 را سرگرم هوهويند
 

يادگاري 



از نو شکفت نرگس چشم انتظاري ام 
گل کرد خار خار شب بي قراري ام 

تا شد هزار پاره دل از يک نگاه تو 
ديدم هزار چشم در آيينه کاري ام 

گر من به شوق ديدنت از خويش مي روم 
از خويش مي روم که تو با خود بياري ام 

بود و نبود من همه از دست رفته است 
باري مگر تو دست بر آري به ياري ام 

کاري به کار غير ندارم که عاقبت 
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاري ام 

تا ساحل نگاه تو چون موج بي قرار 
با رود رو به سوي تو دارم که جاري ام 

با ناخنم به سنگ نوشتم : بيا , بيا 
زان پيشتر که پاک شود يادگاري ام



قيصر امين پور يار گم شده 



گر چشم دل بر آن مه آيينه رو کني 
يکسر جهان در آينه روي او کني 

خاک سيه مباش که کس برنگيردت 
آيينه شو که خدمت آن ماهرو کني 

جان تو جلوه گاه جمال آنگهي شود 
کايينه اش به اشک صفا شست و شو کني 

خواب و خيال من همه با ياد روي توست 
تاکي به من چو دولت بيدار رو کني 

درمان درد عشق صبوري بود ولي 
بامن چرا حکايت سنگ و سبو کني 

خون مي چکد ز ناله بلبل درين چمن 
فرياد از تو گل ، که به هر خار خو کني 

دل بسته ام با باد ، به بوي شبي که زلف 
بگشايي و مشام مرا مشکبو کني 

اينجاست يار گم شده گرد جهان مگرد 
خود را بجوي سايه اگر جست و جو کني 


يار مي آيد 


به کام غمزدگان غمگسار باز آيد    
 زهي خجسته زماني که يار باز آيد
 
بدان اميد که آن شهسوار باز آيد 
 به پيش خيل خيالش کشيدم ابلق چشم    
 
ز سر نگويم و سر خود چه کار باز آيد
 اگر نه در خم چوگان او رود سر من 
 
بدان هوس که بدين رهگذار باز آيد 
 مقيم بر سر راهش نشسته ام چون گرد   
 
   گمان مبر که بدان دل قرار باز آيد 
 دلي که با سر زلفين او قراري داد       
 
به بوي آنکه دگر نوبهار باز آيد 
 چه جورها که کشيدند بلبلان از دي        
 
 که همچو سرو به دستم نگار باز آيد
 
 
آخرين شنبه امروز است 



چند ماهيست، 
که هر چند روز يک بار 
پرده ها را که باز مي کني، 
انگار 
نور ديگري به خانه مي تابد. 
گاهگاهي در و ديوار 
رنگ تازه مي گيرد. 

مي روي و کتاب مي خواني، 
ولي انگار رفته اي قدم بزني. 
بعضي از صفحه ها را که خوب مي خواني 
رفتي انگار راهپيمايي! 

اين روزها گاهي 
جاي باران، شراب مي بارد! 
تازگي ها سه چار بار ديدم 
پشت آيينه هم هوا دارد. 
من خودم آخر شب، گيج، 
روي تصوير تخت مي خوابم. 

اين روزها ديگر 
حرف مازاد بر مصرف، 
توي کوچه و خيابان نيست. 
در محلهي ما، بقال، 
هر چه را که مي خواهي 
از نگاهت سريع مي خواند... 

دوسه روز پيش بود،آري 
من خودم توي کوچه اي ديدم 
يک نفر به ديگري مي گفت: 
آخرين شنبه، امروز است... 

راستي ! لباس نويم کو؟ 
آخرين عصر جمعه ، 
مي 
آ 
يد. 
يك جهان جان 



  آستانت مستجار است و دَرَت دار الامان 
اي حريمت كعبه توحيد را ركن يمان

   بيت معمور جلالت قبله هفت آسمان 
  پيش كرسي جلالت عرش كمتر پايه اي   
 خَرگهت را كهكشان ، آسمان يك ريسمان 
  چرخ اعظم همچو گويي در خم چوگان تست   
 يكه تازان محيط معرفت را قهرمان 
  شاهبازان فضاي قدس را عنقاي قاف  
  هر دو در ديوان تو خدمتگزار و ترجمان 
  چيست با فرمان تو كلك قضا، لوح قدر  
  امر ِ كاف و نون و آن عزم همايون توأمان 
  فيض سبحاني و آن لاهوت ربّاني قرين  
  خوان احسان تو را آباء عِلوي ميهمان  
 مادر گيتي طفيل طفل مطبخ خانه ات  
  در چمنزار معارف ،  قد سرو توچمان 
  در گلستان حقايق شاخه طوبي تويي  
  وي به رفعت سرّ معنايي كه نايد در گمان 
  اي به طلعت، صورتي بيرون زمرآتِ خيال    
عالمي را مي زند بر هم به آن تير و كمان 
  قاب قوسين دو ابروي تو، اي رفرف سوار   
 خسرو ملك هدايت صاحب عصر و زمان  
 شاه اقليم ولايت مالك كون و مكان  
  كس ندارد جز تو ميثاق الاهي را ضمان 
  اي كفيل دين و آيين، حافظ شرع مبين  
  گلشن دين از تو خرم؛ روح ايمان شادمان 
  حجت حق بر جهان و بهجت كون و مكان 
   همتي! اي روشنايي بخش چشم مردمان 
  مردم چشم دو گيتي روشن از ديدار تست  
 يك جهان جاني براي يك جهاني جان بمان   
 باربرستند ازاين دنياي دون ، جان هاي پاك   
 تا به كي باشد حرم در دست اين نامحرمان؟ 
  اي خداوند حرم، اي محرم اسرار غيب     

