لّی الله علیه و آله و سلّم ـ می فرماید: كسانی كه وقت ظهور را معین می كنند دروغ می گویند.[8]

--------------------
[1]. پیشوایی, مهدی, سیره پیشوایان, ص 665 ـ 666. 
[2]. جعفریان, رسول, حیات فكری سیاسی امامان شیعه بخش زندگی امام زمان ـ علیه السلام ـ . 
[3]. الغیبه, ص 234. 
[4]. شیخ حر عاملی, وسائل الشیعه, قم, آل البیت, 1409 ق, ج 27, ص 140. 
[5]. القزوینی, السید محمد كاظم, الامام المهدی, من المهد الی الظهور, ص 303 به بعد. 
[6]. موسوی اصفهانی, سید محمد تقی,مكیال المكارم, ج 2, ص 314. 
[7]. شیخ صدوق, كمال الدین و تمام النعمه, ج2, ص 523. 
[8]. رازی قمی (از شاگردان شیخ صدوق), كفایه الاثر. 
خدارحم مرادي- مرکز مطالعات و پژوهش هاي فرهنگي حوزه علميه
ديدار 


غزل تر از غزل ، گل تر ز گل ، زيباتر از زيبا 
تو از « الله اکبر » آمدي ، از « اشهد ان لا ...» 

شهادت مي دهم معراج يعني چشمهاي تو 
شهادت مي دهم چشم تو يعني سور اسرا 

غريبه نيستي ، اين روزها بسيار دلتنگم 
براي اين دل تنهاترم دستي ببر بالا 

دلم زرد است ، شب هايم همه سر است ، يا خورشيد 
بقيعستان اشکم بسته شد يا « قبة الخضرا » 

تو مي گويي زمان ديدن هم ، باز هم فردا ! 
و من مي گويم امشب ، زودتر ، حالا ، همين حالا ! 



عليرضا قزوه راهي دگر ندارد 


دلم شکسته است و زين جماعت کسي ز حالم خبر ندارد

به جز که سوزد، به جز که سازد به خويش راهي دگر ندارد 

نشسته زخمي بر استخوانم که برده هم تاب و هم توانم 

طبيب پير زمانه گويد که لطف مرهم، اثر ندارد

نه صحبت يارآشنايي، نه قاصدي نه صداي پايي 

چه گويم از کوي خاطر خود که بويي از رهگذر ندارد

دگر هواي پريدن آري پريده از خاطر خيالم 

پرنده من به بستر خون تپيده و بال و پر ندارد

بيا و محو کرانه ام شو، بيا و شور ترانه اي شو

بيا به محمل که بي تو ديگر دلم هواي سفر ندارد 

حديث چشمت چه خواندني شد ز لطف اِعراب ابروانت 

اشارتي کن که فراق زير و زبر ندارد 






 


پرويز بيگي حبيب آبادي شكوفه صبح 


 

