ن،پاسدار ـ يعني تو 

دادگستر به مرکب و شمشير 
آن سوار، آن سوار يعني تو 

در ظهورت تجسمي زعليست 
صاحب ذوالفقار ، يعني تو 

پنجشنبه ها 


بهترين دليل اتهام جمعه ها 
گفته اند مي رسي کدام جمعه ، ها ؟ 
گفته اند مي رسي و من هنوز هم 
چهارشنبه ها به انضمام جمعه ها 
هفت روز هفته را مرور مي کنم 
تا فرج کني در ازدحام جمعه ها 
انتظار انتظار اشک اشک اشک 
ندبه ندبه ندبه و تمام جمعه ها 
مي روند و تو هنوز بر نگشته اي 
بوي مرگ مي دهد مشام جمعه ها 
در محل ما ظهور خير مي کنند 
پنج شنبه ها به احترام جمعه ها 
نه تو نيستي و باز فال گيرها 
رخنه کرده اند در مرام جمعه ها 
و نگاه تو هنوز خاک مي خورد 
در تفنگ خالي امام جمعه ها 
 



محمد مرادي پيك دعا 


  اي برتر از عروج ملك اعتلاي تو 
باشد كمال نعمت رحمان ولاي تو   
  آنكس كه ديد روي تو، از غير ديده دوخت 
بيگانه مي شود زجهان آشناي تو   
  عزم رميم را ز سخن روح مي دمد  
سحر بيان لعل لب جانفزاي تو   
  ملك و منال و جاه چه آيد به كار ما؟ 
بي اعتنا به جاه سليمان گداي تو   
  يابن الحسن، وليّ خداوند ذوالجلال! 
تا كي نهان به پرده غيبت لقاي تو؟   
  هر روز و هر شبم دعاخوان، مگر شود  
پيك دعاي سوختگان ره گشاي تو   
  حزب خدا و جُند خدايت ركابدار  
فتح و ظفر كتيبه نقش لواي تو   
  كي مژده مي برند به عيسي كه العجل  
سوي نماز شد به زمين مقتداي تو   
  بازآ  ببين كه خاك وطن لاله زار شد 
ز خون گلرُخان ذبيح مناي تو   
  بنگر حسينيان زمان را كه مي كنند 
ايثار جان چگونه به كرب و بلاي تو   
  بازآ  كه جان ما به لب آمد زانتظار  
اي جان فداي جلوه احمد نماي تو   
  با خون نوشته اند شهيدان به راه عشق  
جان را چه ارزشي است كه گردد فداي تو؟   
    " واصل" چو سر برآورد از خاك، باز هم  
دارد سر سرودن مدح و ثناي تو   

 




محمد آزادگان(واصل) تهي 



تنها نه حجم سفره بي نان مان تهي است 
حتي غرور و همت و ايمان مان تهي است 

ديگر براي بودن فردا چه مانده است ؟ 
وقتي که تخت و بخت و سليمان مان تهي است 

اي بيشه ! از چه بار دگر سبز ميشوي ؟ 
اين جا که مغز تيشه به دستان مان تهي است 

اين خشت را کجاي زمان کج نهاده اند ؟ 
آغازمان چه بوده که پايان مان تهي است ؟ 

برگرد اي لطافت شرقي ! به خانه مان 
هر چند سال هاست که دستان مان تهي است 

 



فريد خروش تا دل شب 


يادش به خير تا دل شب انتظار ها 
آن هديه هاي ساده کتاب و نوارها 

ها مي کنم به دست زمستان نشسته ام 
تا ابر مي روند ستون بخارها 

من با گلي که با غنچه تقديم کرده است 
از دير کردنت شده ام خسته بارها 

دير آمدي و دسته گل سرخ زرد شد 
زخمي شده است دستم از آزاد خارها 

بر شانه هاي خسته ي من بوسه مي زني 
يک رهگذر گذشت : خدايا ! چه کارها ! 
از صبح تا غروب نشستن کنار ريل 
محوه قصيده خواني کند قطارها 

اين عشق انتخاب تو از عمق روح بود 
نه از سر وظيفه جنان خانه دارها 

آن صبح سرد را که به خاطر سپرده ايم 
پيوند داده ايم به هرچه بهارها 

 



آرش شفاعي بجستان تا هميشه عشق 


تا هميشه عشق 
ميآيي! 
و همه سر گرداني خود را 
با چشمان تو تقسيم ميکنم 
بگذار تا هميشه عشق 
آواره باشم. 
*** 
ميآيي! 
مثل بي رياي باران 
و همه هياهوي خاک 
به هم ميريزد 

مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه ـ 

مهدی است آنکه نهضت قرآن بپا کند 
مهدی است آنکه نیک و بد از هم جدا کند 
مهدی است آنکه پرتو توحید پاک را 
در قلبهای تیره و آلوده جا کند 
مهدی است آنکه در شب میلاد او خدا 
او را به (مَرحبا لِکَ عِبدی) ندا کند 
مهدی است آنکه حُسن دلارای احمدی 
از چهره مبارک خود رو نما کند 
مهدی است آنکه پرچم اسلام راستین 
بر قلعه های محکم دشمن بپا کند 
مهدی است آنکه کاخ عظیم ستمگری 
با یک نهیب خویش دچار فنا کند 
مهدی است آنکه داد سرای نهائیش 
بر پایه های عدل خدائی بنا کند 
مهدی است آنکه کینه و بغض و نفاق را 
تبدیل بر محبُت و صلح و صفا کند 
مهدی است آنکه چشمه فیاض علم را 
بر تشنگان دانش و عرفان عطا کند 
مهدی است آنکه از نظری بر جمال او 
هر دردمند غمزده کسب شفا کند 
مهدی است آنکه مژده فجر طلوع خویش 
از پایگاه کعبه بگوش آشنا کند 
مهدی است آنکه دولت عدل جهانیش 
حقّ عظیم عترت و قرآن ادا کند 
مهدی است آنکه وقت نماز جماعتش 
عیسی بصد نیاز باو اقتدا کند 
مهدی است آنکه تابش خورشید طلعتش 
قبر نهان فاطمه را برملا کند 
برخیز و باز دامن لطفش (حسان) بگیر 
شاید که از کرم به تو هم اعتنا کند 
حسان
استغاثه به حضرت مهدی امام زمان ـ علیه السلام ـ 

آمد بهار و بی گل رویت بهار نیست 
باد صبا مباد چه پیغام یار نیست 
بی روی گلعذار مخوانم بلاله زار 
بی گل نوای بلبل و شور هزار نیست 
بی سر و قدّ یار چه حاجت بجویبار 
ما را سرشک دیده کم از جویبار نیست 
بی چین زلف دوست نه هر حلقه ای نکوست 
تاری ز طرّه اش به ختا و تتار نیست 
بزمی که نیست شاهد من شمع انجمن 
گر گلشن بهشت بود سازگار نیست 
گمنام دهر گردد و ویران شود به قهر 
شهری که شاه عشق در او شهریار نیست 
ای سرو معتدل که بمیزان عدل و داد 
سروی باعتدال تو در روزگار نیست 
ای نخل طور نور که در عرصه ظهور 
جز شعله رخ تو نمایان ز نار نیست 
مصباح بزم انس بمشکوه قرب قدس 
حقّا که جز تجلّی حسن نگار نیست 
ای قبله عقول که اهل قبول را 
جز کعبه تو ملتزم و مستجار نیست 
امروز در قلمرو توحید سکّه زن 
غیر از تو ای شهنشه والا تبار نیست 
در نشئه تجرّد و اقلیم کن فکان 
جز عنصر لطیف تو فرمانگذار نیست 
جز نام دلربای تو از شرق تا بغرب 
زینت فزای دفتر لیل و نهار نیست 
در صفحه صحیفه هستی به راستی 
جز خطّ و خال حسن ترا اعتبار نیست 
وندر محیط دائره علم و معرفت 
جز نقطه بسیط دهانت مدار نیست 
با یکّه تاز عزم تو زانو دوته کند 
این توسن سپهر که هیچش قرار نیست 
ای صبح روشن از افق معدلت در آی 
ما را زیاده طاقت این شام تار نیست 
ما را ز قلزم فتن آخر الزمان 
جز ساحل عنایت و لطفت کنار نیست 
در کام دوستان تو ای خضر رهنما 
آب حیات جز ز لبت خوشگوار نیست 
ای طاق ابروی تو مرا قبله نیاز 
از یک اشاره ای که مشیر و مشار نیست 
غیر از طواف کوی تو ای کعبه مراد 
هیچ آرزو در این دل امیدوار نیست 
غیر از حدیث عشق تو ای لیلی قدم 
مجنون حسن روی ترا کار و بار نیست 
شور شراب لم یزلی در سر است و بس 
جز مست باده ازلی هوشیار نیست 

آيت الله غروي اصفهاني
میلاد امام مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه ـ 


مصدر هر هشت گردون مبدء هر هفت اختر 
خالق هر شش جهت نور دل هر پنج مصدر 
والی هر چهار عنصر حکمران هر سه دفتر 
پادشاه هر دو عالم حجت یکتای داور 
آنکه جودش شهره نه آسمان بل لا مکان شد 
هم حسین قدرت علی زهد و محمد علم و مه رو 
مصطفی سیرت علی فر فاطمه عصمت حسن خو 
هم تقی تقوا نقی بخشایش و هم عسکری مو 
شاه جعفر فیض و کاظم علم و هفتم قبله گیسو 
مهدی قائم که در وی جمع اوصاف شهان شد 
پادشاه عسکری طلعت نقی حشمت تقی فر 
بوالحسن فرمان و موسی قدرت و تقدیر جعفر 
علم باقر زهد سجاد و حسینی تاج و افسر 
مجتبی حکم و رضیه عصمت و دولت چو حیدر 
مصطفی اوصاف مجلای خداوند جهان شد 
جلوه دانش به قدرت تالی فیض مقدس 
فیض