وزت خوش 
که با تو روز من و روزگار مي گذرد 



محمد تقي جمالي (مذنب) به همين سادگي 



دل به تو دادم به همين سادگي 
تا شوم آدم به همين سادگي 

آه ، هواي غم ديدار تو 
داد به بادم به همين سادگي 

غرق نگاه تو شدم زندگي 
رفت ز يادم به همين سادگي 

هر چه بلا بر سرم آمد ، به بد 
لب نگشادم به همين سادگي 

با تو که هستم به تو دل بستم و 
اين همه شادم به همين سادگي 

مي رسم از راه ، همين روزها 
شب به مرادم به همين سادگي 

اين دلي بي صاحب خود را، به خود 
باز نهادم به همين سادگي 

مي روم از خود به خدا مي رسي ؟ 
جمعه به دادم به همين سادگي 


بهار تماشايي 


ز باد حادثه ها سوخت خرمنم بي تو 
زناله نال شد از مويه مو تنم بي تو 

چنان زقهر تو از چشم عالم افتادم 
که آقتاب نيايد به روزنم بي تو 

زسخت گيري هجران و ناتواني دل 
به خود گمان نبرم هيچ کين منم بي تو 

به سردسار زمستان ز پاره هاي جگر 
چو غنچه هاست بتا زيب دامنم بي تو 

بهار در چمن اي همنفس تماشائي است 
چو غنچه با دل خونين شکفتنم بي تو 

غريب تا شدم از تو خميدم از غم دهر 
که پيش حادثه موم است آهنم بي تو 

ز سست عهديت اي فتنه وقت شد کز درد 
«معلما» نه دل از خويش بر کنم بي تو 
 



علي معلم دامغاني بهار حضور 


صداي بال ملايک ز دور مي آيد 
مسافري مگر از شهر نور مي آيد؟! 

دوباره عطر مناجات با فضا آميخت 
مگر که موسي عمران ز طور مي آيد؟! 

ستاره اي شبي از آسمان فرود آمد 
و مژده داد که: صبح ظهور مي آيد 

چقدر شانه غم بار شهر حوصله کرد 
به شوق آنکه پگاه سرور مي آيد 

به زخم هاي شقايق قسم، هنوز از باغ 
شميم سبز بهار حضور مي آيد 

مگر پگاه ظهور سپيده نزديک است؟ 
صداي پاي سواري ز دور مي آيد؟ 
 



ناصر فيض اي واپسين سپيده! 


خورشيد را گرفته، زمين گير کرده يي 
اي واپسين سپيده که تأخير کرده يي 

پژمرده اند بي تو تمام درخت ها 
از زيستن، تبار مرا سير کرده يي 

ابريم، ابرِ آبيِ از ياد رفته را 
چشم انتظار تُندرِ شمشير کرده يي 

بنشين به چشم من، که به دريا کشيده رخت 
اين رودخانه يي که سرازير کرده يي 

من دست از تمام مذاهب کشيده ام 
در شوق مُصَحفي که تو تحرير کرده يي 

تنها دليلِ ماندن دل هاي عاشق است 
تقدير روشني که تو تصوير کرده يي 
 



قربان وليئي ايوبي صبور 


دو دستت برگرفت از آستين تا کسب نور از عرش 
که آرد در شبت داوود فانوس زبور از عرش 

بمان با درد خود در انتظار حضرت موعود 
که نازل مي شود بر خاک، ايوبي صبور از عرش 

به قوطي لايموت از آسمان ها خاک محتاج است 
نگاه خاکيان بي نور تو افتاده دور از عرش 

شبيه چشم هاي روشنت يک شب دعا فرما 
بباران بر قنوت تشنه ام باران نور از عرش 

کدامين روز مي پيچد بهشتي بر تن اين خاک؟ 
بگو کي مي دمد موسيقي گرم ظهور از عرش 

بيا با محشري کبري و با غوغاي رستاخيز 
بگو نازل شود انفاس تو چون نفخ صور از عرش 
 



صالح محمدي امين با تو بگويم 


وقت است که بنشيني و گيسو بگشايي 
تا با تو بگويم غم شب هاي جدايي 

بزم تو مرا مي طلبد ، آمدم اي جان 
من عودم و از سوختنم نيست رهايي 

تا در قفس بال و پر خويش اسيرست 
بيگانه پرواز بود مرغ هوايي 

با شوق سر انگشت تو لبريز نواهاست 
تا خود به کنارت چه کند چنگ نوايي 

عمري ست که ما منتظر باد صباييم 
تا بوکه چه پيغام دهد باد صبايي 

اي واي بر آن گوش که بس نغمه اين ناي 
بشنيد و نشد آگه از انديشه نايي 

افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع 
در آينه ات ديد وندانست کجايي 

آواز بلندي تو و کس نشنودت باز 
بيروني از اين پرده تنگ شنوايي 

در آينه بندان پريخانه چشمم 
بنشين که به مهماني ديدار خود آيي 

بيني که دري از تو به روي تو گشايند 
هر در که بر اين خانه آيينه گشايي 

چون سايه مرا تنگ در آغوش گرفته است 
خوش باد مرا صحبت اين بار سرايي 
 



هوشنگ ابتهاج باز جمعه اي گذشت و حاجتم روا نشد 


باز هم بگير! اي دل غم آشنا بگير! 
آسمان ببار و جانب دل مرا بگير! 

