لخي غم هجر تو خو گرفتم و حيف 
نويد وصل تو شيرين تر از شکر نرسيد 

ساحل سبز 



ز ِهرکسي تو فراتر، خدا کنــــد که بيايي
شميم زمزم و کوثر، خدا کنـــد که بيايي
به باغ سرو وصنوبر، خدا کند که بيايي
گريخت صبرمن ازبر، خدا کند که بيايي
برفت آتشـم از ســـــر، خدا کند که بيايي
 وجانشين پيمبر، خدا کنــــــــــد که بيايي
که مثل نور زند سر، خدا کنـد که بيايي
   معطري تو، معطر، خدا کنــــــــــد که بيايي
 براي دل، تو قــــــــراري، که يادگار بهاري
تويي که پاک و زلالي ، شکوه بزم کـــــمالي
زبس که گفتم و گفتم: کجاست ساحل سبزت؟
زمين اسير بلا شـــــــد ، ميان شعله رها شـد
تبلوري زحيـــــــــــاتي ، سرود سبز نجـاتي
شکوهمنــــد و بزرگي ، همان سوارستـرکي
 

   

 



عبدالرضا اوليايي سپيده 



نسيم نور، ز اقضاي شب وزيد، بيا 
شب گلايه با شام دگر کشيد، بيا 

به روي چشمه شب زنبق سپيده شکفت 
ستاره پر زد و از آسمان پريد بيا 

گلاب سرخ سجر ريخت روي تربت خاک 
پرنده ي قفس نور پر کشيد ، بيا ... 

مرا شکستي و شوقت دوباره ساخت مرا 
زمن بريدي و جانم به لب رسيد بيا ، 

که زندگي بسرايم در کجاوه ي باد 
که پنجره بگشائيم بر اميد بيا 

من اشک رهگذر کوچه هاي مهتابم 
که قطره فطره به شن زار شب چکيد بيا 

گل شگفت دو چشمت برنگ بخت من است 
به خون سرمه نگاهت مگر طپيد بيا 

کفم چو ديد به اندوه گفت ، کولي راه 
«سپيده » گام تو بر انتها رسيد بيا ... 
 



سپيده کاشاني سپيده مي آيد 

  
" " 

 
 
  

يلي که سينه ظلمت دريده مي آيِد
 صداي سم سمند سپيده مي آيد
 
کسي که دوش به دوش سپيده مي آيد
 گرفته بيرق تابان عشق را بر دوش
 
ستاره اي که زآفاق ديده مي آيد
 طلوع برکه خورشيد تابناک دل است
 
به دشت ژاله گل نودميده مي آيد
 بهار آمده با کاروان لاله به باغ
 
پرنده اي که به خون پرکشيده مي آيد
 به سوي قله بي انتهاي بيداري
 
شهيد عشق سر از تن بريده مي آيد
 درآن کران که بود خون عاشقان جوشان
 
گزيده اي که خدا برگزيده مي آيد
 ما
 
 

سحر آموختگان 


مردم ديده به هر سو نگرانند هنوز

چشم در راه تو، صاحب نظرانند هنوز

لاله‏ها، شعله كش از سينه داغند به دشت

در غمت، همدم آتش جگرانند هنوز

از سراپرده غيبت خبرى باز فرست

كه خبر يافتگان، بى‌خبرانند هنوز!

آتشى را بزن آبى به رخ سوختگان

كه صدف سوز جهان، بد گهرانند هنوز

پرده ‏بردار! كه بيگانه نبيند آن روى

غافل از آينه، اين بى‏بصرانند هنوز!

رهروان در سفر باديه، حيران تواند

با تو آن عهد كه بستند، بر آنند هنوز

ذرّه‏ها در طلب طلعت رويت، با مهر

همچنان تاخته چون نو سفرانند هنوز

سحر آموختگانند، كه با رايت صبح

مشعل افروز شب بى‏سحرانند هنوز

طاقت از دست شد، اى مردمك ديده! دمى

پرده بگشاى! كه مردم نگرانند هنوز


 


مشفق كاشانى محبت در پی معرفت 

در این نوشتار پس از بیان ویژگی های محبت, محبّ و محبوب, معرفت به عنوان راه ایجاد محبت معرفی می گردد. نتیجه آن است كه اگر بر میزان و كیفیت شناختمان به حضرت صاحب الامر ـ عج الله تعالی فرجه الشّریف ـ بیفزاییم, قهراً بر محبت و گرایش قلبی ما نسبت به آن وجود شریف, افزوده خواهد شد و در پس آن, آثار حاصل از این محبت, زندگی ما را رنگ مهدوی بخشیده و به ما در طی طریق انتظار نیرو می دهد. 


