ن كه زمانه بسیار سخت است و حَسْبُنَا الله وَ نِعْمَ الْوَكیلُ. 
محمد بن ابراهیم گوید: برای دیدار به عسكر رفتم و قصد ناحیه‌ی مقدسه را داشتم، زنی مرا دید و گفت: آیا تو محمد بن ابراهیمی؟ گفتم: آری، گفت: باز گرد كه در این هنگام به مقصود نمی‌رسی و شب هنگم مراجعت كن كه در به رویت باز است داخل در سرا شو و قصد آن اتاقی را كن كه چراغش روشن است و من هم چنان كردم و قصد آن در را كردم و به ناگاه دیدم كه باز است داخل در سرا شدم و قصد همان اتاقی را كردم كه توصیف كرده بود و در این بین كه خود را میان دو قبر دیدم و گریه و ناله می‌كردم ناگهان صدایی را شنیدم كه می‌گفت: ای محمد! تقوای الهی پیشه ساز و از گذشته توبه كن كه كار بزرگی را عهده‌دار شدی. 
6ـ نصر به صبّاح گوید: مردی از اهالی بلخ پنج دینار به توسط حاجزی فرستاد و نامه‌ای نوشت و نام خود را در آن تغییر داد، رسیدی به نام و نسب وی به همراه دعای خیر برایش صادر شد. 
7ـ محمد بن شاذان گوید: مردی از اهالی بلخ مالی را فرستاد نامه‌ای ضمیمه‌ی آن بود كه در آن نوشته‌ای نبود و انگشت خود را بی‌آنكه چیزی را نوشته باشد روی آن چرخانیده بود به نامه رسان گفت: این مال را ببر و هر كس داستان آن را به تو باز گفت و پاسخ نامه را داد مال را به او بده آن مرد به محله‌ی عسكر رفت و به سراغ جعفر رفت و داستان را به او گفت. جعفر گفت: آیا تو به بداء اقرار داری؟ آن مرد گفت: آری، گفت: برای صاحب تو بدا شده است و به تو امر كرده است كه این مال را به من بدهی، نامه رسان گفت: ‌این جواب مرا قانع نمی‌سازد و از نزد او بیرون آمد و در میان اصحاب ما می‌چرخید و این توقیع برای او صادر شد: این مال، در معرض خطر و بالای صندوقی بوده است و دزدان بر آن خانه درآمده و محتویات صندوق را برده ولی مال سالم مانده است و جواب نامه در همان رقعه نوشته شده بود كه وقتی انگشتت را روی نامه می‌چرخانیدی التماس دعا داشتی خداوند به تو چنان كند و چنان كرد. 
8 ـ محمد بن صالح گوید: وقتی ابن عبدالعزیز باداشاله را به زندان افكند نامه‌ای به او نوشتم كه درباره‌ی او دعا كند و اجازه دهد كنیزی اختیار كنم تا از او دارای فرزند شوم و توقیعی چنین صادر شد: او را اختیار كن و خداوند هر چه خواهد كند و زندانی را خلاص گرداند. پس كنیز را برای داشتن فرزند اختیار كردم و فرزندی به دنیا آورد و بعد از آن مرد و آن زندانی در همان روزی كه توقیع به دستم رسید آزاد شد. 
گوید: ابو جعفر برایم گفت: فرزندی برایم به دنیا آمد و نامه‌ای نوشتم و اجازه خواستم تا در روز هفتم یا هشتم او را غسل دهم، پاسخی ننوشت و آن فرزند در روز هشتم درگذشت بعد از آن نامه‌ای نوشتم و درگذشت او را خبر دادم توقیعی چنین صادر شد: خداوند غیر او و غیر او را جانشین وی كند و نام اولی را احمد و نام دومی را جعفر بگذارد.


 شیخ صدوق(ره) - ترجمه كمال الدین و تمام النعمه،ص235 (با اندكی تلخیص)
توقیعات وارده از امام زمان(عج) 

و چنان شد كه او فرموده بود و نهانی با زنی ازدواج كردم و با وی آمیزش كردم و باردار شد و دختری به دنیا آورد، مغموم و تنگدل شدم و نامه‌ای گله‌آمیز نوشتم، جواب آمد كه به زودی از آن كفایت می‌شوی و چهار سال پس از آن زندگی كرد و سپس درگذشت و نامه‌ای رسید كه خدای تعالی صبور و شما عجول هستید. 
گوید: چون خبر مرگ ابن هِلال ـ لعنه الله ـ رسیده، شیخ نزد من آمد و گفت: آن كیسه‌ای را كه نزد توست بیرون آور، كیسه را به او دادم و نامه‌ای به من داد كه در آن نوشته شده بود: اما آنچه درباره‌ی صوفی ظاهر ساز ـ یعنی هِلالی ـ یادآور شدی، خداوند عمر او را قطع كرد و پس از مرگش توقیعی چنین صادر شد: ‌او قصد ماكرد و ما صبر پیشه ساختیم و خداوند به نفرین ما عمر او را قطع كرد. 