بي تو کنج اين خرابه ها غريب مانده ايم 
باز هم بيا سراغ از اين غريبه ها بگير! 

دشنه زار بي نهايتي ست دشت رو به رو 
زير بازوان دوستان کور را بگير! 

اي که رام دستهاي توست آب و باد و رعد 
دست از آستين برآر و راه بر بلا بگير! 

خون لاله روي دست باد لخته مي شود 
اي اميد باغ، انتقام لاله را بگير! 

باز جمعه اي گذشت و حاجتم روا نشد 
اي دل، اي دل اميدوار من، عزا بگير! 



حميدرضا شکارسري باور نمي كنم 


ديگر تو را ميان باديه ها 
سوار بر اسب سپيد 
يا ميان خيمه اي 
کنا چشمه دور ترين بيد 
باور نمي کنم 

تو حالا در کنار مني 
در همين شهر که آدم هايش هر شب 
سهم خود از آسمان را 
همراه زباله ها دور مي ريزند 
و تمام آبي دريا را 
ميان قوطي کنسرو 
مي خشکانند 
و مريم هايشان 
زير نخل هاي معصيتي در د مي کشند 
که خرمايي به باز نمي آورد . 
و کودکان اين درد 
نه ميان گهواره 
که تا آستان گور 
آيتي تلاوت نمي کنند . 
و چقدر موسي 
ميان جويهاي سرگردان 
بي گهواره اي . 
باور نمي کنم 
ميان باديه ها باشي 
سورا بر اسبي يال بر افراشته در باد 
وقتي که دست هاي شهر 
در انتظار گهواره و خرما 
آسمان و دريا 
بي تاب است



کمال رستمعلي شناخت، اطاعت و تكریم امام زمان(عج)

 امام زمان-علیه‌السّلام- و ویژگی‌های او را، دوباره باید شناخت. 
امامت و نقش آن را دیگرباره با دیدی عمیق‌تر و در گستره‌ای وسیع‌تر باید بررسی كرد. 
راستی چرا عدم شناخت امام زمان-علیه‌السّلام- همپای شرك و جاهلیت، و تكذیب او همردیف كفر و بی‌ایمانی شمرده شده است؟ 
«مَن ماتَ وَ هُوَ لایَعرِفُ اِمامَه، ماتَ میتَهً جاهِلیّهً»[1]. رسول اكرم-صلی‌الله‌علیه‌و‌اله‌و‌سلم- 
«كسی كه بمیرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است». 
«مَن كَذّبَ بالمَهدِیّ كَفَرَ»[2] رسول اكرم-صلی‌الله‌علیه‌و‌اله‌و‌سلم- 
«كسی كه مهدی را تكذیب كند كافر است». 
چرا در دعای شریفه می‌خوانیم: 
«... اَللّهُمَّ عَرِّفْنی حُجِّتَكَ، فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنی حُجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ دینی»[3]. 
«خدایا حجّت خویش را به من بشناسان، كه اگر حجّت خود را به من نشناسانی، از دینم گمراه خواهم شد». 
آیا غیر از این است كه جز با شناخت امام، راه هدایت را نمی‌توان شناخت و جز با معرفت او، به معرفت دینی نمی‌توان دست یافت؟ 
به یقین شناخت امام عصر-علیه‌السّلام- كه كلید همه معارف وحی است، با یادگیری نام‌ها و القاب و تاریخ ولادت و غیبت او حاصل نمی‌شود. 
باید در حكمت نام‌ها و نشان‌های او اندیشه كرد. 
باید در شگفتی‌های ولادت و حیات او تأمل نمود. 
باید غیبت پر رمز وراز او را به بررسی نشست و عوامل و لوازم آن را با نگاهی مسئولانه جستجو كرد. 
باید در كلمات و فرمایشات امام-علیه‌السّلام- دقّت كرد. 
باید در نامه‌ها و فرامین او تدبّر نمود. 
باید آنچه را كه سبب خوشنودی و ناخشنودی او است، باز شناخت. 
باید اهداف و آرمان‌های او را فهمید. 
این اندیشه و تأمل و بررسی و دقّت و تدبّر و فهم و شناخت، مقدّمه‌ای تعهّد آفرین برای اطاعتی تعبّدآمیز از امام زمان -علیه‌السّلام- است؛ و چنین اطا