شم است جاي تو 

اي تو خورشيد 



پلک اين پنجره خسته اگر باز شود 
آسمان با دل بي حوصله دمساز شود 

کيست در کوچه دلواپسي ام جز غم تو 
تا دمي با من غربت زده همراز شود؟ 

بي تو اي همدم آبي تر از آهنگ طلوع! 
بشکند بامم اگر تشنه پرواز شود 

داغ تلخي ست به پيشاني خورشيد اگر 
آسمان با شب دلمرده هم آواز شود 

اي تو خورشيد! به پا خيز که با چشمانت 
قفل صد صبح دل انگيز خدا باز شود 
 



جليل آهنگرنژاد اميد شيعه 


کدام نقطه ي اين خاک زير پاي تو نيست 
کدام پاره ي خورشيد آشناي تو نيست 

بگو کدام نسيم شکفته در وادي است 
که ذهنش آينه بنداني از صفاي تو نيست 

کدام جاده ، بگو ، مي رساندم تا تو 
کدام سوي افق را نشان جاي تو نيست 

منم که گمشده ام اي عزيز پيدايم 
منم که هر نفسم گريه اي براي تو نيست 

اميد شيعه ! چرا از سفر نمي آيي 
که زخم کهنه ي ما را به جز دواي تو نيست 

زمين به ماتم غيرت نشسته است آقا 
چرا به بام جهان بيرق لواي تو نيست 

در انتظار تو اين جان به تنگ آمده است 
بيا بيا که به سرها به جز هواي تو نيست 
 



پروانه نجاتي و غلامرضا کافي آهوي وحشي 


آنانكه ظهور و حضور بي واسطه تو را اي جان درك خواهند كرد بي گمان مردمي خوشبختند. چه فارغند از غم چه شادند از گسترش عدل و چه خوشخبتند. آنها آيا حال ما را درك خواهند كرد. آيا بر اين زمانه ي ما كه آكنده از رنج، ظلم، بي عدالتي و منكوب شدن كرامت هاي انساني نظري خواهند افكند. در ميان اين هجوم درد تنها اميدم كلامي است از تو اي پاك اي يگانه كه گفته ايي " ما در رعايت حال شما كوتاهي نمي كنيم و ياد شما را از خاطر نبرده ايم".

تو مي آيي و به انسان معنا مي بخشي ، تو مي آيي و حق را عريانِ عريان عرضه مي داري ، تو مي آيي و داد را كه اينك سكه اي بي بهاست دوباره به گردش مي آوري، تو مي آيي و لبخند را و نان را و عشق و آزادي و آگاهي را قسمت مي كني. تو مي آيي و راه دروغ و ريا و تزوير و زر و زور را مسدود مي كني، تو مي آيي و با آمدنت بهشت را بر زمين نازل مي كني. ما را كه فرو رفته در تلخكامي رنجيم درياب، درياب، درياب اي جان.

سر هواي يار دارد، من كيم؟  
 
لب نواي يار دارد، من كيم؟
  
 
چشم با اشكش بگويد، من كيم؟
 
دل هماره خود بجويد، من كيم؟
  
 
من كيم؟ يك عاشق زار و نزار
 
هوشم از كف رفت و گرديدم خمار
  
 
لاله را ديدم بسان لعل او
 
سوسن صحرا چو او از رنگ و بو
  
 
سرورا دانم كمان از قامتش
 
دست من كي مي رسد بر ساحتش
  
 
مذهب او نيست راندن از بَرَش 
 
عاشق خود كي براند از درش
  
 
عشق خواندم كار خود را!؟ واي واي! 
 
پس روا باشد بگريم هاي هاي
  
 
در بَرش راضي شدم بر بندگي
 
مانده ام اينجا ز شور زندگي
  
 
سرورم آيا به پيش پاي خود
 
مي شود خواني مرا شيداي خود؟
  
 
گربخواني، پر گشايم بر فلك 
 
 آنچنان تا من شوم رشك ملك
  
 
گويمت: آقاي من، مولاي من 
 
اي فداي پاي تو بالاي من
  
 
آهوي وحشّي طبعم پا گرفت
 
ذكر «يا مهدي» من بالا گرفت
  
 
گر كني بهر شكارش پهن دام
 
دام تو در چشم او مانند جام؛
  
 
جام مي، لبريز و سرشار از سرور 
 
مي رود در دام با فخر و غرور
  
 
مي كند سر را بلند او از فرود 
 
 خواند او با خود؟ نه، با تو اين سرود:
  
