زه‌ی مسافرت با آنها را درخواستم، پاسخ آمد كه با آنها مرو كه در این سفر خیری برای تو نیست و در كوفه بمان. قافله حركت كرد و پسران حنظله بر آن تاختند و اموالشان را غارت كردند. گوید: نامه‌ای نوشتم و اجازه خواستم كه از راه دریا مسافرت كنم. پاسخ آمد كه چنین مكن و در آن سال كشتی‌های جنگی راه را بر كشتی‌های مسافری می‌بستند و اموالشان را می‌ربودند. 
گوید: برای زیارت به محلّه‌ی عسكر رفتم و هنگام مغرب در مسجد جامع بودم كه غلامی نزد من آمد و گفت: برخیز، گفتم: من كیستم و برخیزم به كجا روم؟ گفت: تو علی بن محمد فرستاده‌ی جعفر بن ابراهیم یمانی هستی، برخیز تا به منزل رویم، گوید: هیچ یك از یاران ما آمدنم را نمی‌دانست، گفت: برخاستم و به منزلش رفتم و از داخل منزل اجازه‌ی دیدار خواستم و به من اجازه داد. 
11ـ ابو رجاء مصری گوید كه من پس از درگذشت ابو محمد ـ علیه السّلام ـ تا دو سال در جستجوی امام بودم و چیزی به دست نیاوردم و در سال سوم در مدینه و در محله‌ی صریاء در جستجوی فرزند ابو محمد ـ علیه السّلام ـ بودم و ابو غانم از من درخواست كرده بود كه شام را نزد او باشم و من نشسته بودم و فكر می‌كردم و با خود می‌گفتم: اگر چیزی بود پس از سه سال ظاهر می‌گردید، ناگهان هاتفی كه صدایش را شنیدم ولی او را ندیدم گفت: ای نصر بن عَبدِ رَبّه به اهل مصر بگو: به رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ ایمان آورده‌اید، آیا او را دیده‌اید؟ نصر گوید: من خودم هم نام پدرم را نمی‌دانستم زیرا من در مدائن به دنیا آمدم و پدرم درگذشت و نوفلی مرا با خود به مصر برد و در آنجا بزرگ شدم و چون آن صوت را شنیدم شتابان برخاستم و به نزد ابوغانم نرفتم و راه مصر را در پیش گرفتم. 
گوید: دو مرد مصری درباره‌ی دو فرزندشان نامه نوشته بودند و برای آنها چنین صادر شد: اما تو ای فلانی! خداوند )در مصیبت( اجرت دهد و برای دیگری دعا فرموده بود و فرزند آن كه وی را تسلیت گفته بود درگذشت. 
12ـ ابو محمد وجنایی گوید: چون امور شهر مضطرب شد و فتنه برخاست تصمیم گرفتم در بغداد بمانم و هشتاد روز ماندم آنگاه شیخی آمد و گفت: به شهر خود باز گرد. من ناخرسند از بغداد بیرون آمدم و چون به سامرّاء رسیدم قصد كردم آنجا بمانم چون به من خبر رسیده بود كه شهر مضطرب است، بیرون آمدم و هنوز به منزل نرسیده بودم كه همان شیخ به استقبالم آمد و نامه‌ای از خانواده‌ام آورد كه نوشته بودند شهر آرام شده و آمدن مرا درخواست كرده بودند. 
13ـ محمد بن هارون گوید: از اموال امام ـ علیه السّلام ـ پانصد دینار بر ذمّه‌ی من بود شبی در بغداد بودم و طوفان و ظلمت آنجا را فرا گرفته بود و هراس شدیدی بر من مستولی شد و در اندیشه‌ی دینی بودم كه بر ذمّه داشتم، با خود گفتم: چند دكّان به پانصد و سی دینار خریده‌ام آنها را به امام ـ علیه السّلام ـ به پانصد دینار می‌فروشم، گوید: مردی آمد و آن دكّان‌ها را تحویل گرفت با آنكه نامه‌ای در این باب پیش از آنكه چیزی بر زبان آورم ننوشته بودم و به احدی هم خبر نداده بودم. 
14ـ علی بن محمد بن اسحاق اشعریّ‌ گوید: من زنی او موالیان داشتم كه مدتی او را ترك كرده بودم، روزی نزد من آمد و گفت: اگر مرا طلاق داده‌ای مرا آگاه كن! گفتم طلاق نگفته‌ام و در آن روز با وی نزدیكی كرده و بعد از چند ماه برایم نامه نوشت و مدعی شد باردار است من در این باره و همچنین درباره‌ی خانه‌ای كه دامادم برای امام قائم ـ علیه السّلام ـ وصیت كرده بود نامه‌ای نوشتم، درخواستم آن بود كه خانه را بفروشم و بهای آن را به اقساط بپردازم، درباره‌ی خانه چنین جوابی رسید: آنچه درخواستی به تو دادیم و از ذكر آن زن و حملش خودداری كرد، خود آن زن نیز بعد از آن برایم نوشت كه قبلاً سخن باطلی گفته و آن حمل اصلی نداشته است و الحمدله ربّ العالمین. 