شيخ محمد حسين غروي اصفهاني يك نفر بايد بيايد 



يک نفر بايد بيايد تا زمين زيبا شود 
يک نفر بايد بيايد تا شقايق وا شود 

يک نفر بايد صداقت را بياموزد به خاک 
در نگاه مهربانش خاک دل دريا شود 

يک نفر بايد پر پرواز باشد سار را 
همزبان و همدم اين مرغک تنها شود 

آن نفر آري تو هستي تکسوار آسمان 
حرمت چشم تو بايد شام را فردا شود 

من که در خود از فراق ياسمن ها گم شدم 
شايد اين من در صداي سينه ات پيدا شود 
 

يگانه فاتح 



فروغ بخش شب انتظار، آمدني ست 
نگار، آمدني غمگسار، آمدني ست 

به خاک کوچه ديدار آب مي پاشند 
بخوان ترانه شادي که يار آمدني ست 

ببين چگونه قناري ز شوق مي لرزد! 
مترس از شب يلدا! بهار آمدني ست 

صداي شيهه رخش ظهور مي آيد 
خبر دهيد به ياران: سوار آمدني ست 

بس است هر چه پلنگان به ماه خيره شدند 
يگانه فاتح اين کوهسار، آمدني ست 
 



مرتضي اميري يوسف زهرا 


 
اي آنکه بود منزل و ما واي تو چشمم
 
باز آ که نباشد بجز از جاي تو چشمم 
در راه تو با ديده حسرت نگرانم
 
دارد همه دم شوق تماشاي تو چشمم 
اي يوسف زهرا که سپيدست چو يعقوب
 
از حسرت ديدار دلاراي تو چشمم 
گر قابل ديدار جمال تو نباشد
 
اي کاش که افتد به کف پاي تو چشمم 
نا چند دهي وعده ديدار به فردا؟
 
شد تار در انديشه فرداي تو چشمم 
تا کور شود ديده بدخواه تو بگذار
 
يک لحظه فتد بر قدرعناي تو چشمم 
تا عکس تو در آينه ديده ام افتد
 
بازست هما ره به تمنّاي تو چشمم 
هر سو نگران مردمک ديده از آنست
 
شايد که فتد بر قد و بالاي تو چشمم 
باز آ و قدم نه سر ديده که شايد
 
روشن شود از پرتو سيماي تو چشمم  
آنقدر کنم گريه به يادت که رود خواب
 
هر شب ز پي ديدن روياي تو چشمم 
چون ديده نرگس که شد از روي تو روشن
 
دارد هوس نرگس شهلاي تو چشمم 
بگشوده سر راه تو دکّان محبّت
 
وا مي شود و بسته به سوداي تو چشمم  
من "خسرو" مدّاحم و با کثرت عصيان 
 
باشد به جزاء بر تو و آباي تو چشمم 


محمد خسرو نژاد (خسرو) <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:255.txt">قسمت اول</a><a class="text" href="w:text:256.txt">قسمت دوم</a><a class="text" href="w:text:257.txt">قسمت سوم</a></body></html>  
1.توجه امام زمان(علیه السلام) به شیعیان

إِنَّا غَيْرُ مُهْمِلِينَ لِمُرَاعَاتِكُمْ وَ لَا نَاسِينَ لِذِكْرِكُمْ وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَنَزَلَ بِكُمُ اللَّأْوَاءُ وَ اصْطَلَمَكُمُ الْأَعْدَاءُ فَاتَّقُوا اللَّهَ جَلَّ جَلَالُهُ وَ ظَاهِرُونَا عَلَى انْتِيَاشِكُمْ مِنْ فِتْنَةٍ قَدْ أَنَافَتْ عَلَيْكُمْ.‏
بحارالأنوار، ج53، ص174؛ احتجاج، ج2، ص495؛ الخرائج و الجرائح، ج2، ص902.
ما در رعايت حال شما كوتاهى نمى كنيم و ياد شما را از خاطر نبرده ايم, كه اگر جز ايـن بود گرفتاريها به شما روى می آورد و دشمنان, شما را ريشه كـن مى كردند. از خدا بترسيد و ما را پشتيبانى كنيد، در نجات دادن شما از فتنه هایی که شما را در بر گرفته است.

2. عمل صالح و تقرب به اهل بیت(ع