9ـ حسن بن فضل یمانی گوید: قصد سامراء كردم و یك كیسه‌ی دینار و دو جامه برایم آوردند و من آنها را برگردانیدم و با خود گفتم: آیا منزلت من نزد آنها این مقدار است و فریفته شدم، بعد از آن پشیمان شدم و نامه‌ای نوشتم و عذرخواهی و استغفار كردم و گوشه‌ای رفته و با خود می‌گفتم: به خدا سوگند اگر آن كیسه را به من باز گردانند، گره‌ی آن را باز نكنم و آن را خرج نكنم تا آن كه آن را به نزد پدرم برم كه او داناتر از من به آن است گوید: آن كسی كه كیسه را از من گرفت اشاره‌ای نكرد و مرا از آن كار باز داشت، آنگاه برای او نامه‌ای چین صادر شد: خطا كردی كه به او نگفتی كه بسا ما این عمل را با دوستان‌مان می‌كنیم و بسا آنها از ما چنین درخواست می‌كنند تا بدان تبرّك جویند، و برای من نیز نامه‌ای چنین صادر شد: خطا كردی كه احسان ما را باز گردانیدی و چون از خدای تعالی استغفار كنی او تو را می‌آمرزد و اگر قصد و نیّت تو آن است كه به آن كیسه دست نزنی و چیزی از آن را در راه خرج نكنی آن را به تو نخواهیم داد اما آن دو جامه برای آن است كه در آن مُحرم شوی. 
گوید: ‌نامه‌ای در دو موضوع نوشتم و موضوع سومی هم در نظرم بود و با خود گفتم ممكن است از آن ناخشنود گردد، و آنگاه پاسخ آن دو موضوع و پاسخ موضوع سومی كه ننوشته بودم صادر گردید. 
گوید: برای تبرّك درخواست مالی كردم و او آن را در خرقه‌ای سفید برایم فرستاد و آن در محمل همراهم بود، در عسفان شترم رمید و محملم فرو افتاد و هر چه در آن بود پراكنده شد، متاع خود را فراهم آوردم اما آن كیسه مفقود گردید و در جستجوی آن تلاش بسیاری كردم تا به غایتی كه یكی از همراهانم گفت: در جستجوی چه چیزی؟ گفتم: كیسه‌ای كه همراهم بود، گفت در آن چه بود؟ گفتم هزینه‌ی سفرم، گفت: كسی را دیدم كه آن را برداشت وبرد و پیوسته از آن می‌پرسیدم تا آن كه از پیدا كردن آن ناامید شوم و چون به مكه رسیدم و جامه‌دان خود را گشودم، ناگهان اولین چیزی كه به چشمم خود آن كیسه بود با آن كه آن خارج از آن محمل بود و هنگامی كه متاعم پراكنده گردیده بود از آن بیرون افتاده بود. 
گوید: در بغداد از طول اقامتم دلتنگ شدم و با خود گفتم: می‌ترسم در این سال نه حج بجا آورم و نه به منزلم باز گردم و به جانب ابو جعفر رفتم تا پاسخ نامه‌ای را كه نوشته بودم دریافت كنم، گفت: به مسجدی كه در فلان مكان است برو و مردی به سراغ تو خواهد آمد و پاسخ حوائج تو را خواهد داد، به آن مسجد رفتم و در آنجا بودم كه مردی وارد شد و چون به من نگریست سلام كرد و خندید و گفت: تو را مژده می‌دهم كه در این سال به حج می‌روی و ان شاء الله سالم به نزد خانواده‌ات باز می‌گردی. 
گوید: نزد ابن وَجْناء رفتم و از او درخواست كردم كه مركب و كجاوه‌ای برایم كرایه كند و او را ناخشنود دیدم بعد از چند روز او را دیدم و گفت: چند روز است كه در جستجوی تو هستم، ابتداءً برای من نوشته و دستور داده است كه مركب و كجاوه‌ای برای تو كرایه كنم. حسن برایم گفت كه او در این سال بر ده دلالت واقف گردیده است و الحمدلله ربّ العالمین. 
10ـ علیّ بن محمد شمشاطیّ فرستاده‌ی جعفر بن ابراهیم یمانیّ گوید: در بغداد بودم و قافله‌ی یمنی‌ها آماده‌ی حركت بود نامه‌ای نوشتم و اجا