د 
سيمرغي پر کشيد 
و جهان براي هميشه آشناي تنهايي شد . 
پيغمبري از گل سرخ 
جنگل سبزي که چشم انداز دريچه ها را وسعت مي بخشيد 
صيقل دهنده الماس ستارگان 
خورشيد تکيه داده بر سرير ابر 
ستون فقرات ما که سنگيني جهان را تحمل مي کرد 
فرشتگان و شمشير 
بلندترين بادبان کشتي که لبريز از نسيم تماشا بود 
اينک ما که قلب سنگ را مي سوزاند 
عيسا که رنج هايش صليب را مي شکوفانيد 
اي رونق عشق در خشکسال 
تو سر به مهري آن راز سرسبزي 
که آفتاب در گوش صنوبرها گفت 
و باغ هاي بارور از بادها شنيدند . 
حتي ترانه آب 
که در گلوي تو جاري بود . 
اي يار 
درياچه عميق سلامت 
ما در تو گسترش مي يابيم 
در تو کرانه مي گيريم 
در تو به سنگريزه و دريا مي پيونديم 
آن دم که آسمان و زمين 
همچون دهان يک صدف باز ميشد 
نام تو را فرياد کرديم و در خشيديم 

پنهان مي شوي و باز مي آيي 
از صحرا به دريا 
از بامدادان به ياقوت 
از زخم ها به گلسنگ 
و در تکرار دايره هستي 
جهان را از وهن و دروغ مي پالايي . 

تو ذات ثابت اعدادي 
رخساره هاي دگرگون تجريد 
اسطقس انديشه هاي لا يتناهي . 
تو حرفي 
جفر و سيميا و طلسمات 

خوانده نمي شوي و در شمار نمي آيي . 
عقل سرخ در انديشه گلبرگ ها 
بهشت گمشده در پيش روي آدم 
نيروانا در سايه نيلوفر 
درخت دانش در باران 
سه مولود ، چهار عنصر ، شش روز 
هفت ستاره ، نه فلک يازده کوه 
بار امانت ! 

چوپان بره هاي گمشده عشق ! 
از ياد نخواهيم برد 
همچون درخت 
هنگام سوختن نيز نام خود را فرياد کنيم 
و همچون گل 
خنده زنان بر باد رويم . 

جان کلام اينجاست : 
ويران خواهيم شد 
اما جهان را از نو خواهيم ساخت 
اي روح صدا ! 
تو باهمه زبان ها سخن خواهي گفت 
و در تمامي آيينه ها تجلي خواهي کرد . 

ستاره قطب 
در ميانه مي ايستد 
و جهان پيوسته خواهد چرخيد . 
گل هاي دشت 
يک به يک شقايق خواهند شد 
و لجه ها امواج را به سقف آسمان خواهند کوفت . 


تاريك كوچه دلتنگي 



تاريک کوچه دلتنگي 
پر از خالي و اشک 
ابتداي کوچه شماره مي شوي 
يک خود را جا مي گذاري 
دو اعدام غرور 
سه تولد انتظار و چشماني خيره به انتها 
چهار اولين قطره اشک 
پنج , شش ,هفت , هشت , ... 
پنجاه به مرز پرواز مي رسي 
آرزوي دو بال مغز خاليت را پر مي کند 
خيال خامي نا تمام چشمت را مي بندد 
و تو غرق مي شوي در ابتداي عشق 
تازه پنجاه ويک مي شوي 
پنجاه ودو ,پنجاه وسه ,پنجاه وچهار , ... 
ورد مي خواني هزار بار 
ته کوچه سيصد وسيزده ضربان در نبض زمان کامل مي شود 
در پس کوچه عددي نا معلوم 
جمعه اي در بي انتهاي عشق 
پشت پرده اي سياه 
او پيدا مي شود 
و تو گم مي شوي... 
 

تبسم آدينه 



ميان شک و يقين پير مي شود بي تو 
دلي که طعمه زنجير مي شود بي تو 

نيامدي که ببيني در اين ديار غريب 
غروب جمعه چه دلگير مي شود بي تو 

هلا تبسم شيرين صبح آدينه 
زمين شکسته و تحقير مي شود بي تو 

هنوز خيره به راهت نشسته نرگس ما 
خزان باغچه تکثير مي شود بي تو 

بيا و دست بکش بر دلي که روز به روز 
ميان شک و يقين پير مي شود بي تو 

ادامه جلوه‌هایی از مهر و محبت امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ 