15ـ ابو علی گوید: ابو جعفر به نزد من آمد و مرا به عباسیّه برد و به ویرانه‌ای درآورد، آنگاه نامه‌ای را خارج ساخت و برایم خواند دیدم شرح همه‌ی حوادثی است كه در سرای امام ـ علیه السّلام ـ رخ داده است و در آن چنین آمده بود: فلانی ـ یعنی امّ عبدالله ـ را گیسویش بگیرند و از سرا بیرون كشند و به بغداد ببرند و در مقابل سلطان بنشیند و امور دیگری كه واقع خواهد شد. سپس گفت: آنها را حفظ كن و نامه را پاره كرد و این مدتی پیش از وقوع آن حوادث بود. 
16ـ جعفر بن عمرو گوید: در زمان حیات مادر ابو محمد ـ علیه السّلام ـ با جمعی به محله‌ی عسكر رفتیم و یاران من برای زیارت نامه‌ای نوشتند و برای یك یك اجازه گرفتند، من گفتم: اسم مرا ننویسید كه من اجازه نخواهم و اسمم را ننوشتند، جواب رسید: همه داخل شوید و آن هم كه از اجازه سر باز زد داخل شود. 
17ـ جعفر بن احمد گوید: ابراهیم بن محمد درباره‌ی اموری نامه نوشت و درخواست كرد برای نوزاد وی نامی بنهد، پاسخ سئوالات وی رسید اما چیزی درباره‌ی نوزاد ننوشته بود و آن فرزند درگذشت و الحمدالله رب العالمین. 
گوید: در مجلسی بین بعضی از دوستان ما سخنی ردّ و بدل شد و به یكی از آنها نامه‌ای صادر شد و شرح ماجرای آن مجلس در آن نامه بود. 

شیخ صدوق(ره) - ترجمه كمال الدین و تمام النعمه،ص235 (با اندكی تلخیص)
توقیعات وارده از امام زمان(عج) 

18ـ عاصمیّ گوید: مردی در اندیشه بود كه حقوق واجب امام قائم ـ علیه السّلام ـ را به چه كسی بدهد تا به او برساند و دلتنگ شده بود ندای هاتفی را شنید كه به او می‌گفت: آنچه همراه توست به حاجز بده! 
گوید: ابو محمد سَرَویّ به سامرا آمد و همراه او اموالی بود، ابتداءً نامه‌ای برای وی صادر شد كه در ما و قائم مقام ما شكی نیست، آنچه كه همراه توست به حاجز بده! 
19ـ ابو عبدالله حسین بن اسماعیل كندی گوید: ابو طاهر بلالی به من گفت: آن توقیعی كه از ابو محمد ـ علیه السّلام ـ برای من صادر شده و آن را به جانشین پس از او تعلیق كرده‌اند ودیعه‌ای از جانب من در بیت توست، )من این مطلب را به سعد گفتم و او گفت: دوست دارم آن توقیع را ببینی و عین لفظ آن توقیع را برایم بنویسی( و من به ابوطاهر گفتم: دوست دارم عین لفظ توقیع را برایم استنساخ كنی و او را از مسألت خود باخبر كردم، او گفت: سعد را نزد من بیاور تا وسائط میان من و او ساقط شود و توقیعی از ابو محمد ـ علیه السّلام ـ دو سال قبل از درگذشت او برایم صادر شد و مرا از جانشین پس از خود باخبر كرد و سه روز پس از درگذشت او نیز توقیعی به دستم رسید كه مرا از آن خبر داده بود، پس لعنت خدا بر كسانی باد كه حقوق اولیاء خدا را منكرند و مردمان را بر دوش آنان سوار می‌كنند والحمدلله كثیراً. 
20ـ و جعفر بن حَمدان نامه‌ای نوشت و این مسائل را فرستاد: كنیزی را برای خود حلال كردم و با او شرط كردم كه از او فرزند نخواهم و او را به سكونت در منزل خود الزام نكنم. چون مدتی گذشت گفت: بار دارم، گفتم: چگونه و من یاد ندارم كه از تو خواستار فرزند شده باشم، سپس مسافرت كردم و بازگشتم و پسری به دنیا آورده بود و من او را انكار نكردم و اجرت و نفقه‌ی او را قطع نكردم و من