اييان کمر بسته ست 

عبير مهر به يلداي طره پيچيده ست 
ميان لطف , به طول کرشمه بر بسته ست 

زهي تموج نوري که بي غبار صدف 
ميان موج خطر , نطفه گهر بسته ست 

بيا که مردمک چشم عاشقان همه شب 
ميان به سلسله اشک , تا سحر بسته ست 

به پاي بوس جمالت نگاه منتظران 
زبرگ برگ شقايق , پل نظر بسته است 

اميد روشن مستضعفان خاک تويي 
اگر چه گرد خودي , چشم خود نگر بسته ست 

متاب روي ز شبگير اشک بي تابم 
که آه سوخته , ميثاق با اثر بسته ست 

به يازده خم مي گر چه دست ما نرسيد 
بده پياله که يک خم هنوز سر بسته ست 


زمينه ساز ظهورند , شاهدان شهيد 
اگر چه هجرتشان داغ بر جگر بسته ست 

کرامتي که زخون شهيد مي جوشد 
هزار دست دعا را زپشت سربسته ست 

قسم به اوج , که پرواز سرخ خواهم کرد 
در اين ميانه مرا گر چه بال و پر بسته ست 

چنان وزيده به روحم نسيم ديدارت 
که گوش منتظرم چشم از خبر بسته ست 

در اين رسالت خونين , بخوان حديث بلوغ 
که چشم و گوش حريفان همسفر , بسته ست 

رواست سر به بيابان نهند منتظران 
که باغ وصل ترا عمر رفت و در بسته ست 



قادر طهماسبي (فريد) همچنان در انتظاريم 


 

شد بهار و دل من اسير شهر طوفاني انتظار است 

حرف قلب من اين بوده و هست آن زمان كه بيايي بهاراست

قوي دل لحظه ها را شمرده تا تو از شهرغربت بيايي

نبض آلاله ها را گرفتم تا كه شايد بدانم كجايي

شهرلب، باغ دل، مرزاحساس حسرت لحظه اي با تو بودن

با نگاهت سخن گفتن و بعد شعري از جنس دريا سرودن

عكس روياييت را نهادم روي يك قاب عكس طلايي

با كمي لاله رويش نوشتم لعنت عشق بر تو جدايي

مي تپد قلب در شهرغوغا باز در آرزوي رسيدن

بازهم حسرت روي يك شمع حسرت دسته اي پونه چيدن

سال رفت و من و پونه و تو حبس دربندهاي جدايي

جهان حسرت مهرباني،عالمي آرزوي رهايي

من نگاه تو را اولين بار روي يك شعر نمناك ديدم

قصه ي سبز زيباييت را از زبان غزل ها شنيدم

باورم نيست آمد بهار و ماه چشم تو بر دل نتابيد

دل به ياد تو يك سال رنجيد چشم در آرزويت نخوابيد

افكار تو يك عشق پاكست توي گلداني از آرزويم 

خوب شد مانده اين يادگاري تا كه گهگاه آن را ببويم

چشم تو نقطه ي عطف دل هاست ديدنت مرهم قلب عاشق

گونه ات سرزمين تبسم ، خنده هاي تو رنگ شقايق

تا بيايي، به روي دل خود عكس يك ياس تنها كشيدم

توي نقاشي چشم هايت انتظاري شكوفا كشيدم

هيچ كس با دل من نيامد تا لب جاده هاي رهايي

منتظر مانده ام روي يك پل تا كه شايد از آن سو بيايي

آسمان تا نگاهي به من كرد ديدگانش پر از اشك غم شد

نقره هايش از غصه تب كرد يك گل از خنده ي زهره كم شد

بركه اش كه مرا ديد قلبش مثل يك نرگس منتظر شد

قصه ام را به آلاله گفتم بر لبش حسرتي منتشر شد

هركسي كه برايم دلش سوخت عاشقانه شكست و دعا كرد

سنگ هم قصه ام را شنيد و صادقانه خدا را صدا كرد

باز هم تو آنجايي و من منتظر مانده ام تا بيايي

درس من رمز زيبا شكفتن، قلب من دفتر آشنايي

گفته بودي اگرقاصدك ها از سفرهاي رويا بيايند

گفته بودي اگرشاپرك ها شهرمان را گلستان نمايند

گفته بودي اگرصد شكوفه در ميان گلستان برويد

گفته بودي اگريك پرستو برگ آلاله اي را ببويد

گفته بودي اگرتوي قلبم باغي از ياس خوشبو بكارم

گفته بودي اگرمثل باران روي دلهاي عاشق ببارم

باز مي گردي و در كنارم قصه ي عشق را مي نگاري

پس چه شد نسترن ها شكفتند باز گرد اي نسيم

 

 
 