شاهد و مؤیّد این مدعا، روایتی است كه قطب راوندی، در خرایج آورده كه گفت: 
«جمعی از اهل اصفهان، از جمله ابوالعباس احمد بن النصر و ابو جعفر محمد بن علویه، نقل كردند كه: شخصی به نام عبدالرحمن، مقیم اصفهان شیعه بود. از او پرسیدند: «چرا به امامت حضرت علی النقی ـ علیه السّلام ـ معتقد شدی؟» گفت: «چیزی دیدم كه موجب شد من این چنین معتقد شوم. من مردی فقیر، ولی زباندار و پر جرأت بودم. در یكی از سال‌ها، اهل اصفهان مرا با جمعی دیگر برای شكایت به دربار متوكل بردند، در حالی كه بر آن دربار بودیم دستوری از سوی او بیرون آمد كه علی بن محمد بن الرضا ـ علیه السّلام ـ احضار شود. به یكی از حاضران گفتم: «این مرد كیست كه دستور احضارش داده شده؟» گفت: «او، مردی علوی است كه رافضیان، معتقد به امامتش هستند.» 
سپس گفت: «چنین می‌دانم كه متوكل، او را برای كشتن احضار می‌كند.» گفتم: «از اینجا نمی‌روم تا این مرد را ببینم چگونه شخصی است؟» گوید: «آن گاه او، سوار بر اسب آمد و مردم از سمت راست وچپ راه، در دو صف ایستاده به او نگاه می‌كردند. هنگامی كه او را دیدم، محبتش در دلم افتاد. بنا كردم در دل برای او دعا كردن كه خداوند، شرّ متوكل را از او دفع كند، او، در بین مردم پیش می‌آمد و به كاكل اسبش نگاه می‌كرد، و به چپ و راست نظر نمی‌افكند، من در دل پیوسته برایش دعا می‌كردم. هنگامی كه كنارم رسید صورتش را به سویم گردانید. آن گاه فرمود: «خداوند، دعایت را مستجاب كند، و عمرت را طولانی، و مال و فرزندت را زیاد.» 
از هیبت او، بر خود لرزیدم و در میان رفقایم افتادم. پرسیدند: «چه شد؟» گفتم: «خیر است». و به هیچ مخلوقی نگفتم. 
پس از این ماجرا، به اصفهان برگشتیم. خداوند، به بركت دعای او، راه‌هایی از مال بر من گشود، به طوری كه امروز، من، تنها، هزار هزار درهم ثروت در خانه دارم، غیر از مالی كه خارج از خانه، ملك من است، و ده فرزند دارا شدم، و هفتاد و چند سال از عمرم می‌گذرد. من، به امامت این شخص معتقدم كه آن چه در دلم بود، دانست و خداوند، دعایش را درباره‌ام مستجاب كرد.»[1] 
می‌گویم: ای خدرمند! نگاه كن چگونه امام هادی ـ علیه السّلام ـ دعای این مرد را پاداش داد به این كه در حق او دعا كرد به آن چه دانستی، با این كه در آن هنگام او از اهل ایمان نبود، پس آیا چگونه درباره‌ی حضرت صاحب الزمان ـ علیه السّلام ـ فكر می‌كنی؟ به گمانت اگر برایش دعا نمایی، او دعای خیر در حقت نمی‌كند، با این كه تو از اهل ایمان هستی؟ نه! سوگند به آن كه انس و جن را آفرید، بلكه آن جناب برای اهل ایمان دعا می‌كند، هر چند كه خودشان از این جهت غافل باشند، زیرا كه او، ولیّ احسان است. 
در تأیید آن چه در این جا ذكر شد، یكی از برادران صالح، برایم نقل كرد كه آن حضرت ـ علیه السّلام ـ را در خواب دیده، آن حضرت، به او فرمودند: 
«من، برای هر مؤمنی كه پس از ذكر مصائب سید الشهداء در مجالس عزاداری، دعا كند، دعا می‌كنم.» 
از خداوند، توفیق انجام دادن این كار را خواهانیم كه البته او، مستجاب كننده‌ی دعاها است.[2] 
7ـ آمین بر دعاهای دوستداران خود 
امام مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ برای دعاهای ما «آمین» می‌گوید. امام امیر المؤمنین ـ علیه السّلام ـ به زُمَیْله می‌فرماید: ای زمیله! هیچ مؤمنی نیست كه بیمار شود، مگر این كه به مرض او مریض می‌شویم، و اندوهگین نشود مؤمنی، مگر این كه به خاطر اندوه او، اندوهگین گردیم، و دعایی نكند مگر این كه برای او آمین گوییم، و ساكت نماند مگر این كه برایش دعا كنیم.[3] 
8ـ نامه (به شیخ مفید، سید ابوالحسن اصفهانی و...) 
«إنّه قد أذن لنا فی تشریفك بالمكاتبه. هذا كتابنا إلیك أیّها الأخ الولی.» 
«هذا كتابنا بإملائنا و خطّ ثقتنا. هذا كتاب إلیك... ولا تظهر علی خطنا الذی سطرناه.»[4] 
«ارخص نفسك و اجعل مجلسك فی الدهلیز و اقض حوائج الناس، نحن ننصرك»؛ 
«خودت را برای مردم