ضرت صاحب الزمان ـ علیه السّلام ـ یاری كردن به زبان است، و دعا برای آن حضرت، یكی از انواع یاری كردن به زبان می‌باشد. 
و نیز دلیل بر این معنا است كه در تفسیر علی بن ابراهیم قمی، ذیل آیه‌ی شریفه «و إذا حییتم بتحیه فحیّوا بأحسن منها أو ردّوها»[22] و هرگاه مورد تحیت (بدرود و ستایش) واقع شدید، به بهتر یا نظیر آن، پاسخ دهید.» گفته است: «سلام و كارهای نیك دیگر.»[23] 
واضح است كه دعا، از بهترین انواع نیكی است، پس اگر مؤمن، برای مولای خود، خالصانه دعا كند، مولایش هم برای او خالصانه دعا می‌كند، و دعای آن حضرت، كلید هر خیر و داس هر شرّ است.



-----------------------------
[1] . مفاتیح الجنان، زیارت آل یاسین. 
[2] . بحار الأنوار، ج53، ص11. 
[3] . دعای ندبه. 
[4] . حدیث لوح از جابر بن عبدالله انصاری، كافی، ج 1، ص 528 - 527؛ بحار الأنوار، ج 36، ص 195؛ الغیبه، شیخ طوسی، ص 146 - 143. 
[5] . روزگار رهایی، ج 1، ص 129 (به نقل از الزام الناصب، ص 10). 
[6] . الامام الامین الرفیق و الولد الشفیق، و الاخ الشفیق، و كالامّ البّره بالولد الصغیر مفزع العباد..؛ امام، امین و دوست است، و پدر مهربان و برادر هم زاد است، و مانند مادری مهربان است مهربان است نسبت به فرزند خردسال خود، و پناهگاه مردم است. (تحف العقول، ص 324). 
[7] . إن رحمه ربّكم وسعت كلّ شىء و أنا تلك الرحمه. (بحارالانوار، ج53، ص11). 
[8] . ر.ك: آیه 105 از سوره‌ی توبه و روایت ذیل آن. 
[9] . حاج آقا فخ، از صالحانی بود كه چند سال پیش، در قم، از دار دنیا رحلت كرد. 
[10] . سیری در آفاق (زندگی نامه‌ی حضرت آیت الله العظمی بهاء الدینی، ص374). 
[11] . نامه به شیخ مفید. 
[12] . تفسیر نمونه، ج27، ص186. 
[13] . نامه‌ی حضرت به شیخ مفید، بحار، ج53، ص175 ـ 176. 
[14] . داستان حاج علی بغدادی، (النجم الثاقب، حكایت...، مفاتیح الجنان در زیارت كاظمین). 
[15] . داستان حاج علی بغدادی، (النجم الثاقب، حكایت...، مفاتیح الجنان. 
[16] . داستان علامه بحر العلوم (عنایات حضرت مهدی ـ علیه السّلام ـ به علما و طلاب، محمد رضا باقی اصفهانی، ص262). 
[17] . توجهات ولی‌عصر ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ به علما و مراجع تقلید، عبدالرحمن باقر زاده بابلی، ص84. 
[18] . ز.ك: ترجمه ی مكیال المكارم، ج1، ص341 ـ 342. 
[19] . مكیال المكارم، ج2، ص94 و 53. 
[20] . مكیال المكارم، ج1، ص94 و 53. 
[21] . مهج الدعوات، ص302. 
[22] . نساء/86. 
[23] . تفسیر القمی، ج1، ص145. 

جز تو 


ما، بي تو، تا دنياست، دنيايي نداريم 
چون سنگ خاموشيم و غوغايي نداريم 

اي سايه سار ظهر گرم بي ترحم! 
جز سايه دستان تو، جايي نداريم 

تو آبروي خاکي و حيثيت آب 
دريا تويي؛ ما جز تو دريايي نداريم 

وقتي عطش مي بارد از ابرسترون 
جز نام آبي تو، آوايي نداريم 

شمشيرها را گو: ببارند از سر بغض 
از عشق، ما جز اين تمنايي نداريم! 
 



سلمان هراتي آقا اجازه خسته ام از اينهمه فريب 


آقا اجازه! خسته ام از اين همه فريب، 
از هاي و هوي مردم اين شهر نا نجيب. 

آقا اجازه! پنجره ها سنگ گشته اند، 
ديوارهاي سنگي از کوچه بي نصيب. 

آقا اجازه! باز به من طعنه مي زنند 
عاشق نديده هاي پر از نفرت رقيب. 

«شيرين»ي وجود مرا «تلخ» مي کنند 
«فرهاد»هاي کينه پرست پر از فريب! 

آقا اجازه! «گندم» و «حوا» بهانه بود، 
«آدم» نمي شويم! بيا: ماجراي «سيب»! 

باشد! سکوت مي کنم اما خودت ببين..! 
آقا اجازه! منتظرند اينهمه غريب.... 

آقا اجازه! 


آقا اجازه! اين دو سه خط را خودت بخوان! 
قبل از هجوم سرزنش و حرف ديگران 

آقا اجازه! پشت به من کرده قلبتان 
ديگر نمي دهد به دلم روي خوش نشان! 