همنشين جان 


بي تو اي جان جهان ، جان و جهاني گو مباش 
چون رخ جانانه نتوان ديد جاني گو مباش 

همنشين جان من مهر جهان افروز توست 
گر ز جان مهر تو برخيزد جهاني گو مباش 

يک دم وصلت ز عمر جاودانم خوش تر است 
بي وصال دوست عمر جاوداني گو مباش 

در هواي گلشن او پر گشا اي مرغ جان 
طاير خلد آشياني خاکداني گو مباش 

در خراب آباد دنيا نامه اي بي ننگ نيست 
از من خلوت نشين نام و نشاني گو مباش 

چون که من از پا فتادم دستگيري گو مخيز 
چون که من از سر گذشتم آستاني گو مباش 

گر پس از من در دلت سوز سخن گيرد چه سود 
من چو خاموشي گرفتم ترجماني گو مباش 

سايه چون مرغ خزانت بي پناهي خوش تر است 
چتر گل چون نيست برسر سايباني گو مباش 
 



هوشنگ ابتهاج همه هست آرزوي 


همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويى

چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويى؟!

به كسى جمال خود را ننموده‏يى و بينم

همه جا به هر زبانى، بود از تو گفت و گويى!

غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم

تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از ميانه، گويى!

به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مويم

شده‏ام ز ناله، نالى، شده‏ام ز مويه، مويى

همه خوشدل اين كه مطرب بزند به تار، چنگى

من از آن خوشم كه چنگى بزنم به تار مويى!

چه شود كه راه يابد سوى آب، تشنه كامى؟

چه شود كه كام جويد ز لب تو، كامجويى؟

شود اين كه از ترحّم، دمى اى سحاب رحمت!

من خشك لب هم آخر ز تو تَر كنم گلويى؟!

بشكست اگر دل من، به فداى چشم مستت!

سر خُمّ مى سلامت، شكند اگر سبويى

همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه، بنشين كنار جويى!

نه به باغ ره دهندم، كه گلى به كام بويم

نه دماغ اين كه از گل شنوم به كام، بويى

ز چه شيخ پاكدامن، سوى مسجدم بخواند؟!

رخ شيخ و سجده‏گاهى، سر ما و خاك كويى

بنموده تيره روزم، ستم سياه چشمى

بنموده مو سپيدم، صنم سپيدرويى!

نظرى به سوىِ (رضوانىِ) دردمند مسكين

كه به جز درت، اميدش نبود به هيچ سويى‏


 


رضوانى هنوز چشم به راهم 


بخار مبهم شيشه , ... و پشت دست نگاهم 
مسافر است غروب و هنوز چشم به راهم 

دوباره همهمه ي شب که آمده است بماند 
براي چند صباحي در امتداد نگاهم 

سکوت , زمزمه , فرياد , کجاست گوش بدهکار ؟ 
نمانده هيچ اثري از طنين جاري آهم 

من و نشانه ي غربت , سرم به شانه ي افسوس 
به فکر صبح و اسير بهانه هاي سياهم 

سحر دوباره نشسته کنار پنجره من 
ولي از «او» خبري نيست , هنوز چشم به راهم 

هنوز هم 



چقدر از تو دل عاشقم ترانه بخواند 
و تکه تکه من را به پاي تو ، بتکاند 

چقدر چک چک چشم مرا چکاوک کوچک 
کنار چادر کوچ چکامه ها بچکاند 

مگر نه که شب جمعه قرار بود بيايي 
چقدر عاشق تو پاي آن قرار بماند 

و تا کي اين نفس خسته در مسير دو دستم 
به سمت سوت تو با فوت قاصدک بپراند 

بجاي تمبر يه تا بوسه پشت نامه نوشتم 
بگو که نامه رسان نماه مرا برساند 

بگو که دختر همسايه دور رقص بگيرد 
بگو که روسي اش را کنارتر بکشاند 

نگاه کن غزلم بوي عصر جمعه گرفته 
نگاه کن دل من بي تو پوست مي ترکاند 

شکست آينه ، تبعيد آب ، مرگ زمين و 
دو نقطه سايه مردي که بايد اوبتواند 

هنوز هم که هنوز است منتظر که بيايي 
هنوز هم که هنوز است بي تو مي گذراند 

محمد مرادي هياهوي قيامت 


کيست اين توفان که آسايش ندارد خنجرش 
جز هياهوي قيامت نيست نام ديگرش 

بال اگر بگشايد آني آسمان گم مي شود 
جبرئيلي سر برون مي آورد از هر پرش 

آفرينش وامدار اوست عرش و فرش نيز 
واي اگر خورشيد را روزي براند از درش 

او مي آيد، آسمان از شوق، آتش مي شود 
دانه هاي کهکشان اسپندهاي مجمرش 
 



عليرضا قزوه واگوي 


اي اشک , اي ستاره دريايي 
امشب چرا به