اِلَیكُم یا بَنی آدَمَ أَن لاتَعبُدوا الشَّیطانَ اِنَّهُ لَكُم عَدُوٌّ مُبینّ- وَ اَنِ اعْبُدونی هذا صراطٌ مستَقیمٌ». 
«ای فرزندان آدم! آیا با شما عهد نكردم كه شیطان را مپرستید كه دشمن آشكار شما است- و مرا بپرستید كه همین است راه راست». سوره یس، آیه 60-61. 
[12] . بحارالانوار، ج52، ص150. 
[13] . بحارالانوار، ج 52، ص308. 
[14] . منتخب الاثر، آیه الله صافی، ص506. 
[15] . مدرك پیشین، همان صفحه. 
[16] . همان مدرك. 
بر قله هاي انتظار 



اي مقتداي آبهاي آشوب 
در روزگار جسارت مرداب 
و گستاخي قارچهاي مسموم 
طوفان آخريني 
که بر گستره خاک خواهد گذاشت 
اي شوکت طلوع هزار آفتاب 
تو شيوني 
بلندتر از 
فرود هزار کهکشان به زمين 
و عصباني 
که اسبهاي خشمگين 
پيش بيني کرده اند 
من کدامم 
که فهم عظمت کائنات نويسم 
و بيقراري زمين را اندازه کنم 
و جرات من آنقدر نيست 
که طوفان را به ادراک آورد 
احساس مي کنم 
عمارتها برشانه زمين 
سنگيني مي کنند 
و بوي احتياج 
از درز کلبه ها بيرون زده است 
و غربت راست کرداران 
که دهان زخم به کتفشان مي خندد 
هميشه فکر ميکنم 
اين آخرين شبي است که از کوچه مي گذرد 
باغ ها از پاييز بر مي گردند 
و درختان در انتظار بارش آخرين 
سر خوش مي ايستند 
بر آخرين قله هاي انتظار ايستاده ايم 
و زمين را 
که در باتلاق تقلب بازيگوشي مي کند 
تشر مي زنيم 
بي گمان 
تافتح قله ديگر 
فرمان عشق آتش است 
مرا با رکود مردابها کاري نيست 
من به تقلاي دستهاي کريم 
نماز خواهم برد 
و خاک مستعد را 
با نهرهاي روان 
آشتي خواهم داد 
و هر چه من نباشم 
عمر آفتاب دراز 
چراغهاي سرخ 
مجال را از خفاش ربودند 
و زمين را 
به روزي برزگ 
بشارت دادند 
و ما که آفتاب را 
بربلنداي اين خاک مي بينيم 
چگونه مي توان به انکار عشق برخاست 
و ياسها را از عطر افشاني بازداشت 
مگر مي شود به چشمه فرمان توقف داد 
و لال باد آن 
که دهان به غيظ مي گشايد 
و باغ را 
و چراغ را 
با دم هرز خويش 
مسموم مي دارد 
اين سان که به تقديس مصيبت نشيني 
و چشم از آفتاب بستي 
بدان که جولان شيطان 
به طلوع عشق نمي انجامد 
انکار عشق 
اقرار فصاحت آن دلي است 
که چشم از روشني بر مي دارد 
و رو به روي بهار حصار مي کارد 
بايد دستها با به قبضه شمشير سپرد 
و حنجره بدي را فشرد 
آه اي پيشواي اقيانوس هاي شورش 
شب نشيني دنيا به طول انجاميد 
طوفان را رها کن 
و اسب آشوب را 
افسار بگسل ! 



