شق تر! نه تنها تو منتظر دیدن او هستی كه آن عزیز زهرا هم در دیدن چنین عاشقانی در انتظار! به علی ابن مهزیار اهوازی فرمود: یا اباالحسن قد كنا نتوقعك لیلاً و نهاراً ما الذی اَبطأ بك علینا؟[5] شب و روز انتظار آمدن تو را داشتیم چه چیز آمدنت را نزد ما تأخیر انداخت؟! 
دلت را خانه ی ماكـن, مصفا كردنش با من به مادرد دل افشا كن, مداوا كردنش با من 
اگـر گـم كرده ای ای دل كلید استجابت را بیا یك لحظه با ما باش پیدا كردنش با من 
اگر عمری گنه كردی مشو نومید از رحمت تو نام توبه را بنویس امضا كردنش بـا من
[1] . از علامه طباطبایی. 
[2] . مفاتیح الجنان, زیارت حضرت صاحب الامر ـ عج الله تعالی و فرجه الشّریف ـ . 
[3] . نهج البلاغه, خطبه 97. 
[4] . غیبت نعمانی, ص 290, با اندكی تلخیص. 
[5] . دلائل الامامه . 
چشم تو 


هلا روز و شب فاني چشم تو 
دلم شد چراغاني چشم تو 

به مهمان، شراب عطش مي دهد 
شگفت است مهماني چشم تو 

بنا را بر اصل خماري نهاد 
ز روز ازل باني چشم تو 

پر از مثنويهاي رندانه است 
شب شعر عرفاني چشم تو 

تويي قطب روحاني جان من 
منم سالک فاني چشم تو 

دلم نيمه شب ها قدم مي زند 
در آفاق باراني چشم تو 

شفا مي دهد آشکارا به دل 
اشارات پنهاني چشم تو 

هلا توشه راه دريادلان 
مفاهيم طولاني چشم تو 

مرا جذب آيين آيينه کرد 
کرامات نوراني چشم تو 

از اين پس مريد نگاه توام 
به آيات قرآني چشم تو! 
 



حسن حسيني چشمي كنار پنجره انتظار 


اي دل ، به کوي او ز که پرسم که يار کو 
در باغ پر شکوفه ، که پرسد بهار کو 

نقش و نگار کعبه نه مقصود شوق ماست 
نقشي بلندتر زده ايم ، آن نگار کو 

جانا ، تو اي عشق خموشانه خوش تراست 
آن آشناي ره که بود پرده دار کو 

ماندم درين نشيب و شب آمد ، خداي را 
آن راهبر کجا شد و آن راهوار کو 

اي بس ستم که بر سر ما رفت و کس نگفت 
آن پيک ره شناس حکايت گزار کو 

چنگي به دل نمي زند امشب سرود ما 
آن خوش ترانه چنگي شب زنده دار کو 

ذوق نشاط را مي و ساقي بهانه بود 
افسوس ، آن جواني شادي گسار کو 

يک شب چراغ روي تو روشن شود ، ولي 
چشمي کنار پنجره انتظار کو 

خون هزار سرو دلاور به خاک ريخت 
اي سايه ! هاي هاي لب جويبار کو . 



سياه مشق هوشنگ ابتهاج خليل ذكاوت 

از اين بن بست تنگ من مني ها 
ببر ما را به دشت روشني ها 

به قرآن، بي تو احساسي غريبيم 
در اين دنياي آدم آهني ها 


بن بست خورشيد پرستان 


خورشيد پرستان رخ آن ماه نديدند 
دل ياوه نهادند که دلخواه نديدند 

هر کس دم ازو مي زند و اين همه دستان 
زان روست که درپرده او راه نديدند 

شرح غم دل سوختگان کار سخن نيست 
زين سوز نهان خلق به جز آه نديدند 

امروز عزيز همه عالم شدي اما 
اي يوسف من حال تو در چاه نديدند 

از خون شفق خنده گشايد گل خورشيد 
آن شب شدگان بين که سحر گاه نديدند 

رندان نبريدند دل از دست درازي 
تا زلف تو را اين همه کوتاه نديدند 

آزادگي آموز که مردان شرف مرد 
در جلوه حسن و هنر و جاه نديدند 

هر گوشه زگنج ازلي يافت نصيبي 
جاي غم او جز دل آگاه نديدند 

چون سايه بپوشان دل خود کاينه داران 
جز گرد در اين کهنه گذرگاه نديدند 
 



هوشنگ ابتهاج خوش به حال اين غزل 


دل فداي خندهء در گلو شکسته ات 
بغض آسمان شکست از نگاه خسته ات 

بشکند خدا خودش دست داس غم که زد 
خوشه خوشه بر دلت، کرد دسته دسته ات 

کاش کور مي شدم تا نبينم اين چنين 
سنگ مي زنند بر بالهاي بسته ات 

خوش به حال اين غزل -اين دروغِ خواندني! 
اين که از حقيقتي مي کند گسسته ات 

خوش به حال هرکه شد هم مسير با دلت 
خوش به حال کوچهء زير پا نشسته ات 

تا هميشه هي تو را انتظار مي کشم 
دلخوشم به خندهء در گلو شکسته ات 
 

خوشا دردي كه درمانش تو باشي 


 