قصدم گلايه نيست، اجازه! نه به خدا! 
اصلا به اين نوشته بگوييد «داستان» 

من خسته ام از آتش و از خاک، از زمين 
از احتمال فاجعه، از آخرالزمان! 

آقا اجازه! سنگ شدم، مانده در کوير 
باران بيار و باز بباران از آسمان 

- اهل بهشت يا که جهنم؟ خودت بگو! 
- آقا اجازه! ما که نه در اين و نه در آن! 

«يک پاي در جهنم و يک پاي در بهشت» 
يا زير دستهاي نجيب تو در امان! 

آقا اجازه!............................ 
.......................................! 

باشد! صبور مي شوم اما تو لااقل 
دستي براي من بده از دورها تکان... 


اي ظهور ناگهاني 


اي بشارت بهشتي، اي ظهور ناگهاني 
يک غزل به من نظر کن، با دو چشم آسماني 

در مقام از تو گفتن، ناتوان ناتوانم 
مي کنم تو را تکلم، با زبان بي زباني 

ديدن تو آرزويي، از تبار غيرممکن 
پشت خلوت خيالم، مثل بوي گل، نهاني 

مي دوم نشانه ات را پابه پاي بوي حسرت 
مي دوم نشانه ات را، پابه پاي بي نشاني 

تو، عبور يک خيالي، رد پا نمانده از تو 
از کجا گذشته اي تو، اي نسيم ناگهاني؟! 

رد قلب عاشقت را، از غزل گرفته ام من 
اي تغزل مجسم، اي غزل ترين نشاني 

کي ظهور مي کني تو، آفتاب عالم آرا؟ 
کي ظهور مي کني تو، اي فروغ جاوداني؟ 

حاجتي ندارم از تو، جز تبسم ظهورت 
کي غبار غيبتت را، از دلم مي تکاني؟! 



رضا اسماعيلي بهار خفته 


اي بهار خفته ! خواستارمت 
مثل شعر تازه دوست دارمت 

تو کجايي ؟ اي شکفتني ترين 
تا بدست باغها سپارمت 

دست واژه هاي من شکسته باد 
گر زخاک تيره بر ندارمت 

مثل سايه مي گريزي از برم 
تا به حال خويش مي گذارمت 

آفتاب عمر من غروب کرد 
بس که روزها در انتظارمت 

کي شود شبي برآيي از درم 
آه ! من چقدر بي قرارمت 

مثل شعر تازه ، مي نويسمت 
مثل نقش تازه ، مي نگارمت 

دانه شو که باز هم بپاشمت 
ساقه شو که باز هم بکارمت 

عبدالجبار کاکايي بهار خواهم مرد 



بيا وَ گرنه در اين انتظار خواهم مُرد 
اگر که بي تو بياييد بهار، خواهم مُرد 

به روي گونه من، اشک سال ها جاري است 
و زير پاي همين آبشار، خواهم مُرد 

نيامدي و خدا آگه است، من هر روز 
به اشتياق رُخَت چند بار خواهم مُرد 

خبر رسيد که تو با بهار مي آيي 
در انتظار تو، من تا بهار خواهم مُرد 

پدر که تيغ به کف رفت، مژده داد که من 
به روي اسب سپيدي، سوار خواهم مُرد 

تمام زندگيِ من در اين اميد گذشت 
که در رکاب تو با افتخار خواهم مُرد 

پدر که رفت به من راست قامتي آموخت 
به سان سَروِ سَهي، استوار خواهم مُرد 
 



محسن حسن زاده بوم نقاشي 


مي کشم بر بوم نقاشي ملاقاتي بعيد 
با مداد آبي ام در صحن ميقاتي بعيد 

مي کشم خود را در آغوشي صميمانه ترين 
مي روم از دلخوشي تا ارتفاعاتي بعيد 

بر سپيد اسب او در صبح باران مي روم 
سمت شوق لايزالي اتصالاتي بعيد 

مي گذارد دست در دستم نگاهم مي کند 
ذهن من مشتاق ثبت اتفاقاتي بعيد 

تيک تاک ساعتي آن گوشه نقاشي ام 
مي کند ترسيم ضربآهنگ اوقاتي بعيد 

دست باران پاک مي شويد تمام حاصلم 
ميزنم زل بر نزول محتوياتي بعيد 

واقعيت داشت باران مزد نقاشي من 
يک قدم رو به جلو تا واقعياتي بعيد 

از دوباره مرد و اسبش را کشيدم با شتاب 
زير باران ميشود ممکن ملاقاتي بعيد 
 

تابوت عهد 


سفينه آرامش 
بر تلاطم دست ها مي لغزيد 
گرداگرد 
پرهاي سوخته بود و آتش خاکستر شده 
ديوارهايي از آب بر مي آمد 
خاک وارونه مي شد 
و ستون هايي از آه 
آسمان ترک خورده را نگاه مي داشت 
تابوت عهد 
در کرانه هاي هدايت 
آرام شد 
اندوهمان قبايي است بر کتف شب 
و در سکوتمان آبشاري دردناک فرو مي ري