اي کاش که انتظار معني مي شد 
بي تابي جويبار معني مي شد 

وقتي که سحر شکوفه صبح دميد 
با آمدنت بهار معني مي شد 
 



کريم علي زاده شهره نُه آسمان 


 
مصدر هر هشت گردون، مبدأ هر هفت اختر

خالق هر شش جهت، نورِ دلِ هر پنج مصدر

والى هر چار عنصر، حكمران هر سه دفتر

پادشاه هر دو عالم، حجت يكتاى داور

آن كه جودش شهره نُه آسمان، بل لامكان شد

مصطفى سيرت، على فر، فاطمه عصمت، حسن خو

هم حسين قدرت، على زهد و محمد علم و مه رو

شاه جعفر فيض و كاظم علم و هشتم قبله گيسو

هم تقى تقوا، نقى بخشايش و هم عسكرى مو

مهدى قائم كه در وى جمع اوصافى چنان شد

پادشاه عسكرى طلعت، نقى حشمت، تقى فر

بوالحسن فرمان و موسى قدرت و تقدير جعفر

علم باقر، زهد سجاد و حسينى تاج افسر

مجتبى حكم و رضيّه عصمت و دولت چو حيدر

مصطفى اوصاف مجلاى خداوند جهان شد





امام خمينى(ره) شيعه يعني شوق، يعني انتظار 


شيعه يعني شوق، يعني انتظار 
صاحب آينه تا صبح بهار 

شيعه يعني صاحب پا در رکاب 
تا که خورشيد افکند رخ از نقاب 

فاش مي بينم ملائک صف به صف 
اين غزل خوانند با تبنور و دف 

عشقبازان، شور و حال آمد پديد 
ميم و حاي و ميم و دال آمد پديد 

شب نشينان ديده را روشن کنيد 
آن مه فرخنده حال آمد پديد 

آمد آن روزي که در ناباوري 
سرزند از غرب مهر خاوري 

راستين مردي رسيد با تيغ کج 
شيعيان ! الصبر مفتاح الفرج 

چيست آن تيغ سفيد آفتاب 
بي گمان لاسيف الا ذوالفقار 

حيدر از محراب بيرون مي زند 
شب نشينان را شبيخون مي زند 

آفتاب، اي آفتاب، اي آفتاب 
از نگاه بندگانت رخ متاب 

از فروغت ديده ادراک چاک 
از فراغت اشک، مدفون زير خاک 

آفتاب شيعه! از مغرب درآ 
بار ديگر سر زن از غار حرا 

بت پرستان ترکتازي مي کنند 
با کلام الله بازي مي کنند 

تيغ برکش تا تماشايت کنند 
تا که نتوانند حاشايت کنند 

پاک کن از دامن دين ننگ را 
اين عروسکهاي رنگارنگ را 

اين سخن کوتاه کردم والسلام 
شيعه يعني تيغ بيرون از نيام 



محمدرضا آغاسي شيفته 


من شيفته ي برق نگاهت شده ام 
دلباخته ي روي چو ماهت شده ام 

بعد از غزل عشق که جوشيد ز دل 
با ثانيه ها چشم به راهت شده ام 
 


غروب جمعه بي تو 



دنيا به دور شهر تو ديوار بسته است 
هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است 

کي عيد مي رسد که تکاني دهم به خويش 
هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است 

شب ها به دور شمع کسي چرخ مي خورد 
پروانه اي که دل به دل يار بسته است 

از تو هميشه حرف زدن کار مشکلي ست 
در مي زنيم وخانه ي گفتار بسته است 

بايد به دست شعر نمي دادم عشق را 
حتي زبان ساده ي اشعار بسته است 

وقتي غروب جمعه رسد بي تو آفتاب 
انگار بر گلوي خودش دار بسته است 

مي ترسم آخرش تو نيايي و پر کنند 
در شهر : شاعري زجهان بار بسته است 
 

غزل 


پاي صفاي سبزه زاران بيقرار کيستي
ديده بر ره بسته اي شب زنده دار کيستي 

چشمه در چشمت نهان داري مگر ، اي آفتاب 
پشت ابر نا اميدي ، اشکبار کيستي 

گام تنهايي ست جاري در کنار سايه ات 
اي گريزان سايه ، لطف شوره زار کيستي 

پيرهن داري به تن همرنگ شبهاي سياه 
اي چاغ عشق سوزان بر مزار کيستي 

تا خزان بي وفايي زد شبيهون بر دلت 
اي گل خم کرده سر ابر بهار کيستي 

ديدمت سر مست در ميخانه ي هستي ز عشق 
- اي زپا افتاده از مستي ، خمار کيستي 

قطره ي اشکي ست بر مژگانت از بهر نثار 
تا بيافشاني بگو در انتظار کيستي 

همچو نيلوفر که پيچيد گرد شاخ نسترن 
اين چنين پيچان به خود ، از نيش خار کيستي 

چون «سپيده» سر زدي از آسمان عشق و حال 
بالب خاموش ، آيا پرده دار کيستي ؟ ... 


سپيده کاشاني غزل 



چراغ ديده روشن کن ، که تا روشن کني جانم 
بيا اي نور را توام که در راهت گل افشانم 

گل ناتم تو ميريزد زنوک خامه ام برچين ! 
مرا بس شاخه اي از آن ، که تا بر سينه بنشانم 

کليد سبز بختم را مکن پنهان ميان لب 
سخن را قفل بگشا ، تا چمن سازي بيابانم 

بلم آهسته ران ، اي سرنشين شط شعر من 
که آواز کهن را درهوايي نو بيافشانم 

بيا جشني بپاسازيم ، ميلاد محبت را 
به جاي غم تو باشي ميزبان اي رد پنهانم 

گل يادت مي آرايد غزلهاي مرا آري 
گلاب از آن چکد ، گر بفشري برگي ز ديوانم ... 


سپيده کاشاني غزل ظهور 


 

نشسته ام به گذرگاه ناگهاني سرخ 

در انتظار خطر، زير آسماني سرخ 

نشسته ام كه بچينم عبور توفان را 

زجاده هاي اساطيري زماني سرخ 

بر آن سرم كه بخوانم نمازي از آتش 

اگر كه شعله بگويد، شبي اذاني سرخ 

تمام هستي من ، دفتري غزل – آتش 

و سهم من ز تمام جهان، زباني سرخ 

خدا كند دل من در صف خطر باشي 

شبي كه واقعه مي گيرد، امتحاني سرخ 

در انتهاي حماسي ترين شب تاريخ 

ظهور مي كند آن مرد آسماني، سرخ 

به قاف خوف و خطر، تا ظهور آن موعود

خدا كند دل من، منتظر بماني سرخ 

 


رضا اسماعيلي آشنایی اجمالی با امام زمان(عج) قسمت دوم


در حدیث دیگری نقل است: فضیل از امام باقر ـ علیه السلام ـ پرسید: آیا برای ظهور, وقتی معین شده است؟ آن حضرت فرمودند: تعیین كنندگان وقت ظهور دروغ می گویند! تعیین كنندگان وقت ظهور دروغ می گویند! تعیین كنندگان وقت ظهور دروغ می گوین