
 
تا كني هر دلبري را عاشق خود، دلبري كن
  
 
جلوه يي كن، زهره را چون ذره محو خويش گردان
 
رخ نما و مشتري را بر رخ خود مشتري كن
  
 
تا بكي از دوري ماه رخت اختر شمارم؟
 
چرخ دين را مهر شو، در آسمان روشنگري كن
  
 
شاهباز دين زهر سو مي خورد تيري، خدا را
 
طاير بشكسته بال دين حق را شهپري كن
  
 
قاف تا قاف جهان پرشد ز ظلم اي حجت حق
 
تكيه زن بر مسند عدل الهي داوري كن
  
 
موج بحر كفر پهلو مي زند بر ساحل دين
 
نوح شو، طوفان بپا كن، فلك دين را لنگري كن 
  
 
تا نداده حق پرستي جاي خود بر بت پرستي
 
بت شكن شو چون خليل و دفع خوي آزري كن
  
 
تا بكي چرخ ستمگر بر مدار ظلم گردد؟
 
تا كند اندر مدار عدل گردش، محوري كن
  
 
كفر را از ريشه بركن، ظلم را از بن برافكن 
 
برق شو،از دشمنان خرمن بسوزان، تندري كن
  
 
تا بكي اي گوهر دين از صدف بيرون نيائي؟
 
 ناخدا شو، كشتي دين خدا را رهبري كن
  
 
تيغ بركش از نيام و، قصد جان دشمنان كن
 
پاي برزن بر ركاب و، حمله هاي حيدري كن
  
 
اي همه جانها به لب از هجر رويت، چهره بگشا 
 
وي همه آثار هستي از تو مشتق مصدري كن
  
 
گر هواي ياري او را به سر" پروانه" داري
 
تو تواني خدمت عشاق پور عسكري كن 
  
 
  
 

 
 


محمد علي مجاهدي(پروانه) ما منتظر روي تو هستيم 


ديريست که ما منتظر روي تو هستيم 
ما بند نجابت به تن اسم تو بستيم 

ديريست که دلداده ما خانه نشين است 
جاي قدمش بوسه به صد چاک زمين است 

پلک دلم امشب به نبودت پر درد است 
اين فصل کبود از غم هجران تو سرد است 

اي ساقي دلهاي جهان مست نگاهت 
اين ماه فرومانده ز چشمان سياهت 

ديريست که ما منتظر و خانه بدوشيم 
وقتي که قمر نيست همه تا رو خموشيم 

اي صاحب اين ثانيه ها پس تو کجايي 
فهميده ام اين جمعه گذشت و نمي يايي 

ديريست که در جمعه همه مست غروييم 
از ناله پريم وغزل سنگ و رسوبيم 


مثل سؤال 


تو مثل مسأله اي، بي جواب و لاينحل 
زمان نشسته هنوز ابتداي اين جدول 

براي کشف تو در لابه لاي اين تاريخ 
به پاي خسته ذهنم، نشسته صد تاول 

کسي که در تو سفر کرد، عاقبت گم شد 
شبيه گم شدن يک پرنده در جنگل 

تويي دليل وقوع تمام حادثه ها 
نظام خلقت دنيا نمي شود منحل! 

صداي غربت تو بعد قرنها تشويش 
شنيده مي شود از زخمهاي بدر و جمل 

گمان کنم که خدا بود، در شمايل تو 
کنار کعبه شکست اقتدار لات و هبل 

براي عصر تمدن و پيشرفت علوم 
هنوز... مثل سوالي، که مانده لاينحل 

خديجه پنجي 
مسير 



من از قبيله ي شبنم ولي تو روشني تبار 
ببين چه ساده روز را ، نشسته ام به انتظار 

چه فصل سرد و ساکتي ، پناه بر تو اي بزرگ ! 
چرا نمي رسم به تو ، چرا نمي شود بهار ؟ 

غمت به روي شانه ام ، دوباره گريه مي کند 
بيا و تسليت بگو به شانه هاي سوگوار 

از اين سکوت خسته ام بيا صدا بزن مرا 
و مرهمي به روي زخم هاي کهنه ام گذار 

به آسمان نمي رسم ، به حجم سبز خانه ات 
دلم به انتظار تو ، تو بر ستاره ها سوار ! 