محبت 


محبت حالتی است میان محب و محبوب كه سرچشمه آن قلب و درون است, لیكن نمود آن در ظاهر و در افعال و اعمال محب به روشنی پیدا است. محبتی كه جلوه عینی پیدا می كند, و به محب جهت می بخشد. 
محبت, امری طرفینی است. محب می سوزد و محبوب جذب می كند. 
محبت تمنا می كند و محبوب دامان خویش را برای تمنای محب می گستراند. 
حال باید دید محبت آدمی به كدام محبوب تعلق می گیرد؟ 
اینجا است كه بحث فطرت و خصایص فطری انسان مطرح می شود. 
ویژگی فطری انسان 
انسان فطرتاً كمال جو است. مطلوب انسان هر چه باشد, خصیصه فطری كمال طلبی باعث می شود پس از نیل به آن مطلوب, باز هم قانع نشده و مرتبه ای فوق آن را طلب كند. 
بر این اساس ما به عنوان یك انسان, همواره در پی یافتن فرد اكمل هستیم و سعی در نزدیك شدن و همانندی با وی داریم. برخی انسانها كمال را در قدرت می دانند, لذا كسی را كه از قدرت بیشتری برخوردار است ستاره آمال خویش می سازد و همواره در جهت آشنایی و تقرب به او در تلاشند. برخی دیگر كمال را در علم می دانند و ... 
با وجود این میل فطری قوی, تشخیص ندادن مصداق حقیقی باعث می شود كه انسانها مصادیق بدیل را دنبال كنند و دچار سرخوردگی و پوچی گردند. 
اما آن مطلوب كه كاملترین , زیباترین, پدر قدرترین و مجموعه ای از « ترین ها » است ( البته در امور خیر و نیكو ) چیست؟ یا بهتر بگوییم: كیست؟ 
اگر سعی در ارضاء حقیقی تمایلات فطری خویش ( همان فطرتی كه الهی است ) داشته باشیم, در خواهیم یافت كه همه هر آن چه در نهاد ما تب و تاب نیل بدان هست, در امام زمان وجود دارد. 
انسانِ نِیِ از نیستان جدا مانده ای است, كه ناله غم و غربت او تنها پس از نیل به مقام قرب حق, آرام می گیرد و این غرقه ی دریای حیرت , تنها پس از رسیدن به حق است كه ساحل امن و امان را درك می كند و كشش فطری او به جواب در خور خویش می رسد. 
خداوند آفریننده ما, حجتی بر ایمان و در سر راه زندگی مان نهاده كه دقیقاً وجودش مطابق با خواستها و نیازهای فطری ماست. اگر طالب جمالیم و صاحبان جمال را دوست می داریم, جلوه ی جمال حق او است كه همه ی زیبایی ها را در خود جمع كرده است. همانطوریكه جدّ گرامیش فرمود: المهدیّ طاووس اهل الجنّه[1], وجهه كالقمر الدّریّ[2] كأنّ وجهه الكوكب الدریّ.[3] 
و همینطور سایر مواردی كه مطلوب فطرت سلیم است, نوع كامل و به عبارت بهتر كاملترین آنها, در وجود صاحب الامر هست. به عنوان مثال, درباره ی عدالت خواهی و روش پسندیده ی حضرت در حكومت و ... می توان به روایاتی اشاره نمود: 
رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ فرمود: زمین را از عدالت پر می كند تا جایی كه مردم به فطرت اولی خود باز می گردند, نه خونی به ناحق ریخته می شود نه خوابیده ای و را بیدار می كنند.[4] 
ختم نموده است خداوندگار در رخ تو صنعت صورتگری 
معرفت راه رسیدن به محبّت 
محبت تابع معرفت و شناخت است و هر چه شناخت بیشتر شود, محبت شدیدتر خواهد بود.[5] 
راه ایجاد و تعمیق محبت به ولی عصر ـ عج الله تعالی و فرجه الشّریف ـ آن است كه انسان به صاحب الزّمان ـ علیه السّلام ـ به عنوان مطلوب كامل خویش معرفت حاصل كند و ابعاد وجودش را بشناسد تا نهایتاًبه این باور برسد كه مصداق اكمل هر خیری در وجود حجت عصر است. 
این شناخت و معرفت دو لایه و یا به تعبیری دو سطح دارد. 
معرفت در سطح عام كه همان جنبه ی عقیدتی است, یعنی شناخت امام مفترض الطاعه و معرفت خاص كه شناخت امام است, با لحاظ ویژگی ها و توصیفاتی كه در عبارات معصومین و ادعیه و زیارات در خصوص ایشان آمده است. 
لذا شناخت امام و حجت هر زمانی, همواره مورد تأكید بوده است. 
نظیر : من مات و لم یعرف امام زمانه مات میته الجاهلیه. 
مشكل امت اسلام پس از پیامبر ـ صلّی الله علیه 