ی بدهی كه پس از سوار شدن بر مركب برای رفتن به شطّ واسط به استقبال تو آید، گوید: از این مأموریت اندوه گرانی در دلم نشست و با خود گفتم آیا مثلِ مَنی را با این كالای كم ارزش به چنین مأموریتی می‌فرستند؟ 
گوید: به واسط درآمدم و بر مركب سوار شدم و از اولین مردی كه مرا دیدار كرد پرسیدم: حسن بن محمد بن قطاه صیدلانی وكیل وقف در واسط كجاست؛ گفت: من همویم تو كیستی؟ گفتم: من جعفر بن محمد بن متّیل هستم، گوید: مرا به نام می‌شناخت، ‌بر من سلام كرد و من نیز بر وی سلام كردم و معانقه كردیم، گفتم: ابو جعفر عمری سلام می‌رساند و این چند تكه پارچه و این كیسه را داده است تا به شما تسلیم كنم گفت: الحمد الله، محمد بن عبدالله حائری درگذشته است و من برای فراهم كردن كفن او بیرون آمده‌ام جامه‌دان را گشود و به ناگاه دیدم كه در آن لوازم مورد نیاز از قبیل كفن و كافور موجود بود و اجرت حمّال و حفّار هم در آن كیسه بود، گوید تابوتش را تشییع كردیم و برگشتم.
 شیخ صدوق(ره) - ترجمه كمال الدین و تمام النعمه،ص235 (با اندكی تلخیص)
توقیعات وارده از امام زمان(عج) 

30ـ محمد بن ابراهیم گوید: با جمعی نزد شیخ ابوالقاسم حسین بن روح ـ قدس الله روحه ـ بودم كه در میان آنها علی بن عیسی هم بود، مردی نزد او آمد و گفت: می‌خواهم از شما پرسشی كنم، گفت: هر چه می‌خواهی بپرس، گفت: آیا حسین بن علی ـ علیهما السّلام ـ دوست خدا بود؟ گفت: آری، پرسید:‌آیا قاتل او دشمن خدا بود؟ گفت: آری، پرسید:‌آیا رواست كه خدای تعالی دشمنش را بر دوستش مسلط سازد؟ ابوالقاسم حسین بن روح ـ قدس الله روحه ـ گفت: آنچه بر تو می‌گویم بفهم، بدان كه خدای تعالی با مردم با مشاهده‌ی عیانی خطاب نمی‌كند و با مشافهه با آنها سخن نمی‌گوید، ‌ولی خدای تعالی رسولانی از جنس و صنف خودشان بر آنها مبعوث می‌كند كه بمانند آنها بشرند و اگر رسولانی از غیر صنف و صورتشان مبعوث می‌كرد از آنها می‌رمیدند و كلامشان را نمی‌پذیرفتند و چون پیامبران به نزد آنها آمدند و از جنس آنها بودند طعام می‌خوردند و در بازارها راه می‌رفتند، گفتند: شما بشری به مثل ما هستید و كلام شما را نمی‌پذیریم مگر آنكه معجزه‌ای بیاورید كه ما از آوردن مثل آن عاجز باشیم آنگاه خواهیم دانست كه شما را به كاری اختصاص داده‌اند كه ما بر انجام آن توانا نیستیم، ‌آنگاه خدای تعالی برای آنها معجزاتی قرار داد كه خلایق از انجام آن ناتوان بودند، یكی از آنها پس از انذار و برطرف ساختن عذر و بهانه طوفان آورد و جمیع طاغیان و متمرِّدان غرق شدند و دیگری را در آتش افكندند و آتش بر او سرد و سلامت شد و دیگری از سنگ سخت ناقه بیرون آورد و از پستانش شیر جاری ساخت و دیگری دریا را شكافت و از سنگ چشمه‌ها جاری ساخت و عصای خشك او را اژدهایی قرار داد كه سحر آنها را بلعید و دیگری كور و پیس را شفا داد و مردگان را به اذن خداوند زنده كرد و به مردم خبر داد كه در خانه‌هایشان چه می‌خوردند و چه ذخیره می‌كنند و برای دیگری شقّ القمر شد و چهارپایانی مثل شتر و گرگ و غیر ذلك با وی سخن گفتند. 
