دن نافله و عاشورا و جامعه، بسیار شنیدنی است.[9] 
سید احمد موسوی رشتی معروف به سید رشتی گوید: 
در سال 1280 به قصد حج بیت الله الحرام از دارالمرز رشت، به تبریز آمدم و در خانه‌ی حاج صفر علی تاجر تبریزی معروف منزل كردم. چون قافله نبود، ماندم تا این كه حاج جبار جلودار سدهی اصفهانی به طرف «طرابوزن» بار برداشت. از او مركبی كرایه كرده، حركت كردیم. 
چون به منزل اول رسیدیم، سه نفر دیگر به ترغیب حاج صفر علی به من ملحق شدند، یكی حاج ملا باقر تبریزی و حاج سید حسین تاجر تبریزی و حاج علی نامی كه خدمت می‌كرد. پس به اتفاق روانه شدیم تا رسیدیم به ارزنه الرّوم و از آنجا عازم طرابوزن شدیم. در یكی از منزل‌های بین این دو شهر، حاج جبّار جلودار، نزد ما آمد و گفت: این منزل كه در پیش داریم ترسناك است، قدری زود حركت كنید تا همراه قافله باشید. 
این بیان حاج جبار بدین علت بود كه ما در سایر منزل‌ها اغلب از عقب قافله و با فاصله حركت می‌كردیم. 
به هر حال، ما حدود دو ساعت و نیم و یا سه ساعت به صبح مانده به اتفاق حركت كردیم. به اندازه‌ی نیم یا سه ربع فرسخ، از منزل خود دور شده بودیم كه هوا تاریك شده، برف باریدن گرفت، به طوری كه رفقا هر كدام سر خود را پوشانده و تند حركت می‌كردند. من نیز هر چه تلاش كردم كه خود را به آنها برسانم، ممكن نشد، تا آن كه آنها رفتند و من تنها ماندم. از اسب پیاده شده و در كنار راه نشستم و بسیار مضطرب بودم، چون بیش از ششصد تومان برای مخارج راه همراه نداشتم. بعد از تأمل و تفكّر، تصمیم گرفتم كه در همین موضع بمانم تا فجر طلوع كند و به منزل قبلی برگردم و از آنجا چند نفر محافظ برداشته و به قافله ملحق شوم. 
در آن حال، پیش روی خود باغی دیدم. باغبانی كه در باغ بود، با بیلی كه در دست داشت به درختان می‌زد كه برف از آنها بریزد. او جلو آمد و با فاصله‌ی كمی ایستاد و فرمود: كیستی؟ 
عرض كردم: رفقا رفتند و من مانده‌ام، راه را گم كرده‌ام. 
ایشان به زبان فارسی فرمودند: نافله بخوان تا راه را پیدا كنی. من مشغول نافله شدم. بعد از اتمام نماز شب دو مرتبه آمد و فرمود: نرفتی؟ 
گفتم: والله راه را نمی‌دانم. فرمود: زیارت جامعه بخوان. 
من نیز كه زیارت جامعه را حفظ نداشتم و اكنون هم حفظ ندارم ـ هر چند زیاد به زیارت عتبارت مشرّف شده‌ام ـ از جا برخاستم و تمام زیارت جامعه را از حفظ خواندم. 
ایشان باز نمایان شد و فرمود: نرفتی و هنوز هستی؟ من بی‌اختیار گریه افتادم و گفتم: هستم، راه را نمی‌دانم. ایشان فرمود: زیارت عاشورا بخوان. 
زیارت عاشورا را نیز حفظ نداشتم و اكنون هم حفظ ندارم. پس برخاستم و مشغول خواندن زیارت عاشورا از حفظ شدم تا آن كه تمام لعن و سلام و دعای علقمه را خواندم. دیدم باز آمد و فرمود: نرفتی و هنوز هستی؟ گفتم: نه هستم تا صبح بشود. 
فرمود: من تو را به قافله می‌رسانم. پس رفت و بر الاغی سوار شد و بیل خود را به دوش گرفت و آمد. سپس فرمود: پشت سر من سوار شو. من نیز سوار شدم و دهانه‌ی اسب خود را كشیدم، اما حركت نكرد. ایشان فرمود: عنان اسب را به من بده. من دهانه‌ی اسب را به ایشان دادم. بیل را به دوش چپ گذاشت و عنان اسب را به دست راست گرفت و به راه افتاد. اسب نیز به خوبی تمكین كرد.


