ذارد به آن حضرت نزدیك شویم مشاهده كنیم اعمال سوء ماست كه آن مولا را ناراحت می‌سازد در حقیقت علّت اصلی این حجاب بین ما و آن حضرت در خود ماست. معصیت خدا سبب می‌شود كه دل و قلب انسان از محبت خاندان وحی خالی گردد و بعد روحی و جسمی از آقا امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه ـ پیش آید و اعمال شایست ما این اتصال روحی با امام را از بین برده و سبب دور شدن ما از آن وجود مقدس می‌گردد. 
در تشرف علی بن ابراهیم بن مهزیار امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه ـ همین نكته را باز تذكر نموده‌اند كه پسر مهزیار نقل می‌كند كه پس از توسلات عدیده‌ای در یك سفر در جستجوی آن وجود مقدس به مكه مشرف می‌شود شبی در مسجدالحرام مقابل درب كعبه شخص وارسته‌ای را می‌بیند كه پس از سلام و معرفی خود به این‌كه از سوی حضرت مأمور بردن پسر مهزیار به جهت پابوسی حضرت بقیه الله ـ عجل الله تعالی فرجه ـ است، از پسر مهزیار می‌پرسد: چه چیزی را طلب می‌كنی ای ابالحسن؟ 
گفتم: امامی كه محجوب و مخفی از عالم است. 
گفت: او از شما پوشیده و مخفی نیست و لكن اعمال بد شما او را از شما پوشانده و مخفی ساخته است. 
وقتی آن شخص با مقدماتی فرزند مهزیار را خدمت حضرت صاحب الامر ـ عجل الله تعالی فرجه ـ می‌برد حضرت در قسمتی از سخنانشان خطابه به او می‌فرماید: ای ابوالحسن شب و روز توقع و انتظار آمدن تو را داشتم، چه چیز آمدنت را نزد ما تأخیر انداخت؟ 
پسر مهزیار در جواب می‌گوید: ای آقای من تا الان كسی را نیافته بودم حه مرا راهنمایی كند. 
حضرت فرمودند: كسی را نیافتی كه راهنمایت كند؟ 
آنگاه با انگشتان مباركشان بر روی زمین فشار دادند و سپس فرمودند: و لكن شما اموالتان را زیاد نمودید، ضعفاء مؤمنین را دچار حیرت ساختید و بین خود قطع رحم نمودید پس الان برای شما چه عذری مانده است.[10] 
امر دوّم برای نزدیك شدن به محضر مبارك امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه ـ عشق به آن حضرت و ایجاد محبت در خود نسبت به آن مقام مقدس می‌باشد. در حدیثی بسیار گرانبها كه در مورد رابطه قلبی بین امام معصوم و شیعه مضامین زیبایی در آن نقل گردیده است، راوی سؤال می‌كند: «آیا شما برای من دعا می‌نمایید؟ امام رضا می‌فرماید: آیا تو غیر از این را گمان می‌كنی؟ راوی جواب می‌گوید: خیر و سپس حضرت می‌فرماید: 
اگر خواستی كه دریابی كه مقام محبت من با تو و اهتمام داشتن من در امر تو چقدر است، پس به قلب خود نظر كن و ببین كه در قلبت و در كارهایت چقدر به من محبت داری و به فكر من هستی.»[11]



------------------------------------
[1] . كمال الدین، ج 2، ص 294، باب 45، حدیث 45، چاپ اول 1380، دارالحدیث، قم. 
[2] . سیمای آفتاب، حبیب الله طاهری، ص 180، چاپ اول، 1380، انتشارات زائر، قم، «با اندك تغییر و تلخیص». 
[3] . سیمای آفتاب، ص 181. 
[4] . مهدی تجسم امید و نجات، عزیزالله حیدری، ص 209، چاپ دوم، 1381، انتشارات مسجد مقدس جمكران. 
[5] . امامت و مهدویت، آیت الله صافی گلپایگانی، ج 3، رساله پاسخ به ده پرسش، ص 64، انتشارات حضرت معصومه ـ سلام الله علیها ـ . 
[6] . همان، ص 65. 
[7] . امامت و مهدویت، ج 3، ص 65، «رساله پاسخ به ده پرسش». 
[8] . همان، ص 66. 
[9] . مستدرك وسائل‌الشیعه ج 11، ص 258. 
[10] . دلائل الامامه، ص 296 محمد بن جریر طبری. 
[11] . اصول كافی، ج 2، ص 652. 
اميد زمين 


بيا و ختم کن به چشم هايت انتظار را 
به بي صدا تبسمي، صدا بزن بهار را 

نبودن تو کوه را پر از سکوت کرده است 
و دشت هاي خسته از قرون بي شمار را 

به گوشه چشمي از تو دردها به باد مي روند 
بزن به زخم عشق آن نگاه شاهکار را 

بيا که مدتي ست از ميانه، نو رسيده ها 
به گوشه رانده اند عاشقانِ کهنه کار را 

تمام جمعه ها، زمين اميدوار مي شود 
که پرکني از آفتاب، آسمان تار را 

بريز خون تازه عبور زير گام خود 
رگان خشک جاده هاي خفته در غبار را 

نشسته در غروب، روي زين اسب خسته اش 
نظاره مي کند گذشت تند روزگار را 

»رکاب در رکاب تو، به سمت شعله تاختن« 
برآور آرزوي واپسين اين سوار را! 
 