و چون این كارها را كردند و مردم در كار آنان عاجز شدند و نتوانستند كاری مانند ایشان انجام دهند خدای تعالی پیامبران را با این قدرت و معجزات از روی لطف و از سر حكمت گاهی غالب وگاهی مغلوب و زمانی قاهر و زمانی دیگر مقهور ساخت، و اگر آنان را در جمیع احوال غالب و قاهر قرار می‌داد و مبتلا و خوار نمی‌ساخت مردم آنان را به جای خدای تعالی می‌پرستیدند و فضیلت صبرشان در برابر بلا و محنت و امتحان شناخته نمی‌شد ولی خدای تعالی احوال آنان را در این باره مانند احوال سایرین قرار داد تا در حال محنت و آشوب صابر و به هنگام عافیت و پیروزی بر دشمن شاكر و در جمیع احوالشان متواضع باشند، نه گردن فراز و متكبّر و چنین كرد تا بندگان بدانند پیامبران نیز خدایی دارند كه خالق و مدبّر آنهاست و او را بپرستند و از رسولان او اطاعت نمایند و حجت خدا ثابت و تمام گردد بر كسی كه درباره‌ی آنها از حدّ درگذرد و برای آنها ادعای ربوبیت كند یا عناد و مخالفت و عِصْیان ورزد و منكر تعالیم و دستورات رسولان و انبیاء گردد. لیَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَیِّنَه وَ یَحْیی مَنْ حَىَّ عَنْ بَیِّنَه. 
محمد بن ابراهیم بن اسحاق ـ رضی الله عنه ـ گوید: فردا به نزد شیخ ابوالقاسم بن روح ـ قدس الله روحه ـ بازگشتم و با خود می‌گفتم: آیا می‌پنداری آنچه كه روز گذشته برای ما می‌گفت از پیش خود بود؟ شیخ ابتداء به كلام كرد و گفت: ای محمد بن ابراهیم! اگر از آسمان بر زمین فرو افتم و پرندگان مرا بربایند و یا طوفان مرا در درّه‌ی عمیقی افكند نزد من محبوب‌تر است تا در دین خدای تعالی به رأی خود یا از جانب خود سخنی گویم، بلكه گفتار من مأخود از اصل و مسموع از حجت صلوات الله و سلامه علیه است. 
31ـ محمد بن شاذان گوید: پانصد درهم بیست درهم كم نزد من فراهم آمده بود و از اموال خود بیست درهم وزن كردم و بدان افزودم و به ابوالحسین اسدی ـ رضی الله عنه ـ تسلیم كردم و درباره‌ی آن بیست درهم چیزی نگفتم پاسخ آمد كه پانصد درهمی كه بیست درهم آن از آنِ تو بود رسید. 
محمد بن شاذان گوید: بعد از آن مالی فرستادم و ننوشتم كه از آنِ كیست، پاسخ آمد: فلان مقدار رسید كه این مقدار آن از فلانی و این مقدار آن از فلانی است. 
گوید ابوالعباس كوفی گفت: مردی مالی را برد كه به او برساند و دوست داشت كه بر دلالتی واقف شود و این توقیع را صادر فرمود؛ اگر ارشاد خواهی ارشاد شوی و اگر طلب كنی خواهی یافت، مولای تو می‌گوید: آنچه با خود داری حمل كن، آن مرد گوید: از آنچه با خود داشتم شش دینار نسنجیده برداشتم و باقی را حمل كردم و این توقیع صادر شد: ای فلانی! آن شش دینار نسنجیده را كه وزنش شش دینار و پنج دانگ و یك حبّه و نیم است تحویل بده، آن مرد گوید: آن دینارها را وزن كردم و در نهایت شگفتی دیدم كه چنان بود كه امام ـ علیه السّلام ـ فرموده بود. 
32ـ ابو صالح خجندی ـ رضی الله عنه ـ گوید از ناحیه‌ی صاحب الزمان ـ علیه السّلام ـ پس از آنكه فحص و طلب بسیاری كرده و از وطنش مسافرت نموده است تا بر او روشن شود كه چه باید كند، توقیعی صادر شد. 
و نسخه‌ی آن توقیع چنین بود: هر كه بحث كند طلب كرده است و هر كه طلب كند دلالت كرده است و هر كه دلالت كند هلاك كرده است و هر كه هلاك كند مشرك شده است. گوید: از طلب باز ایستاده و برگشت. 
و از ابوالقاسم بن روح ـ قدس الله روحَه ـ حكایت شده است كه او در تفسیر حدیثی كه درباره‌ی اسلام ابوطالب روایت شده كه او به حساب جُمَّل اسلام آورده است و با دستش شصت و سه را بر شمرد و معنایش این است كه او خدای احد جواد است. 
33ـ اسحاق بن حامد كاتب گوید: مرد بزّاز مؤمنی در قم بود و شریكی داشت كه از فرقه‌ی مرجئه بود، آنها مالك پارچه‌ی نفیسی شدند، آن مؤمن گفت: این پارچه برای مولای من بافته شده است و شریكش گفت: من مولای تو را نمی‌شناسم ولی با آن هر چه خواهی كن و چون پارچه به دست او ـ ع