خوشا دردي! كه درمانش تو باشي 
خوشا راهي! كه پايانش تو باشي
 
خوشا چشمي! كه رخسار تو بيند 
خوشا ملكي! كه سلطانش تو باشي
 
خوشا آن دل! كه دلدارش تو گردي 
خوشا جاني! كه جانانش تو باشي
 
خوشي و خرمي و كامراني 
كسي دارد كه خواهانش تو باشي
 
چه خوش باشد دل اميدواري 
كه اميد دل و جانش تو باشي
 
همه شادي عشرت باشد، اي دوست 
در آن خانه كه مهمانش تو باشي
 
گل و گلزار خوش آيد كسي را  
 كه گلزار و گلستانش تو باشي
 
چه باك آيد زكس! آن را كه او را   
نگهدار و نگهبانش تو باشي
 
مپرس ازكفر و ايمان بي دلي را 
كه هم كفر و هم ايمانش تو باشي
 
براي آن به ترك جان بگويد  
دل بيچاره، تا جانش تو باشي
 
" عراقي" طالب درد است دايم  
به بوي آنكه درمانش تو باشي
 
 


فخرالدين عراقي  
داغ ترين لاله ها 



تو از سخاوت سيّال باغ مي آيي 
تو از وسيع گلستان داغ مي آيي 

تو آن پرنده اين آسمان سرسبزي 
که با بهار به ترميم باغ مي آيي 

شب غليظ در اين کوچه ها نمي پايد 
در آن دمي که تو با چلچراغ مي آيي 

تو مشکل دل ما را به آبها گفتي 
تو مثل نور به نشر چراغ مي آيي 

تو داغدارترين لاله شب پيري 
که از وسيع گلستان داغ مي آيي 
 



سلمان هراتي در آرزوي ديدار 


 "  اَللّهُمَ عَجِّل في فَرَجِ موُلانا "

 

             همــــه هست آرزويـــم که ببينــــم از تو رويي    
          چه زيان ترا که من هم، برسم به آرزويي

             به کسي جمـــــال خود را ننـــــــــموده و ببينم   
          همه جــا به هر زباني، بود از تو گفتگويي

             نه به باغ ،ره دهندم که گلـــــــــي به کام بويم  
            نه دمـاغ آنکه از گل شــــــنوم به باغ بويي

             همه خوش دل اينکه مطرب بزند به تار، چنگي   
          من از آن خوشم که چنگي بزنم به تارمويي

             همه موسم تفرج به چمـــــــــن روند و صحرا   
              تو قدم به چشم من نه ، بنشـــين کنار جويي

             چه شود که از ترحم ، دمي اي سحـاب رحمت   
          من خشک لب هم آخر، زتو تر کنم گلويـــي

             بشکســــــت اگر دل من به فداي چشم مستت    
         سرخمّ مي ســــــــلامت ، شکند اگر سبويي

             چه شــــــود که راه يابد سوي آب ، تشنه کامي   
         چه شـــود که کام جويد، زلب تو کامجويي

             به ره تو بس که نالم، زغــــــم تو بس که پويم      
         شده ام زنـــاله نايي، شده ام ز مويـه مويي

            نظري به سوي " رضوانيِ" دردمند مسـکين       
            که به جز درت ، اميدش  نبود به هيچ سويي
 

خون هر آن غزل كه نگفتم به پاي توست 


اينجا براي از تو نوشتن هوا کم است 
دنيا براي از تو نوشتن مرا کم است 

اکسير من نه اينکه مرا شعر تازه نيست 
من از تو مي نويسم و اين کيميا کم است 

سرشارم از خيال ولي اين کفاف نيست 
در شعر من حقيقت يک ماجرا کم است 

تا اين غزل شبيه غزلهاي من شود 
چيزي شبيه عطر حضور شما کم است 

گاهي ترا کنار خود احساس مي کنم 
اما چقدر دلخوشي خوابها کم است 

خون هر آن غزل که نگفتم به پاي توست 
آيا هنوز آمدنت را بها کم است ؟ 




محمد علي بهمني خوب من 



پس از اين چله نشين شب چشمان توام 
دست سنگين گناهم که به دامان توام 

تو به دنبال چه مي گردي در من پس از اين 
من که امروز چهل مرحله ويران توام 

کفر مي گويم اگر، از تب سرگرداني است ! 
بس که در هروله خويش به ايمان توام 

من و تو مثل دو آئينه دور از هم و من ، 
در همين فاصله عمري ست که حيرا