شکارسري ان وعد الله حق 


آن اتفاق دور 

اين هاي و هوي بي سر و پا مي کشد مرا 
برگرد آسماني من دير مي شود 

بي تو نگاه زمزمه ها محو يک سکوت 
در بي صداي حادثه زنجير مي شود 

ماييم و يک هزاره پر از بي کسي ببين 
ممنوع مي شود همه ي انتظارها 

پاييز , اتفاق قديمي کنار ماست 
زنداني اند بي تو تمام بهارها 

اي اتفاق دور , تو نزديک مي شوي ؟ 
کشتند چشم هاي مرا فکرهاي کور 

گفتند لحظه هاي پر از اشتياق من 
نزديک مي شود به تو آن اتفاق دور 

انتظار 


اي آنکه در نگاهت حجمي زنور داري 
کي از مسير کوچه قصد عبور داري؟ 

چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي 
اي آنکه در حجابت درياي نور داري 

من غرق در گناهم، کي مي کني نگاهم؟ 
برعکس چشمهايم چشمي صبور داري 

از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما 
کوک است ساز دلها، کي ميل شور داري؟ 

در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت 
کي در سراي چشمم، قصد ظهور داري؟ 



سيدعباس سجادي انتظار 


باز آي دلبرا که دلم بي قرار توست 
وين جان بر لب آمده در انتظار توست 

در دست اين خمار غمم هيچ چاره نيست 
جز باده اي که در قدح غمگسار توست 

ساقي به دست باش که اين مست مي پرست 
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست 

هر سوي موج فتنه گرفته ست و زين ميان 
آسايشي که هست مرا در کنار توست 

سيري مباد سوخته تشنه کام را 
تا جرعه نوش چشمه شيرين گوار توست 

بي چاره دل که غارت عشقش به باد داد 
اي ديده خون ببار که اين فتنه کار توست 

هرگز ز دل اميد گل آوردنم نرفت 
اين شاخ خشک زنده به بوي بهار توست 

اي سايه صبر کن که بر آيد به کام دل 
آن آرزو که در دل اميدوار توست 


هوشنگ ابتهاج انتظار 



به انتظار تو هر کوچه اي چراغاني ست 
هواي چشم من از اشتياق ، باراني ست 

چه روزها که به ديدارت آقتاب شتافت 
کرشمه هاي تو اما هميشه پنهاني است 

نسيم ، بوي بهار تو را خبر داده است 
پرنده هر چه به عشق تو در غزلخواني ست 

به آبروي تو سوگند مي دهم ، که بيا 
و گرنه باغ شود خشک رو به ويراني است 

بيا به پاي تو پرپر شده ست خرمن گل 
ازين بهار ، درين لاله زار ، ارزاني ست 

چو غنچه دل به گلي بسته ام که بي خار است 
چه احتياج به خضري که خود بياباني ست 

به ديدن تو اگر قالبم تهي نشود 
قصيده مي شوم از وصف تو که طولاني ست 

چقدر فاصله داري مگر ستاره صبح ؟ 
حضور سبز تو دور از زمين ظلماني ست ؟ 

به دوستان تو امروز اعتمادي نيست 
که هر گروه ، گره خورده پريشاني ست 

براي باز شناسي ، فراز گنبد عشق 
کبوتر حرم آماده نگهباني ست 

شبي به شيوه شيرين ، کسي دلم را برد 
قيافه مثل همين قافيه که نوراني ست 




محمد رضا محمدي نيکو انتظار 



چه کردي ، انتظار ، اي انتظار لاله گون با من ؟ 
که اينسان همسفر شد جاي دل يک لجه خون با من 

چراغ ديده روشن داشتم از بس به ره اينک 
به جاي ديده همراه است بحر واژگون با من 

ترا فرياد کردم در سکوت لحظه ها، اما 
به پژواک صدا دمساز شد شور جنون با من 

حضورت طرفه گلزاري ست ما چشم انتظاران را 
بيا ، مپسند از اين بيش غوغاي درون با من 

شکسته دل ز سنگ هجر تو ،