ن خراب، با من باش
 
صلاي مهدي موعود مي رسد از چرخ 
 
كه شد دعاي فرج مستجاب با من باش
 
نيامدي كه چو "پروانه" سوختم اي دوست
 
كنون كه شمع صفت گشتم آب با من باش
 

 



محمد علي مجاهدي (پروانه) سوار 


 


بوي خوش لاله زار مي آيد و او 
نرگس نرگس، خمار مي آيد و او 

از دور سوار شال سبزي پيداست 
من معتقدم، بهار مي آيد و او 
 



صادق رحماني شب هاي بي ستاره 


آتش گرفته است لباسي که بر تن است 
هر لحظه از حرارت داغي که با من است 

بر من بتاب ! بر من دل خسته اي غزل ! 
شب هاي بي ستاره من با تو روشن است 

اي عشق هاي پاک و مقدس ، کجا شديد؟ 
اين قرن، قرن مردم آلوده دامن است 

ديگر به جاي روز، شبي مي وزد سياه 
ديگر به جاي قلب به هر سينه آهن است 

افسوس مي خورم که چرا حرف هايمان 
چون ميوه هاي کال درختي سترون است 

بر پاره هاي دفتر من يک نفر نوشت 
اين شعر ها نهايت اندوه يک زن است 


شيرين خسروي شرقي ترين تبسم بغض آلود 


در سايه سار غريب چشم من جز انتظار خيس تو بر پا نيست 
بر جاده هاي غمزده بي روح ، وقتي حضور سبز تو پيدا نيست 

در اين غروب و هق هق باران زا چون ابرهاي خسته و بغض آلود 
بايد به کوه سر بگذارم من ، حالا که شانه هاي تو اينجا نيست 

بر شاخسار ترد نگاه من ، گل مي کند دوباره غمي سنگين 
بر ساحل کويري چشمانم جز موج استغاصه دريا نيست 

گفتي بهار فصل غزل خواني است ، فصل گشودن پر پرواز است 
اما شروع مرگ کبوترهاست وقتي که هيچ پنجره اي وا نيست 

حس مي کنم که سمت نگاهم را بايد به سوي جاده بچرخانم 
بوي بهار عاطفه مي آيد ، اين بار نه به جان تو رويا نيست 

ايمان بياوريم به آغاز فصل فروغ سبز خداوندي 
وقتي چراغ آه همه سوزان ، در اين غروب سرد زمستاني است 

مي ترسم از تلاقي چشمانم با چشم هاي تند تو نه هرگز 
شرقي ترين تبسم بغض آلود اين ها براي چشم تو زيبا نيست 

وقتي که اشتياق نگاهم را با يک سکوت سرد بياميزي 
حتي بهشت دوزخ يخ بسته است چيزي به جز قساوت و سرما نيست 

من جز نگاه گرم تو چيزي از هر دو جهان ، عزيز نمي خواهم 
در واپسين دقايق آدينه وقت نگاه گرم تو آيا نيست 



عبدالرضا کوهمان جهرمي در آسمان عبور تو 


در آسمان عبور تو را آه مي کشم 
مي پرسمت ز رود و بيابان و کوه دشت 

من پاسخ ظهور تو را آه مي کشم 
پيداتري از آنکه ببينم تو را به چشم 

درمحضرت حضور تو را آه مي کشم 
مي خوانمت به نام و نمي دانمت هنوز 

من فرصت مرور تو را آه مي کشم 
گاهي غم فراق تو را گريه مي کنم 


ديدار 

ديدار نگار آشنا ميخواهيم 
وصلگلنرگس، از خدا ميخواهيم 

بر دردِ دلِ خستةما، وصل، دواست 
هجرانزدگانيم، دوا ميخواهيم 

چش به راه 


ابر هزارتا بارون ، ريخته به جونم امشب 
هيچي نگو که تنها ، مي خوام بخونم امشب 

بارون گرفته جز من ، هيچکس تو کوچه ها نيس 
بارون گرفته اما ، درد منو دوا نيس 

آهاي آهاي ستاره درد منو دوا کن 
دلم رو بشکن امشب ، قفل دلم رو واکن 

اون که بايد ميومد دلش به اومدن نيس 
هيچ کسي هم به جز اون ، چشم و چراغ من نيس 

جمعه تا جمعه چشمم ، مونده به در به يادش 
دلم سياهه هيچ کي ، نمي رسه به دادش 

بارون ! ببار که امشب ، خشکه دل سياهم 
بهار من کجايي ؟ بيا که چش به راهم 



عليرضا قزوه چشم انتظار 


از مشرق جان تافتي اي آفتاب جان من 
خورشيد جان افروز من ، آيينه ي تابان من 

سوزم ببين ، سازم شنو ، در پره آوازم شنو 
رازم شنو ، رازم شنو ، اي هستي پنهان من 

بنگر چه آمد بر سرم ، تا سوختي بال و پرم 
چشم انتظاري بر درم ، اي جان من ، جانان من 