---------------------------
[1] . بحارالانوار، ج52، ص178 ـ 180. 
[2] . شیفتگان حضرت مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ ، ج2، ص355؛ عنایات حضرت مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ و ...، ص48. 
[3] . ر.ك، مجله‌ی انتظار، شماره 1، ص31. 
[4] . النجم الثاقب، ص383. 
[5] . كمال الدین، ج2، باب 45، ص238. 
[6] . عنایات حضرت مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ ...، ص57 ـ 74. 
[7] . ر.ك: عنایات حضرت مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ ...، ص15 ـ 28. 
[8] . مكیال المكارم، ج1، ص334. 
[9] . النجم الثاقب، ص602؛ مفاتیح الجنان (پس از زیارت جامعه). 
پیشوای اهل بینش 

یار من از دیده پنهان است و من در انتظارش 
دیده‌ای بیننده‌تر خواهم، كه بینم آشكارش 
آشكار است آن مه تابان و من در اشتیاقش 
در كنار است آنگل خندان و من در انتظارش 
خسته دیدستی كه جوید یار و یار، اندر حضورش 
تشنه دیدستی كه جوید آب و آب، اندر كنارش؟ 
این چه دلداری است كاو را اختیار دردمندان 
باشد اندر دست و بیرون است دست از اختیارش 
كیست معشوقی كه خود جوینده‌ی وصل است 
و آنگهعاشقان از درد هجران، جان دهند اندر جوارش 
او همانا حجت الله است و شمس كردگاری 
كز پی ابر خفا طالع نماید كردگارش 
حجّت الحق، فیض مطلق، قائم آل محمد(ص) 
كافرینش چون عرض، قائم به ذات حقمدارش 
اختیار آفرینش، پیشوای اهل بینش 
كافرینش راست گردن، در كمند اختیارش 
افتخار عالم امكان، وجود اوست آری 
زآن كه جسم از جان و چشم از نور، باشد افتخارش 
گلشن ابداع را ذات همایونش درختی 
كاصل مجد و فرع نجد و فخر برگ و فضل بارش 
صورت عقل است جسمش، معنی فیض است جانش 
حكم یزدان است حكمش، كار دادار است كارش 
بنده است اما به یزدان، ارتباط جسم و جانش 
ممكن است اما به واجب، ‌اتصّال پود و تارش 
وقت آن آمد كه بیرون آید از صحرای غیبت 
زآنكه یك سر روزگار كینه‌ور زشت است كارش 
گاه آن آمد كه بهر یاری دین پیمبر(ص) 
تاختن آرد سوی بد خواه جیش نامدارش 
گاه آن آمد كه بهر پاس دین، در جلوه آید 
بر فراز كعبه، مهر رایت نصرت مدارش 
بگذرند از شرق اقصی پیشگامان سپاهش 
بر كشند از غرب قُصوی هم ركابان كبارش 
كشوری گردد منظم، از پیام یك رسولش 
دولتی گردد مسلّم، از هجوم یك سوارش 
خاك ریزد بر سر اعدا، ز خنگ باد سیرش 
آتش افتد در دل دشمن، ز تیغ آبدارش 
ای بسا جان‌ها كه سوزد، زالتهاب انتقامش 
وی بسا خون‌ها كه ریزد، از نهیب ذوالفقارش 
شرع انور را همی از تاب تیغ كفر سوزش 
باشد آن آبی كه ملك از كلك صدر كامكارش 

مرحوم محمد تقي ملك الشّعرا «بهار»
ولادت ولی عصر ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ 


این مه فرخنده شعبان است، گوئی نیست هست 
عرش و فرش این مه چراغان است، گوئی نیست هست 
مولد مسعود مهدی، نور چشم عسگریست 
ملك اماكن نور باران است، گوئی نیست هست 
اندر این فصلی كه یك گل نیست در باغ و چمن 
دامن نرجس گلستان است، گوئی نیست هست 
كیست این فرخنده مولودی كه خلاق ازل 
در صفات او ثنا خوان است، گوئی نیست هست 
ماه باشد نی زحل نی مشتری نی شمس نی 
یاوه كم گو نور یزدان است، گوئی نیست هست 
احمدی سیما، علی صولت بتول عصمت بود 
مجتبی را زیب دامان است، گوئی نیست هست 
شجعتش مانا حسین و، زهد همچون عابدین 
باقر علم و جعفری شأن است، گوئی نیست هست 
حلم موسی، خو رضا، جودش تقی،‌فرش نقیست 
عسگری را سر و بوستان است، گوئی نیست هست 
نقل آر و مشك ریز و گل بپاش و شاد باش 
خصم دین سر در گریبان است، گوئی نیست هست 
ای امام منتظر، ای چاره بیچارگان 
موسم یاری قرآن است، گوئی نیست هست 
هر كه حق گوید، بحكم فرقه بیگانگان 
منزلش در كنج زندان است، گوئی نیست هست 
آنكه ظاهر ادعای زهد سلمان می‌كند 
باطنش استاد شیطان است، گوئی نیست هست 
ای ولی عصر (صالح) را بمحشر دست گیر 
پای تا سر غرق عصیان است، گوئی نیست هست