 



احد ده بزرگي من سرخ پوست نيستم، ولي انگار 


من سرخ پوست نيستم، ولي انگار 
دوست دارم در آن سوي جزيره اي که درآن پير مردي تنها 
جامانده از هزار سال ستيز قبايل بومي - سيگار ميکشد - 
در بين آن درخت هاي قشنگ و اقيانوس 
گهواره اي ببندم و آرام تر شوم 

يا اينکه کاش 
چندين و چند سال پيش از اين 
در جنگ پرتغال و جنوب کشته مي شدم، 
بعد از هزار سال خبر مي دادند: 
" آري فلان نفر فرار کرد ز جنگ 
و پناهنده شد به چين، 
رفته است بر فراز بلندترين ديوار 
از چشمه حيات 
اکسير مي خورد! " 

من فکر مي کنم 
اين مرزهاي به جامانده زخون ها و جنگ ها 
از روي نقشه ها 
يک روز مي روند... 

بايد دعا کنيم 
هرجاي که روي اوست 
بوي وطن دهد 
...بايد دعا کنيم 
 

من ماه را دوست مي دارم 



 

من ماه را دوست مي دارم ....

شغل من اين است كه ساعتي پس از غروب ،

غروب سرخ ، غروب پرغم ،

يك غروب ديگر بي تو ،

بنشينم و آسمان را بنگرم ،

بنشينم و ماه را نظاره كنم .....

و من ماه را دوست مي دارم ، نه به خاطر آن كه زيباست

- كه زيبايي او بسي كوچك است در برابر زيبايي تو -

بلكه او را دوست دارم ، از آنرو كه در بسياري از شبها تو را ديده است ...

تو را ديده است و البته خجل شده است ،‌ كه در برابر نور عظمت تو ،

                                                                       

چه ناچيز مي درخشد

و چه كوچك !

و چه بي نور !

و يقين مي دانم كه تو نيز ماه را ديده اي .

نيك باور دارم كه تصوير ماه ، در چشم هاي زيباي تو نيز درخشيده است

و براي همين است كه دوست دارم تمامي شبها ، خيره خيره ،

ماه را بنگرم تا تصويري كه در چشم تو درخشيده است ، در چشم من

يعني ديدگان مرد عاشق آشفته نيز بدرخشد !

بگذار واسطه ي بين من و تو ، همين ماه باشد تا من دل خوش كنم

به اين كه شايد

زماني كه به ماه مي نگرم ، تو نيز در همان لحظه او را در حال نگريستن باشي

و آن وقت ‌،‌ ما ، من و مولا ، هر دو در يك لحظه ، به يك چيز نگريسته ايم

و هردو در يك لحظه به ماه انديشيده ايم ....

آه ! چه لذتي دارد اين احساس نزديك بودن به تو !

چه شوري دارد اين حس ِ هم احساس شدن با تو !

بگذار واسطه بين من و تو همين ماه باشد

و بگذار تا من ، به اين واسطه ي بين ما بگويم كه چقدر در آرزوي توام!

كه چقدر محتاج توام !

كه چقدر فدايي تو ام !

كه چقدر بي تو هيچ ام !

و چقدر بدون تو پوچ ‍!

و چقدر .... ‍!

آقاي من !

 بگو كه آيا به ديدار عاشق دل سوخته ي خويش نمي آيي؟

 و بگو كه آيا مي شود عاشقانه كسي را دوست داشت و در اين آرزو نبود كه 

تصويري از او داشت؟

و بگو كه من ، اين شيداي ديوانه ي سرگشته ي تو ، چه كنم با اين غم عظيم 

كه هيچ تصويري از تو ندارم ؟

پس بگذار كه تنها يك نظر ، حقيقت ماه را نظاره كنم .

همان يك نظر مرا بس است .

من همان يك نگاه را ، هر روز هزار بار ، در ذهن خويش مرور خواهم كرد .

پس تنها يك نظر !

تنها يك نگاه !

براي يك لحظه !

براي قسمتي از لحظه اي !

....

آه ! چه كنم با دلي كه تو را مي خواهد ؟!

چه كنم با قلبي كه همه آتش است از دوري تو ؟!

چه كنم با چشمي كه تشنه ي باران اشك است از جدايي تو؟!

چگونه خاموش باشم؟!

چگونه آرام گيرم؟!

چگونه آرامش يابم؟!

تو را به مهر !

 تو را به دوستي !

 تو را به خدا!

فقط يك نظر ....

تنها يك نگاه!

 

اللهم عجل لوليك الفرج و العافية و النصر و اجعلنا من اعوانه و انصاره و شيعته 
 

من منتظرت هستم اي حضرت تنهايي 


آورده ام از دريا يک چشم اهورايي 
چشمي که گمان کرده هر شب تو در اينجايي 

مي ترسم از اينکه تو آهسته بيايي باز 
خوابم برود ناگاه بر بالش لالا يي 

گفتي که ميآيم من هر جا که غم است آنجا 
غم ميرسد اما تو. نمي آيي 

چشمم به در است اينک در خلوت اين شبها 
من منتظرت هستم اي حضرت تنهايي 