سلمان هراتي براي تو 


هرشب کنار پنجره ماندم براي تو 
شعري به انتظار توخواندم براي تو 

ابري ترين نگاه خودم راازابتدا 
تاانتهاي کوچ دواندم براي تو 

گفتند اومي طلبد دل شکسته را 
دل رابه هر بهانه شکستم براي تو 

براي گل روي تو 



چنان داغ دل , داغ دل ديده ام 
که حال خود از لاله پرسيده ام 

به هر جا چمن در چمن , گل به گل 
همان مهر داغ تو را ديده ام 

کدامين چمن را گل از گل شکفت 
که آن بوي نام تو نشنيده ام ؟ 

به بوي تو تنها به بوي تو بود 
که هر جا گلي ديده ام , چيده ام 

دلم را به هر آب و آتش زدم 
که چون شمع در گريه خنديده ام 

همه هفت بندم همين يک نواست 
چو ني در هواي تو ناليده ام 

ز راز دلم باد بويي نبرد 
که چون غنچه سر بسته خنديده ام 

زباغ دلم يک بغل پر غزل 
براي گل روي تو چيده ام 

قيصر امين پور بشارت 


غروب عمر شب انتظار نزديک است 
طلوع مشرقي آن سوار نزديک است 

دلم قرار نمي گيرد از تلاطم عشق 
مگو «براي چه؟»، وقت قرار نزديک است 

اگر که در کف ديوارها گل و لاله است 
عجيب نيست که ديدار يار نزديک است 

بيا که خانه تکاني کنيم دلها را 
از انجماد کسالت، بهار نزديک است 

بيا! چو لاله تنت را به زخم آذين بند 
بيا و زود بيا! روز بار نزديک است 

فريب خويش مده، تشنگيت خواهد کشت 
دو گام پيش بنه، چشمه سار نزديک است 

در آسمان پگاه آن پرنده را ديدي؟ 
اسير موج نگردي، کنار نزديک است 
 



سهيل محمودي آمدنت 

مانديم و نديديم به ناز آمدنت 
چون سرو سرافراز، فراز آمدنت 

دل در خم کوچه شهادت مانده ست 
يک عمر در انتظار از آمدنت 


صادق رحماني از ميان اشك ها 


از ميان اشک ها خنديده مي آيد کسي 
خواب بيداري ما را ديده مي آيد کسي 

با ترنم با ترانه با سروش سبز آب 
از گلوي بيشه خشکيده مي آيد کسي 

مثل عطر تازه تک جنگل باران زده 
در سلام بادها پيچيده مي آيد کسي 

کهکشاني از پرستو در پناهش پرفشان 
آسمان در آسمان کوچيده مي آيد کسي 

خواب ديدم , خواب ديده در خيالي ديده اند 
از شب ما روز را پرسيده مي آيد کسي 



عبدالسميع حامد استغاثه به حضرت مهدي(عج) 


 عمرم تمام گشت ز هجران روي تو  
 
ترسم شها به خاك برم آرزوي تو
  
 
 
 با آن كه روي ماه تو از ديده شد نهان
 
عشاق را هميشه بود ديده سوي تو
  
 
 
 خورشيد چهره ات چو نهان شد زچشم خلق
 
شد روزشان سياه از اين غم چو موي تو
  
 
 
 دامن پر از ستاره كنم شب ز اشك چشم
 
چون بنگرم به ماه و كنم ياد روي تو
  
 
 
 گردش به باغ بهرتماشاي گل بود
 
 گلهاي باغ را نبود رنگ و بوي تو 
  
 
 
 همچون مسيح جان به تن مردگان دهد
 
گر بگذرد  نسيم سحرگه ز كوي تو
  
 
 
 تا كي زهجر روي تو سوزيم همچو شمع 
 
شبها به ياد روي تو و گفتگوي تو
  
 
 
 رحمي به حال" شاهد" از پا فتاده كن 
 
تا كي به هر ديار كند جستجوي تو
  
 

 


 
 


شهيد حسين شاهد اگر نيايي 


تمام پنجره را گواه مي گيرم 
اگر نيايي از اين اشک و آه مي ميرم 

چقدر مي شوم از خواب هاي تو لبريز 
هنوز مانده به دل آرزوي تعبيرم 

و بي تو شوق ندارد لب غزلخواني 
بيا و گوش کن آوازهاي دلگيرم 

دوباره صحبت يک انتظار مي آيد 
و باز ثانيه ها مي کنند تحقيرم 

تمام لکنت من سبز مي شود وقتي 
نگاه مي کنم و با نگاه مي ميرم 
 



اعظم هاشمي نيا امسال هم 


امسال هم گذشت و دلي شعله ور نشد 
چشمي براي غربت آيينه تر نشد 

باران به چشم مردم ما محترم نبود 
گل در ميان کوچه ما معتبر نشد 

امسال هم شبيه همان سال هاي پيش 
يک شاخه شوق در دل من بارور نشد 

مهتاب هر شب از سر اين قريه مي گذشت 
از اين همه ستاره کسي با خبر نشد 

پايان نداشت فاصله ما و آسمان 
اين راه باز يک دو قدم بيشتر نشد 

امسال نيز عاشقي انگار کفر بود 
دردي درون سينه کس منتشر نشد 

من ماندم و روايت تاريک اين غزل 
خورشيد روي دفتر من جلوه گر نشد 




حميد مبشر امشب 


محو توام امشب خبر از خويش ندارم 
هر چند که آواره اين فاصله زارم 

يکبار دگر شور تو جاري شده , در من 
يکبار دگر و هم تو برده است قرارم 

آنسان که به مضراب , تو را زمزمه کردم 
لبريز شد از گام تو آواز دو تارم 

تقدير چنان کرد که تا پاي شکستن 
هرگز سخن از نقض تو در بين نيارم 

اميد بر آن داشت که تا گاه رسيدن 
چون عقربه اي ثانيه ها را بشمارم 
 



عبدالرحيم جعفري <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:3.xml">امام زمان عليه السلام</a><a class="folder" href="w:html:6.xml">انس با حضرت عليه السلام</a><a class="folder" href="w:html:23.xml">اشعار مهدوي</a><a class="folder" href="w:html:254.xml">سخنان و سفاراشات حضرت مهدي عليه السلام</a><a class="folder" href="w:html:258.xml">شرح سخنان حضرت عليه السلام</a><a class="folder" href="w:html:299.xml">توقيعات</a><a class="folder" href="w:html:306.xml">ادعيه مهدوي</a><a class="folder" href=