 چشم نمي آيي ؟ 

تا کي ترا از آينه ها پرسم ؟ 
اي مرکز تمرکز زيبايي 

چشمم دگر کنار نمي آيد 
با گريه جز به شيوه زهرايي 

رنگي که چنگ خلسه زند بر دل 
کي بوده در حناي شکيبايي ؟ 

يک مو ترک نمي خورد , اي فرياد 
اين بغض بي مروت خارايي 

درد مرا ز دوست مکن پنهان 
اي گريه , اي نمايش رسوايي 

در من که مرده است خداوند ؟ 
کز ناله ام جدا شده گيرايي 

تا کي سراغت از شب و تب گيرم ؟ 
اي عشق بي غروب اهورايي 

اي اتفاق ديدن و جان دادن 
وي لحظه بزرگ تماشايي 

با اين ضعيف خسته مدارا کن 
مولاي من ! به حرمت مولايي 

بيدار شو فريد ! که شيطاني ست 
اين خوابها به خلوت تنهايي 

آبرويِ هرچه تلاطم درآبها 


حتماً همينکه آمدي از آفتابها 
ميکاهي از برودتِ سرماي خوابها 

آوازهاي شرقيِ خود را پلي بزن 
تا قار قارِ لعنتيِ اين غُرابها 

ما موجهايِ کوچکِ از ياد رفته ايم 
اي آبرويِ هرچه تلاطم درآبها 

تکثير مي شوند و وقيح و پر از دروغ 
در امتدادِ چشمِ جهاني سرابها 

چون امتدادِ يک شبِ از ياد رفته ايم 
ما چشمهايِ غرق درافسونِ خوابها 

در نورهايِ مشرقي ات سبز مي شويم 
حتماً همينکه آمدي از آفتابها 
 

والشمس 


والشمس که بي روي تو من حيرانم 
والفجر که بي وصل تو در بحرانم 

والليل که بي موي تو روزم تاريک 
والعصر که بي عشق تو در خسرانم 
 



سيدمحمدحکاک وردي بخوان 


وردي بخوان قرار دل بي شکيب را 
اشکي ببار سنگ مزار غريب را 

يک نوبهار اگر بشکوفد لبان تو را 
پر مي شود تمام زمين، عطر سيب را 

تنها به اشتياق سلامي گذاشتم 
در پشت سر هر آنچه فراز و نشيب را 

آتش گرفت روح کويرانه ام، زلال 
روزي بيا و آب بزن اين نهيب را 

اين کيست؟ اين که با دل من حرف مي زند 
نشنيده ايد هيچ صداي عجيب را؟ 

آرام مي شود دل توفاني اي عجب! 
خاصيتي است آيه امن يجيب را 
 




آرش شفاعي بجستان وفا 



بيا که بر سر آنم که پيش پاي تو ميرم 
ازين چه خوش ترم اي جان که من براي تو ميرم 

زدست هجر تو جان مي برم به حسرت روزي 
که تو زراه بيايي و من به پاي تو ميرم 

بسوخت مردم بيگانه را به حالت من دل 
چنين که پيش دل دير آشناي تو ميرم 

زپا فتادم و در سر هواي روي تو دارم 
مرا بکشتي و من دست بر دعاي تو ميرم 

بکن هر آنچه تواني جفا به سايه بي دل 
مرا زعشق تو اين بس که در وفاي تو ميرم 
 



هوشنگ ابتهاج وقتي تو بيايي 


وقتي تو بيايي 
سنگفرش سرد خيابان 
چراگاه آهوان مي شود! 
گرگها در برابر گوسفندان زانو مي زنند 
و شقاوت نياکان را 
به کرنشي غريب 
پوزش مي طلبند! 

وقتي تو بيايي 
زمين آتشفشان خشمش را فرو مي خورد 
در کوير مي بارد! 
چندان که جويباران 
عيادت شوره زاران را 
فريضه بدانند 
بيا! 

و دستهاي پينه بسته کارگران را 
به بوسه اي بنواز 
و حجم ترانه هاي دختران قاليباف را 
از شادي پر کن 
بيا و فانوسهاي بادي را 
در ساحل بياويز 
و ماهيگيران خسته را 
به صداي موج 
بخوان! 
بيا و براي «مرتضي » دوچرخه بخر 
و کفشهاي کهنه «مريم » را نو کن 
لباسهاي زمستاني «عباس » 
هنوز آستين ندارد! 
و هنوز سقف خانه «رحمان » 
چکه مي کند 
و «شهربانو» - زنش 
زير آن مي گذارد! 

اگر تو بيايي 
ديگر «محرم »ها 
«رمضان » قمه اش را بر فرقش نخواهد کوفت 
و «صفر» با دست خود، 
گل بر سرش نخواهد گذاشت 
و شهر در عزاي عدالت 
سياه نخواهد پوشيد! 

راستي را در کجايي؟ 
در «هور قليا»؟ 
در «مثلث برمودا»؟ 
يا در قلب «غلامرضا» 
وقتي غريبي جدت حسين را 
بر سينه مي کوبد؟!! 