 
آمده اينك به سويت واله ات
 
شمع من بنگر منم پروانه ات
  
 
گر بِراني من بگويم مرحبا
 
 وركشي اينك بگويم هَبَّذا
  
 
كشتنم؟ آري، بُود تفسير عشق
 
بهر كشتن چيست به؟ شمشير عشق
  
 
عشق تنها مردن و خنديدن است
 
عشق تنها مرگ را بوسيدن است 
  
 
عشق يعني گريه چون ابر بهار  
 
عشق يعني سالها در انتظار
  
 
عشق يعني گريه بر راه عزيز 
 
عشق يعني سر به درگاه عزيز
  
 
عشق يعني جستجويي ناتمام
 
عشق يعني گفتگويي با امام
  
 
عشق يعني بهر او زندان شدن
 
عشق يعني جانب يزدان شدن
  
 
عشق يعني استغاثه از خدا
 
عشق يعني از جهان گشتن جدا
  
 
عشق يعني فارغ از دنيا شدن 
 
 عشق يعني بهر او هر جا شدن
  
 
عشق يعني جستجو از بهر يار
 
عشق يعني عاشقي چون مهزيار
  
 
عشق يعني با خودش گفتن نياز 
 
عشق يعني بهر او رفتن حجاز
  
 
عشق يعني سينه را فانوس كن 
 
 چشم خشك خويش اقيانوس كن
  
 
عشق يعني باب مهرش بازكن
 
 عشق يعني دردِ دل آغاز كن
  
 
عشق يعني يك شبي بي خواب شو
 
عشق يعني از تبش بي تاب شو
  
 
عشق يعني قفل دل را باز كن 
 
عشق يعني نغمه ات را ساز كن
  
 
عشق يعني در گذشتن از سها  
 
عشق يعني رفتنت تا سامرا
  
 
سامرا گفتم دلم بي تاب شد 
 
فكر و ذكرم باز آن سرداب شد
  
 
آتش عشقش مرا سوزانده تن 
 
أيّها النّاس! اسمعوا لي لحظةً 
  
 
آخر اي مردم! كجا غايب شد او؟
 
 آخر اي مردم! چرا غايب شد او؟ 
  
 
آخر اي مردم! فراقش تا به كي؟  
 
 دوري از رخسار ماهش تا به كي؟
  
 
آخر اي مردم! يتيمي تا به كي؟
 
گفتن از درد قديمي تا به كي؟
  
 
آخر اي مردم! جفا را كم كنيد
 
گونه را گُل، اشك را شبنم كنيد
  
 
دست برداريد از بهر دعا 
 
رحمت واسع بخواهيد از خدا
  
 
رحمت واسع، خدا را مهدي است
 
ديگر اينجا، ني گه بد عهدي است
  
 
آري، آري، مهدي آن ساقّي عشق
 
كرده ما را با نگه باقّي عشق
  
 
عشقِ مهدي را ز مهد آموختيم  
 
از شرار عشق او، خود سوختيم
  
 
او گُل و ما بلبلان عاشقش 
 
او چو شمع و ما همه پروانه اش
  
 
گر بيايد جان خود را مي دهيم 
 
سر به درگاه جلالش مي نهيم
  
 
سرورم، مهدي، گُل باغ وجود 
 
اي همه عالم به پايت در سجود
  
 
روز و شب از جام عشقت گشته مست 
 
هر كه مهرت گوشه ي قلبش نشست
  
 
جان ما قرباني ديدار شد 
 
بي مه رويت جهان غمبار شد
  
 
مهديا! بازآ و ما  را شاد كن
 
نغمه ي آزادگي فرياد كن
  
 
مهديا! بگذر كلامم قاصر است
 
عشق تو، آري، همويم ناصر است.
  
 

 



محمدحسين نوروزي آيه نازل شده 


پر از زمزمه ي آيه ي درد است هنوز 
آيه نازل شده ي سِــيهه ي مرد است هنوز 

آيه ي درد ، شب سرد ، و مردي تنها... 
اين همه خانه ، چرا باديه گرد است هنوز؟! 
 



محمد صادق کريمي( ص . رهـــا ) از زبان لاله ها 


باز در نسيم خانه مي کنم 
ديدن تو را بهانه مي کنم 

مي روم به باغ استعاره ها 
گيسوي خيال شانه مي کنم 

گيسوان پيچ پيچ عقده هاست 
آنچه در خيال شانه مي کنم 

مي برم زباغ شعر ، واژه ها 
قصه تو را ترانه مي کنم 

التهابم از حضور گرم توست 
آفتاب را بهانه مي کنم 

از زبان لاله بشنود نسيم 
قصه اي که جاودانه مي کنم 



عبدالجبار کاکايي از شنبه بيزارم 



مرا از جمعه ها آغاز کن , از شنبه بيزارم 
که از حس غريب و مبهم آدينه سرشارم 

من از تعطيل چشمان شما نه بر نمي گردم 
خدا هم خواسته , پس من کيم تا دست بردارم ؟ 

و اعجاز شما در جمکران , معراج شعري شد 
که بعد قله اش هرگز نخواهد شد پديدارم 

غروب و انتظار و پنجره شد مال من آقا 
کمي تعجيل کن , آشفته از اين جمعه بازارم 

به شوقت چشم هاي خسته را تا عشق مي آرم 
از اينجا مي رسي ؟ باشد ... بگو تا چند بشمارم؟ 

گلاب و عطر خاک و ضجه ضجه آيه قرآن 
و نرگس در مسير خالي پروانه مي کارم 

برايم هفته از ديدار تو , آغاز مي گردد 
مرا از جمعه ها آغاز کن , از شنبه بيزارم 
 




شيدا شيرزاد عراقي ندبه و زاری غیبت حضرت مهدی-علیه‌السّلام-


 برای همه شیعیان، بلكه برای همه‌ مسلمانان بلایی سخت و ابتلایی بز