اي مهر من ، اي ماه من ، اي رهنماي راه من 
اشکم ببين و آه من ، تابنده کن ايوان من 

ديوانه ام ، ديوانه ام ، از خويشتن بيگانه ام 
سرمست از پيمانه ام ، گر نشکني پيمان من 

تا بي سر و سامان منم ، سرگشته ، سرگردان منم 
در سايه ها پنهان منم ، وين روح سرگردان من 

سر مستي مستان تويي ، خمخانه ي هستان تويي 
باغ و بهارستان تويي ، در ديده ي حيران من 

در دير سالي خسته ام ، جامي شکسته بسته ام 
برخاک ره بنشسته ام ، اي درد تو درمان من 
 



مشفق کاشاني چشم به راهيم همه 



 بگشاي در نشسته به راهيم ما همه

در انتظار موكب ماهيم ما همه 

پشت صداي ما همه از غم خميده است

مستوجب كدام گناهيم ما همه 

تو آفتاب و آبي و سرمايه حيات

بي تو بدون پشت و پناهيم ما همه 

رفتي و سرنوشت زمين را گره زدي

با اين شبي كه هيچ نخواهيم ما همه 

بعد از تو، يخ تمام جهان را فرا گرفت

اينگونه گر دهانه آهيم ما همه 

روز و شب است و شوق تماشاي روي تو

پا تا به سر تمام نگاهيم ما همه 

مثل ستاره ها و نگاه درخت ها

بازآ ببين كه چشم به راهيم ما همه 

  
 



عزيزالله زيادي ادامه محبت در پی معرفت 


در چنین هنگامی داستان عاشق و معشوق , داستان پروانه و سوختن و فدا شدن و نور شدن است كه عاشق جز از معشوق نبیند,. بابی انت و امّی؛ یعنی فدایت شوم, در تو نیست و نابود شوم به گونه ایی كه نه اسمی بماند و نه رسمی. 
من خسی بی سر و پایم كه به سیل افتادم او كــه می رفت مرا هم بـه دل دریـا بـرد 
من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه ذره ای بــودم و مهــر تــو مرا بــالا بـرد 
خم ابروی تو بود و كـف مینوی تـو بـود كه به یك جلوه زمن نام و نشان یكجا برد[1] 
و اینجاست كه عاشقان حضرت مهدی ـ علیه السّلام ـ این گونه با محبوب خویش سخن می رانند كه: فابذل نفسی و مالی و ولدی و اهلی و جمع ما خوّلنی ربّی بین یدیك؛[2] آن چه را از مال و جان و فرزندان و خانواده و تمام آن چه خدایم به من عطا كرده در مقابل شما می بخشم. 
محبت و هدایت 
با همه ی وجود, همراه او می روی كه مبادا از راه بمانی. امیر مؤمنان فرمود: بنگرید به دودمان پیامبرتان و به جهتی كه در حیات انتخاب كرده اند ملتزم باشید و از اثر آنان پیروی كنید؛ آنان هرگز شما را از هدایت بیرون نخواهند برد و به ضلالت و هلاكت بر نخواهند گرداند اگر آنان از طلب چیزی باز ایستادند شما هم بایستید و اگر حركت كردند, شما هم حركت كنید؛ از آنان سبقت نگیرید كه گمراه شوید و از آنان عقب نمانید كه به هلاكت افتید.[3] 
لوازم محبت 
اینجاست كه اگر محب صادق گشتی, رنگ محبوب بخو می گیری و بوی او داری. عبدالله ابن حمّاد به سال 229 به واسطه مردی از امام صادق ـ علیه السّلام ـروایت كرده كه یكی از یاران آن حضرت بر او وارد شد و عرض كرد فدایت گردم به خدا قسم من, شما و هر كس كه دوستدار شماست را دوست می دارم, ای سرورم چقدر شیعه شما زیاد است حضرت فرمود: بگو آنان چه مقدارند؟ 
عرض كرد بسیار زیاد حضرت فرمود می توانی آنان را بشماری؟ 
عرض كرد: تعداشان بیشتر از اینهاست, امام ـ علیه السّلام ـ فرمود: آگاه باش هرگاه آن عده وصف شده كه سیصد و ده و اندی هستند شمارشان كامل شود آنگاه چنان كه شما می خواهید، خواهد شد. لكن شیعه ماكسی است كه با عیب جویان ما هم نشینی نمی كند و با بدگویان ما, هم سخن نمی شود و آنان را كه با ما دشمن هستند دوست نمی دارد و با دوستان ما دشمنی نمی ورزد و مانند كلاغ حرص نورزد و ... [4] 
هر گاه سنخیت با محبوب پیدا كنی, او تو را دعوت خواهد كرد, چرا كه نه تنها تو عاشق او هستی كه او ع