جواد محقق وقتي كه آمدي 


وقتي که آمديد! جهان مي خورد ورق 
آقاي ما ! کتاب زمان مي خورد ورق 

از بستر جهالت خود، پلک مي زنيم 
آنروز خوابهاي گران مي خورد ورق 

طومار هر چه زردي و پاييز، خش و خش 
در زير پاي رهگذران مي خورد ورق 

روز ي که امر، امرِ شما مي شود فقط 
هر چي که خواستيد، همان مي خورد ورق 

مي ريزد آسمان طبقاتش،ستاره هاش 
آنروز افق، کران به کران مي خورد ورق 

نه آسمان به فکر خودش هست و نه زمين 
فرمولهاي سود و زيان مي خورد ورق 

با موجي از حقيقت آن «روز ناگزير» 
افسانه هاي شاپريان مي خورد ورق 

روزي که دير نيست که در شعر شاعران 
«ماه و پلنگ» ،«ماه و کتان» مي خورد ورق 

شعر حضور جمعه ي طوفاني شما 
در روزنامه هاي جهان مي خورد ورق 


وقتي كه باد مي پيچد توي كاج ها 



وقتي که باد مي پيچد توي کاج ها 
تو همراه باد مي آيي از حاشيه ي اروند 
همان جا که قدم مي زدي 
روي آسمان . . . 
و از کارون مي گذري 
- جريان پيدا مي کني - 
همان دم جريانت مي پيچد 
و هل مي خورد توي بي . بي . سي ! 
و همه ي ماهواره ها تر مي شوند 
... 
ميان موج زدنت ، آرام مي گيري 
و آن طرف تر 
بوي عطر بهار نارنج 
بوي منجلاب را مي خواباند 
و مي رسي همراه باد 
به باتلاق گاوخوني 
و مي آيي کنار زاينده رود ... 
... 
همراه من پياده مي شوي 
يک ??? درجه رخوت پيدا مي کني 
و قدم زنان 
راه مي رويم روي سي و سه پل 
(( پياده رو چه خانومانه خلسه گاه دختران گيج انتظار )) 
و هي مي شنوي : 
(( بسه ، بي خيال ! )) 
... 
و من هنوز حسرتم را کنار حاشيه ي اروند 
آه مي کشم 
و تو يک ?? درجه بر مي گردي توي چشم هاي من 
و آهم را فوت مي کني 
و همان دم مي روي بالا 
به جاي باد توي کاج ها 
- توي شب زخمي زاينده رود - 
... 
طوفان مي آيد 
و در عرض يک ده هزارم ثانيه 
من 
در حاشيه ي اروند 
آب مي شوم مي روم توي زمين 
و دوکوهه را مي سپارم به بچه هاي نسل چهارم! 
و تو ، از همان بالا 
- که ديگر پايين نمي آيي - 
هي فوت مي کني توي آه هاي من 
اخم هايت چهارراه باز مي کنند 
توي آخ هاي بچه شيعه هاي نسل سوم 
... 
- حالا قرار است 
صداي پاي اسب را بشنويم 
که سمش را مي کوبد توي سر بي خيال ما - 
که ما 
- اگر قرار بود هر روز منتظر طوفان باشيم - 
حالا هر هفت روز يک بار هم 
نسيم را محل نمي گذاريم 
- که قرار است جنازه هاي جعبه هاي رنگي را 
با زنجير علم 
بکشيم روي حاشيه ي اروند - 
... 
مي گويند روز هفتم طوفان مي آيد !!! 
و تو جواني ات را بردار 
و دور دنيا در ?? روز نه ! 
دور اين شهر را در ? ساعت 
- اگر چشم هايت را و گوش هايت را 
احرام نبندي و همه اش را تاريخ نزني به پيوست يک صلوات ! - 
سفر کن ! 
... 
آدم خوار ها 
چندين سال است که مثل کنه 
چسبيده اند به بدن (( امن يجيب )) گو ها ! 
... 
حالا باد که مي پيچد توي کاج ها 
صدايش مي رسد به گوش من و تو 
و نرگس ها مي رويند 
و بوته هاي ياس ، هنوز مي لرزند 
و کسي 
آن سوي تر از اروند ، 
چشم انتظار دست هاي عمل ! 




محمد صادق کريمي( ص . رهـــا ) يا مولا 


 

تو آن عاشق ترين مردي كه در تاريخ مي گويند

 

تو آن انسان نايابي كه با فانوس مي جويند

 

تمام باغ ها در فصل لب هاي تو مي خندند

 

تمام  ابرها در شط چشمان تو مي مويند 

 

قناري هاي عاشق از گلوگاه تو مي خوانند

 

و قمري هاي سالك كو به كو راه تو مي پويند

 

تو آن رود زلالي صاف و روشن از ازل جاري

 

كه پاكي هاي عالم دست و رو را در تو مي شويند

 

به شوق سجده ات هفت آسمان خم مي شود در خاك

 

به نام نامي ات خورشيد ها از خاك مي رويند

 

تو تمثال تمام غنچه هاي بي ريا هستي 

 

كه تصوير تو را عشاق در آيينه مي بويند

 

تمام موج ها در حلقه ياد تو مي چرخند 

 

تمام بادها نام ت